به دل آتشی دارم افروخته وز آن خرمنِ جانِ من سوخته دلم گشته چون کوهِ آتشفشان شرارش همی سر زند از…
انتشار: 2026/08/11 09:29 UTCدریافت: 2026/08/16 09:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 09:56 UTC
به دل آتشی دارم افروخته وز آن خرمنِ جانِ من سوخته دلم گشته چون کوهِ آتشفشان شرارش همی سر زند از زبان به دل هر که را مهرِ میهن بوَد روانش چو من پاک و روشن بوَد من او را ندانم جز آزاده کس که آزادگان راست این مهر و بس خود این مهر را گوهر آزادگیست…ز یاران دیرین یکی رادمردبه دیدار خویشم شبی شاد کردبسی آتش دل بر افروختیمشنیدیم و گفتیم و دل سوختیماز این بستگیهای دلسردکُناز این خستگیهای رُخزردکُننه بیکار بودن نه سرگرمِ کارنه نومید بودن نه امّیدواراز این زندگیهای پُر درد و سوزاز این بندگیهای در خوردِ روزکه ما را گرفتار این روز کردپراکندهگوی و بدآموز کرداز این لب ز گفتار بستن بهزورسخنگوی را زنده کردن بهگوراز این اوستادانِ یاوهسرایاز این جوفروشانِ گندمنمایاز این خار و خسهای بی برگ و بارگُلِ سرسبد گشته در روزگاراز این سرفرازی که پَستی بوَداز این هوشیاری که مستی بوداز این شکر کردن که من زندهاماگر چند بیگانه را بندهام(اگر مایهی زندگی بندگیستدو صد بار مردن بِهْ از زندگیست)از این کجنگهدار و گفتن مریزسرِ کارِ بیهوده کردن ستیزاز این گرگ را برّه انگاشتناز او چشمِ سودآوری داشتنچو کودک به پندارِ کج استوارنه اندیشه کردن ز فرجام کاراز این مردهای گرفتارِ شوی!ز کف داده از بهر زن آبرویاز این دوستیهای خود گول زنبه امّیدِ جان تو و جان مناز این ناصحان دل و دیده کورکه دارند دستی بر آتش ز دوراز این ریگهای کف جویبارهمیشه سر جای خود استواراز این دردهای بههم در شدهکه درمان آن درد دیگر شدهز کف برده آرام و فرزانگیکشانیده ما را به دیوانگی(به یزدان که گر ما خرد داشتیمکجا این سرانجام بد داشتیم)از این هر که دندان دهد نان دهدپدید آورَد درد و درمان دهداز این آرزوهای افسانهوارکه شاخ بلندیست بی برگ و باربسی گفتوگو رفت تا گاهِ روزپر از اشک رخسار و دل پر ز سوزپیِ چارهی درد برخاستیمز کارآگهان یاوری خواستیمچو کشور گرفتار صد درد بودبه درمان هر آنکس که دارو نموداگر آمدی بهر دردی بهکارنبودی دگر درد را سازگارپس از اینهمه جستوجوی درازرسیدیم آنجا که بودیم باز#مصطفی_سرخوشنگین سخنعبدالرفیع حقیقتناشر: علمی ۱۳۵۰@Bolbolibargegoli1397