هرکس با اطمینان از عشق حرف میزند، اما آیا همه از یک چیز حرف میزنند یا تنها از یک کلمه استفاده می…
انتشار: 2026/08/26 12:55 UTCدریافت: 2026/08/27 06:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 06:55 UTC
هرکس با اطمینان از عشق حرف میزند، اما آیا همه از یک چیز حرف میزنند یا تنها از یک کلمه استفاده میکنند که هر بار چیزی دیگر را در خود پنهان میکند؟ شاید عشق از آنجا آغاز شود که انسان برای چیزی که هنوز نمیفهمد نامی پیدا میکند و بعد نام را به جای تجربه مینشاند.…عشق نه هورمون است و نه کلمه، اما بدون هورمون و کلمه نیز آن چیزی که عشق مینامیم پدیدار نمیشود. زیستشناسی نیرو را میدهد، روان آن را سازمان میدهد، زبان آن را قابل گفتن میکند و اجتماع آن را قابل زیستن میسازد. عشق حاصل یکی از این سطوح نیست؛ رخدادِ نسبت آنهاست. جامعه سپس وارد میشود و کاری را که زبان آغاز کرده، کاملتر میکند. میل را طبقهبندی میکند، مشروع و نامشروع میسازد و آن را در خانواده و ازدواج جای میدهد. ازدواج لیبیدو را اجتماعی میکند، به میل نام و جایگاه و حق و تکلیف میدهد و چیزی را که بیقرار بوده، در نهادی پایدار قرار میدهد. اما عشق درست در همین نقطه دوباره از نهاد میگریزد، زیرا میان همسر و معشوق شکافی باقی میماند. قانون میتواند بگوید این شخص همسر توست، اما نمیتواند فرمان دهد که او برای تو معشوق باشد. عشق از حلقه ازدواج نمیگریزد چون الزاماً ضد ازدواج است؛ از تعریفی میگریزد که میخواهد تجربه را یکبار برای همیشه تثبیت کند. میل وارد نهاد میشود، نهاد آن را شکل میدهد و میل درون همان شکل دوباره از خود سرریز میکند. عشق همین سرریز است. به همین دلیل عشق همیشه در معرض مصادره شدن است. اخلاق آن را فضیلت میکند، دین آن را رستگاری میکند، خانواده آن را وفاداری میکند، بازار آن را کالا میکند، سینما آن را تصویر میکند، شعر آن را زبان میکند و سیاست آن را ایدئولوژی میکند. عشق نمک فیلم سیاسی است، زیرا سیاست هنگامی که به عشق دست میزند، از سطح مفهوم پایین میآید و وارد تن میشود. وطن میتواند معشوق شود، انقلاب میتواند معشوق شود، رهبر میتواند معشوق شود، آینده میتواند معشوق شود و ایدئولوژی درست از همان جایی وارد بدن میشود که بدن خیال میکند آزادانه میل کرده است. در یک روایت، عشق با تفنگ برنو ربوده میشود و به کوه میرود؛ کنار فئودالخان و رعیت. در روایتی دیگر، عشق در گردن عین و شین و قاف مینشیند تا شکافهای زبان را رفو کند. این دو روایت ظاهراً از دو جهان دور میآیند، اما منطق واحدی دارند. عشق هر بار به دستگاهی سپرده میشود که میخواهد شکاف را پر کند. تفنگ میخواهد میل را به تصاحب تبدیل کند، زبان میخواهد فقدان را به معنا تبدیل کند، خانواده میخواهد آن را به نهاد تبدیل کند، بازار میخواهد آن را به کالا تبدیل کند و سینما میخواهد آن را به تصویر تبدیل کند، اما هیچکدام موفق نمیشوند، زیرا عشق دقیقاً همان چیزی است که در شکاف باقی میماند. پس حرمت عشق شاید در پنهانی بودن آن باشد، اما پنهانی نه به معنای راز، بلکه به معنای چیزی که به تمامی قابل حضور نیست. عشق اگر کاملاً آشکار شود، به شیء تبدیل میشود و اگر به شیء تبدیل شود، دیگر چیزی برای میل کردن باقی نمیماند. عشق به دیگری نیاز دارد، اما دیگری باید چیزی برای خود نگه دارد؛ چیزی که از من پنهان میماند و از همین پنهانی، میل را دوباره تولید میکند. و اینجاست که «وصف العشق نصف العشق» معنای دیگری پیدا میکند. وصف عشق نصف عشق نیست؛ وصف عشق خودِ عشق است، زیرا عشق چیزی نیست که ابتدا در جهان کامل شده باشد و سپس زبان به سراغش رفته باشد. زبان در همان لحظهای که عشق را میگوید، آن را تولید میکند و در همان لحظه بخشی از آن را منجمد میکند. کلمه عشق تجربه را از سیالیت بیرون میکشد، اما همین بیرون کشیدن، تجربه را از خودش نیز دور میکند. عشق گفته میشود تا وجود پیدا کند و چون گفته شد، دیگر همان چیزی نیست که پیش از گفتن بود. بنابراین عشق یک باگ زبانی است، اما باگی که اتفاقاً سازوکار زبان را آشکار میکند. دال میخواهد مدلول را نگه دارد، اما مدلول فرار میکند. کلمه میگوید عشق و چیزی که باید عشق باشد، اندکی عقبتر میرود. دوباره میگوییم عشق و دوباره عقب میرود. این فاصله همان چیزی است که ما آن را عشق مینامیم. عشق شاید نام همین ناتوانی زبان در بستن معنای میل باشد. عشق در نهایت نه چیزی است که در بدن پیدا شود، نه چیزی که در روح کشف شود، نه قراردادی که جامعه به ما تحمیل کرده باشد. عشق رخدادی است که میان نیرو و نام، میان بدن و تصویر، میان دیگری و فقدان، میان میل و ممنوعیت، میان فرد و نهاد اتفاق میافتد. لیبیدو میآید، زبان آن را میگیرد، روان آن را به دیگری میسپارد، اجتماع آن را به شکل درمیآورد و میل دوباره از شکل خود میگریزد. سوراخ کلید همینجاست؛ چشم میبیند، اما همه چیز را نمیبیند؛ زبان میگوید، اما همه چیز را نمیگوید؛ تن میخواهد، اما همه چیز را نمیخواهد و عشق در آن چیزی باقی میماند که دیده نشده، گفته نشده و تصاحب نشده است. عشق فقدان گمشده ماست؛ نه فقدان معشوق، بلکه فقدان آن تمامیتی که هیچگاه در دیگری حاضر نبوده است. و شاید عشق چیزی جز همین نباشد. لیبیدویی که نام گرفته و نامی که از لیبیدوی خود میگریزد.⋮ فرید کیانیt.me/marzockacademy