چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردمطبیبم گفت درمانی…
انتشار: 2026/08/09 10:51 UTCدریافت: 2026/08/11 10:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 10:35 UTC
چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردمطبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوریغلط میگفت خود را کشتم و درمان خود کردممگو وقتی دل صد پارهای بودت کجا بردیکجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردمز سر بگذشت آب دیدهاش از سرگذشت منبههر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردمز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندمبه او اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم#وحشی_بافقیشمارهٔ ۳۰۸@Bolbolibargegoli1397
پستهای تلگرام — بلبلی برگ گلی
خال مشکین بر گلستان میزنیدل همی سوزی و بر جان میزنیبر بیاض برگ گل عمر مراهر زمان فال دگرسان میزنیصید خواهی کرد دلها را به زلفزلف را بر یکدگر زان میزنیزان دو لعل آتشین آبدارآتش اندر آب حیوان میزنیاز لبت یک بوسه نتوان زد به تیرکز سر کین تیر مژگان میزنیگفتهای ایمانت را راهی زنمچون بکشتی الحق آسان میزنیدر تو پیمان نیست صد عاشق بمردتا تو رای عهد و پیمان میزنیدامن اندر خون زند عطار زانکتو نفس با او ز هجران میزنی#عطارغزل شمارهٔ ۸۱۷ @Bolbolibargegoli1397
گروه ادبی فرهیختگان کشوری⬇️t.me/+DKUQQ3iZ7PJiZGNk%D8%B4%D9%85%D8%A7 می توانید با جستجو کتاب مورد نیازخود را پیدا کنیدt.me/ketabkhaneadabi1398https://t.me/keta…
پادشاهی نه به سیم و زر و گوهر باشدهر که را سد رمق هست سکندر باشدهرکه چون بحر به تلخی گذراند ایامظاهر و باطن او عنبر و گوهر باشدحرف سامان مزن ای خواجه که در کشور عشقهرکه آهش به جگر نیست توانگر باشدهیچ دردی بتر از عافیت دایم نیستتلخی تازه به از قند مکرر باشدزندگی بی جگر سوخته ظلم است، ارنهجام تبخاله ما بر لب کوثر باشدنی محال است که از بند خلاصی یابدتا دلش در گرو صحبت شکر باشدبه ادب با همه سر کن که دل شاه و گدادر ترازوی مکافات برابر باشدمست نازی که دل وحشی ما کرده شکارشاهبازش می چون خون کبوتر باشدپیش جمعی که ز منت دلشان سوخته استتشنه لب مردن از اقبال سکندر باشدصبر بر سوز دل و تشنه لبی کن صائبکه چو دل آب شود چشمه کوثر باشد#صائبغزل شمارهٔ ۳۴۳۹@Bolbolibargegoli1397
چه پرسی از دل مسکین که در غمت چون است هزار پاره و هر پاره قطرۀ خون استز دل مپرس که چون است، قطرۀ خون است دلی که قطرۀ خون است حالِ او چون استغمِ دل و ستمِ دلبر این دو افزون است از آنکه شرح دهد کس که چند یا چون استرسید نامه ولی لالهسان شفقگون است بلی چو محضرِ قتلِ من است پُرخون است نبیند ار گلِ رویت چه بیند آن دیدهکه دیده دیدنِ رویی کند که گلگون است کناره کردی و موجِ سرشک زد به کنارکنارِ چشم من این یا کنار جیحون است قدم دو تا است ز سروی که زین گلستان نیستشبم سیه ز مهی کان نه ماهِ گردون است حریمِ خیمه فغان كم كن اى سگ لیلی!که شب قبیله بهخوابند و وقتِ مجنون استسهىقدا! مَثَل است این سخن، نه من گویمکه طبعِ صحبت و قدِ تو هر دو موزون است#صحبت_لاری📚دیوان صحبت لاریبهاهتمام: حسین معرفتانتشارات معرفت-شیراز ۱۳۳۳@Bolbolibargegoli1397
صبح آمد و علامت مصقول بر کشیدوز آسمان شمامهٔ کافور بر دمیدگویی که دوست قُرطهٔ شَعر کبود خویشتا جایگاه ناف به عمدا فرو دریددر شد به چتر ماه سنانهای آفتابور چند جِرم ماه سر اندر سپر کشیدخورشید با سهیل عروسی کند همیکز بامداد کِلّهٔ مصقول بر کشیدوان عکس آفتاب نگه کن ؛ علم علمگویی به لاژورد می سرخ بر چکیدیا بر بنفشهزار گل نار سایه کردیا برگ لالهزار همی بر چکد به خویدیا آتش شعاع ز مشرق فروختندیا پرنیان لعل کسی باز گستریدجام کبود و سرخ نبید آر، کآسمانگویی که جامهای کبود است پُر نبیدجام کبود و بادهٔ سرخ و شعاع زردگویی شقایق است و بنفشهست و شنبلیدچون خوش بود نبید بر این تیغ آفتابخاصه که عکس او به نبید اندرون فتیدآن روشنی که چون به پیاله فرو چکدگویی عقیق سرخ به لؤلؤ فرو چکیدوان صاف می که چون به کف دست بر نهیکف از قدح ندانی، نی از قدح نبید#کسایی _ صبح و نبید@Bolbolibargegoli1397
به یکی چشم زدن چشم توام برد ز راهچشم بد دور ز چشمان تو ماشااللهچشم تو راهزن است و ذقنت چاهفکنآری افتد به چه آن کس که برون رفت ز راهلیک اگر زلف تو شد دزد زهی بردن دزدور زنخدان تو شد چاه خوشا ماندن چاهبر رخت زلف چو شامی که به صد بیم و امیدبرده ز آن صبح بناگوش به خورشید پناهنی همانا به رخت زلف بلال حبشی استکه بدان نامه سپیدی بودش روی سیاهمه اگر جلوهگر و ابر اگر برقزن استپس چرا چهره و جعدت به خلافند گواهچهر رنگین تو ماه است و زند برق چو ابرجعد مشکین تو ابر است و کند جلوه چو ماهموی تو مشک و رخت آتش و این طرفه که داشتمشک را آتش تو نغز و تر و تازه نگاهنی بوَد مشک تو جادوگری استاد چنانکآتش او را نتواند که همی کرد نگاهخال بر طَرْفِ خطِ سبز تو وآن گونهٔ سرخهمچو خضریست که افراخت در آتش خرگاهنی خضر پیش لبت زآب بقا دست بشستو اندر آتش شد و از مقدم او رست گیاهبس که موی تو بوَد نرم و دلاویز و لطیفگر بخندی کله از تارکت افتد ناگاهمن غلامم کله افتادن ناگاه تراکه بر آن موی دلاویز دریغ است کلاهبرگشا بند قبا باز کن آن طوق کمرکه اگر حسن تو پنج است رسد بر پنجاهآن میان چند بود خستهٔ از بار کمروان بدن چند بود بستهٔ در بند قباهشاه خوبان تویی اکنون به حقیقت که بودهم لبت دوستفزا هم مژهات دشمنکاهنی که این کاستن دشمن و افزودن دوستمژه و لعل تو آموخته از آصف شاهمیرزا سیدکاظم فلک جود وکیلکه بود مجدت و عزش ز پدر طاب ثراهنه همین کار بزرگی به نیاکان برساندبلکه بگذشت و رسید آنچه ورا بد دلخواهبس پسرها که تبه کردند اجعلال پدرزو فزونتر شد با آنکه نگردید تباهقدر را زو شعف و نی شعف او را از قدرچاه را زو شرف و نی شرف او را از جاهملک تا با دل او سنگ به قندیل خصیمکلک تا در کف او زنگ به شمشیر سپاهقطرهای گر چکد از ابر گهرپاش کفشچرخ از آن پهنه نیارست گذشتن به شناهآسمان نیست ولیکن به خطر نزد ملکآسمانیست که یک رو بودش پشت دوتاهالحق امروز سزاوار ثنا خامهٔ اوستکه به آوازه بلندست و به قامت کوتاهقامت کوته گویند فتنزاست ولیکمشنو این را که در آن خاصه صلاح است و رفاهای که از خامه و از چامه و از نامهٔ توستزیب دیهیم و طراز کمر و رونق گاهلفظ در کلک تو بنهفته چو یونس در حوتمعنی از محبره آورده چو یوسف از چاهاندر آن ملک که اعلام شکوه تو فراختبرتر از کوه دگر ملک بود حشمت کاهدلت از صبح ازل بوده مگر مظهر غیبکه ز نیک و بد تا شام ابد شد آگاهندهد خرج کف راد تو تمهید سپهرکه تن شیر نتانست کشیدن روباهعقل را بخت تو شد قاعده هر پیشه بلیبازوی پیر ببایست به دست بُرناهصاحبا صدرا تاجالشعرا دور از توستهمچو شیطان که جدا مانده ز درگاه الهماتم از هجر تو آن گونه که مینشناسمپیل از اسب و وزیر از رخ و بیدق از شاهدل حضور تو خرد جانب تو جان پی توستمنم و این تن وامانده در واشوقاهیا به یک جذبهٔ دیگر تنم از دست ببریا دل و جان و خرد باز فرست از درگاهروح چون نیست کسی را چه تمتع از تنتن چو پامال کرب شد چه ثمر از دیباهتا که رخسار و خط یار بود در انظاراین یکی همچو ثواب آن دگری همچو گناهباد در جام نکوخواه تو سیال آتشباد در کام بداندیش تو خشکیده میاه#جیحون_یزدیقصیده شمارهٔ ۹۷ - وله@Bolbolibargegoli1397