🖋️ شب مهتابی پر از آرامش در ماه ژوئن بود. اولگا ایوانونا روی عرشهٔ کشتی، روی رود ولگا ایستاده بود.…
انتشار: 2026/08/18 11:00 UTCدریافت: 2026/08/18 20:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 20:50 UTC
🖋️ شب مهتابی پر از آرامش در ماه ژوئن بود. اولگا ایوانونا روی عرشهٔ کشتی، روی رود ولگا ایستاده بود. گاهی به رود ولگا و گاهی به سواحل زیبای آن مینگریست. در کنارش ریابوسکی ایستاده بود و به او اطمینان میداد که:«این سایهها، سایههای سیاه در آغوش آب نیستند، بلکه خواب و خیالند. این رود سحرآمیز، با درخشش شاعرانهاش، این آسمان بیکران، این کنارههای گریان، مثل این که از بیهودگی زندگی مینالند. از وجود یک موجود عالی و برتر، یک موجود جاودانی و پربرکت سخن میگویند و ما را به بیخودی و ازیادبردن هستی خود میخوانند، به مرگ، و به صورت خاطرهها درآمدن دعوت میکنند. گذشته، ناچیز، بیاهمیت و خستهکننده است و آینده هم بیمعنی است. و این شب اسرارآمیز، این تنها شب عمر هم به زودی خواهد گذشت و به ابدیت خواهد پیوست، پس چرا زندگی کنیم؟»🖋️ و اولگا ایوانونا گوش میداد. اول به صدای ریابوسکی و بعد به سکوت نیمهشب گوش فرا داد و چنان به نظرش رسید که زندهٔ جاودان است و هرگز نخواهد مرد. ... و باورش شد که هم الان در کنارش مرد واقعاً بزرگی، نابغهای، انسان برگزیدهای از جانب خدا ایستاده است. ...اولگا ایوانونا لرزید و گفت:«دارد سرد میشود.»ریابوسکی او را در شنل خود پوشانید و به زاری گفت:«جان خودم را در دست تو حس میکنم، بندهٔ تو هستم. چرا امشب به این حد دلربا شدهای؟»به طور عجیبی به او نگاه کرد و چشمانش چنان وحشتناک بود که اولگا ترسید به او نگاه بکند. نفسش به گونهٔ اولگا میخورد، در گوشش پچپچ کرد:«دیوانهوار دوستت دارم. فقط یک کلمه به من بگو، دیگر زندگی را نمیخواهم... حتی هنرم را ترک خواهم کرد.»و در نهایت اندوه و رنجی که داشت، فریاد زد:«دوستم بدار، دوستم بدار.»🖋️ اولگا ایوانونا گفت:«اینطوری حرف نزن. وحشتناک است. و دیموف [شوهر اولگا]...؟»و بعد چشمانش را بست.«دیموف کیه؟ دیموف چهکاره است؟ من چه کار به او دارم؟ ولگا، ماهتاب، زیبایی، عشق من، جذبههایم، ... انگار دیموف هرگز وجود نداشته است... آخ من چیزی نمیدانم، گذشته را نمیخواهم، فقط یک لحظه به من عطا کن... یک دقیقه.»... اولگا چشمانش را بست و فکر کرد: «بگذار من را نفرین کنند، محکوم کنند، اما من همهٔ لذتها را میچشم و بعد نابود میشوم. ما باید همه روی زندگی را بیازماییم. خدایا چه قدر دردناک است و در عین حال لذتبخش است!»📚 بخشی از داستان «جیرجیرک»، نوشتهٔ آنتوان چخوف، ترجمهٔ سیمین دانشور 📚@philosophycafe