وقتی در حال نگارش بودم و فکر میکردم که از وسوسههای فلسفی دور شدم و بخش زیادی از کارم را انجام داد…
انتشار: 2026/08/18 18:46 UTCدریافت: 2026/08/18 20:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 20:50 UTC
وقتی در حال نگارش بودم و فکر میکردم که از وسوسههای فلسفی دور شدم و بخش زیادی از کارم را انجام داده بودم، متاسفانه متوجه شدم که یک اشتباه بزرگ انجام دادهام و شاید دیگه وقت نباشه اون اشتباه را درست کنم. دو وسوسهای که تشخیص داده بودم و سعی میکردم که در دام آنها گرفتار نشوم یکی وسوسۀ ذاتگرایی بود یعنی جستوجوی چیزی واحد در پسِ همه کاربردها بود. یعنی من مفسر سعی میکردم در پسِ همۀ کاربردهای شکل زندگی یک ذات مشخص و معین کشف کنم. این وسوسهای بود که همیشه جلوی چشمم بود و چهارچشمی حواسم بهش بود. وسوسه دوم وسوسۀ پراکندگیگرایی بود. یعنی چی؟ یعنی بیام و بگم که هیچ ارتباطی بین کاربردهای مختلف شکل زندگی در نوشتههای ویتگنشتاین وجود ندارد. یعنی بیام تکثری که در کاربردها وجود دارد را به بیارتباطی محض تبدیل کنم، به صورت خلاصه میشه گفت: وسوسه تبدیل تکثر به بیارتباطی. اما ایده من برای گذر از این دو وسوسه و ایدهای که مغرورانه فکر میکردم از ویتگنشتاین گرفتم و از طریق اون ایده میتونم مساله را حل کنم، ایده شباهت خانوادگی بود. حالا این ایده چی میگفت؟ به صورت خلاصه میشه اینطور گفت که مواردی که زیر یک مفهوم قرار میگیرند، لزوماً یک ویژگی مشترک و ذاتی ندارند؛ بلکه ممکن است از طریق شباهتهای متعدد، متقاطع و همپوشان به یکدیگر مرتبط باشند. ایده بسیار ناب و جالب بود. هم ذاتگرایی کنار میرفت و هم گسست کامل. در خود بندهای 65 تا 67 پژوهشهای فلسفی هم به اون اشاره شده بود و در ادبیات ویتگنشتاینپژوهی هم مانور زیادی درموردش داده شده بود. اما وقتی که به خودم اومدم فهمیدم که من اینجا ناخواسته دچار یک وسوسه شدهام و از سمتی به ویتگنشتاین نزدیک شدهام که شبیه میل به کلیت، اما اینبار یک کلی غیرذاتگرایانه است. یعنی چی؟ یعنی من در اینجا دچار یک وسوسه سومی شده بودم. وسوسه وحدتسازی غیرذاتگرایانه. یعنی ساختن یک وحدت جایگزین که هرچند غیرذاتگرایانه است اما همچنان یک امر کلی است. یعنی چی؟ یعنی تبدیل کردن نوع روابط به یک شبکۀ روابطهای، وحدت رابطهای، وحدت در کثرت یا شباهت خانوادگی که بهعنوان توضیح وحدت کاربردها به کار میرود.یعنی در دام متافیزیک گرفتار شدهام. اینبار متافیزیک خودش را به سبک شبه ویتگنشتاینی و به صورت مویی و خیلی مخفیانه به من تحمیل کرده بود. اما مگر چه مشکلی ایجاد میکند؟ مشکل این است که من هنوز در زمین بازی متافیزیسن بازی میکردم. یعنی تلاش میکردم امر رخ داده را به مساله تبدیل کنم و بعد آن را حل کنم. بله اگر قرار این یک مساله فلسفی به سبک فلاسفه باشد و اگر قرار بود به سبک فلاسفه هم حل شود شاید حل بدی نبود. اما اگر قرار باشد این کار را انجام بدادم آیا این کار نقض غرض ویتگنشتاین نبود؟ به نظرم این کار نقض است، شاید بعدا بفهمم که اشتباه کردهام ولی فعلا فکر میکنم مسیر درستی را در پیش گرفتهام. اما اگر قرار است این امر را نه به صورت مساله بفهمیم، پس باید به چه صورتی بفهمیم؟ به نظرم باید به صورت یک سردرگمی که از تلاش فیلسوف برای تبدیل سردرگمی و بعد تلاش برای حل کردن آن رخ میدهد. این اشتباه من بوده است. پس کاری که در اینجا قصد دارم انجامش دهم دیدن سردرگمی به عنوان سردرگمی و نه مساله است. یعنی یک امکان چهارمی وجود دارد. چه امکانی وجود دارد؟ امکان منحل کردن صورت مساله. یعنی چی؟ یعنی به جای اینکه میان این سه پاسخ یکی را انتخاب کنیم، بررسی کنیم آیا خود پرسش «چه چیزی کاربردهای مختلف شکل زندگی را وحدت میبخشد؟» ناشی از یک تصویر یا وسوسۀ گرامری نیست. وقتی که بررسی میکنم میبینم که دقیقا این یک وسوسه گرامری است. چرا؟ چون به جای توصیف دنبال تبیین بودم. به جای دیدن، به دنبال پرسیدن بودم. به جای منحل کردن، به دنبال حل کردن بودم. پس کاری که با ویتگنشتاین و روشی که وی به ما آموخته بود سازگاری دارد تلاش برای آشکار کردن گرامر و منحل کردن مسئله به جای حل آن بوده است. یعنی باید میدیدیم که در هر کاربرد ویتگنشتاین به دنبال روشن کردن چه نکته گرامری و زدودن کدام خطای گرامری است. این یعنی دیدن کاری است که ویتگنشتاین انجام میدهد. نپرسیدم دیگه سعی کردم ببینم (امیدوارم که درست دیده باشم). اگر قرار است حل نکنیم و بلکه منحل کنیم باید کاربردها را ببینیم. خطاهای گرامری ممکن است خود را به شیوههایی بسیار متفاوت به ما تحمیل کنند. گاهی از نزدیکترین زاویهای که فکر میکنیم درستترین زاویه نیز میباشد. امیدوارم توانسته باشم با به تصویر کشیدن اشتباه خودم کمی در تغییر زاویه دید کمک کرده باشم. #امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️