🎁 مجموعه ویژه تبادلات منتخب؛🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی🌐 سیاسی 🥢 👨🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب✔️ هر کانال و گروه…
انتشار: 2026/08/26 18:30 UTCدریافت: 2026/08/27 06:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 06:55 UTC
🎁 مجموعه ویژه تبادلات منتخب؛🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی🌐 سیاسی 🥢 👨🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب✔️ هر کانال و گروه پیش از معرفی، بهدقت بررسی شده است.✔️
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- پاسارگاد نیوز KFP · تطابق دقیق — ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ۲۱:۰۵
- آکادمی فلسفه و هنر مارزوک · تطابق دقیق — ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۱۱
- 🖤قاف عشق🖤 · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۱:۰۵
- کتابدونی · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۱:۱۱
- 「 آنک 」 · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۱:۳۷
- 🌦آوای بــــ⛈ـاران🌦 · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۴:۱۰
- روانشناسی و پزشکی · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۵:۴۵
- ⚡️🕊 فرازتد 🕯⚡️ · تطابق دقیق — ۴ شهریور ۱۴۰۵، ۲۱:۲۰
- 🧘🏻♀✨💜 معجزهی سکوت درونی · تطابق دقیق — ۴ شهریور ۱۴۰۵، ۲۳:۱۰
- روانشناسی و پزشکی · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۰:۱۰
- پاسارگاد نیوز KFP · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۰:۲۰
- 🌦آوای بــــ⛈ـاران🌦 · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۱:۵۰
- افسانه فولکلور و ادبیات حماسی · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۴:۴۰
- 🖤قاف عشق🖤 · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۵:۱۵
- کتابدونی · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۶:۳۵
- آکادمی فلسفه و هنر مارزوک · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۶:۵۵
- اسرار هستـی · تطابق دقیق — ۵ شهریور ۱۴۰۵، ۷:۴۵
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — آکادمی فلسفه و هنر مارزوک
⭐️ با توجه به افزایش قیمت کتاب و منابع، مجموعه ای از کانال ها با محتوای pdf کتاب در اختیار شماست، کافیست متن را لمس کنید 📚
خویشکاری الهه/ سیاره ونوس در اساطیر رومی، عمدتاً مرتبط با عشق، زیبایی، میل و اشتیاق، آمیزش جنسی، باروری، شکوفایی، رفاه و پیروزی بود.در لایههای کهنتر دین رومی، ونوس بیشتر با باروری، باغها، رویش گیاهان و کامیابی پیوند داشت تا صرفاً عشق شهوانی.پس از همسانانگاری با آفرودیت یونانی بسیاری از ویژگیها و اسطورههای او را به خود گرفت و به الههٔ اصلی عشق و زیبایی تبدیل شد و همین زمان بود که در اخترشناسی درخشان ترین جرم آسمانی پس از خورشید و ماه ، ونوس نام گرفت که پیش تر ارسطو آن را آفرودیت نامیده بود. نمادهای نجومی آن یک ستاره ی هشت پر به همراه هلال ماه و قرص خورشید است.او از طریق پسرش آئنیاس نیای اسطورهای مردم روم محسوب میشد و به همین دلیل اهمیت سیاسی و مذهبی ویژهای داشت. خاندانهایی مانند یولیوس سزار او را با لقب ونوس ژنتریکس (ونوس مادر) میستودند.نمادهای او شامل گل رز و درخت مورد بود. روز جمعه (Dies Veneris) به او اختصاص داشت و جشنهایی مانند ونرالیا و وینالیا برگزار میشد. خویشکاری اصلی ونوس، تجسم نیروی جاذبه، باروری و زیبایی در طبیعت و روابط انسانی بود که هم جنبه شخصی (عشق) و هم جنبه اجتماعی-سیاسی (مادری قوم روم و پیروزی) داشت.Monikat.me/marzockacademy
هرکس با اطمینان از عشق حرف میزند، اما آیا همه از یک چیز حرف میزنند یا تنها از یک کلمه استفاده میکنند که هر بار چیزی دیگر را در خود پنهان میکند؟ شاید عشق از آنجا آغاز شود که انسان برای چیزی که هنوز نمیفهمد نامی پیدا میکند و بعد نام را به جای تجربه مینشاند.…عشق نه هورمون است و نه کلمه، اما بدون هورمون و کلمه نیز آن چیزی که عشق مینامیم پدیدار نمیشود. زیستشناسی نیرو را میدهد، روان آن را سازمان میدهد، زبان آن را قابل گفتن میکند و اجتماع آن را قابل زیستن میسازد. عشق حاصل یکی از این سطوح نیست؛ رخدادِ نسبت آنهاست. جامعه سپس وارد میشود و کاری را که زبان آغاز کرده، کاملتر میکند. میل را طبقهبندی میکند، مشروع و نامشروع میسازد و آن را در خانواده و ازدواج جای میدهد. ازدواج لیبیدو را اجتماعی میکند، به میل نام و جایگاه و حق و تکلیف میدهد و چیزی را که بیقرار بوده، در نهادی پایدار قرار میدهد. اما عشق درست در همین نقطه دوباره از نهاد میگریزد، زیرا میان همسر و معشوق شکافی باقی میماند. قانون میتواند بگوید این شخص همسر توست، اما نمیتواند فرمان دهد که او برای تو معشوق باشد. عشق از حلقه ازدواج نمیگریزد چون الزاماً ضد ازدواج است؛ از تعریفی میگریزد که میخواهد تجربه را یکبار برای همیشه تثبیت کند. میل وارد نهاد میشود، نهاد آن را شکل میدهد و میل درون همان شکل دوباره از خود سرریز میکند. عشق همین سرریز است. به همین دلیل عشق همیشه در معرض مصادره شدن است. اخلاق آن را فضیلت میکند، دین آن را رستگاری میکند، خانواده آن را وفاداری میکند، بازار آن را کالا میکند، سینما آن را تصویر میکند، شعر آن را زبان میکند و سیاست آن را ایدئولوژی میکند. عشق نمک فیلم سیاسی است، زیرا سیاست هنگامی که به عشق دست میزند، از سطح مفهوم پایین میآید و وارد تن میشود. وطن میتواند معشوق شود، انقلاب میتواند معشوق شود، رهبر میتواند معشوق شود، آینده میتواند معشوق شود و ایدئولوژی درست از همان جایی وارد بدن میشود که بدن خیال میکند آزادانه میل کرده است. در یک روایت، عشق با تفنگ برنو ربوده میشود و به کوه میرود؛ کنار فئودالخان و رعیت. در روایتی دیگر، عشق در گردن عین و شین و قاف مینشیند تا شکافهای زبان را رفو کند. این دو روایت ظاهراً از دو جهان دور میآیند، اما منطق واحدی دارند. عشق هر بار به دستگاهی سپرده میشود که میخواهد شکاف را پر کند. تفنگ میخواهد میل را به تصاحب تبدیل کند، زبان میخواهد فقدان را به معنا تبدیل کند، خانواده میخواهد آن را به نهاد تبدیل کند، بازار میخواهد آن را به کالا تبدیل کند و سینما میخواهد آن را به تصویر تبدیل کند، اما هیچکدام موفق نمیشوند، زیرا عشق دقیقاً همان چیزی است که در شکاف باقی میماند. پس حرمت عشق شاید در پنهانی بودن آن باشد، اما پنهانی نه به معنای راز، بلکه به معنای چیزی که به تمامی قابل حضور نیست. عشق اگر کاملاً آشکار شود، به شیء تبدیل میشود و اگر به شیء تبدیل شود، دیگر چیزی برای میل کردن باقی نمیماند. عشق به دیگری نیاز دارد، اما دیگری باید چیزی برای خود نگه دارد؛ چیزی که از من پنهان میماند و از همین پنهانی، میل را دوباره تولید میکند. و اینجاست که «وصف العشق نصف العشق» معنای دیگری پیدا میکند. وصف عشق نصف عشق نیست؛ وصف عشق خودِ عشق است، زیرا عشق چیزی نیست که ابتدا در جهان کامل شده باشد و سپس زبان به سراغش رفته باشد. زبان در همان لحظهای که عشق را میگوید، آن را تولید میکند و در همان لحظه بخشی از آن را منجمد میکند. کلمه عشق تجربه را از سیالیت بیرون میکشد، اما همین بیرون کشیدن، تجربه را از خودش نیز دور میکند. عشق گفته میشود تا وجود پیدا کند و چون گفته شد، دیگر همان چیزی نیست که پیش از گفتن بود. بنابراین عشق یک باگ زبانی است، اما باگی که اتفاقاً سازوکار زبان را آشکار میکند. دال میخواهد مدلول را نگه دارد، اما مدلول فرار میکند. کلمه میگوید عشق و چیزی که باید عشق باشد، اندکی عقبتر میرود. دوباره میگوییم عشق و دوباره عقب میرود. این فاصله همان چیزی است که ما آن را عشق مینامیم. عشق شاید نام همین ناتوانی زبان در بستن معنای میل باشد. عشق در نهایت نه چیزی است که در بدن پیدا شود، نه چیزی که در روح کشف شود، نه قراردادی که جامعه به ما تحمیل کرده باشد. عشق رخدادی است که میان نیرو و نام، میان بدن و تصویر، میان دیگری و فقدان، میان میل و ممنوعیت، میان فرد و نهاد اتفاق میافتد. لیبیدو میآید، زبان آن را میگیرد، روان آن را به دیگری میسپارد، اجتماع آن را به شکل درمیآورد و میل دوباره از شکل خود میگریزد. سوراخ کلید همینجاست؛ چشم میبیند، اما همه چیز را نمیبیند؛ زبان میگوید، اما همه چیز را نمیگوید؛ تن میخواهد، اما همه چیز را نمیخواهد و عشق در آن چیزی باقی میماند که دیده نشده، گفته نشده و تصاحب نشده است. عشق فقدان گمشده ماست؛ نه فقدان معشوق، بلکه فقدان آن تمامیتی که هیچگاه در دیگری حاضر نبوده است. و شاید عشق چیزی جز همین نباشد. لیبیدویی که نام گرفته و نامی که از لیبیدوی خود میگریزد.⋮ فرید کیانیt.me/marzockacademy
براتون عجیب نیست، از روشنفکر زندانی شده که مدتی انفرادی بوده تا کسانی که آزادند همه اینروزها از عشق مینویسند ،آیا تمام مشکلات اقتصادی اجتماعی وسیاسی با همین جمله سحر آمیز حل میشوند یا اینکه مد شده؟😉هرکس با اطمینان از عشق حرف میزند، اما آیا همه از یک چیز حرف میزنند یا تنها از یک کلمه استفاده میکنند که هر بار چیزی دیگر را در خود پنهان میکند؟ شاید عشق از آنجا آغاز شود که انسان برای چیزی که هنوز نمیفهمد نامی پیدا میکند و بعد نام را به جای تجربه مینشاند. پیش از عشق، تن هست، میل هست، کشش هست، لذت هست، اضطراب هست، حسادت هست، فقدان هست، دیگری هست، اما عشق هنوز به معنای دقیق کلمه وجود ندارد. عشق هنگامی آغاز میشود که این پراکندگی در زبان به وحدتی موقت تبدیل میشود و انسان میگوید: این عشق است. از آن لحظه، کلمه فقط چیزی را توصیف نمیکند، بلکه تجربه را بازسازی میکند و آنچه پس از نامگذاری ساخته شده، چنان به گذشته بازمیگردد که گویی همیشه پیش از زبان وجود داشته است. شاید به همین دلیل هرکس مطمئن است که عشق را میشناسد و در عین حال هرکس از چیزی متفاوت سخن میگوید. عشق یک دال شناور است که تاریخ و فرهنگ و روان، هر بار آن را از جایی پر میکنند. یکبار نام میل است، یکبار نام وفاداری، یکبار نام رنج، یکبار نام مالکیت، یکبار نام گناه، یکبار نام رستگاری و یکبار نام چیزی که بازار روی بستهبندی شکلات مینویسد تا حتی شیرینی نیز بتواند میل را به کالا تبدیل کند. عشق سپر سرخوردگیها میشود، اسم شب ارگاسم میشود، نقل و نبات شعر و ادبیات میشود و گاهی چنان مصرف میشود که خود کلمه از چیزی که قرار بوده نام بگذارد، تهی میماند. اما شاید عشق را باید پیش از این مصرف تاریخی و فرهنگی در جایی دیگر جستوجو کرد؛ جایی که کودک هنوز عشق را نمیشناسد، اما میل پیشاپیش جهان او را سوراخ کرده است. کودک در برابر در بسته اتاقخواب والدین ایستاده است و سوراخ کلید برای او فقط سوراخی در چوب نیست؛ نخستین دستگاه نظری اوست. جهان آن سوی در دیده نمیشود، اما همین نادیده بودن، نگاه را تولید میکند. کودک چیزی را نمیبیند و دقیقاً به همین دلیل شروع به ساختن چیزی میکند که نمیبیند. اتاقخواب والدین نخستین صحنهای است که در آن حضور و غیاب به هم گره میخورند. چیزی پشت در اتفاق میافتد و کودک از آن بیخبر است، اما همین بیخبری به تخیل تبدیل میشود. میل در اینجا، پیش از آنکه موضوع خود را بشناسد، با فقدان موضوعش ساخته میشود. سوراخ کلید از این جهت استعارهای فراتر از کنجکاوی کودکانه است. سوراخ کلید فرم ابتدایی سینماست؛ چشم در تاریکی نشسته است، پردهای کوچک پیش روی آن گشوده شده و تصویری ناقص از چیزی میگیرد که حق دیدنش را ندارد. سینما همین وضعیت را به دستگاه تبدیل میکند. نگاه چیزی را میبیند که تماماً در اختیارش نیست. قاب همان سوراخ کلید است، اتاقخواب همان فضای ممنوع و میل همان چیزی است که از ناتمامی تصویر تغذیه میکند. شاید سینما ادامه همان نگاه نخستین باشد؛ نگاهی که از پشت در میخواهد بفهمد دیگری در غیاب او چه میکند و چرا جهان چیزی دارد که برای او هنوز قابل دیدن نیست. اینجاست که عشق به سینما نزدیک میشود. عشق نیز قاب میسازد، معشوق را از جهان جدا میکند، به او نور میدهد و او را در تصویری قرار میدهد که هیچگاه با واقعیت کامل او یکی نیست. عاشق به دیگری نگاه نمیکند؛ فقط به دیگری نگاه نمیکند، بلکه تصویری را که از دیگری ساخته است نیز میبیند. معشوق همیشه کمی بیرون از قاب باقی میماند و همین بیرون ماندن، میل را ادامه میدهد. اگر همه چیز دیده شود، نگاه میمیرد و اگر همه چیز گفته شود، زبان نیز چیزی برای گفتن ندارد. عشق در همین باقیمانده زندگی میکند. از اینجا میتوان فهمید چرا فقدان گمشده عشق است. فقدان بعداً به عشق اضافه نمیشود؛ فقدان در ساختن عشق دخالت دارد. معشوق از همان آغاز چیزی است که تماماً حاضر نیست. دیگری در برابر من حاضر است، اما آن چیزی که من از او میخواهم در حضور او تمام نمیشود. بخشی از آن در خیال است، بخشی در خاطره، بخشی در انتظار و بخشی در آن نقطهای که حتی خود معشوق نیز نمیتواند به من تحویل دهد. عشق به همین تحویلناپذیری وابسته است. لیبیدو نیز در همین نقطه از یک نیروی زیستی به مسئلهای روانی و زبانی تبدیل میشود. لیبیدو را نمیتوان عشق نامید، همانطور که عشق را نمیتوان از لیبیدو جدا کرد. بدن میل میکند، اما هنوز نمیداند این میل عشق است. روان این نیرو را به یک دیگری متصل میکند، زبان آن را نام میگذارد و جامعه برای آن شکل میسازد. هورمون میتواند حرکت نیرو را توضیح دهد، مغز میتواند سازوکار دلبستگی را توضیح دهد، کلیتوریس میتواند جایگاه لذت را نشان دهد، اما هیچکدام نمیتوانند توضیح دهند چرا یک بدن خاص برای من، از میان تمام بدنها، به معشوق تبدیل میشود. عشق در هیچ اندامی مستقر نیست؛ در فاصله میان بدن و تصویر و زبان و دیگری ساخته میشود. از این رو عشق را نمیتوان به زیستشناسی تحویل داد، همانگونه که نمیتوان آن را به زبان تحویل داد.
براتون عجیب نیست، از روشنفکر زندانی شده که مدتی انفرادی بوده تا کسانی که آزادند همه اینروزها از عشق مینویسند ،آیا تمام مشکلات اقتصادی اجتماعی وسیاسی با همین جمله سحر آمیز حل میشوند یا اینکه مد شده؟😉واقعا چرا ؟ منم انگشت حیرت بدهان گرفته که چه اتفاقی افتاده و ایا عشق و عاشقی و معشوقی میتونه گره گشای(مساله )های امروز جامعه اسیر ما باشه مخصوصا در یک مواجهه مساله مدار میتونه پاسخی برای مساله اصلی ما باشه. من فکر کنم سوای تحلیل عقلانی که میتونه از یک پروژه حکومتی تا دگر دیسی شخصیتی صورت گرفته باشه بخشیش مواجهه ای روانشناختی برای اتخاد راهبردی با هزینه کم باشه چون در این زمان هرچیزی که معطوف به علت و علامت مساله اصلی کشور نباشه و هدف گیری ساختاری و بنیادین نداشته باشه و حتی ادرس های غیر اصلی بده حتی مورد حمایت و برجسته شدن قرار می گیره و عشق و... از ان مقوله هاییست که فعلا درد سر وهزینه نه برای حکومت نه برای مدعیان توسعه عشق و حتی خود عشاق هم ایجاد نمی کنه . و جالب تر اینکه داخلی و خارجی چپ و راست و... دارن به این موصع کشیده میشن!!! ✍خیریt.me/marzockacademy
براتون عجیب نیست، از روشنفکر زندانی شده که مدتی انفرادی بوده تا کسانی که آزادند همه اینروزها از عشق مینویسند ،آیا تمام مشکلات اقتصادی اجتماعی وسیاسی با همین جمله سحر آمیز حل میشوند یا اینکه مد شده؟😉درود هامن با این تصور که عشق واژهای مد شده برای پوشاندن زخم های اقتصاد و سیاست و جامعه است موافق نیتسم. این نگاه پیش از آنکه عشق را نقد کند انسان را از معنای عمیق خویش تهی میکند. اگر عشق را از حیات انسانی حذف کنیم چه چیزی باقی میماند که انسان را از منطق سود جدا کند و به دیگری پیوند بزند. اقتصاد پیش از آنکه جدول اعداد باشد رابطهای میان انسانهاست و بدون اعتماد و مسئولیت و انصاف به سازوکاری برای تصاحب تبدیل میشود. سیاست پیش از آنکه فن توزیع قدرت باشد پرسشی اخلاقی است درباره اینکه قدرت برای چه کسی و در خدمت چه چیزی قرار گرفته است. قانون اگر از کرامت انسان جدا شود میتواند به ابزاری دقیق برای بیعدالتی تبدیل شود. حکومت نیز اگر مردم را نه انسان بلکه جمعیتی قابل مدیریت ببیند هرقدر منظم و مقتدر باشد از معنای حکومت تهی شده است. عشق به وطن یعنی وطن را ملک شخصی قدرت و ثروت ندانیم و حاضر نباشیم رنج میلیونها انسان را قربانی منفعت عدهای کنیم. عشق به فرزند فقط احساس نیست بلکه مسئولیتی است که انسان را در برابر آینده دیگری متعهد میکند. عشق به انسان نیز یعنی رنج دیگری را تا زمانی که به در خانه ما نرسیده انکار نکنیم. بنابراین عشق قرار نیست تورم را با یک جمله پایین بیاورد یا فساد را با یک لبخند نابود کند. چنین انتظاری سادهلوحانه است. اما این هم سادهلوحانه است که چون عشق به تنهایی هیچ نظامی را اصلاح نمیکند پس در اصلاح جهان نقشی ندارد. هیچ قانون و هیچ نظام اقتصادی و هیچ ساختار سیاسی بدون انسانهایی که برای دیگری ارزشی فراتر از منفعت خود قائل باشند از درون اخلاقی نمیشود. شاید مسئله امروز کمبود عشق نباشد. مسئله این باشد که کلمه عشق را بسیار آسان بر زبان میآوریم اما مسئولیتی را که این کلمه بر دوشمان میگذارد بسیار سخت میپذیریم. عشق واقعی نه بیانیه سیاسی است نه مُسکن اجتماعی و نه فرار از واقعیت. نیرویی است که اگر از احساس به مسئولیت تبدیل شود میتواند در خانواده اخلاق جامعه اقتصاد سیاست و حتی در نسبت انسان با قدرت اثر بگذارد. بنابراین من از عشق دفاع نمی کنم چون واژه زیبایی است. از آن دفاع میکنم چون بدون نوعی پیوند عمیق با دیگری توضیح دادن بسیاری از شریفترین تصمیمهای انسانی دشوار میشود. جهان را فقط با عقل محاسبه گر نمیتوان ساخت. محاسبه میتواند بگوید چه چیزی سودآور است اما به تنهایی نمیتواند پاسخ دهد چرا باید در لحظه ای که میتوان دیگری را قربانی کرد از قربانی کردن او خودداری کنیم. آنجا جایی است که انسان از عدد فراتر میرود. و شاید تمام تفاوت تمدن با توحش همین باشد.aimen Ayoubit.me/marzockacademy