امروز صبح به جای "صبح بخیر" براش بنویس« تـو همان صبحِ عزيزی و دلیلِ نفسی»دیگه تا شب پُر از حس خوبه.…
انتشار: 2026/08/17 08:45 UTCدریافت: 2026/08/19 09:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 09:10 UTC
امروز صبح به جای "صبح بخیر" براش بنویس« تـو همان صبحِ عزيزی و دلیلِ نفسی»دیگه تا شب پُر از حس خوبه..صبح بخیر ❤️@puchesm1
پستهای تلگرام — جادوی گیاهی
چند بار عکس یه ویلای دنج رو دیدی و با خودت گفتی:«این رو باید با بچهها بریم!»لایک کردی، برای بقیه فرستادی...ولی هنوز نرفتین! 😄دیگه وقتشه برنامه رو بچینین! از ویلای استخردار تا آپارتمان هرجای ایران، با اسنپتریپ رزرو کن و هزینهش رو در ۴ قسط با اسنپپی پرداخت کن.فقط بهش فکر نکن؛قسطی ویلا رزرو کن!سفرت رو شروع کن!snp.tips/augtel@snapptrip
#تن_داغ#پارت19لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D8%A8%DB%8C کالم ، دستش رو آورد جلو که دستم رو بکشه کنار که صدام رو کمی روش بلند کردم و گفتم: _بکش کنار دستت رو ، دستت به من بخوره من میدونم و تو . _انگاری حرفی برای گفتن نداشت نفسش رو با پفی بیرون فرستاد و گفت: خانوم می دونین من پسر کی هستم ؟ ابرو هام رو به سمت باال کشیدم و گفتم _تو باش شاهزاده انگلیس بشین هماهنگ کنم بعد برو تو .عصبانی دندون هاش رو به هم می سابید از سرخی چشم هاش فهمیدم که حسابی کفری شده ، اصال انگاری گردنم افتاده بود به هیچ قیمتی راه ندم رد شه. خواست که با حرص وارد شه بازم جلوش ایستادم. با حرص گفتم : بشین. خنده ای از روی عصبانیت زد که در اتاق باز شد و حاج محسن از در خارج شد و گفت: _چه خبره؟ رو کردم به حاج محسن و گفتم شاهزاده انگلیس اجازه می خواست با شما مالقات کنه. حاج مهدی خنده ای رو لبش آورد و گفت : _نمردیم و شاه انگلیسم شدیم . از حرفش تازه به خودم اومدم و فهمیدم که رابطه این غول گنده خوشتیپ و جذاب با حاج محسن و پدر و پسری هستش.❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
از عکسای اون هتلی که با دیدنش دلت میخواد همین الان چمدونت رو ببندی!تا ویدئوی یه اتاق تو هتل با یه ویوی هیجانانگیز، یا عکس صبحانهی جذاب هتل و چند روز دور بودن از روزمرگی...فقط لایک نکن!🏨 قسطی، هتل رزرو کن! ❤️رزرو هتلهای ایران از اسنپتریپ🔹پرداخت ۴ قسطه با اسنپپیسفرت رو شروع کن:snp.tips/augtel
با اسنپتریپ، قسطی سفر کن!❤️از یک مقصد جدید،تا یک اقامت متفاوت،از یک ویلای دنج با دوستات،تا پرواز به شهری که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتی...فقط خیال نکنقسطی سفر کن!خرید پرواز داخلی و خارجی ✈️رزرو هتل 🏨 و ویلا 🏡 از اسنپتریپ🔹پرداخت ۴ قسطه با اسنپپیسفرت رو شروع کن:snp.tips/augtel
👇👇پیشنهاد ویژه ی مدیر کانال👇👇آخرین نسخه تلگرام اصلی که توش : ☄️اکانت پریمیوم رایگان شده 💥(استوری و ایموجی و... رایگان شدن)✅اتصال به هوشمصنوعی و رباتهای پیشرفته تولید عکس و متن 😂😄پروکسی جادویی اختصاصی خود تلگرام بدون قطعی 🔗🌐کاملا امن دانلود شده از فروشگاه گوگل 🛒💯#توصیه_شده
#تن_داغ#پارت18لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D9%85%DB%8C%D8%AF… درکنار هم آینده این شرکت رو به خوبی رقم بزنید ، مهسا جان از آشناهای نزدیک ما هستند امیدوارم شیطنت هاتون رو زیاد رو این دختر گلم پیاده نکنید که من به پدرش قول دادم که دخترش هیچ رقمه ناراحت نباشه ، ممنون از همراهیتون، حاج محسن با زبون بی زبونی به همه قشنگ حالی کرد که من مشکل دارم از خجالت آب شدم اما دلم رو بزرگ کردم و گفتم »هرچی پیش میاد ،بیاد که خوش اومده« موقع نهار سه تا دختر با اجازه ای گفتند و کنارم نشستن. یکی از اون دخترها که شالش از روی سرش افتاده بود و روی شونه هاش جا خوش کرده بود پرسید: _چند سالته مهسا جون ؟ با لبخندی جواب سوالش رو دادم: _25سالمه . _واقعا؟ کمتر میزنی حداقل بیست و یک . از بس که خوشگله شانس آورد حاجی سفارشش رو کرد وگرنه ........ هرسه به یکباره زدند زیر خنده . ممنونی زیر لب گفتم و رو به دختری که ساکت بود گفتم :شما سه تا تونم خوش گلین. همون دختری که شالش روی شونه هاش افتاده بود گفت: _اسم من میناست ، اسم این هانیه اسم این سفید برفی هم شهرزاد هستش از آشنایی باهات خوشحالیم . من هم اظهار خوشحالی کردم و به خنده های گاه بی گاه شون بی حس نگاه می کردم. بعد از خوردن نهار پشت میز کارم نشسته بودم که مش رحیم برام چایی آورد ، در حال خوردن چای بودم که پسری حدودا سی ساله یا شایدم بیشتر به سمت در اتاق حاج محسن رفت ، بدون اینکه حتی به من نگاه کنه ، قبل از این کهستش به در اتاق برسه پریدم جلوش و دستام رو روی چهار چوب در گذاشتم و گفتم: _یا هللا ، کجا انشاهلل؟نگاهم به قیافش که افتاد قلبم هوری ریخت نفسم توی سینم حبس شد ، خیلی جذاب بود ، سریع توی دلم به خودم تشر زدم و به خودم اومدم که دیدم مات و مهبوت به من خیره شده ،❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》