#تن_داغ#پارت18لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420میدوارم درکنار هم آینده این شرکت رو به خو…
انتشار: 2026/08/14 16:38 UTCدریافت: 2026/08/19 09:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 09:10 UTC
#تن_داغ#پارت18لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D9%85%DB%8C%D8%AF… درکنار هم آینده این شرکت رو به خوبی رقم بزنید ، مهسا جان از آشناهای نزدیک ما هستند امیدوارم شیطنت هاتون رو زیاد رو این دختر گلم پیاده نکنید که من به پدرش قول دادم که دخترش هیچ رقمه ناراحت نباشه ، ممنون از همراهیتون، حاج محسن با زبون بی زبونی به همه قشنگ حالی کرد که من مشکل دارم از خجالت آب شدم اما دلم رو بزرگ کردم و گفتم »هرچی پیش میاد ،بیاد که خوش اومده« موقع نهار سه تا دختر با اجازه ای گفتند و کنارم نشستن. یکی از اون دخترها که شالش از روی سرش افتاده بود و روی شونه هاش جا خوش کرده بود پرسید: _چند سالته مهسا جون ؟ با لبخندی جواب سوالش رو دادم: _25سالمه . _واقعا؟ کمتر میزنی حداقل بیست و یک . از بس که خوشگله شانس آورد حاجی سفارشش رو کرد وگرنه ........ هرسه به یکباره زدند زیر خنده . ممنونی زیر لب گفتم و رو به دختری که ساکت بود گفتم :شما سه تا تونم خوش گلین. همون دختری که شالش روی شونه هاش افتاده بود گفت: _اسم من میناست ، اسم این هانیه اسم این سفید برفی هم شهرزاد هستش از آشنایی باهات خوشحالیم . من هم اظهار خوشحالی کردم و به خنده های گاه بی گاه شون بی حس نگاه می کردم. بعد از خوردن نهار پشت میز کارم نشسته بودم که مش رحیم برام چایی آورد ، در حال خوردن چای بودم که پسری حدودا سی ساله یا شایدم بیشتر به سمت در اتاق حاج محسن رفت ، بدون اینکه حتی به من نگاه کنه ، قبل از این کهستش به در اتاق برسه پریدم جلوش و دستام رو روی چهار چوب در گذاشتم و گفتم: _یا هللا ، کجا انشاهلل؟نگاهم به قیافش که افتاد قلبم هوری ریخت نفسم توی سینم حبس شد ، خیلی جذاب بود ، سریع توی دلم به خودم تشر زدم و به خودم اومدم که دیدم مات و مهبوت به من خیره شده ،❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》