#تن_داغ#پارت20لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420قلبم از شدت هیجان به قفسه سینم کوبیده می…
انتشار: 2026/08/20 09:36 UTCدریافت: 2026/08/26 09:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 09:10 UTC
#تن_داغ#پارت20لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D9%82%D9%84%D8%A8… از شدت هیجان به قفسه سینم کوبیده می شد ، باز هم کم نیاوردم رو کردم به حاج محسن و گفتم _حاج آقا شما بگین من که تازه اومدم اگه پسر رییس شرکت برای من ارزش قائل نباشه چه انتظار کثی کرد و گفت: _دور از جونت باشه ، مواظب خودت باش. ممنونی ،گفتم و گوشی رو قطع کردم چشمم به امیر حسین افتاد که مشکوک نگاهم میکرد ، برگشتم سمت دخترا رفتیم که سوار هواپیما بشیم ، داخل هواپیما که شدیم ، دوباره چشمم به امیرحسین افتاد احساس کردم حسی نسبت بهم داره ،این حس یه حس ممنوعه ، من دیگه طاقت شکست دوباره رو ندارم ، اون که فکر می کنه من متاهلم ، شاید اشتباهی از من سرزده که انقدر بد نگاهم می کنه ، منم دیگه بچه نیستم عقل گذشته رو هم ندارم که نفهمم چه خبره ،دیگه اون دختر نوزده ساله نیستم که برای اولین بار عاشق شد و به عشق لباس عروس و لوازم آرایش عروس شد ، باید کمی تو رفتارم احتیاط کنم . روی صندلی نشستم و سرم رو تکیه دادم و چشمام رو بستم با یاد آوری گذشته بغضی کردم ،محمد همیشه تو پرواز دستم رو میگرفت قطره اشکی روی گونه ام سر خورد دلم گرفت خواستم برای لحظه ای بمیرم اشکم رو پاک کردم و نفسی عمیق کشیدم ، با هر جریانی من باید حالم دگرگون بشه ، حس زیر بارون، گرمای تابستون و کولرش ،سرمای زمستون و بخاریش هر کدوم زخمی میشن روی دل تنگمسوار هواپیما که شدیم ، روی صندلی نشستم ، و داشتم با یاسمین حرف می زدم که چشمم به مهسا افتاد ، چشماش رو بسته بود و اشک چشمش رو پاک کرد ، شاید ترس از پرواز داره ؟ موندم چه غمی توی دلش داره خیلی مرموزه، زمانی که دستش توی دستام بود حس خوشبختی کردم حس شاهزاده بودن بد جوری دلم رو می لرزونه ، وای خدای من این چه حسی که من دارم ، بد جوری این دلم بغل کردنش رو می طلبه ، کاش زودتر از محمد باهاش آشنا می شدم ، پوزخندی موذیانه زدم و تو دلم گفتم : محمد کیلو چنده ؟ هم برای اون باش هم برای من ، بالخره رامت می کنم ، عروسک من . نگاهی دوباره بهش انداختم که داشت با شهرزاد میخندید چال گونش رو تازه دیدم سرم رو چرخوندم سمت یاسمین تا از یادم بره،بعد از رسیدن به کیش به سمت هتل حرکت کردیم ، توی البی هتل نشسته بودیم و منتظر بودیم تا اتاق هامون رو نشونمون بدن ، مهسا از جاش بلند شد و قدم زنان از ما دور شد داشت با تلفنش حرف میزد و از جلوی چشم مون محو شد ، همه به سمت اتاق هاشون رفتند کنار چمدان مهسا ایستادم تا بیاد و آدرس اتاقش رو بهش بدم ، پنج دقیقه بعد گوشی به دست و در حال صحبت کردن اومد سمتم چمدونش رو برداشت و با سرش تشکر کرد و رفت به سمت آسانسور چمدون رو از دستش گرفتم و دوباره از دستم گرفت سوار آسانسور شدیم ، هنوز داشت با گوشی صحبت می میکرد ، عصبی بود ، معلوم بود به زور خودش رو جلوی من داره کنترل می کنه ، نفسش رو با پوفی بیرون فرستاد و گفت: _محمد پول دارم، نمی خوام به سمتش قدم برداشتم و داشتم از خودم بیخود میشدم ، پنج سانت مونده بود به لباش برسم که سرم رو کج کردم و در گوشش گفتم سالم برسون و دکمه طبقه هشتم رو زدم که پشت سرش بود ازش کناره گرفتم ، آب دهنش رو قورت داد و گفت: _محمد جان عزیزم ، بهت زنگ میزنم .❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
