✅ #معنای_زندگیاز دید من زندگی بی معناست، وقتی که آدمی متوجه این بی معنایی میشه دو راه داره، یا باید…
انتشار: 2026/08/18 20:28 UTCدریافت: 2026/08/18 20:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 20:50 UTC
✅ #معنای_زندگیاز دید من زندگی بی معناست، وقتی که آدمی متوجه این بی معنایی میشه دو راه داره، یا باید تصمیم بگیرد که خودکشی کند و یا زنده بماند. اگر تصمیم به خود کشی شد که دیگه همه چیز تموم میشه و میره ولی اگر تصمیم بر زندگی شد، که به اعتقاد من هنر این نیست که تا فهمیدیم زندگی بی معنی است، خودکشی کنیم بلکه هنر این است که ما از این نیستی یه هستی بسازیم و معنایی بر بنیان این بی معنایی بسازیم(زمانی من معتقد بودم که اگه بین بهشت و جهنم دری به اسم نیستی باشه، مطمئنا من نیستی رو انتخاب می کنم ولی طی یه اتفاق نظرم عوض شد)، چنان چه ما تصمیم گرفتیم که زنده بمانیم باید به ساخت معنا بپردازیم(این ساخت صرفا توسط ما انجام نمی شود و بلکه نتیجه تعامل ما با محیط اطرافمان است)، عده ای در راه ساخت این معنا تا جایی پیش می روند که دوباره فراموش می کنند این معنا توسط خودشان و ادمهای اطرافشان ساخته شده و دوباره دچار نوعی جزم اندیشی می شوند و معنای خود ساخته را به سان بتی می پرستند و پی می گیرند کارهایی را که معمولا در هر تفکر جزمی اتفاق می افتد، اما افراد دیگری که معمولا در اقلیت هستن با دانستن این که این معنا توسط خودشان ساخته شدهاین متن یکی از اشتباهاتی است که پیش از آشنایی با ویتگنشتاین به آن دچار شده بودم. بعدا بیشتر به آن خواهم پرداخت.
پستهای تلگرام — Philosophy Cafe ♨️
وقتی در حال نگارش بودم و فکر میکردم که از وسوسههای فلسفی دور شدم و بخش زیادی از کارم را انجام داده بودم، متاسفانه متوجه شدم که یک اشتباه بزرگ انجام دادهام و شاید دیگه وقت نباشه اون اشتباه را درست کنم. دو وسوسهای که تشخیص داده بودم و سعی میکردم که در دام آنها گرفتار نشوم یکی وسوسۀ ذاتگرایی بود یعنی جستوجوی چیزی واحد در پسِ همه کاربردها بود. یعنی من مفسر سعی میکردم در پسِ همۀ کاربردهای شکل زندگی یک ذات مشخص و معین کشف کنم. این وسوسهای بود که همیشه جلوی چشمم بود و چهارچشمی حواسم بهش بود. وسوسه دوم وسوسۀ پراکندگیگرایی بود. یعنی چی؟ یعنی بیام و بگم که هیچ ارتباطی بین کاربردهای مختلف شکل زندگی در نوشتههای ویتگنشتاین وجود ندارد. یعنی بیام تکثری که در کاربردها وجود دارد را به بیارتباطی محض تبدیل کنم، به صورت خلاصه میشه گفت: وسوسه تبدیل تکثر به بیارتباطی. اما ایده من برای گذر از این دو وسوسه و ایدهای که مغرورانه فکر میکردم از ویتگنشتاین گرفتم و از طریق اون ایده میتونم مساله را حل کنم، ایده شباهت خانوادگی بود. حالا این ایده چی میگفت؟ به صورت خلاصه میشه اینطور گفت که مواردی که زیر یک مفهوم قرار میگیرند، لزوماً یک ویژگی مشترک و ذاتی ندارند؛ بلکه ممکن است از طریق شباهتهای متعدد، متقاطع و همپوشان به یکدیگر مرتبط باشند. ایده بسیار ناب و جالب بود. هم ذاتگرایی کنار میرفت و هم گسست کامل. در خود بندهای 65 تا 67 پژوهشهای فلسفی هم به اون اشاره شده بود و در ادبیات ویتگنشتاینپژوهی هم مانور زیادی درموردش داده شده بود. اما وقتی که به خودم اومدم فهمیدم که من اینجا ناخواسته دچار یک وسوسه شدهام و از سمتی به ویتگنشتاین نزدیک شدهام که شبیه میل به کلیت، اما اینبار یک کلی غیرذاتگرایانه است. یعنی چی؟ یعنی من در اینجا دچار یک وسوسه سومی شده بودم. وسوسه وحدتسازی غیرذاتگرایانه. یعنی ساختن یک وحدت جایگزین که هرچند غیرذاتگرایانه است اما همچنان یک امر کلی است. یعنی چی؟ یعنی تبدیل کردن نوع روابط به یک شبکۀ روابطهای، وحدت رابطهای، وحدت در کثرت یا شباهت خانوادگی که بهعنوان توضیح وحدت کاربردها به کار میرود.یعنی در دام متافیزیک گرفتار شدهام. اینبار متافیزیک خودش را به سبک شبه ویتگنشتاینی و به صورت مویی و خیلی مخفیانه به من تحمیل کرده بود. اما مگر چه مشکلی ایجاد میکند؟ مشکل این است که من هنوز در زمین بازی متافیزیسن بازی میکردم. یعنی تلاش میکردم امر رخ داده را به مساله تبدیل کنم و بعد آن را حل کنم. بله اگر قرار این یک مساله فلسفی به سبک فلاسفه باشد و اگر قرار بود به سبک فلاسفه هم حل شود شاید حل بدی نبود. اما اگر قرار باشد این کار را انجام بدادم آیا این کار نقض غرض ویتگنشتاین نبود؟ به نظرم این کار نقض است، شاید بعدا بفهمم که اشتباه کردهام ولی فعلا فکر میکنم مسیر درستی را در پیش گرفتهام. اما اگر قرار است این امر را نه به صورت مساله بفهمیم، پس باید به چه صورتی بفهمیم؟ به نظرم باید به صورت یک سردرگمی که از تلاش فیلسوف برای تبدیل سردرگمی و بعد تلاش برای حل کردن آن رخ میدهد. این اشتباه من بوده است. پس کاری که در اینجا قصد دارم انجامش دهم دیدن سردرگمی به عنوان سردرگمی و نه مساله است. یعنی یک امکان چهارمی وجود دارد. چه امکانی وجود دارد؟ امکان منحل کردن صورت مساله. یعنی چی؟ یعنی به جای اینکه میان این سه پاسخ یکی را انتخاب کنیم، بررسی کنیم آیا خود پرسش «چه چیزی کاربردهای مختلف شکل زندگی را وحدت میبخشد؟» ناشی از یک تصویر یا وسوسۀ گرامری نیست. وقتی که بررسی میکنم میبینم که دقیقا این یک وسوسه گرامری است. چرا؟ چون به جای توصیف دنبال تبیین بودم. به جای دیدن، به دنبال پرسیدن بودم. به جای منحل کردن، به دنبال حل کردن بودم. پس کاری که با ویتگنشتاین و روشی که وی به ما آموخته بود سازگاری دارد تلاش برای آشکار کردن گرامر و منحل کردن مسئله به جای حل آن بوده است. یعنی باید میدیدیم که در هر کاربرد ویتگنشتاین به دنبال روشن کردن چه نکته گرامری و زدودن کدام خطای گرامری است. این یعنی دیدن کاری است که ویتگنشتاین انجام میدهد. نپرسیدم دیگه سعی کردم ببینم (امیدوارم که درست دیده باشم). اگر قرار است حل نکنیم و بلکه منحل کنیم باید کاربردها را ببینیم. خطاهای گرامری ممکن است خود را به شیوههایی بسیار متفاوت به ما تحمیل کنند. گاهی از نزدیکترین زاویهای که فکر میکنیم درستترین زاویه نیز میباشد. امیدوارم توانسته باشم با به تصویر کشیدن اشتباه خودم کمی در تغییر زاویه دید کمک کرده باشم. #امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️
🖋️ شب مهتابی پر از آرامش در ماه ژوئن بود. اولگا ایوانونا روی عرشهٔ کشتی، روی رود ولگا ایستاده بود. گاهی به رود ولگا و گاهی به سواحل زیبای آن مینگریست. در کنارش ریابوسکی ایستاده بود و به او اطمینان میداد که:«این سایهها، سایههای سیاه در آغوش آب نیستند، بلکه خواب و خیالند. این رود سحرآمیز، با درخشش شاعرانهاش، این آسمان بیکران، این کنارههای گریان، مثل این که از بیهودگی زندگی مینالند. از وجود یک موجود عالی و برتر، یک موجود جاودانی و پربرکت سخن میگویند و ما را به بیخودی و ازیادبردن هستی خود میخوانند، به مرگ، و به صورت خاطرهها درآمدن دعوت میکنند. گذشته، ناچیز، بیاهمیت و خستهکننده است و آینده هم بیمعنی است. و این شب اسرارآمیز، این تنها شب عمر هم به زودی خواهد گذشت و به ابدیت خواهد پیوست، پس چرا زندگی کنیم؟»🖋️ و اولگا ایوانونا گوش میداد. اول به صدای ریابوسکی و بعد به سکوت نیمهشب گوش فرا داد و چنان به نظرش رسید که زندهٔ جاودان است و هرگز نخواهد مرد. ... و باورش شد که هم الان در کنارش مرد واقعاً بزرگی، نابغهای، انسان برگزیدهای از جانب خدا ایستاده است. ...اولگا ایوانونا لرزید و گفت:«دارد سرد میشود.»ریابوسکی او را در شنل خود پوشانید و به زاری گفت:«جان خودم را در دست تو حس میکنم، بندهٔ تو هستم. چرا امشب به این حد دلربا شدهای؟»به طور عجیبی به او نگاه کرد و چشمانش چنان وحشتناک بود که اولگا ترسید به او نگاه بکند. نفسش به گونهٔ اولگا میخورد، در گوشش پچپچ کرد:«دیوانهوار دوستت دارم. فقط یک کلمه به من بگو، دیگر زندگی را نمیخواهم... حتی هنرم را ترک خواهم کرد.»و در نهایت اندوه و رنجی که داشت، فریاد زد:«دوستم بدار، دوستم بدار.»🖋️ اولگا ایوانونا گفت:«اینطوری حرف نزن. وحشتناک است. و دیموف [شوهر اولگا]...؟»و بعد چشمانش را بست.«دیموف کیه؟ دیموف چهکاره است؟ من چه کار به او دارم؟ ولگا، ماهتاب، زیبایی، عشق من، جذبههایم، ... انگار دیموف هرگز وجود نداشته است... آخ من چیزی نمیدانم، گذشته را نمیخواهم، فقط یک لحظه به من عطا کن... یک دقیقه.»... اولگا چشمانش را بست و فکر کرد: «بگذار من را نفرین کنند، محکوم کنند، اما من همهٔ لذتها را میچشم و بعد نابود میشوم. ما باید همه روی زندگی را بیازماییم. خدایا چه قدر دردناک است و در عین حال لذتبخش است!»📚 بخشی از داستان «جیرجیرک»، نوشتهٔ آنتوان چخوف، ترجمهٔ سیمین دانشور 📚@philosophycafe
پادشاهان صورتی چون عمارتی فرمایند خدمتکاران بر کار کنند ننگ دارند که بخودی خود دست در گل نهند بدیگران بازگذارند. ولکن چون کار بدان موضع رسد که گنجی خواهند نهاد جمله خدم و حشم را دور کنند و بخودی خود دست در گل نهند و آن موضع بقدر و اندازه گنج راست کنند و آن گنج بخودی خود بنهند.#مرصاد_العباد_من_المبدأ_الی_المعاد_ص۴۰#نجم_الدین_رازی #باهتمام_شمس_العرفاء@PhilosophyCafe🔗
🖋 اولگا هر روز ساعت یازده از خواب برمیخاست، پشت پیانو مینشست، و اگر هوا آفتابی بود، نقاشی رنگ و روغنی میکشید. ساعت یک بعدازظهر، پیش خیاط میرفت و چون نه خودش و نه دیموف [شوهرش]، هیچ کدام متمول نبودند، خیلی حقههای ماهرانه سوار میکرد تا بتواند در لباس تازهای که بیاندازه مورد توجه اطرافیان قرار میگرفت، جلوه بکند. ... کارش که پیش خیاط تمام میشد، پیش یکی از دوستان بازیگرش میرفت که از اخبار تئاتر اطلاع بیابد و بلیت برای شب اول نمایش و یا بلیت افتخاری تهیه کند و از آنجا به کارگاه یک نقاش یا به یک نمایشگاه نقاشی میرفت. و این دیدارها با دعوت یکی از مشاهیر به خانهاش خاتمه میپذیرفت یا فقط به وراجی ساده اکتفا میکرد. و این اشخاص که اولگا آنها را از مشاهیر میدانست، همهشان او را با خود برابر میدانستند و یک زبان به او میگفتند که اگر موقعیتهای مناسب را از دست نمیداد و خودش را حرام نمیکرد، مهارتش، ذوقش و هوشش بالأخره یک اثر بزرگ به وجود میآورد.🖋 او آواز میخواند، موسیقی مینواخت، نقاشی میکرد، مدل میشد. ... اما هیچیک از مهارتهایش به پای مهارت ملاقات مردان مشهور و صمیمیشدن با آنها نمیرسید. کافی بود مردی کمی شهرت به دست بیاورد، یا فقط اسمش سر زبانها بیفتند، آن وقت یکروزه کافی بود که اولگا به دیدارش موفق شود، با او روابط دوستانه برقرار سازد و دست آخر او را به خانۀ خود دعوت کند. دیدار هر آشنای تازهای برای او یک عید به شمار میرفت. مردان معروف را میپرستید، از آشنایی با آنها فخر میکرد و تمام شب خوابشان را میدید. تشنگی او سیرابناشدنی بود. با مشاهیر قدیمی کارش به جدایی میکشید و فراموششان میکرد. آن وقت مشاهیر جدید جای آنها را میگرفتند. و به این آخریها به زودی عادت میکرد، آنها هم لطف خود را از دست میدادند و او به همین روش دنبال تازهترها میگشت.🖋 روزهای چهارشنبه مهمانی شام میداد. ورقبازی و رقص قدغن بود. میزبان [اولگا] و مهمانان فقط دربارۀ هنر فداکاری میکردند. بازیگر قطعهای را از بر اجرا میکرد. آوازهخوان آوازش را میخواند. نقاشها در آلبومهای بیشمار اولگا نقاشی میکردند، میزبان خودش نقاشی میکرد، مدل میشد، با موسیقیدانها هماهنگی میکرد، و آواز میخواند. در فاصلۀ میان این کارهای هنری، از کتابها، از تئاتر و از هنر صحبت میکردند. در این مهمانیها از زنها دعوت نمیشد، زیرا اولگا تمام زنها -غیر از هنرپیشه و خیاطها- را خستهکننده و قابل تحقیر میدانست. وقتی زنگ سرسرا به صدا درمیآمد، میزبان پا میشد و پیروزمندانه فریاد برمیآورد که: «اوست». و مقصودش یکی از مشاهیر جدیدی بود که تازه زیارت کرده بود! دیموف [شوهر اولگا] در این مهمانیها حضور نمییافت و عدۀ معدودی وجودش را به یاد داشتند.📚 بخشی از داستان «جیرجیرک»، نوشتۀ آنتوان چخوف، ترجمۀ سیمین دانشور 📚@philosophycafe
اگر قدرت هرگز کاری جز سرکوب نکرده باشد؛ اگر هرگز جز نه گفتن کار دیگری نکرده باشد، چهطور انتظار دارید که مردم از آن پیروی کنند؟ این که قدرت خوب جلوه میکند؛ این که قدرت پذیرفته میشود ناشی از این واقعیت است که قدرت صرفاً در حکم نیرویی که نه میگوید بر ما اعمال نمیشود، بلکه برانگیزندهی لذت است، به دانش شکل میدهد و تولید کنندهی گفتمانهاست. باید به قدرت همچون شبکهی مولدی بنگریم که در کل بدنهی جامعه گسترش یافته است.(فوکو ۱۹۸۰: ۱۱۹)ما از قدرت پیروی میکنیم، به آن وفاداریم، حتی تا حد اعمال نظارت انتظامی بر خود و سرکوب خود؛ زیرا قدرت باعث میشود احساس کنیم و دریابیم که چه هستیم، یعنی به ما شکل میدهد. اما روشن نیست که ما تا چه حد میتوانیم در برابر قدرت مقاومت کنیم. اگرچه فوکو این بحث را مطرح میکند که قدرت همیشه برانگیزندهی مقاومت است، اما معلوم نیست که این گفته را چه طور باید تفسیر کرد. برای مثال فوکو اضافه میکند که قدرت به واسطهی مقاومت به توش و توان خود میافزاید. برخی اوقات به نظر میرسد که فوکو موضعی آلتوسری اتخاذ میکند و به کلی مقاومت را برای هر نوع هدف عملی مردود میداند، و گاهی نیز به نظر میرسد رویکردی گرامشییایی در پیش میگیرد و مقاومت را - دیدگاهها و اعمال ضدهژمونی - امکانی واقعگرایانه میداند. در هر حال، قدرت از طریق گفتمانها و شکلبندیهای برهانی عمل میکند. قدرت علوم انسانی در برخورد انتظامی به رفتار «نابهنجار»، ناشی از ادعای دانش است؛ ناشی از ادعای تخصص است. این زنجیرهی ادعاهای مربوط به دانش را فوکو «گفتمان» مینامد. به بیان دقیقتر، گفتمان ساختار نامنسجمی است از فرضیات درهمتنیده که دانش را ممکن میکند. فوکو در کتاب دیرینه شناسی دانش (۱۹۷۲) میگوید که گفتمان «مجموعهای از جملهها یا گزارههاست» و «میتوان آن را در حکم مجموعهی بزرگی از گزارهها تعریف کرد که به یک نظام واحد متعلقاند»- که اصطلاحاً یک شکلبندی برهانی نامیده میشود. در ادامه می نویسد «بنابراین، میتوان از گفتمان بالینی (کلینیکی)، گفتمان اقتصادی، گفتمان تاریخ طبیعی و گفتمان روانپزشکی سخن گفت» (فوکو ۱۹۷۲ : ۱۰۷-۱۰۸). هر گفتمانی، برای مثال گفتمان جنسیتشناسی در قرن نوزدهم، یک حوزه را به وجود میآورد - که در این مورد به خصوص روابط و تمایلات جنسی است - که در آن میتوان «گزارههای» مربوط به جنسیت را مدون کرد و بدون وجود آن، این تدوین ناممکن میشود: شکلگیری حوزه امکان مرتبط کردن پدیدههایی را به وجود میآورد که به ظاهر نامرتبط و متمایز به نظر میرسیدند. به این ترتیب، چنین گفتمانی تولید کنندهی ادعاهایی در باب دانش است، و این ادعاهاست که ما میپذیریم و مبنای قدرت آن گفتمان است. به این ترتیب رابطهای نزدیک بین دانش و قدرت وجود دارد. دانش روشی است برای تعریف و مقولهبندی دیگران. دانش به جای رها کردن ما از جهل،راه مراقبت و نظارت انتظامی را باز میکند.➖➖➖➖➖➖📜 مقالهی «فوکو و برخی مفاهیم بنیادی» از «فرزان سجودی»➖➖➖➖➖➖✅@PhilosophyCafe✅