مرا کـَز عشق بِه ناید شعاریمبادا تا زیم جز عشق کاریفلک جز عشق محرابی نداردجهان بیخاکِ عشق آبی ندار…
انتشار: 2026/08/09 13:40 UTCدریافت: 2026/08/13 18:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 18:28 UTC
مرا کـَز عشق بِه ناید شعاریمبادا تا زیم جز عشق کاریفلک جز عشق محرابی نداردجهان بیخاکِ عشق آبی نداردغلام عشق شو کاندیشه این استهمه صاحبدلان را پیشه این استجهان عشقست و دیگر زرقسازیهمه بازیست الّا عشقبازیاگر بیعشق بودی جان عالَمکه بودی زنده در دوران عالَم؟کسی کز عشق خالی شد فسردهستگرش صد جان بوَد بیعشق مُردهستاگر خود عشق هیچ افسون نداندنه از سودای خویشت وا رهاند؟مشو چون خر بهخورد و خواب خرسنداگر خود گربه باشد، دل درو بندبه عشق گُربه گر خود چیر باشیاز آن بهتر که با خود شیر باشینروید تخمِ کس بیدانهٔ عشقکس ایمن نیست جز در خانهٔ عشقز سوزِ عشق بهتر در جهان چیست؟که بی او گل نخندید، ابر نگْریستشنیدم عاشقی را بود مستیوز آنجا خاست اوّل بتپرستیهمان گبران که بر آتش نشستندز عشقِ آفتاب، آتش پرستندمبین در دل که او سلطان جانستقَدَم در عشق نِه، کاو جان جانستهم از قبله سخن گوید هم از لاتهمش کعبه خزینه، هم خراباتاگر عشق اوفتد در سینهٔ سنگبه معشوقی زند در گوهری چنگکه مغناطیس اگر عاشق نبودیبدان شوق آهنی را چون ربودی؟و گر عشقی نبودی بر گذرگاهنبودی کهربا جویندهٔ کاهبسی سنگ و بسی گوهر بجایندنه آهن را نه که را میربایندهران جوهر که هستند از عدد بیشهمه دارند میل مرکز خویشگر آتش در زمین منفذ نیابدزمین بشکافد و بالا شتابدو گر آبی بماند در هوا دیربه میل طبع هم راجع شود زیرطبایع جز کشش کاری ندانندحکیمان این کشش را عشق خوانندگر اندیشه کنی از راه بینشبه عشق است ایستاده آفرینشگر از عشق، آسمان آزاد بودیکجا هرگز زمین آباد بودی؟چو من بیعشق خود را جان ندیدمدلی بفروختم جانی خریدمز عشق آفاق را پردود کردمخِرد را دیده خوابآلود کردمکمر بستم به عشق این داستان راصلای عشق در دادم جهان رامبادا بهرهمند از وی خسیسیبه جز خوشخوانی و زیبانویسیز من نیک آمد این، ار بد نویسندبه مُزد من گناه خود نویسند#نظامیخمسه _ خسرو و شیرینبخش ۱۲ - سخنی چند در عشق@Bolbolibargegoli1397