درود به همهو سپاس از اینکه میخونید.راستش گفتنِ این حرفا، جز تخلیهی ذهنم و اجازهی خواب گرفتن ازش،…
انتشار: 2026/08/12 09:13 UTCدریافت: 2026/08/15 18:36 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 18:36 UTC
درود به همهو سپاس از اینکه میخونید.راستش گفتنِ این حرفا، جز تخلیهی ذهنم و اجازهی خواب گرفتن ازش، هدف دیگه ای نداره.نه اینکه کسی رو برای حرف زدن نداشته باشم اما، انقدر دغدغشون برام مسئلست که تراوشات ذهن خودم رو در اولویت دوم میبینم.راستش من مدت زیادی رو، کمی پیش از شروع جنگ تا به الان، بیکار بودم.به رغم شرایط نامناسب، شغلِ سابقم که فروشندگی بود و رها کردم و بعضا با توجه به اتفاقاتی که تو کشور افتاد، نتونستم جای دیگه ای مشغول به کار بشم.تا اخیرا که بالاخره موفق شدم تو یکی از فروشگاهای زنجیره ای نام آشنا شروع به کار کنم و حدودا بیست روزه که مشغولم.گذشته از اینکه تو زمینه های مختلف از جمله طراحی سایت و تزریقات و نسخهخوانی و نویسندگی و مشاوره و موارد دیگه ای کسب مهارت کردم و فکر میکنم فروشنده بودن، هم تراز با استعداد و علاقیاتم نیست، سپاس گزارِ موقعیت به دست اومدم؛ چون تو محلِ کوچیک زندگیم، جایِ بهتر و نزدیک تری برایِ شاغل بودنِ یه دختر پیدا نمیشه.اما مشکلِ رخ داده و البته گرهی ذهنیِ من دانشجو بودنمه.که به رغمِ دروغِ شاخدارم در مصاحبهی بیست روز پیش به گوش کارفرماها نرسیده و بعضا حتی انکارم شده.این درحالیه که همچنان پروسهی استخدامم و تحویل مدارک تکمیل نشده و من هر روزی که میرم با اضطراب اینکه نکنه متوجه شن و عذرم رو بخوان مواجهم.گذشته از نیازی که به این کار دارم و گذشته از تمام تلاشی که تو این مدت براش کردم، مهم تر از همهی این ها، آسیب به تصویرم از آدمِ صادقیه که سعی کردم در تمام عمرم باشم.و بعضا اینکه اگه یه روز باهاش مواجه شدم چه جوابی باید براش داشته باشم؟به خودم حق میدم و در عین حال برایِ کاری که کردم دردِ وجدان دارم.بگذریم از بیست روزی که دائما به نگاه گذشت و فکر اینکه آیا تمامِ مردمی که از چشمِ من میگذرن، با تمام شغل های مختلفی که دارن و جوری که به نظر میآن، خوشحالن؟کاش باشن.و من هم!