🖋 اولگا هر روز ساعت یازده از خواب برمیخاست، پشت پیانو مینشست، و اگر هوا آفتابی بود، نقاشی رنگ و ر…
انتشار: 2026/08/16 16:28 UTCدریافت: 2026/08/18 20:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 20:50 UTC
🖋 اولگا هر روز ساعت یازده از خواب برمیخاست، پشت پیانو مینشست، و اگر هوا آفتابی بود، نقاشی رنگ و روغنی میکشید. ساعت یک بعدازظهر، پیش خیاط میرفت و چون نه خودش و نه دیموف [شوهرش]، هیچ کدام متمول نبودند، خیلی حقههای ماهرانه سوار میکرد تا بتواند در لباس تازهای که بیاندازه مورد توجه اطرافیان قرار میگرفت، جلوه بکند. ... کارش که پیش خیاط تمام میشد، پیش یکی از دوستان بازیگرش میرفت که از اخبار تئاتر اطلاع بیابد و بلیت برای شب اول نمایش و یا بلیت افتخاری تهیه کند و از آنجا به کارگاه یک نقاش یا به یک نمایشگاه نقاشی میرفت. و این دیدارها با دعوت یکی از مشاهیر به خانهاش خاتمه میپذیرفت یا فقط به وراجی ساده اکتفا میکرد. و این اشخاص که اولگا آنها را از مشاهیر میدانست، همهشان او را با خود برابر میدانستند و یک زبان به او میگفتند که اگر موقعیتهای مناسب را از دست نمیداد و خودش را حرام نمیکرد، مهارتش، ذوقش و هوشش بالأخره یک اثر بزرگ به وجود میآورد.🖋 او آواز میخواند، موسیقی مینواخت، نقاشی میکرد، مدل میشد. ... اما هیچیک از مهارتهایش به پای مهارت ملاقات مردان مشهور و صمیمیشدن با آنها نمیرسید. کافی بود مردی کمی شهرت به دست بیاورد، یا فقط اسمش سر زبانها بیفتند، آن وقت یکروزه کافی بود که اولگا به دیدارش موفق شود، با او روابط دوستانه برقرار سازد و دست آخر او را به خانۀ خود دعوت کند. دیدار هر آشنای تازهای برای او یک عید به شمار میرفت. مردان معروف را میپرستید، از آشنایی با آنها فخر میکرد و تمام شب خوابشان را میدید. تشنگی او سیرابناشدنی بود. با مشاهیر قدیمی کارش به جدایی میکشید و فراموششان میکرد. آن وقت مشاهیر جدید جای آنها را میگرفتند. و به این آخریها به زودی عادت میکرد، آنها هم لطف خود را از دست میدادند و او به همین روش دنبال تازهترها میگشت.🖋 روزهای چهارشنبه مهمانی شام میداد. ورقبازی و رقص قدغن بود. میزبان [اولگا] و مهمانان فقط دربارۀ هنر فداکاری میکردند. بازیگر قطعهای را از بر اجرا میکرد. آوازهخوان آوازش را میخواند. نقاشها در آلبومهای بیشمار اولگا نقاشی میکردند، میزبان خودش نقاشی میکرد، مدل میشد، با موسیقیدانها هماهنگی میکرد، و آواز میخواند. در فاصلۀ میان این کارهای هنری، از کتابها، از تئاتر و از هنر صحبت میکردند. در این مهمانیها از زنها دعوت نمیشد، زیرا اولگا تمام زنها -غیر از هنرپیشه و خیاطها- را خستهکننده و قابل تحقیر میدانست. وقتی زنگ سرسرا به صدا درمیآمد، میزبان پا میشد و پیروزمندانه فریاد برمیآورد که: «اوست». و مقصودش یکی از مشاهیر جدیدی بود که تازه زیارت کرده بود! دیموف [شوهر اولگا] در این مهمانیها حضور نمییافت و عدۀ معدودی وجودش را به یاد داشتند.📚 بخشی از داستان «جیرجیرک»، نوشتۀ آنتوان چخوف، ترجمۀ سیمین دانشور 📚@philosophycafe