سلام بر نوربر صبحی که امید را در تن ریشه می زند ...صبح بخیر🌱
انتشار: 2026/08/21 06:15 UTCدریافت: 2026/08/26 09:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 09:10 UTC
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- 💞پندانه💞 · تطابق دقیق — ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ۳:۵۵
- 🔊🏃 شـهـــر فـرنـگ 🏃🔊 · تطابق دقیق — ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ۱۲:۱۳
- خــــانـــــم نمــــــونــــه · تطابق دقیق — ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ۱۳:۴۵
- صرفا جهت اگاهی! · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۱۲:۱۰
- جادوی گیاهی · تطابق دقیق — ۴ شهریور ۱۴۰۵، ۹:۱۰
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — جادوی گیاهی
🎥این کلیپ رو 10 بار ببین‼️🚫خودکشی،خیانت،طلاق ، جر و بحث و .... مشکلاتی هست که پولدار و فقیر نمیشناسهاگر هرکدوم از این مشکلات رو دارید این کلیپ رو ببینید و تا دیر نشده از طریق لینک زیر تلفنی و محرمانه با مشاور متخصص صحبت کنید👇🏻landing.hamkadeh.com/Kdx8rhttps://landing… کانال t.me/hamkadehhh
#تن_داغ#پارت22لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D8%AA%D9%87 حلقش به آرومی میبرد و زبونش رو روی سرش می چرخوند ،اشک چشمش راه افتاده بود نگاه کرد به صورتم و برگشت باسنش رو آورد باال و گفت بزن توش ، دارم می میرم با دو دستم به باسنش میکوبیدم و داخلش میکردم با یادآوری صحنه ی آسانسور و لبای نزدیک مهسا به لبم داشت آبم میومد که رویا برگشت و نگاهم کرد و لبش حرارت تن تو, ]14.09.17 01:24[ رو به صورت غنچه جمع کرد ، با دیدنش حسم پرید این که مهسا نیست و رویاست آبم نیومد کشیدم بیرون و نفس عمیقی کشیدم رویا متعجب گفت : چی شد خسته شدی ؟ بخواب من بشینم ، به سمتش حمله کردم و موهاش رو گرفتم توی دستام _من خسته بشم سرم رو به سمت الله گوشش بردم و میک زدم ، دستی به سینه هاش کشیدم و بلندش کردم و گفتم : پاشو بیا . در هارو باز کردم تا حمام رو پیدا کنم ،پیداش کردم، آب رو باز کردم و رفتم زیر دوش رویا رو ایستاده از پشت بغل کردم ، سینه هاش رو میمالیدم، م حسابی شق کرده بود ، انگشتم رو کردم توی سوراخ باسنش و ک*ی*ر* بازش کردم باسنش رو عقب کشید و برگشت سمتم ، روی سکوی بغل وان نشستم. م باال و اومد روم نشست و سینه هاش رو روی لبام می کشید روی ک*ی*ر* پایین میشد باز هم با دیدنش حسم پرید بهش اشاره کردم نزنه بلند کردمش و برگردوندمش *ش و گفتم خم شو برنگرد ، به عشق مهسا زدم اسمش س از پشت زدم تو ک* رو زیر لبم جاری کردم و به زور ارضا شدم رو کردم به رویا و گفتم: _من میخوابم بیدارم نکن کارت تموم شد برو.❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
#تن_داغ#پارت21لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D9%85%D8%AD%D9%85… جان رو چنان با تحکم و اخم گفت که با زبون بی زبونی فهمیدم داره بهم حالی میکنه که من شوهر دارم . دستم رو داخل جیبم بردم و در آسانسور باز شد و با پوزخندی از در خارج شدم . شهرزاد صداش کرد مهسا جون بیا دیگه کجا موندی ؟ بدون این که نگاهم کنه به سمت مهسا رفت و داخل اتاقشون شد ، به اتاقم رفتم ، از شدت شهوت قلبم به قفسه سینم می کوبید همیشه بعد از یک رابطه به این حس می رسیدم هیچ وقت بدون نوازش کشی این حس شهوت رو درک نکرده بودم ، چه کار کردی با من مهسا دلم تمام وجودت رو می طلبه. روی تخت دراز کشیدم و شماره رویا رو گرفتم بعد از چندتا بوق با ذوق جواب داد . _سالم ، چه عجب ، بعد مدت ها یادم کردی ؟ پرسیدم : کدوم اتاقی ؟ _اتاق .801 رویا حالم خرابه بیا اتاق 811 مراقب باش کسی نبینتت. _نفسمی االن میام . چند دقیق بعد با تقه ای که به در خورد آروم در اتاق رو باز کردم ، رویا با لب خندون و ده من آرایش وارد اتاق شد ، زیبا بود اما نه به اندازه مهسا . دستم رو دور گردنش انداختم و گازی از لبش گرفتم ، صدای آهش که در اومد شروع به خوردن لباش کردم ، دستم رو روی باسنش می کشیدم ، با تقال لباس هاش رو در آورد و دست انداخت به لباس من ، به شلوارم که رسید نگاهی پر از شهوت به صورتم انداخت ،از روی شلوار ک*ی*رم رو گاز می گرفت بلندش کردم و انداختمش روی تخت شلوار رو در آوردم و افتادم به جونش . م مال توهه ، * صداش با آه و ناله در اومده بود ، جووون جرم بده ، ک* س م رو بخوره با ولع افتاده بود به جونش تا❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
#تن_داغ#پارت20لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D9%82%D9%84%D8%A8… از شدت هیجان به قفسه سینم کوبیده می شد ، باز هم کم نیاوردم رو کردم به حاج محسن و گفتم _حاج آقا شما بگین من که تازه اومدم اگه پسر رییس شرکت برای من ارزش قائل نباشه چه انتظار کثی کرد و گفت: _دور از جونت باشه ، مواظب خودت باش. ممنونی ،گفتم و گوشی رو قطع کردم چشمم به امیر حسین افتاد که مشکوک نگاهم میکرد ، برگشتم سمت دخترا رفتیم که سوار هواپیما بشیم ، داخل هواپیما که شدیم ، دوباره چشمم به امیرحسین افتاد احساس کردم حسی نسبت بهم داره ،این حس یه حس ممنوعه ، من دیگه طاقت شکست دوباره رو ندارم ، اون که فکر می کنه من متاهلم ، شاید اشتباهی از من سرزده که انقدر بد نگاهم می کنه ، منم دیگه بچه نیستم عقل گذشته رو هم ندارم که نفهمم چه خبره ،دیگه اون دختر نوزده ساله نیستم که برای اولین بار عاشق شد و به عشق لباس عروس و لوازم آرایش عروس شد ، باید کمی تو رفتارم احتیاط کنم . روی صندلی نشستم و سرم رو تکیه دادم و چشمام رو بستم با یاد آوری گذشته بغضی کردم ،محمد همیشه تو پرواز دستم رو میگرفت قطره اشکی روی گونه ام سر خورد دلم گرفت خواستم برای لحظه ای بمیرم اشکم رو پاک کردم و نفسی عمیق کشیدم ، با هر جریانی من باید حالم دگرگون بشه ، حس زیر بارون، گرمای تابستون و کولرش ،سرمای زمستون و بخاریش هر کدوم زخمی میشن روی دل تنگمسوار هواپیما که شدیم ، روی صندلی نشستم ، و داشتم با یاسمین حرف می زدم که چشمم به مهسا افتاد ، چشماش رو بسته بود و اشک چشمش رو پاک کرد ، شاید ترس از پرواز داره ؟ موندم چه غمی توی دلش داره خیلی مرموزه، زمانی که دستش توی دستام بود حس خوشبختی کردم حس شاهزاده بودن بد جوری دلم رو می لرزونه ، وای خدای من این چه حسی که من دارم ، بد جوری این دلم بغل کردنش رو می طلبه ، کاش زودتر از محمد باهاش آشنا می شدم ، پوزخندی موذیانه زدم و تو دلم گفتم : محمد کیلو چنده ؟ هم برای اون باش هم برای من ، بالخره رامت می کنم ، عروسک من . نگاهی دوباره بهش انداختم که داشت با شهرزاد میخندید چال گونش رو تازه دیدم سرم رو چرخوندم سمت یاسمین تا از یادم بره،بعد از رسیدن به کیش به سمت هتل حرکت کردیم ، توی البی هتل نشسته بودیم و منتظر بودیم تا اتاق هامون رو نشونمون بدن ، مهسا از جاش بلند شد و قدم زنان از ما دور شد داشت با تلفنش حرف میزد و از جلوی چشم مون محو شد ، همه به سمت اتاق هاشون رفتند کنار چمدان مهسا ایستادم تا بیاد و آدرس اتاقش رو بهش بدم ، پنج دقیقه بعد گوشی به دست و در حال صحبت کردن اومد سمتم چمدونش رو برداشت و با سرش تشکر کرد و رفت به سمت آسانسور چمدون رو از دستش گرفتم و دوباره از دستم گرفت سوار آسانسور شدیم ، هنوز داشت با گوشی صحبت می میکرد ، عصبی بود ، معلوم بود به زور خودش رو جلوی من داره کنترل می کنه ، نفسش رو با پوفی بیرون فرستاد و گفت: _محمد پول دارم، نمی خوام به سمتش قدم برداشتم و داشتم از خودم بیخود میشدم ، پنج سانت مونده بود به لباش برسم که سرم رو کج کردم و در گوشش گفتم سالم برسون و دکمه طبقه هشتم رو زدم که پشت سرش بود ازش کناره گرفتم ، آب دهنش رو قورت داد و گفت: _محمد جان عزیزم ، بهت زنگ میزنم .❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
#تن_داغ#پارت19لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D8%A8%DB%8C کالم ، دستش رو آورد جلو که دستم رو بکشه کنار که صدام رو کمی روش بلند کردم و گفتم: _بکش کنار دستت رو ، دستت به من بخوره من میدونم و تو . _انگاری حرفی برای گفتن نداشت نفسش رو با پفی بیرون فرستاد و گفت: خانوم می دونین من پسر کی هستم ؟ ابرو هام رو به سمت باال کشیدم و گفتم _تو باش شاهزاده انگلیس بشین هماهنگ کنم بعد برو تو .عصبانی دندون هاش رو به هم می سابید از سرخی چشم هاش فهمیدم که حسابی کفری شده ، اصال انگاری گردنم افتاده بود به هیچ قیمتی راه ندم رد شه. خواست که با حرص وارد شه بازم جلوش ایستادم. با حرص گفتم : بشین. خنده ای از روی عصبانیت زد که در اتاق باز شد و حاج محسن از در خارج شد و گفت: _چه خبره؟ رو کردم به حاج محسن و گفتم شاهزاده انگلیس اجازه می خواست با شما مالقات کنه. حاج مهدی خنده ای رو لبش آورد و گفت : _نمردیم و شاه انگلیسم شدیم . از حرفش تازه به خودم اومدم و فهمیدم که رابطه این غول گنده خوشتیپ و جذاب با حاج محسن و پدر و پسری هستش.❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
امروز صبح به جای "صبح بخیر" براش بنویس« تـو همان صبحِ عزيزی و دلیلِ نفسی»دیگه تا شب پُر از حس خوبه..صبح بخیر ❤️@puchesm1
