معمای جذابیتِ دردناک؛ چرا مدام مجذوب آدمهای سرد و دور از دسترس میشویم؟شاید خودمان در خلوت تجربها…
انتشار: 2026/07/31 11:34 UTCدریافت: 2026/08/01 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:05 UTC
معمای جذابیتِ دردناک؛ چرا مدام مجذوب آدمهای سرد و دور از دسترس میشویم؟شاید خودمان در خلوت تجربهاش کردهایم: آدمی وارد زندگیمان میشود که مهربان، در دسترس و آمادهی ساختن یک رابطه امن است، اما در کمال تعجب هیچ «کششی» به او نداریم. در عوض، تمام حواسمان درگیر کسی میشود که مبهم است، فاصلهاش را حفظ میکند، پیامهای ضد و نقیض میدهد و برای به دست آوردنِ ذرهای از توجهش باید مدام تقلا کنیم. چرا روانِ ما، برخلاف میلِ آگاهانهمان به آرامش، ما را به سمتِ این درد و آشفتگی میکشاند؟پاسخ این معمای تلخ در یکی از تاریکترین و عمیقترین لایههای روان ما پنهان است؛ جایی که زخمی به نام «محرومیت هیجانی» لانه کرده است. این گرهی روانی، باوری عمیق و خاموش است که به ما میقبولاند نیازهای عاطفیمان هرگز قرار نیست به طور کامل و بیدغدغه برآورده شوند و همیشه باید برای دریافت محبت جنگید.ماجرا از آنجایی آغاز میشود که ذهنِ ما به آنچه «آشناست» کشش دارد، نه لزوماً آنچه «سالم» است. اگر در سالهای شکلگیری روانمان، عشق را به شکلِ مشروط، ناکافی یا آمیخته با سردی و غیبت تجربه کرده باشیم، روانمان یک معادلهی ویرانگر میسازد: «عشق یعنی تلاشِ بیوقفه برای دیده شدن توسط کسی که نگاهم نمیکند.»بنابراین، وقتی در بزرگسالی با یک آدمِ امن و در دسترس روبرو میشویم، روانِ ما احساس غریبی میکند. آرامش و امنیت برای ذهنی که به اضطرابِ طرد شدن و دویدن به دنبال محبت عادت کرده، حوصلهسربر، غیرطبیعی و حتی ترسناک است.آن کششِ شدید و جذابیتی که نسبت به آدمهای پیچیده و سرد پیدا میکنیم، در واقع «عشق» نیست؛ بلکه بیدار شدنِ همان زخمِ قدیمی است. روانِ ما به طور کاملاً ناخودآگاه ما را به سمت این افراد هل میدهد تا یک نمایشنامهی تکراری را دوباره روی صحنه ببرد. ما آدمهای دور از دسترس را انتخاب میکنیم تا این بار، با تمام قوا تلاش کنیم آنها را تغییر دهیم، یخشان را آب کنیم و آن توجهی را که در گذشته از ما دریغ شده بود، از چنگشان بیرون بکشیم. این تلاشی پنهان برای بازنویسیِ تاریخِ دردناکِ روانمان است؛ تلاشی برای اینکه بالاخره در این بازیِ فرسایشی پیروز شویم و به خودمان ثابت کنیم که «من آنقدرها هم دوستنداشتنی نیستم».اما فاجعهی این تکرارِ کورکورانه اینجاست که نه تنها چیزی را ترمیم نمیکند، بلکه زخمِ محرومیت را عمیقتر از قبل میشکافد. ما بار دیگر با همان سرمای آشنای گذشته روبرو میشویم و دوباره همان حسِ بیارزشیِ قدیمی در ما تایید میشود.برای عبور از این چرخهی ویرانگر، باید با این حقیقتِ گزنده روبرو شویم که آن تپشِ قلبِ شدید و کششِ دیوانهواری که در ابتدای رابطه با آدمهای مبهم پیدا میکنیم، همیشه نشانهی یک عشقِ اساطیری نیست. گاهی این کشش، تنها آژیرِ خطرِ روانِ ماست که میگوید: «مراقب باش، یک زخم قدیمی در حال سر باز کردن است و تو داری به سمتِ تکرارِ یک دردِ آشنا میروی.»التیامِ این گره عاطفی از لحظهای آغاز میشود که آگاهانه تصمیم بگیریم تعریفمان را از عشق تغییر دهیم. باید به روانِ خستهی خود بیاموزیم که عشقِ بالغانه، میدانِ جنگ برای گداییِ توجه یا اثباتِ ارزشمندی نیست؛ بلکه پناهگاهی امن است که در آن، بدون تقلا و بدون ترس از طرد شدن، دیده میشویم و آرام میگیریم.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling

