فدای حضرت دوست خوشحالم که مهربانانه مینگرید و این نشانگر فرهیختگی شما دوست نازنین است خوشبختانه ای…
انتشار: 2026/07/23 11:12 UTCدریافت: 2026/08/06 04:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 04:12 UTC
فدای حضرت دوست خوشحالم که مهربانانه مینگرید و این نشانگر فرهیختگی شما دوست نازنین است خوشبختانه این سعادت را داشتم چندباری از نزدیک با شما همصحبت شوم. با آرزوی بهترینها و دیداری دوباره تا در آغوش بگیرمتان🙏💙ای جان عزیز دلم.. سعادتی بود که نصیب من شد... به امید دیداری دوباره. روی ماهت رو می بوسم.. 🙏🌺🥰🌺🙏
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — کانال ادبی فراگفتاریک ایران
به همین دلیل «تکانگی در فراگفتاریک» اهمیت پیدا می کند. فعل ناگهان حرکت می کند. واژه از جای خود بلند می شود.تشبیه دیگر تزئین نیست؛ سازه را جابه جا می کند.و مخاطب ناگهان متوجه می شود: آنچه طبیعی تصور می کردم، شاید فقط یک نجاری قدیمی بوده است.۷. « جهان نجاری شده» و مفهوم « تکینگی» در فراگفتاریک:در اینجا می توان فرضیه را بهمفهوم «تکینگی» پیوند زد.«تکینگی» لحظه ای است که یک قطعه از جهان دیگر در جای قبلی خود نمی نشیند.مثلن:«خانه»،ناگهان می شود «زندان».«پرچم»، ناگهان می شود «حافظه».«مادر»، ناگهان از یک نسبت خانوادگی به «سرزمین» تبدیل می شود.«مرگ»،ناگهان از پایان زندگی به «آغاز روایت» تبدیل می شود.در چنین لحظه ای، نجاری قبلی جهان شکست می خورد و معماری تازه ای شکل می گیرد.۸. آیا جهان واقعا نجاری شده است؟:اینجا باید احتیاط نظری داشت.«جهان نجاری شده» نباید به این معنا گرفته شود که هیچ واقعیت مستقلی بیرون از ذهن وجود ندارد.فراگفتاریک می تواند میان دو سطح تمایز بگذارد:جهان هستیشناختیوجهان تجربه شده و معناشده.باران ممکن است مستقل از ما ببارد؛ اما «باران» به عنوان «خاطره، عشق، تهدید، نعمت، موسیقی یا شعر»، محصول شبکه ای از بدن، فرهنگ و زبان است.بنابراین: ما جهان را خلق نمی کنیم؛اما جهانی را که در آن زندگی می کنیم، تا حد زیادی شکل می دهیم.این تفاوت بسیار مهم است.۹. و شاید مهم ترین گزاره فرضیه از دیدگاه فراگفتاریک:انسان در جهانی زندگی می کند که پیشینیان او آن را نجاری کرده اند؛اما هر نسل می تواند دوباره آن را باز کند.واژه ها میخ های قدیمی اند.شعر، چکش معکوس است.چکش معمولی میخ را فرو می برد؛شعر می تواند میخ را بیرون بکشد.و وقتی میخ بیرون می آید، قطعه ای از جهان آزاد می شود.شاید رسالت فراگفتاریک دقیقن همین باشد: و نه ساختن یک جهان نهایی،که بیشتر، آشکار کردن نجاری های پنهان جهان است.از این دیدگاه، «جهان نجاری شده» می تواند یک مفهوم مرکزی برای نظریه ی بینا رشته ای فراگفتاریک باشد؛ زیرا همزمان «زبان، روان، بدن، جامعه، سیاست، هنر، حافظه و فرهنگ» را در یک مدل واحد به هم متصل می کند.و در نهایت شاید بتوان آن را در یک جمله فشرده کرد:جهان آن چیزی نیست که فقط ساخته شده است؛ جهان چیزی است که مدام «ساخته، بریده، میخ شده، باز شده و دوباره ساخته» می شود.و فراگفتاریک، هنرِ شنیدن «صدای اره» در پشتِ «سکوتِ» جهان است.زنده باد ادبیات ایرانبا احترام#جمال_بيگ
«جهان نجاری شده»به روایت فراگفتاریکبه قلم: جمال بیگبیائیم به اتفاق فرضیه ی«جهان نجاری شده» را در دستگاه نظریه ی بینا رشته ای فراگفتاریک قرار دهیم، اینطوری می توانیم به یکی از استعاره های بسیار قدرتمند برای توضیح نسبت «انسان، واقعیت، زبان» و «ساختن جهان» دست بیابیم و آن فرضیه ی جهان نجاری شده استدر نگاه فراگفتاریک، جهان را نمی توان صرفن چیزی دانست که «وجود دارد» و انسان فقط آن را می بیند. بخشی از جهانی که ما تجربه می کنیم، جهانی است که ساخته، برش خورده، به هم متصل و قاب بندی شده است؛ درست مانند کار یک نجار.اما نکته مهم اینجاست:نجار فقط چوب را نمی سازد؛ او از میان امکان های بی شمار چوب، یک شکل را انتخاب می کند.بنابراین «جهان نجاری شده» یعنی جهانی که واقعیت خام آن، در برخورد با «زبان، ادراک، فرهنگ، خاطره، قدرت، بدن و فانتزی»، به صورت های قابل زیست تبدیل می شود.در اینجا «نجاری» استعاره ای از فرآیند شکل دادن به واقعیت است.۱. چوب جهان چیست؟در فراگفتاریک می توان گفت پیش از آنکه چیزی «معنا» داشته باشد، نوعی ماده ی خام وجود دارد:«صدا، بدن، حادثه، طبیعت، مرگ، عشق، ترس، حافظه، زمان و اتفاق»اما این ماده ی خام هنوز «جهان انسانی» نیست.وقتی زبان وارد می شود، شروع به بریدن می کند:این را «من» می نامد،آن را «دیگری»،این را «خوب»،آن را «بد»،این را «واقعیت»، و آن را «خیال».پس زبان، نخستین اره ی جهان است.۲. واژه ها ابزار نجاری نیستند؛ خودشان نجارنداینجا فرضیه ی فراگفتاریک از یک استعاره ی ساده فراتر می رود.در بسیاری از نظریه های سنتی، انسان از زبان استفاده می کند تا جهان را توصیف کند.اما در فراگفتاریک می توان پرسید:اگر این زبان باشد که ما را وادار می کند جهان را به این شکل ببینیم چه!!؟در این صورت، انسان تنها نجار نیست.زبان نیز نجار است و انسان یکی از مواد اولیه آن.واژه ی «وطن» فقط یک مکان جغرافیایی را نامگذاری نمی کند؛ «خاطره، فقدان، مرز، پرچم، کودکی، تبعید، جنگ، مادر، مرگ و آرمان را نیز به آن متصل می کند.یک واژه، چند قطعه چوب معنایی را به هم میخ می کند.اینجا مفهوم مهم فراگفتاریک یعنی «ماژول های معنایی» وارد می شود.۳. میخ های جهان چیستند؟اگر جهان نجاری شده باشد، چه چیزی قطعات آن را به هم وصل می کند؟در خوانش فراگفتاریک:«عادت، ایدئولوژی، خاطره، ترس، میل و زبان»، میخ های جهان اند.مثلن کودکی که بارها شنیده است:«مرد نباید گریه کند»در واقع فقط یک جمله نشنیده است.یک میخ در ساختار بدن و روان او کوبیده شده است.سال ها بعد ممکن است گریه کند، اما پیش از اشک، یک صدای درونی بگوید:«مرد که گریه نمی کند.»اینجا جهان او قبلن نجاری شده است.او دیگر فقط در جهان زندگی نمی کند؛در معماری ای زندگی می کند که پیش از او ساخته شده است.۴. ایدئولوژی، نجار بزرگ جهان:یکی از رادیکال ترین نتایج این فرضیه همین جا ظاهر می شود.ایدئولوژی فقط مجموعه ای از عقاید نیست؛ ایدئولوژی معماری جهان را تغییر می دهد.دو انسان ممکن است به یک خیابان نگاه کنند اما دو جهان کاملن متفاوت ببینند.نفر اول:«خیابان ناامن است.»نفر دوم:«خیابان سرشار از زندگی است.»نفرسوم:«خیابان متعلق به ماست.»نفر چهارم:«این خیابان علیه ماست.»در واقع خیابان یکی است؛اما جهان های ادراکی متفاوت اند.فراگفتاریک می گوید:واقعیت واحد می تواند جهان های متعدد تولید کند، زیرا هر ذهن با ابزارهای متفاوتی آن را نجاری می کند.۵. بدن؛ کارگاه خاموش نجاری:در این فرضیه نباید بدن را فراموش کرد. بدن فقط چیزی نیست که در جهان قرار گرفته باشد؛ بدن یکی از ابزارهای ساخت جهان است.«گرسنگی، درد، میل، خستگی، لذت، ترس و لمس»، جهان را از نو اندازه گیری می کنند.یک صندلی برای انسان خسته:«محل نشستن» است.برای نجار:«قطعه ای چوب و سازه» است.برای کودک:«چیزی برای بالا رفتن» است.برای فردی که خاطره خاصی از آن دارد:«یک حادثه» است.پس شیء، یک جهان ثابت ندارد.هر بدن، متر و اره ی مخصوص خود را به جهان می آورد.این همان جایی است که مفهوم «تنانگی فراگفتاریک» می تواند فعال شود: معنا فقط در ذهن ساخته نمی شود؛ در بدن نیز اتصال پیدا می کند.۶. شعر، خرابکاری در کارگاه جهان:و شاید جذاب ترین نتیجه این فرضیه برای شعر همین باشد.شعر فراگفتاریک لزومن نمی خواهد یک میز زیباتر بسازد.گاهی می خواهد: میز را برگرداند،میخ ها را بیرون بکشد،چوب ها را از هم جدا کند و نشان دهد که میز همیشه میز نبوده است.شاعر وقتی واژه را از جای عادی اش خارج می کند، در واقع در معماری تثبیت شده زبان دست می برد.
شماره ۲۱۹۵ روزنامه #نقدحال منتشر شد✅ تاریخ انتشار: سهشنبه ۲۷ مردادماه ۱۴۰۵آدرس سایت روزنامه👇👇👇naghdehal.com@naghdehall
✅ جاودانگیکوانتومیوجهانهایمتعدد✍ #جمال_بيگ در شماره ۲۱۹۱ روزنامه #نقدحال از ديدگاه فيزيک نظري، مفهوم »جاودانگي کوانتومي« بر پايه تفسير جهانهاي متعدد از نظريه کوانتوم شکل گرفته است. در اين نگاه، هر رويداد کوانتومي به شاخههاي گوناگون واقعيت تقسيم ميشود و آگاهي فرد همواره در شاخهاي ادامه مييابد که در آن هنوز زنده است. فارغ از درستي يا نادرستي اين فرضيه در علم، آنچه براي نظريه بينارشتهاي فراگفتاريک اهميت دارد بهغير از فيزيک، نحوهي زايش معنا از دل اين تصور است. در روايت فراگفتاريک، جاودانگي کوانتومي را ميتوان بهعنوان يک »تکانگي معنايي« در نظر گرفت؛ لحظهاي که معنا از مرگ خطي فرار ميکند و در مسيرهاي متعدد پراکنده ميشود. در اينجا ديگر(مرگ، پايان کبوتر نيست)، انشعاب معناست. هر مرگ احتمالي به تولد روايتي ديگر تبديل ميشود و زبان بهجاي ثبت پايان، مشغول توليد بيشمار آغازهاي تازه ميگردد. جهانهاي متعدد در نگاه فراگفتاريک تنها جهانهاي فيزيکي نيستند؛ آنها جهانهاي زباني، فرهنگي، هنري و رواني نيز هستند. هر واژهاي که بر زبان ميآوريم، هر استعارهاي که خلق ميکنيم و هر تفسيري که از يک رويداد ارائه ميدهيم، جهاني تازه ميسازد. بنابراين جهانهاي متعدد پيش از آنکه در آزمايشگاههاي فيزيک حضور داشته باشند، در زيستبوم معنا حضور دارند. از ديدگاه مولفهي »هم فرگشتگي معنا«، شعر، موسيقي، فلسفه و علم همزمان درحال توليد نسخههاي متفاوتي از واقعيت هستند. دانشمند از جهانهاي متعدد سخن ميگويد، شاعر از هزار چهرهي عشق، نقاش از هزار رنگ سکوت و فيلسوف از هزار امکان هستي. اينها ديگر فقط پديدههايي جداگانه نيستند، بلکه شاخههاي مختلف يک درخت معنايي واحد هستند. در سطح روانشناختي، جاودانگي کوانتومي بازتاب ميل ديرينه انسان به شکستدادن مرگ است. اما فراگفتاريک نشان ميدهد که آنچه جاودانه ميشود، لزوما بدن يا آگاهي فردي نيست، بيشتر شبکهاي از معاني است که فرد در جهان رها ميکند. انسان در زبان، خاطره، هنر، روايت و تاثيرات خود بر ديگران به حيات ادامه ميدهد. به همين دليل جاودانگي را ميتوان نوعي »تنانگي معنايي« دانست؛ تجسميافتن معنا در بدنهاي ديگر، ذهنهاي ديگر و روايتهاي ديگر. در اين ميان مفهوم »تکينگي« نيز اهميت مييابد. هر انسان يک مرکز توليد معناست. با مرگ او، آن مرکز خاموش ميشود، اما امواج معنايي برآمده از آن همچنان در شبکه زبان و فرهنگ حرکت ميکنند. درست مانند سنگي که در آب افتاده و حلقههاي آن تا دوردستها گسترش مييابد. از ديدگاه فراگفتاريک، جهانهاي متعدد را ميتوان استعارهاي بزرگ از تکثر معنا دانست. هيچ معنايي يگانه و نهايي نيست. هر معنا در کنار خود معناهاي رقيب، مکمل يا متضاد را نيز توليد ميکند. همانگونه که جهانهاي متعدد از يک رويداد کوانتومي منشعب ميشوند، معناهاي متعدد نيز از يک واژه، يک شعر يا يک اتفاق اجتماعي منشعب ميگردند. بنابراين جاودانگي کوانتومي در روايت فراگفتاريک بيش از آنکه مسالهاي فيزيکي باشد، به يک اتفاق زباني و هستيشناختي تبديل ميشود. انسان شايد در جهان مادي فاني باشد، اما در جهانهاي بيشمار معنا که زبان پيوسته ميآفريند، بارها و بارها متولد ميشود. در اين چشمانداز، جاودانگي تنها ادامه بيپايان يک زندگي نخواهد بود، که احتمالا ادامه بيپايان امکانهاي معناست؛ جهاني که در آن هر پايان، آغاز شاخهاي تازه از هستي و هر سکوت، زايش زباني ديگر است.@naghdehall


