براتون عجیب نیست، از روشنفکر زندانی شده که مدتی انفرادی بوده تا کسانی که آزادند همه اینروزها از عشق…
انتشار: 2026/08/26 12:54 UTCدریافت: 2026/08/27 06:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 06:55 UTC
براتون عجیب نیست، از روشنفکر زندانی شده که مدتی انفرادی بوده تا کسانی که آزادند همه اینروزها از عشق مینویسند ،آیا تمام مشکلات اقتصادی اجتماعی وسیاسی با همین جمله سحر آمیز حل میشوند یا اینکه مد شده؟😉هرکس با اطمینان از عشق حرف میزند، اما آیا همه از یک چیز حرف میزنند یا تنها از یک کلمه استفاده میکنند که هر بار چیزی دیگر را در خود پنهان میکند؟ شاید عشق از آنجا آغاز شود که انسان برای چیزی که هنوز نمیفهمد نامی پیدا میکند و بعد نام را به جای تجربه مینشاند. پیش از عشق، تن هست، میل هست، کشش هست، لذت هست، اضطراب هست، حسادت هست، فقدان هست، دیگری هست، اما عشق هنوز به معنای دقیق کلمه وجود ندارد. عشق هنگامی آغاز میشود که این پراکندگی در زبان به وحدتی موقت تبدیل میشود و انسان میگوید: این عشق است. از آن لحظه، کلمه فقط چیزی را توصیف نمیکند، بلکه تجربه را بازسازی میکند و آنچه پس از نامگذاری ساخته شده، چنان به گذشته بازمیگردد که گویی همیشه پیش از زبان وجود داشته است. شاید به همین دلیل هرکس مطمئن است که عشق را میشناسد و در عین حال هرکس از چیزی متفاوت سخن میگوید. عشق یک دال شناور است که تاریخ و فرهنگ و روان، هر بار آن را از جایی پر میکنند. یکبار نام میل است، یکبار نام وفاداری، یکبار نام رنج، یکبار نام مالکیت، یکبار نام گناه، یکبار نام رستگاری و یکبار نام چیزی که بازار روی بستهبندی شکلات مینویسد تا حتی شیرینی نیز بتواند میل را به کالا تبدیل کند. عشق سپر سرخوردگیها میشود، اسم شب ارگاسم میشود، نقل و نبات شعر و ادبیات میشود و گاهی چنان مصرف میشود که خود کلمه از چیزی که قرار بوده نام بگذارد، تهی میماند. اما شاید عشق را باید پیش از این مصرف تاریخی و فرهنگی در جایی دیگر جستوجو کرد؛ جایی که کودک هنوز عشق را نمیشناسد، اما میل پیشاپیش جهان او را سوراخ کرده است. کودک در برابر در بسته اتاقخواب والدین ایستاده است و سوراخ کلید برای او فقط سوراخی در چوب نیست؛ نخستین دستگاه نظری اوست. جهان آن سوی در دیده نمیشود، اما همین نادیده بودن، نگاه را تولید میکند. کودک چیزی را نمیبیند و دقیقاً به همین دلیل شروع به ساختن چیزی میکند که نمیبیند. اتاقخواب والدین نخستین صحنهای است که در آن حضور و غیاب به هم گره میخورند. چیزی پشت در اتفاق میافتد و کودک از آن بیخبر است، اما همین بیخبری به تخیل تبدیل میشود. میل در اینجا، پیش از آنکه موضوع خود را بشناسد، با فقدان موضوعش ساخته میشود. سوراخ کلید از این جهت استعارهای فراتر از کنجکاوی کودکانه است. سوراخ کلید فرم ابتدایی سینماست؛ چشم در تاریکی نشسته است، پردهای کوچک پیش روی آن گشوده شده و تصویری ناقص از چیزی میگیرد که حق دیدنش را ندارد. سینما همین وضعیت را به دستگاه تبدیل میکند. نگاه چیزی را میبیند که تماماً در اختیارش نیست. قاب همان سوراخ کلید است، اتاقخواب همان فضای ممنوع و میل همان چیزی است که از ناتمامی تصویر تغذیه میکند. شاید سینما ادامه همان نگاه نخستین باشد؛ نگاهی که از پشت در میخواهد بفهمد دیگری در غیاب او چه میکند و چرا جهان چیزی دارد که برای او هنوز قابل دیدن نیست. اینجاست که عشق به سینما نزدیک میشود. عشق نیز قاب میسازد، معشوق را از جهان جدا میکند، به او نور میدهد و او را در تصویری قرار میدهد که هیچگاه با واقعیت کامل او یکی نیست. عاشق به دیگری نگاه نمیکند؛ فقط به دیگری نگاه نمیکند، بلکه تصویری را که از دیگری ساخته است نیز میبیند. معشوق همیشه کمی بیرون از قاب باقی میماند و همین بیرون ماندن، میل را ادامه میدهد. اگر همه چیز دیده شود، نگاه میمیرد و اگر همه چیز گفته شود، زبان نیز چیزی برای گفتن ندارد. عشق در همین باقیمانده زندگی میکند. از اینجا میتوان فهمید چرا فقدان گمشده عشق است. فقدان بعداً به عشق اضافه نمیشود؛ فقدان در ساختن عشق دخالت دارد. معشوق از همان آغاز چیزی است که تماماً حاضر نیست. دیگری در برابر من حاضر است، اما آن چیزی که من از او میخواهم در حضور او تمام نمیشود. بخشی از آن در خیال است، بخشی در خاطره، بخشی در انتظار و بخشی در آن نقطهای که حتی خود معشوق نیز نمیتواند به من تحویل دهد. عشق به همین تحویلناپذیری وابسته است. لیبیدو نیز در همین نقطه از یک نیروی زیستی به مسئلهای روانی و زبانی تبدیل میشود. لیبیدو را نمیتوان عشق نامید، همانطور که عشق را نمیتوان از لیبیدو جدا کرد. بدن میل میکند، اما هنوز نمیداند این میل عشق است. روان این نیرو را به یک دیگری متصل میکند، زبان آن را نام میگذارد و جامعه برای آن شکل میسازد. هورمون میتواند حرکت نیرو را توضیح دهد، مغز میتواند سازوکار دلبستگی را توضیح دهد، کلیتوریس میتواند جایگاه لذت را نشان دهد، اما هیچکدام نمیتوانند توضیح دهند چرا یک بدن خاص برای من، از میان تمام بدنها، به معشوق تبدیل میشود. عشق در هیچ اندامی مستقر نیست؛ در فاصله میان بدن و تصویر و زبان و دیگری ساخته میشود. از این رو عشق را نمیتوان به زیستشناسی تحویل داد، همانگونه که نمیتوان آن را به زبان تحویل داد.