#تن_داغ#پارت19لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420بی کالم ، دستش رو آورد جلو که دستم رو بکش…
انتشار: 2026/08/18 16:07 UTCدریافت: 2026/08/19 09:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 09:10 UTC
#تن_داغ#پارت19لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D8%A8%DB%8C کالم ، دستش رو آورد جلو که دستم رو بکشه کنار که صدام رو کمی روش بلند کردم و گفتم: _بکش کنار دستت رو ، دستت به من بخوره من میدونم و تو . _انگاری حرفی برای گفتن نداشت نفسش رو با پفی بیرون فرستاد و گفت: خانوم می دونین من پسر کی هستم ؟ ابرو هام رو به سمت باال کشیدم و گفتم _تو باش شاهزاده انگلیس بشین هماهنگ کنم بعد برو تو .عصبانی دندون هاش رو به هم می سابید از سرخی چشم هاش فهمیدم که حسابی کفری شده ، اصال انگاری گردنم افتاده بود به هیچ قیمتی راه ندم رد شه. خواست که با حرص وارد شه بازم جلوش ایستادم. با حرص گفتم : بشین. خنده ای از روی عصبانیت زد که در اتاق باز شد و حاج محسن از در خارج شد و گفت: _چه خبره؟ رو کردم به حاج محسن و گفتم شاهزاده انگلیس اجازه می خواست با شما مالقات کنه. حاج مهدی خنده ای رو لبش آورد و گفت : _نمردیم و شاه انگلیسم شدیم . از حرفش تازه به خودم اومدم و فهمیدم که رابطه این غول گنده خوشتیپ و جذاب با حاج محسن و پدر و پسری هستش.❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》