تازگی گردآوری
تلاش دوباره برای گردآوری- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-13 16:42 UTC
- وضعیت گردآوری
- stats_failed
- نسخه تجزیهگر
- web-v3

بحثهای علمی و تجربی روانشناسی برای درمانگران، مراجعین و علاقهمندان👥 آدرس گروه: https://t.me/PsyCounselPro 📷 اینستاگرام: https://www.instagram.com/mahdishafiei86برای شرکت در بحثها فعال باشید 😊
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان متوسط · 43 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
🎥 زندگی بدون درد#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
انسانی که بخواهد با اجتماعش در صلح و تعادل و صفا باشد راهی جز این ندارد که با دنیای خارج از در عشق ورزی در آید و تنهایی خود را به اتحاد و هماهنگی تبدیل کند. در حین عشق ورزیدن و نثار کردن خود ؛ در حین نفوذ در شخص دیگر؛ خود را می یابیم ؛ خود را کشف می کنیم. شناسایی کامل فقط به وسیله (عمل) عشق به وجود می آید: این عمل از حدود فکر و کلام تجاوز می کند و این همان غوطه ور شدن دلیرانه در تجربه وصل استما مجبوریم خود و دیگری را از نظر عینی بشناسیم تا قادر باشیم واقعیت او را ببینیم تا بر خیالهای فریبنده و تصویر تابدار و غیر منطقی که از او داریم فائق آییم.#اریک_فروم#هنر_عشق_ورزیدن#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
بر اساس سالها تجربه و مشاهدات بالینی در رواندرمانی مشاهده کردهام که اساسیترین تغییر در حال بیمار هنگامی رخ میدهد که دریابد هیچ کس به فریاد او نمیرسد. در تمام مراحل رواندرمانی شعار و تز اصلی من این است که هیچ کس به کمک انسان نمیشتابد. تعدادی از متقاضیان رواندرمانی به من گفتهاند اعتماد به نفس من آن زمانی افزایش یافت، حال من هنگامی متحول گشت و رشد من وقتی آغاز شد که بالاخره توانستم بار مسئولیت زندگی خود را به دوش بکشم.افرادی که از لحاظ احساسی بالغند میدانند که دیگران برای رضایت خاطر و رفع نیازهای آنان آفریده نشدهاند و در خدمت خواستههای آنها نیستند.هر چند هم بین ما و کس دیگری عشق و محبت وجود داشته باشد هر یک مسئول زندگی و نیکبختی خویش هستیم.👤کارن هورنای#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
🎥 قدرت انقلابی تفکر متکثر🔶الیف شافاک رماننویس میگوید "ما از عوامفریب پوپولیست ضرورت دمکراسی را میآموزیم. از انزواگرایان نیاز به همبستگی جهانی را میآموزیم و از قبیلهگرایان زیبایی جهانوطنگرایی را." شافاک به عنوان یک شهروند اهل ترکیه، ویرانی ناشی از فقدان تکثرگرایی را از نزدیک تجربه کرده است -- و او به قدرت انقلابی تکثرگرایی در پاسخ به خودکامگی آگاه است. او در این صحبت پرشور و شخصی، به ما یادآوری میکند که هیچ دوقطبی در سیاست، احساسات و شخصیتهای ما وجود ندارد. شافاک میگوید: هیچکس نباید، هرگز و هرگز از ترس پیچیدگی و دشواری ساکت بماند.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
عشق اوج تکامل و قاطع ترین مکانیزم بقا برای بشر است، نه به این دلیل که ما را تحریک میکند تا جفت گیری و تولید مثل کنیم، ما بدون عشق هم قادر به این کار هستیم! بلکه چون عشق ما را به سمتی می کشاند که از نظر احساسی با اندک افراد ارزشمند دیگری پیوند بخوریم که به ما پناهگاهی امن در برابر طوفان های زندگی عرضه می کنند.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
«اتصال طلایی»«کینتسوگی» نوعی هنر ژاپنی در زمینه ترمیم ظروف سفالی شکسته است..تاریخچه این هنر به قرن پانزدهم میلادی برمیگرده. وقتی فرماندار نظامی ژاپن ظرف چای شکستهاش رو برای ترمیم به چین میفرسته و پس از بازگشت میبینه که ظرف بصورت زشتی با قطعات فلزی بهم متصل شده .همین مساله عاملی میشه که صنعتگران ژاپنی به دنبال راهی برای ترمیم زیبای ظروف شکسته باشن و هنر کینتسوگی یا "اتصال قطعات شکسته با طلا" شکل میگیره..!فلسفه کینتسوگی شباهت زیادی به زندگی ما آدمها داره.این که نقش ما در زندگی با در هم شکستن از بین نمیره بلکه شکستگیها رو میشه ترمیم کرد و بعد از اون زیباتر و درخشانتر از قبل به زندگی بازگشت ..!خطوط روی هر ظرف خاص خودشه و داستان شکستش رو بیان میکنه، همونطور که هر کدوم از ما قصه در هم شکستن متفاوتی داریم و نهایتا این که درست مثل جوشگاههای روی بدن یک قهرمان جنگ که نه تنها ارزش های او رو کم نمیکنه بلکه هر یک یادآور دلاوریها و رشادتهای اوست، شکستگیهای ما هم تنها ارزشمون رو بیشتر و بیشتر میکنن....همه ما در زندگی در هم شکستهایم، خرد شدیم و حتی قطعاتی از وجودمون ناپدید شدن،قطعاتی که وجودشون رو ضروری میدونستیم،طوری که فکر میکردیم هیچوقت نمیتونیم دوباره خودمون رو به یک فرم متشکل ببینیم،ولی دوباره مثل تکههای پازل بهم متصل شدیم و زندگی رو از سر گرفتیم ؛و اینبار به واسطه اتصالات طلایی، مصممتر و قویتر به زندگی ادامه دادیم. پس نه تنها لزومی به پنهان کردن زخمها نیست، بلکه باید با افتخار پذیرای اونها باشیم تا دیگران هم بدونن که شکست پایان نیست ، بلکه گذاری است به آغازی زیباتر ...#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
🎥 سه گانه تاریک (Dark Triad)👈 سهگانه تاریک شخصیت (Dark Triad) یکی از شناختهشدهترین مفاهیم در روانشناسی شخصیت است و به سه ویژگی شخصیتی اشاره دارد که اگر به شکل افراطی در فرد وجود داشته باشند، میتوانند روابط، تصمیمها و حتی سلامت روان اطرافیان را تحت تأثیر قرار دهند. نکته مهم این است که داشتن برخی از این ویژگیها به معنای اختلال شخصیت نیست؛ بلکه صحبت از یک طیف است که شدت آن در افراد مختلف متفاوت است.۱. خودشیفتگی (Narcissism) 🦁🤳خودشیفتگی با احساس بزرگمنشی، نیاز دائمی به تحسین و توجه، و باور به برتری نسبت به دیگران شناخته میشود. این افراد معمولاً دوست دارند در مرکز توجه باشند و موفقیتهایشان دیده شود. در مقابل، انتقاد اگر سازنده باشد ممکن است برایشان بسیار آزاردهنده باشد.فرض کنید در یک جلسه کاری، همه اعضای تیم برای موفقیت یک پروژه زحمت کشیدهاند، اما فرد خودشیفته تمام موفقیت را به نام خود ثبت میکند. اگر از او انتقادی شود، بهجای پذیرش مسئولیت، دیگران را مقصر جلوه میدهد یا احساس میکند مورد بیعدالتی قرار گرفته است.۲. ماکیاولیسم (Machiavellianism) 😈ماکیاولیسم به گرایش فرد برای استفاده ابزاری از دیگران اشاره دارد. چنین افرادی معمولاً بسیار حسابگر، استراتژیک و اهل برنامهریزی هستند، اما ممکن است برای رسیدن به هدف خود از دروغ، پنهانکاری یا دستکاری دیگران نیز استفاده کنند. برای آنها نتیجه، گاهی مهمتر از شیوه رسیدن به آن است.فردی را تصور کنید که برای ارتقای شغلی، عمداً اطلاعات مهم را از همکارش پنهان میکند یا با تعریف و تمجید ظاهری، اعتماد دیگران را جلب میکند تا بعداً از آنها به نفع خود استفاده کند. او روابط را بیشتر بهعنوان ابزاری برای رسیدن به اهدافش میبیند تا یک ارتباط انسانی.۳. سایکوپاتی (Psychopathy) 🧌سایکوپاتی با فقدان همدلی، احساس گناه یا پشیمانی، رفتارهای تکانشی و بیتوجهی به پیامدهای اعمال شناخته میشود. برخلاف تصور رایج، همه افراد دارای ویژگیهای سایکوپاتیک مجرم یا خشونتطلب نیستند؛ بسیاری از آنها ممکن است در ظاهر بسیار جذاب، بااعتمادبهنفس و حتی کاریزماتیک به نظر برسند.فرض کنید مدیری برای افزایش سود شرکت، بدون کوچکترین احساس ناراحتی تعداد زیادی از کارکنان را اخراج میکند، در حالی که میداند این تصمیم زندگی بسیاری از آنها را دچار بحران خواهد کرد. یا فردی که بارها به دیگران آسیب میزند، اما هیچ احساس پشیمانی یا مسئولیتی نسبت به رفتار خود ندارد.تفاوت این سه ویژگی چیست؟خودشیفته میخواهد دیگران او را تحسین کنند و احساس برتری داشته باشد.ماکیاولیست میخواهد با هر روشی به هدف خود برسد، حتی اگر مجبور به فریب دیگران شود.سایکوپات بیش از همه با بیرحمی، فقدان همدلی و نادیده گرفتن پیامدهای رفتار خود شناخته میشود.در عمل، ممکن است فردی هر سه ویژگی را تا حدی داشته باشد؛ به همین دلیل به آنها سهگانه تاریک شخصیت گفته میشود. با این حال، تشخیص این ویژگیها یا اختلالات مرتبط تنها از طریق ارزیابی تخصصی امکانپذیر است و نمیتوان صرفاً بر اساس چند رفتار، به کسی برچسب «خودشیفته»، «ماکیاولیست» یا «سایکوپات» زد. این مفاهیم بیشتر برای شناخت الگوهای رفتاری و درک بهتر روابط انسانی به کار میروند، نه برای قضاوت یا برچسبزدن به افراد.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
پيام درمان هيجان محور ساده است: بي خيال جر و بحث هاي بيهوده شويد،سال هاي اول كودكي تان را تحليل كنيد،اداهاي زيادي رمانتيك دربياوريديا موقعيت هاي جديد را در رابطه امتحان كنيددر مقابل، تصديق و تاييد كنيد كه شما از نظر احساسي به شريك زندگي تان دلبسته و وابسته هستيد.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
افسانهی «نیمهی گمشده»؛ سرابی که ما را در چرخهی نارضایتی حبس میکنداز همان کودکی، در لابهلای قصهها، فیلمها و ترانهها، تصویرِ بسیار جذابی در ذهنمان حک شده است اینکه در جایی از این جهانِ پهناور، انسانی وجود دارد که دقیقاً برای ما و متناسب با ابعادِ روانِ ما ساخته شده است. کسی که قرار است روزی از راه برسد، تمامِ خلأهای درونیمان را پر کند و به او بگوییم «نیمهی گمشده». این تصویرِ شاعرانه، شاید برای ادبیات زیبا و الهامبخش باشد، اما در دنیای واقعی، یکی از بیرحمترین تلههایی است که چشمِ ما را به روی حقیقتِ یک رابطهی سالم میبندد.وقتی با این پیشفرضِ پنهان وارد یک رابطه میشویم، در واقع بارِ سنگینِ «کامل کردنِ خودمان» را روی دوشِ یک انسانِ دیگر میگذاریم. ما از شریکِ عاطفیمان انتظار داریم بدونِ اینکه حتی حرفی بزنیم، نیازهایمان را حدس بزند، همیشه در اوجِ هماهنگی با ما باشد و هیچوقت روانِ ما را نخراشد. اما به محضِ اینکه اولین تعارضهای طبیعی شکل میگیرند وقتی متوجه میشویم او هم مثل ما گاهی بدخلق، خودخواه، خسته یا پر از نقص است تمامِ کاخِ آرزوهایمان فرو میریزد. فردی را در نظر بگیرید که مدام از یک رابطه به رابطهی دیگر میرود. در ماههای اول، همهچیز رویایی است؛ او با هیجان معتقد است که بالاخره «همان آدمِ خاص» را پیدا کرده. اما شش ماه بعد، وقتی شریکش در یک بحرانِ کاری ضعف نشان میدهد، یا بر سرِ یک مسئلهی پیشپاافتاده با او مخالفت میکند، ناگهان کاملاً دلسرد میشود. او به جای اینکه بماند و برای ساختنِ یک درکِ مشترک در میانهی این اختلاف تلاش کند، چمدانِ عاطفیاش را میبندد و با خودش میگوید «این هم نیمهی من نبود؛ باید به جستجو ادامه دهم.»این آدم در واقع به دنبالِ یک انسانِ واقعی با گوشت و خون و احساس نیست؛ او در جستجوی یک معجزهی بینقص است که وجودِ خارجی ندارد. او هر بار با دیدنِ اولین نقص، فرار میکند، چون باور دارد که اگر کسی واقعاً «نیمهی» او باشد، هیچگاه نباید باعثِ رنجشِ او شود.حقیقتِ بیدارگر این است که ما هیچ «نیمهای» در بیرون از خودمان نداریم. انسانهای سالم در روابط، دو نیمهی ناقص نیستند که با چسبیدن به هم یک کلِ واحد را بسازند؛ بلکه دو انسانِ «کامل و مستقل» هستند که تصمیم میگیرند مسیرِ رشد و زندگیشان را در کنار هم طی کنند.صمیمیتِ واقعی و عمیق، دقیقاً از همان جایی جوانه میزند که افسانهی بینقص بودن را کنار بگذاریم. عشق، پیدا کردنِ یک آدمِ حاضر و آماده و بدونِ خش نیست؛ بلکه مهارتِ تاب آوردنِ تفاوتها، نشستن و گفتگو کردن در لحظاتِ تاریک، و انتخابِ آگاهانهی یک نفر با تمامِ نقصهای انسانیاش در هر روز از زندگی است.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
🎥سه قاعده برای مناظره#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
رنج، انـدوه و زجـر، پیامـد ناتوانـی مـا در پردازش همـه عاطفه هایمـان هستند. اگر بتوانیـم بـدون هیـچ مقاومتی، اجـازه بـودن بـه تـرس خـود دهـیـم ترس همچـون ابـری کـه می گذرد، بـه مـوقـع گـذر خواهـد کـرد. اگـر هـمـان انـدازه کـه بـه پیشـواز شـادی می رویم، بـه خـشـم هـم خوشامد می گفتیـم خشـم فـقـط احساسی درون ما می ماند، نه هیجانی که همه وجودمان را در اختیار بگیرد. آن گاه می توانستیم از خشـم جـدا بمانيم، بـه سرشت آن بنگریم و خودمان را ببینیـم نـه ایـن کـه بـا خـشـم یـکـی شـویم. همـه هیجان هایـی که هنگام ناراحتـى ســراغمان می آینـد، می توانند درسـی بـه مـا بدهنـد راهنمایی مـان کـنـد و خـرد مـعنـوی لازم را بـرای پیشرفت بـه مـا ارایـه دهـنـد. در حالی کـه اگـر ایـن هيجانهـا مـا را گرفتـار کـنـد، بـا آن هـا یکـی شـویـم و اجـازه دهیـم بـر فراینـد تفكـر و حق انتخاب آگاهانـه مـا مـسـلط شوند، درست برخلاف فراینـدی کـه می خواهـد بـه طـور طبیعـی پیـش آیـد، رفتار کرده ایـم.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
استبدادِ لبخندهای اجباری؛ وقتی «انرژی مثبت» به ابزارِ سرکوب تبدیل میشودشاید شما هم در روزهای تاریک و پر از ابهام، با این دست جملات بمباران شده باشید «به جنبهی روشن ماجرا نگاه کن»، «انرژی منفی نده تا اتفاقات بد نیفتد» یا «همهچیز دقیقاً به بهترین شکل پیش خواهد رفت». در جهانی که خوشحالیِ مدام و موفقیتِ بیوقفه را به عنوان یک استانداردِ قطعی به ما میفروشد، غمگین بودن، ترسیدن یا ناامید شدن، شبیه به یک ضعفِ نابخشودنی به نظر میرسد.اما بیایید با یک حقیقتِ عریان و البته رهاییبخش روبرو شویم این اصرارِ افراطی بر مثبتاندیشی، نه تنها روانِ ما را شفا نمیدهد، بلکه یکی از پنهانترین و مخربترین اَشکالِ سرکوب است. ما ناآگاهانه در حالِ پرورشِ فضایی هستیم که انسانها از احساساتِ طبیعی و تاریکِ خودشان وحشت دارند.تصور کنید فردی به تازگی رابطهای عمیق را از دست داده، یا در مسیرِ شغلیاش با یک بنبستِ سنگین مواجه شده است. او در اوجِ استیصال قرار دارد. در این شرایط، وقتی اطرافیان یا حتی صدایِ منتقدِ درونش به او دیکته میکنند که «قوی باش، لبخند بزن و نیمه پر لیوان را ببین»، چه اتفاقی میافتد؟ او یاد میگیرد که به دردِ طبیعیاش اعتبار نبخشد. او بغضش را قورت میدهد، یک نقابِ پلاستیکی از رضایت بر چهره میزند تا دیگران را ناامید نکند.اما این اندوهِ زیستنشده کجا میرود؟ قطعاً تبخیر نمیشود. این هیجاناتِ سرکوبشده به لایههای زیرینِ روان رسوب میکنند و در آیندهای نهچندان دور، به شکلِ اضطرابهای مزمن، کرختیِ عاطفی، یا پرخاشگریهای ناگهانی بر سرِ مسائلِ بیاهمیت، از جای دیگری بیرون میزنند.ما انسانیم؛ با طیفِ وسیعی از رنگها، سایهها و تضادها. روانِ سالم، یک خطِ صاف و بینقص نیست که همیشه در مدارِ شادی و شکرگزاریِ مطلق بچرخد. سلامتِ روان یعنی داشتنِ گنجایش و انعطاف برای در آغوش کشیدنِ تمامِ فصولِ درونی. یعنی وقتی هوای درونمان ابری است، به جای اینکه با ترساندنِ خودمان از «جذب کردنِ اتفاقاتِ بد» به زور به دنبالِ آفتاب بگردیم، اجازه دهیم باران ببارد.هیچکس با نادیده گرفتنِ تاریکی، به روشنایی نرسیده است. شجاعتِ اصیل، در تواناییِ ما برای نشستن در کنارِ زخمهایمان و گوش دادن به صدایِ لرزانِ آنهاست، نه در پوشاندنِ آنها با برچسبهای رنگارنگ و دروغین.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
🎥 انگیزه چیست؟ #آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
رابطه جدیدی را با افکار خود پرورش دهید. آن ها را قضاوت نکنید و به انتقاد از آن ها نپردازید؛ فقط به افکار خود توجه داشته باشید. این تمرین به چند دلیل، بسیار مفید و مؤثر است نخست می توانید ببینید که چگونه افکارتان بازتاب خلق شما هستند. توجه کنید که وقتی کم حوصله می شوید کیفیت افکار شما هم پایین می آید. با مشاهده افکار خود، اندک اندک خواهید دید که شما بسیار بیش تر از افکار، خود هستید توانایی مشاهده کردن افکار یعنی تماشا آن ها که مانند ابر های آسمان می گذرند، روشن بینی چشم گیری در باره خودتان به شما می دهد. خواهید دید که افکار شما فقط افکار هستند و الزاماً نباید آن ها را جدی بگیرید دیدگاه شما فقط دیدگاه شما است؛ نه درست است و نه اشتباه، بلکه فقط شیوه نگریستن شما است. با درک این موضوع، رفته رفته پی می برید که دیدگاه شما نیازی به دفاع ندارد. در حالی که نیاز به دفاع از دیدگاه خود را رها می کنید، امنیت و آرامش ذهنی بیش تری را احساس خواهید کرد.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
قمار بر سرِ دوستداشتن؛ چرا مدام رابطهمان را لبهی پرتگاه میبریم؟یک سناریوی دردناک و در عین حال بسیار شایع در روابطِ نزدیک وجود دارد همهچیز در نهایتِ آرامش پیش میرود، صمیمیت جریان دارد و هیچ تهدیدِ بیرونیِ خاصی حس نمیشود. اما ناگهان، یکی از طرفین بدون هیچ دلیلِ منطقیِ بزرگی، یک طوفان به پا میکند. شروع میکند به بهانهگیریهای ویرانگر، قهر کردنهای طولانی، یا به زبان آوردنِ جملاتی از این دست که «فکر میکنم ما اصلاً به درد هم نمیخوریم!»در نگاهِ اول به نظر میرسد که او واقعاً خواهانِ پایان دادن به رابطه است. اما اگر از ویترینِ این رفتار عبور کنیم و به تاریکخانهی روانِ او قدم بگذاریم، میبینیم که او مطلقاً قصدِ رفتن ندارد؛ بلکه در حالِ گرفتنِ یک «آزمونِ وفاداریِ» بیرحمانه و ناآگاهانه از شریکِ عاطفیاش است.این الگوی رفتاری، مستقیماً از دلِ زخمی عمیق به نام «ترس از رهاشدگی» سرچشمه میگیرد. ذهنی که در گذشته (چه در سالهای شکلگیریِ روان و چه در روابط پیشین) بیثباتی، طرد شدن یا رفتنهای ناگهانی را تجربه کرده باشد، هیچگاه به آرامشِ زمانِ حال اعتماد نمیکند. این روانِ آسیبدیده و هراسان، مدام با خود زمزمه میکند «این آرامشِ فعلی دروغین است. این آدم هم بالاخره یک روز مرا ترک خواهد کرد.»بنابراین، فرد برای اینکه از این اضطرابِ کشنده و انتظار برای یک فاجعه رها شود، تصمیم میگیرد خودش پیشدستی کند. او شریکش را تا لبهی پرتگاهِ جدایی هل میدهد، فقط و فقط برای اینکه ببیند آیا او برای نگه داشتنِ این رابطه میجنگد یا نه؟ او با رفتارهای پسزننده، در واقع دارد فریاد میزند: «به من ثابت کن که حتی اگر غیرقابلتحمل و ویرانگر هم باشم، باز هم مرا رها نمیکنی!»بیایید برای درک بهتر، یک موقعیت ملموس را تصور کنیم فرض کنید شریک عاطفیِ شما قرار بوده عصرِ یک روزِ کاری با شما تماس بگیرد اما به دلیل مشغله فراموش کرده است. یک واکنشِ بالغانه این است که در تماسِ بعدی، ناراحتیتان را از این بیتوجهی بیان کنید. اما کسی که در تلهی آزمونهای بیپایان گرفتار است، تلفنش را خاموش میکند، روز بعد در برابر تمام پیگیریها کاملاً سرد و غریبه رفتار میکند و دیواری از یخ میکشد. او در خلوتِ خودش نشسته و منتظر است تا ببیند طرف مقابل تا کجا برای شکستنِ این دیوارِ یخی تقلا میکند. هرچه این تقلا و اصرار بیشتر باشد، او برای چند روز احساسِ امنیتِ بیشتری میکند و با خود میگوید «پس او هنوز مرا دوست دارد.»اما تراژدیِ این بازیِ روانی کجاست؟ ماجرا این است که هیچ انسانی، هرچقدر هم که عاشق و متعهد باشد، ظرفیتِ نامحدودی برای شرکت در این آزمونهای هرروزه ندارد. شریکِ عاطفی پس از مدتی از این طوفانهای بیدلیل، از این پسزدهشدنها و متهم شدنهای مداوم، خسته و فرسوده میشود. او که زمانی برای حفظِ رابطه میجنگید، بالاخره یک روز دست از تلاش برمیدارد و واقعاً میرود.و دقیقاً در همین نقطه، تلخترین فریبِ روان اتفاق میافتد فردِ رهاشده با خودش میگوید «دیدی؟ از اول هم میدانستم که او هم مرا ترک میکند!» غافل از اینکه او قربانیِ بیوفایی یا رهاشدگی نشد؛ بلکه قربانیِ پیشگوییِ ویرانگرِ خودش شد. او آنقدر ستونهای رابطه را لرزاند تا بالاخره روی سرِ هر دوی آنها فرو ریخت.عبور از این چرخه، نیازمندِ کنار گذاشتنِ این توهمِ خطرناک است که «عشقِ واقعی، یعنی تحملِ بیقیدوشرطِ رفتارهای مخربِ من.» عشقِ سالم، یک میدانِ مینگذاریشده نیست که دیگری مجبور باشد برای اثباتِ دوستداشتنش، هر روز با ترس و لرز از روی آن عبور کند. التیامِ این گره، زمانی رخ میدهد که شجاعتِ روبرو شدن با اضطرابِ درونیمان را پیدا کنیم. اینکه به جای راه انداختنِ دعواهای ساختگی، در لحظاتِ هجومِ ترس، به سادگی، آسیبپذیری و بدونِ نقاب بگوییم «من امروز احساسِ ناامنی میکنم و فقط به اطمینانخاطر و حضورِ تو نیاز دارم.» امنیتِ واقعی، در خلعِ سلاح شدن و گفتگوی شفاف خلق میشود، نه در طراحیِ آزمونهای بیپایان.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
🎥پاداش بیرویه و مداوم، علاقه را کاهش میهدزیرنویس انگلیسییک پژوهش علمی بر روی گروهی از کودکان انجام شد که در میان تمامی فعالیتها، علاقه شدیدی به نقاشی کشیدن داشتند.پژوهشگران این کودکان را به دو گروه تقسیم کردند.یک گروه برای نقاشیهای خود به طور مداوم مورد تشویق قرار گرفتند و پاداش دریافت کردند.اعضای گروه دیگر براساس تمایل درونی خود نقاشی میکردند و هیچگونه پاداش یا مداخلهای دریافت نکردند.نتیجه آنکه گروهی که به طور مداوم با جایزه تشویق میشد، به تدریج انگیزه خود را برای نقاشی کشیدن از دست داند. دلیل این امر آن است که سیستم پاداش در مغز، جایگزین علاقه و انگیزه اولیه و درونی آنها شد. در مقابل، کودکان گروه دوم همچنان با اشتیاق به فعالیت خود ادامه دادند.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
ما باید به وظایف روزانه خویش توجه داشته باشیم، اما ذهنمان باید بر بارگاه کبریایی او متمرکز باشد. باید احساس حضور خدا، دور نبودن او از ما و حضورش در کنار خودمان را تمرین کرده و بدانیم که او از رگ گردن و حتی از یک نفس به ما نزدیک تر است.برای تمرین حضور خدا نیازی به مراسمی پیچیده و تشریفاتی نیست، بلکه ما به عشق و اعتمادی کودکانه نیاز داریم. بیایید همچون کودکی که نزد والدین خود می رود به سمت خدا باز گردیم و همه مشکلات و نیاز های خویش را نزد او ببریم باید بدانیم راه حل تمامی مشکلات و همه نیاز هایمان نزد او است.برای تمرین حضور او ابتدا باید به طور مداوم با او گفت و گو کنیم. او محبوب قلب ما و یک دوست میان دوستان ما است. بیایید همواره با او سخن بگوییم و کلمات عاشقانه را با او نجوا کنیم. بیایید برای نعمت هایی که به ما ارزانی داشته است، از او سپاس گزاری و قدردانی نماییم. باید با او بی تکلف و با صمیمیت گفت و گو کنیم.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
زهرِ شیرینِ سازگاری؛ وقتی خشمهای بلعیدهشده رسوب میکنندتصویری که معمولاً از «خشم» در ذهن داریم، فریادهای بلند، در هم کوبیدنِ درها و چهرههای برافروخته است. اما ویرانگرترین نوعِ خشم، اتفاقاً بیصداترینِ آنهاست؛ خشمی که هرگز به زبان نمیآید، بلکه مودبانه بلعیده میشود تا مبادا آرامشِ ظاهریِ یک رابطه به هم بخورد یا تصویرِ «آدمِ خوب و بیدردسر» در چشمِ دیگران خدشهدار شود.بسیاری از ما از کودکی یاد گرفتهایم که ناراحت شدن و اعتراض کردن، مساوی است با دوستداشتنی نبودن یا طرد شدن. پس شروع میکنیم به سانسور کردنِ مرزهایمان. اما کالبد و روانِ انسان، زبالهدانِ احساساتِ ابرازنشده نیست. وقتی حقِ طبیعیِ خود را برای ایستادگی در برابر نادیده گرفته شدن یا بیعدالتی مسدود میکنیم، این انرژیِ روانی تبخیر نمیشود؛ بلکه تغییرِ شکل میدهد و به تاریکترین لایههای روان رسوب میکند.روانکاوی به ما نشان میدهد که افسردگیهای بیدلیل، خستگیهای مزمن، بیحوصلگیهای عمیق و دردهای جسمانیِ مبهم، غالباً همان خشمهای یخزدهای هستند که مسیرِ خروج پیدا نکردهاند و حالا دارند از درون، روانِ ما را میجوند.بیایید به یک نمونهی بسیار آشنا در روابط روزمره نگاه کنیمفردی را تصور کنید که شریک عاطفیاش بارها برنامههای مشترکشان را در آخرین لحظه لغو میکند، یا در جمع با کنایه با او حرف میزند. این فرد به جای اینکه قاطعانه بایستد و بگوید «این رفتارِ تو مرزهای مرا میشکند و برایم غیرقابلقبول است»، فقط لبخندِ تلخی میزند و میگوید «اشکالی ندارد، میفهمم که خستهای.» او در بیداری یک «شریکِ بسیار سازگار و فداکار» است، اما همین آدم، شبها در خواب دندانهایش را با شدت روی هم میساید (دندانقروچه)، مدام درگیرِ اسپاسمهای گردن و میگرنهای عصبی است، یا ناگهان احساس میکند هیچ انگیزهای برای بیدار شدن ندارد. این دردها و این کرختی، در واقع زبانِ بدن برای فریاد زدنِ همان «اشکالی ندارد»هایی است که به دروغ بیان شده بودند.ما باجِ عاطفی میدهیم تا آدمها را نگه داریم، اما در این معاملهی نابرابر، سرزندگی و احترام به نفسِ خودمان را قربانی میکنیم. خشمی که به سمتِ بیرون و برای دفاع از حریمِ ما هدایت نشود، ناگزیر به سمتِ درون کمانه میکند و به یک خودویرانگریِ خاموش تبدیل میشود؛ به این باورِ عمیق و زهرآلود که «نیازهای من اصلاً مهم نیستند.»شفا از نقطهای آغاز میشود که دست از تقدیسِ «سازگاریِ افراطی» برداریم. خشمِ سالم، یک هیولای ترسناک نیست؛ بلکه نگهبانِ بیدارِ مرزهای هویتِ ماست. انسانِ بالغ میداند که ابرازِ محترمانه، به دور از پرخاش و قاطعانهی ناراحتی، نه تنها به معنای جنگیدن نیست، بلکه تنها راهِ ساختنِ یک صمیمیتِ واقعی و بدونِ نقاب است. رابطهای که نتواند وزنِ خشمها و اعتراضهای سالمِ ما را تاب بیاورد، از همان ابتدا یک عمارتِ پوشالی بوده است.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
⚖️ شرح مفهوم زیانگریزی از زبان پروفسور کانمن💸 عدم رضایت افراد از زیان، تقریباً دو تا دو و نیم برابر رضایت افراد از همان میزان سود است#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
افسانه «کلامِ آخر»؛ چرا برای عبور از درد، نیازی به عذرخواهیِ دیگران نداریم؟یکی از فلجکنندهترین توقفگاهها در مسیرِ سوگواریِ یک رابطه یا یک فقدان، انتظار برای چیزی است که در فرهنگ عامه به آن «بسته شدن پرونده» یا گرفتنِ یک توضیحِ نهایی میگویند. ما ماهها و گاهی سالها در برزخِ یک پایانِ ناتمام دستوپا میزنیم، فقط به این امید که روزی طرف مقابل برگردد، روبهروی ما بنشیند و دقیقاً بگوید «چرا» آن رفتار را کرد، یا بابتِ زخمهایی که به جا گذاشته عمیقاً عذرخواهی کند.ما این توهم را در سر میپرورانیم که التیامِ ما، در گروِ شنیدنِ این کلمات است. اما این یک تلهی پنهان است؛ تلهای که در آن، کلیدِ رهاییِ روانمان را دو دستی تقدیمِ کسی کردهایم که از ابتدا مسئولِ ویرانیِ ما بوده است.بیایید با یک تصویرِ ملموس به ماجرا نگاه کنیم. تصور کنید فردی در یک تصادف رانندگی بهشدت مجروح شده و رانندهی مقصر فرار کرده است. آیا مجروح در کفِ خیابان میماند و خونریزی را نادیده میگیرد تا راننده برگردد و عذرخواهی کند؟ قطعاً نه. او خودش را به بیمارستان میرساند، دردِ بخیه را تاب میآورد و برای دوباره راه رفتن تلاش میکند. اما وقتی پای زخمهای نامرئیِ روان به میان میآید، ما گاهی دقیقاً همان مجروحی میشویم که درمانش را مشروط به بازگشتِ مقصر کرده است.واقعیتِ تلخ و بیدارگر این است که بسیاری از آدمهایی که به ما آسیب زدهاند، هرگز به آن سطح از بلوغ، آگاهی یا شجاعت نمیرسند که مسئولیتِ رفتارشان را بپذیرند. حتی اگر روزی آن گفتگوی نهایی که در ذهنمان ساختهایم شکل بگیرد، معمولاً پر از توجیههای سطحی، فرافکنی و دفاعهای روانیِ طرف مقابل است. تجربهی بالینی نشان میدهد این تقلاها نه تنها به ما آرامش نمیدهد، بلکه حفرهی ابهام و خشم را در درونمان عمیقتر میکند.گرهگشایی از این رنج، زمانی اتفاق میافتد که بپذیریم «شفا یافتن»، یک پروژهی مشترک با کسی که ما را آزرده نیست؛ بلکه یک مسیرِ کاملاً فردی است. ما برای اینکه ورقِ زندگیمان را برگردانیم و فصلِ جدیدی را آغاز کنیم، به هیچ دیالوگِ پایانی، هیچ اعتراف و هیچ «ببخشید»ای از سوی دنیای بیرون نیاز نداریم.نقطهی پایان را دیگران برای ما نمیگذارند؛ نقطه پایان دقیقاً در همان لحظهای گذاشته میشود که ما در اوجِ درد، با خودمان عهد میبندیم «من هنوز نمیدانم چرا این اتفاق افتاد و شاید هرگز هم نفهمم، اما دیگر اجازه نمیدهم زمانِ حالم، گروگانِ پاسخهای دریافتنشده از گذشته بماند.» این همان لحظهی باشکوهِ بازپسگیریِ قدرت و بیداریِ روان است.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
🎥 اختلال وسواسی اجباری🔺سکانسی از فیلم Aviator#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
تیغِ جراحی در دستِ رهگذران؛ وقتی اصطلاحات روانشناختی به سلاح تبدیل میشوندکافی است این روزها چند دقیقه در فضای مجازی و شبکههای اجتماعی قدم بزنید تا زیر آوارِ کلمات تخصصی دفن شوید. واژههایی مثل «نارسیسیت»، «رابطه سمی»، «طرحواره طرد»، «اجتنابی» و «ای دی اچ دی» چنان در مکالمات روزمرهی ما رخنه کردهاند که گویی همه به یکباره متخصصِ تحلیلِ روان شدهاند. بسیاری از صفحاتِ پرمخاطب، این برچسبها را به عنوان «آگاهی» به خوردِ مخاطب میدهند؛ اما این بیداری نیست، تنها یک توهمِ پرزرقوبرق است.مفاهیم و دستهبندیهای روانشناختی، در اصل ابزارهایی بالینی هستند. آنها خلق شدهاند تا در سکوت و امنیتِ یک اتاق درمان، به درمانگر کمک کنند تا نقشه راهِ شفای مراجع را ترسیم کند. بیایید ماجرا را با یک تمثیل ساده نگاه کنیمآیا تا به حال دیدهاید یک جراحِ قلبِ حاذق، در خیابان قدم بزند، تیغِ جراحیاش را در هوا بچرخاند و برای رهگذران از نامِ تخصصیِ شریانها و دریچههای قلب بگوید تا مهارتش را به رخ بکشد؟ قطعاً نه. تیغِ جراحی جایش در اتاق عمل است و برای بریدنِ رگهای مسدود و نجاتِ جانِ بیمار استفاده میشود، نه برای نمایش دادن. اصطلاحات رواندرمانی نیز دقیقاً حکمِ همان تیغ را دارند؛ وقتی از فضای تخصصیِ خود خارج میشوند، به جای شفا دادن، فقط میبُرند و زخمی میکنند.به عنوان مثال، فرض کنید در یک رابطه عاطفی، شریکِ شما در یک موقعیتِ خاص به نیازهایتان بیتوجهی کرده است. یک واکنشِ انسانی و اصیل این است که بگویید «وقتی این کار را کردی، من احساسِ نادیده گرفته شدن کردم و غمگین شدم.» این جمله، درِ یک گفتگوی سازنده و برابر را باز میکند. اما در عصرِ روانشناسیِ زرد، ما یاد گرفتهایم به جای بیانِ احساسمان، شمشیرِ برچسبها را بیرون بکشیم و بگوییم: «تو یک خودشیفتهی سمی هستی که داری مرا گسلایت میکنی!» در این لحظه، رابطه میمیرد. ما با این کار هیچ مشکلی را حل نکردهایم، بلکه فقط یک لباسِ علمی و شیک بر تنِ خشم و ضعفِ خود پوشاندهایم و طرفِ مقابل را در یک قفسِ روانی حبس کردهایم.نباید فریبِ ویترینِ جذابِ این رسانهها را خورد. همانطور که وعدههای «یکشبه پولدار شدن با ترید» و رویافروشیهای مالی در اینستاگرام سرابی بیش نیستند و فقط اضطرابِ جا ماندن را به جانِ جامعه میاندازند، آگاهیِ روانیِ کپسولی و برچسبزدنهای مجازی هم هیچ کمکی به رشدِ ما نمیکنند. آگاهیِ اصیل، هیاهو ندارد. به دنبالِ تشخیصِ اختلالِ آدمهای اطرافش نیست و دیگران را با ذرهبینِ کلماتِ ثقیل قضاوت نمیکند. انسانِ واقعاً آگاه، نیازی به شوآفِ کلامی ندارد؛ او به جای پنهان شدن پشتِ اصطلاحات، شجاعتِ روبرو شدن با آدمها به سادهترین و بینقابترین شکلِ ممکن را در خود پرورش میدهد.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
🎥 اختلال شخصیت خودشیفته #آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
باتلاق کمالگرایی در لباسِ شفای درون؛ وقتی «رشد شخصی» ابزاری برای فرار از خودمان میشودتبِ تندی جامعهی امروز را فرا گرفته است؛ تبِ «بهترین نسخه خود شدن». ما در محاصرهی بیامانِ پادکستها، کتابها و کارگاههایی هستیم که مدام دیکته میکنند روانمان پر از ایراد است و باید بیوقفه روی خودمان کار کنیم. اما گاهی همین مسیرِ به ظاهر درخشانِ آگاهی، در یک چرخشِ پنهان، تبدیل به تاریکترین تلهی روانی میشود: خودسازیِ وسواسگونه.ماجرا از جایی خطرناک میشود که نگاهِ ما به درونمان، شبیه به نگاهِ یک مهندسِ سختگیر به یک ساختمانِ کلنگی و مخروبه میشود. هر روز یک نقص جدید در افکارمان پیدا میکنیم، یک برچسبِ تازهی روانشناختی روی رفتارهایمان میزنیم و به این نتیجه میرسیم که تا زمانی که تمامِ این ترکها را ترمیم نکردهایم، حقِ وارد شدن به یک رابطه، لذت بردن از زندگی یا حتی اشتباه کردن را نداریم. در واقع، ما «رواندرمانی» و «آگاهی» را به یک سلاحِ جدید برای سرکوبِ خودِ واقعیمان تبدیل میکنیم.بیایید یک سناریوی بسیار آشنا را مرور کنیمفرض کنید فردی زمانِ زیادی را صرف شناختِ زخمها و الگوهای رفتاریاش کرده است. او کاملاً میداند که رگههایی از «اضطرابِ رهاشدگی» در روانش وجود دارد. اما وقتی در یک رابطهی عاطفیِ نوپا قرار میگیرد و شریکش چند ساعت دیرتر به پیامِ او پاسخ میدهد، به جای اینکه شجاعانه، آسیبپذیر و با زبانی ساده بگوید «من از این بیخبری کمی نگران شدم»، شروع میکند به تحلیلهای پیچیدهی روانشناختی. او شریکش را به داشتنِ «رفتار اجتنابی» متهم میکند، خودش را در غارِ تحلیلهای بیپایان حبس میکند و ساعتها به کالبدشکافیِ این اتفاق میپردازد.در اینجا، مفاهیمِ عمیقِ روانشناسی دیگر ابزاری برای اتصال و درکِ متقابل نیستند؛ بلکه دیوارهای قطوری شدهاند برای پنهان شدن از یک گفتگوی ساده، واقعی و انسانی. فرد پشتِ اصطلاحاتِ علمی سنگر میگیرد تا با ترسِ اصیلِ خودش روبرو نشود.در این چرخهی فرساینده، آگاهی به جای آنکه رهاییبخش باشد، فلجکننده میشود. ما تبدیل به آدمهایی میشویم که تئوریِ شنا کردن، فیزیکِ آب و آناتومیِ عضلات را به بینقصترین شکلِ ممکن میدانند، اما از ترسِ خیس شدن و احتمالِ خفگی، هرگز پایشان را در آب نمیگذارند.بلوغِ روانی به معنای رسیدن به یک وضعیتِ پاکسازیشده، استریل و بدونِ هیچ گرهِ درونی نیست. شفای واقعی از روزی آغاز میشود که چکشِ «اصلاحِ مداوم» را زمین بگذاریم و با شرمها، نقصها و بخشهای ناشیانهی وجودمان آشتی کنیم. انسانِ سالم، انسانی نیست که هیچ زخمی ندارد یا تمامِ طرحوارههایش را حل کرده است؛ بلکه کسی است که با وجودِ تمامِ زخمهایش، جرات میکند زندگی کند، در رابطهها آسیبپذیر باشد و به جریانِ پیشبینیناپذیرِ هستی اعتماد کند.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
فرمول شکست برایان تریسی#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
🎥اختلال شخصیت مرزی#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
توهمِ کنترل؛ وقتی اضطراب را به نامِ «آیندهنگری» در آغوش میکشیمیکی از فرسایندهترین بازیهای ذهن ما، دستوپا زدن در باتلاقِ «کنترل کردن» است. ما با وسواسی خاموش تلاش میکنیم تمام متغیرهای زندگی، رفتار آدمها و حتی اتفاقاتِ نیفتادهی فردا را پیشبینی کنیم. مدام در سرمان سناریوهای تاریک میسازیم و با آنها میجنگیم، به این خیالِ واهی که اگر برای بدترین حالتها آماده باشیم، دیگر غافلگیر نخواهیم شد و آسیبی نخواهیم دید.ذهنِ مضطرب، ابهام را دقیقاً معادلِ خطر میداند. برای فرار از این وحشتِ پنهان، پناهگاهی از جنسِ دخالتهای مداوم، نشخوار فکری و برنامهریزیهای سختگیرانه میسازد و روی آن برچسبِ فریبندهی «آیندهنگری» یا «مسئولیتپذیری» میزند. اما حقیقت این است که ما با این کار، در حالِ مدیریتِ زندگی نیستیم؛ بلکه فقط داریم به اضطرابمان باج میدهیم.این تقلای بیوقفه برای در دست گرفتنِ سکانِ تمامِ اتفاقات جهان، نه تنها مانع از بروز طوفان نمیشود، بلکه لذتِ شناور بودن در جریانِ طبیعیِ زندگی را به طور کامل نابود میکند. انسانی که تماموقت در حالِ نگهبانی دادن در مرزهای آینده است، هیچگاه فرصت نمیکند در «اکنون» نفس بکشد. او با هر تغییرِ کوچکی در برنامهها یا هر رفتارِ غیرمنتظرهای از سوی شریک عاطفیاش فرو میریزد، چرا که تمامِ امنیت روانیاش را روی ستونهای سستِ «پیشبینیپذیری» بنا کرده است.رهایی از این خستگیِ مزمن، نیازمندِ رها کردنِ طنابِ کنترل است؛ طنابی که هرچه محکمتر میکشیم، دستانِ روانمان را بیشتر زخم میکند. پختگی و بلوغ روانی به ما میآموزد که امنیتِ اصیل، هرگز از تضمینِ اینکه «هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد» به دست نمیآید. امنیتِ واقعی ریشه در این باورِ منعطف دارد که «من نمیدانم فردا چه چیزی در انتظارم است، اما میدانم ظرفیت و انعطافِ مواجهه با آن را در خود پرورش دادهام.»پذیرشِ این حقیقت که بخشِ عظیمی از جهان و آدمها، کاملاً بیرون از دایرهی اراده و کنترلِ ما هستند، در ابتدا ترسناک به نظر میرسد، اما در نهایت عمیقاً رهاییبخش است. وقتی دست از تلاشِ بیهوده برای رام کردنِ طوفانها برمیداریم، بالاخره یاد میگیریم چگونه در میانِ بادهای پیشبینینشدهی زندگی، با تعادل قدم برداریم.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
🎥نشخوار فکری چیست؟👈نشخوار فکری یا rumination که در نگاه اول شاید کلمهی ناخوشایندی به نظر بیاد ولی یه جورایی ام بامزه ست.یکی از تعاریف شناخته شدهی نشخوار ذهنی از این قراره نشخوار ذهنی متمرکز کردن توجه بر علائم، علتها و پیامدهای یک پریشانی به جای تمرکز بر راهکارهای آن است.»توضیح سادهی این تعریف اینه که شخص توجهش رو این قضیه ست که چرا پریشانه چی شد که اینطور شد چرا فلان حرفو زد، چرا فلان کارو کرد حالا این حرفی که زد یا کاری که کرد عواقبش چیه چه پیامدی براش داره و توجهی به راهکارها نداره دنبال راه حل نیست بیشتر دنبال چرایی قضیه ست و کمتر دنبال اینه که چه کاری از دستش برمیاد و چطور میتونه تغییری ایجاد کنهکسی که نشخوار ذهنی میکنه میره سراغ مسائل گذشته و درباره شون سوالای بزرگ میپرسه چرا این اتفاق افتاد؟ این اتفاق چه معنایی داشت؟ ولی هیچ وقت به پاسخی نمیرسه.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
تلهی ناجی؛ نقابی از جنس فداکاری که ما را به قربانی تبدیل میکندپیمان نانوشتهای در روانِ برخی از ما وجود دارد که به اشتباه نامش را «عشق» یا «ایثار» گذاشتهایم؛ عطشی سیریناپذیر برای ترمیم کردنِ آدمهای آسیبدیده، حل کردنِ بحرانهای بیپایانِ اطرافیان و به دوش کشیدنِ بارِ رنجهایی که اصلاً متعلق به ما نیستند. ما با اشتیاقی پنهان در نقش یک «ناجی» فرو میرویم، غافل از اینکه این لباسِ باشکوه، در نهایت به قفسی برای آرامشِ روانِ خودمان تبدیل خواهد شد.گرایشِ وسواسگونه به نجات دادن دیگران، در لایههای عمیقتر، غالباً هیچ ربطی به نوعدوستیِ اصیل ندارد. این رفتار، پوششی ظریف است که رویِ یک نیازِ ناآگاهانه کشیده شده نیاز به احساسِ ارزشمندی، میل به کنترلِ غیرمستقیمِ رابطه، و البته فرارِ زیرکانه از روبرو شدن با زخمها و حفرههای درونِ خودمان. وقتی تمام انرژی و حواسمان معطوف به وصلهپینه کردنِ زندگیِ یک نفر دیگر باشد، دیگر نه فرصتی و نه بهانهای برای نگاه کردن به ویرانههای درونِ خودمان خواهیم داشت.ما به صورت ناخودآگاه آدمهای مستأصل، مسئولیتگریز یا غرق در آشوب را به دایرهی نزدیکانمان دعوت میکنیم و با تمام قوا تقلا میکنیم آنها را به آن نسخه ایدهآلی که در ذهن داریم تبدیل کنیم. اما مکانیزمِ این روابط به طرز بیرحمانهای قابل پیشبینی است. کسی که مدام در حالِ «نجات داده شدن» است و همیشه یک نفر را بالای سرش میبیند که جای او تصمیم میگیرد و خرابکاریهایش را جبران میکند، به مرور احساس بیکفایتی، خفگی و تحقیر میکند. او برای بازپسگیریِ هویت و استقلالِ از دسترفتهاش، دیر یا زود شروع به طغیان و پس زدنِ ما میکند و دقیقاً در همین نقطه است که چرخشِ تلخِ ماجرا رقم میخورد.ناجیِ فداکارِ دیروز، که تمامِ هستی و انرژیاش را وقفِ رشد و آرامشِ دیگری کرده بود، ناگهان با دیواری از ناسپاسی و فاصلهگیری روبرو میشود. او حالا از عرشِ فداکاری سقوط میکند و به یک «قربانیِ بهشدت خشمگین» تبدیل میشود؛ انسانی لبریز از کینه و حسرت که مدام با خود و دیگران تکرار میکند «من تمامِ خودم را پای او گذاشتم و او اینگونه جواب داد!»رها شدن از این چرخه، نیازمندِ یک بیداریِ دردناک اما ضروری است. باید این حقیقتِ عریان را بپذیریم که ما قدرتِ تغییر دادنِ مسیرِ زندگیِ هیچ انسانی را نداریم، مگر اینکه خودِ او تشنهی تغییر باشد و مسئولیتِ زخمهایش را بپذیرد. عشقِ بالغانه، میدانِ برابریِ دو انسان است که در کنار هم قدم میزنند، نه رابطهی فرسایشیِ یک پرستارِ همیشگی با یک بیمارِ ابدی. رسالتِ واقعیِ ما در این جهان، نجات دادنِ دیگران از تاریکیهایشان نیست؛ رسالتِ ما این است که چراغِ آگاهیِ خودمان را روشن نگه داریم، تا اگر کسی واقعاً قصدِ عبور از تاریکی را داشت، بتواند با پای خودش مسیرش را پیدا کند.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
سکانسی آموزنده از فیلم " طعم گیلاس"#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
📚چرا تابهحال کسی اینها را به من نگفته بود؟✒️دکتر جولی اسمیت#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
سنگینیِ زندگیهای نزیسته؛ سایهای که بر روابطِ امروزمان میافتدخشمهای ناگهانی، بهانهگیریهای بیدلیل و احساس خفگی در رابطهای که ظاهراً هیچ ایرادِ فاحشی ندارد، همیشه ریشه در رفتارِ شریک عاطفی ما ندارند. گاهی این صدای خفهشدهی «زندگیهای نزیسته» است که از تاریکترین زوایای روانمان به بیرون چنگ میاندازد و تقاضای دیده شدن دارد.ما در طول مسیرِ رشد، بخشهای زیادی از خودمان را برای پذیرفته شدن، برای حفظ امنیت، یا از سرِ ترس، سانسور و دفن کردهایم. جسارتی که به خرج ندادیم، استعدادی که رها کردیم، شور و شوقی که نادیده گرفتیم، یا دیوانگیهای سالمی که به خاطرِ حفظ یک تصویرِ موجه، عاقلانه و چارچوبدار سرکوب شدند. اما قانونِ بیرحمِ روان این است: انرژی روانی هرگز از بین نمیرود. هر بخشی از وجودِ ما که اجازه حیات نیافته و زیست نشده باشد، در ناخودآگاه رسوب میکند و به مرور زمان فاسد میشود.این انباشتِ حسرتها و پتانسیلهای سوخته، به یک اضطرابِ مزمن، احساسِ پوچی و یک «طلبکاریِ پنهان» در وجودمان تبدیل میشود. و دقیقاً همینجاست که روابطِ نزدیکِ ما تاوان پس میدهند.ما به طور کاملاً ناآگاهانه، شریک عاطفیمان را مقصرِ این توقف و رخوت میدانیم. شروع میکنیم به تراشیدنِ ایرادهای کوچک، از او شخصیتی بینقص و آرمانی طلب میکنیم تا شاید با دستاوردهای او، خلأ درونی خودمان را پر کنیم. گاهی پنهانی از او خشمگینیم که چرا مانعِ پرواز ما شده است؛ در حالی که اگر صادقانه به درونمان نگاه کنیم، میبینیم که قفلِ این قفس از همان ابتدا در دستانِ خودمان بود. ما بارِ سنگینِ یک زندگیِ نزیسته را روی شانههای رابطهمان میگذاریم و زیرِ این فشار، ستونهای صمیمیت ترک برمیدارد.بیداریِ روانی از این خوابِ سنگین، با یک پذیرشِ تلخ اما رهاییبخش آغاز میشود: هیچکس در بیرون از ما، مسئولِ انتخابهای نکرده و راههای نرفتهمان نیست. شفای این درد، دست برداشتن از مقصر دانستنِ دیگران و سوگواریِ عمیق برای تمامِ آن بخشهای از دست رفته است.ما باید فرافکنیهایمان را از روی شریک عاطفیمان پس بگیریم و از خود بپرسیم: «امروز، در همین نقطهای که ایستادهام، چگونه میتوانم قطرهای از آن جسارت یا شورِ سرکوبشده را به جریانِ زندگیام تزریق کنم؟» تنها با پذیرشِ مسئولیتِ فردیِ زندگیمان است که رابطه، از زیر بارِ این دینِ سنگین رها میشود و مجالِ نفس کشیدن پیدا میکند.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
📚افسانهی عادی بودن✒️گبور مته#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
معمای جذابیتِ دردناک؛ چرا مدام مجذوب آدمهای سرد و دور از دسترس میشویم؟شاید خودمان در خلوت تجربهاش کردهایم: آدمی وارد زندگیمان میشود که مهربان، در دسترس و آمادهی ساختن یک رابطه امن است، اما در کمال تعجب هیچ «کششی» به او نداریم. در عوض، تمام حواسمان درگیر کسی میشود که مبهم است، فاصلهاش را حفظ میکند، پیامهای ضد و نقیض میدهد و برای به دست آوردنِ ذرهای از توجهش باید مدام تقلا کنیم. چرا روانِ ما، برخلاف میلِ آگاهانهمان به آرامش، ما را به سمتِ این درد و آشفتگی میکشاند؟پاسخ این معمای تلخ در یکی از تاریکترین و عمیقترین لایههای روان ما پنهان است؛ جایی که زخمی به نام «محرومیت هیجانی» لانه کرده است. این گرهی روانی، باوری عمیق و خاموش است که به ما میقبولاند نیازهای عاطفیمان هرگز قرار نیست به طور کامل و بیدغدغه برآورده شوند و همیشه باید برای دریافت محبت جنگید.ماجرا از آنجایی آغاز میشود که ذهنِ ما به آنچه «آشناست» کشش دارد، نه لزوماً آنچه «سالم» است. اگر در سالهای شکلگیری روانمان، عشق را به شکلِ مشروط، ناکافی یا آمیخته با سردی و غیبت تجربه کرده باشیم، روانمان یک معادلهی ویرانگر میسازد: «عشق یعنی تلاشِ بیوقفه برای دیده شدن توسط کسی که نگاهم نمیکند.»بنابراین، وقتی در بزرگسالی با یک آدمِ امن و در دسترس روبرو میشویم، روانِ ما احساس غریبی میکند. آرامش و امنیت برای ذهنی که به اضطرابِ طرد شدن و دویدن به دنبال محبت عادت کرده، حوصلهسربر، غیرطبیعی و حتی ترسناک است.آن کششِ شدید و جذابیتی که نسبت به آدمهای پیچیده و سرد پیدا میکنیم، در واقع «عشق» نیست؛ بلکه بیدار شدنِ همان زخمِ قدیمی است. روانِ ما به طور کاملاً ناخودآگاه ما را به سمت این افراد هل میدهد تا یک نمایشنامهی تکراری را دوباره روی صحنه ببرد. ما آدمهای دور از دسترس را انتخاب میکنیم تا این بار، با تمام قوا تلاش کنیم آنها را تغییر دهیم، یخشان را آب کنیم و آن توجهی را که در گذشته از ما دریغ شده بود، از چنگشان بیرون بکشیم. این تلاشی پنهان برای بازنویسیِ تاریخِ دردناکِ روانمان است؛ تلاشی برای اینکه بالاخره در این بازیِ فرسایشی پیروز شویم و به خودمان ثابت کنیم که «من آنقدرها هم دوستنداشتنی نیستم».اما فاجعهی این تکرارِ کورکورانه اینجاست که نه تنها چیزی را ترمیم نمیکند، بلکه زخمِ محرومیت را عمیقتر از قبل میشکافد. ما بار دیگر با همان سرمای آشنای گذشته روبرو میشویم و دوباره همان حسِ بیارزشیِ قدیمی در ما تایید میشود.برای عبور از این چرخهی ویرانگر، باید با این حقیقتِ گزنده روبرو شویم که آن تپشِ قلبِ شدید و کششِ دیوانهواری که در ابتدای رابطه با آدمهای مبهم پیدا میکنیم، همیشه نشانهی یک عشقِ اساطیری نیست. گاهی این کشش، تنها آژیرِ خطرِ روانِ ماست که میگوید: «مراقب باش، یک زخم قدیمی در حال سر باز کردن است و تو داری به سمتِ تکرارِ یک دردِ آشنا میروی.»التیامِ این گره عاطفی از لحظهای آغاز میشود که آگاهانه تصمیم بگیریم تعریفمان را از عشق تغییر دهیم. باید به روانِ خستهی خود بیاموزیم که عشقِ بالغانه، میدانِ جنگ برای گداییِ توجه یا اثباتِ ارزشمندی نیست؛ بلکه پناهگاهی امن است که در آن، بدون تقلا و بدون ترس از طرد شدن، دیده میشویم و آرام میگیریم.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
#فیلم_کوتاه به نام رژه#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
✍️#شب، زمان مناسبی است که بیندیشیم چه کردهایم تا جهان، بهتر و شفیقتر و دوستداشتنیتر از پیش شود. اگر پاسخی هم نبود، باز شب وقت خوبی است، که ببینیم از دستمان چه کاری برمیآید. لازم نیست کاری کنیم کارستان.میشود به امور دست به نقد و ساده پرداخت،تلفنی که هنوز نزدهایم، نوشتن نامهای که بیخیالش شدهایم، تلافی کردن لطفی که نتوانستهایم پاسخ دهیم. برای بخشیدن عشق، فرصت نامحدود است و در دسترس همگان....👤بوسكالیا لئو#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling
تلهی انتظار؛ زندگی در اتاقِ انتظارِ روزهای ایدهآلخیلی وقتها، بدون اینکه حتی خودمان حواسمان باشد، زندگی را روی دور «توقف» گذاشتهایم. در یک اتاق انتظار نامرئی نشستهایم و منتظریم؛ منتظر روزی که بالاخره همهچیز آرام شود، بحرانها بگذرند، دغدغهها رنگ ببازند و حالمان کاملاً خوب شود تا تازه آنوقت، «زندگی کردن» را شروع کنیم.در اتاق درمان، این یکی از پرتکرارترین و البته دردناکترین الگوهایی است که میبینم. روان ما، گاهی مثل یک والدِ بیشازحد نگران، مدام در گوشمان میخواند که: «الان وقتش نیست، اول بگذار این دوره سخت تمام شود، اول این اضطراب را حل کن، بعد به رابطهات برس یا برنامههایت را شروع کن.»اما واقعیتِ گسِ ماجرا این است که آن «روز ایدهآلِ بینقص» یک سراب است. ما به امیدِ رسیدن به یک آرامشِ مطلق و بیدردسر، زمانِ حال را یعنی تنها سرمایه واقعیمان میسوزانیم.نگاهی که در رویکرد پذیرش و تعهد (ACT) وجود دارد، دقیقاً روی همین نقطه دست میگذارد. ما آدمها یاد گرفتهایم که باید با غم، ابهام یا استرس بجنگیم تا آنها را از روانمان پاک کنیم و بعد حرکت کنیم. اما زندگی، منتظرِ پاکسازیِ روانِ ما نمیماند. رنج و اضطراب، بخشهای جداییناپذیرِ تجربه انسان بودن هستند، نه موانعی که پیششرطِ زندگی کردن، حذفِ آنها باشد.راهِ خروج از این فلجِ روانی، جنگیدن با افکار تاریک یا تلاش برای ایجادِ یک حسِ خوبِ مصنوعی نیست. راهش این است که تسلیمِ لحظه اکنون شویم؛ نه یک تسلیم منفعلانه، بلکه پذیرشی از جنسِ آگاهی. اینکه به خودمان بگوییم: «بله، من در این لحظه بهشدت مضطربم، شرایط هم مبهم و سخت است، اما آیا میتوانم همین اضطراب را در کولهپشتیام بگذارم و فقط یک قدمِ کوچک، در مسیرِ چیزی که برایم ارزشمند است بردارم؟»نیازی نیست حتماً انگیزه بالایی داشته باشید تا کاری را شروع کنید. انگیزه، معمولاً پاداشی است که بعد از حرکت به دست میآید، نه پیشنیازِ آن. وقتی ذهنتان شروع میکند به بهانهتراشی و میگوید «تو الان توانش را نداری»، به جای اینکه حرفش را وحیِ منزل بدانید، فقط نگاهش کنید. فاصلهای بین خودتان و آن فکر ایجاد کنید و بگویید: «ذهن من الان دارد این فکر را تولید میکند که توان ندارم.» و بعد، با وجودِ همان فکر و همان خستگی، قدم کوچکتان را بردارید.زندگی در انتظارِ فرا رسیدنِ روزهای بینقص شکوفا نمیشود. زندگی در میانهی همین لحظاتِ پر از ابهام، ترکخورده و واقعی است که نفس میکشد. هنر ما این است که ظرفیتِ روانمان را آنقدر وسعت دهیم که استرسها و زخمهایمان را در یک دست، و ارزشها و معنای زندگیمان را در دست دیگر نگه داریم و با هر دو، رو به جلو قدم برداریم.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling