ابنسینا و ارجاع به متنی نانوشته، و حسرت معاصرین برای از بین رفتن آن!چکیدهابنسینا در نزاع خود با بغدادیها ادعا میکند در کتاب الانصاف ۲۸هزار مسأله را بررسی کرده بود، اما این کتاب در جنگ از بین رفت و فقط بخشی از آن _که اینک موجود است_ باقی مانده است.امثال آقایان دینانی و... هنوز در حسرت و انتظار پیدا شدن آن مجلدات بزرگ الانصاف _که به گفته ابنسینا بیست جلد بود_ هستند، اما برخی شواهد نشان میدهد ابنسینا در جدال با بغدادیها و برای مرعوب کردن ایشان دروغی مصلحتی و عامدانه گفته و هیچگاه کتابی با این حجم عظیم ننوشته است.✦༅✿༅✦═༅༅═┅──✍دکتر حامد روشنیرادقبلا درباره مقدمه مباحثات و متن ابنسینا در نامهاش به ابومنصور ابن زیله که آن را کیا یعنی پادشاه خوانده است، و گوتاس دقیقا آن را با عنوان «نامه به کیا» در زمرهٔ متون پرسونال شیخ آورده گفتهام که از بهترین و مهمترین متون ابنسینا خصوصا درباره مفهوم «نوشتار و کتابت» است. متن با عبارتی عجیب و منحصر به فرد آغاز میشود: «کتابی» که گفتم یعنی نوشتهٔ من، یعنی آنچه به دست خود کتابت کردهام. ابتدا به مدح و ذکر فضایل ابومنصور (کیای فاضل، یا شاهِ برتر) پرداخته و ادامه یافتن و تکثیر کسانی چون او را از خداوند مسألت میکند، بعد از این خطبهٔ دشوار و مسجع و مبهم که مفسران بر سر مرجع و مخاطبِ آن اختلاف کرده و چون ابومنصور شاه نیست، علیرغم شواهد واضح مخاطب را «علاء الدوله دیلمی» دانستهاند که گوتاس با آن مخالف است و گرچه احتیاط آکادمیک آن را از این تفسیر که «مفهوم کیا و شاه در اینجا برای ابنسینا نه سیاسی بلکه فلسفی و به تعبیر دقیق هرمنوتیکی است» باز میدارد، اما در کل امکان این تفسیر را باز میگذارد و متن را عینا «نامه به کیا» ذکر کرده و کیا را نیز اغلب بدون ترجمه همان کیا میآورد که گفتم با خوانشِ بیپروای من مفهومی افلاطونی از «کوریوس یا شاه» به معنای فیلسوف است که شاه حقیقی است و در ابن سینا دقیقا فیلسوفی است که صاحب صناعتِ نوشتار یا کتابتِ فنی است.بعد از این خطبه بلافاصله میگوید همانطور که شما در نامه خود گفتید (و در اینجا بدون ابهام خطاب به ابنزیله میگوید) مسئله بقای نفس پس از مرگ از مسائل دشوار است و ارسطو نه آنگونه که غالب مفسران بغداد میپندارند در کتاب آخر «درباره نفس» بلکه در کتاب اول و لابلای ذکر نظرات فلاسفه کهن درباره نفس و رد این نظر دمکریتوس که نفس از جنس اتم جسمانی است، به شیوهٔ الغاز و رمز بیان کرده است و اثبات تجرد نفس فقط در آنجا آمده است.سپس میگوید من همه چیز را در این زمینه در کتاب شفا نوشتهام و کسی که فطانت و عقل داشته باشد خود میتواند به آنچه در شفا آمده دسترسی پیدا کند؛ ولی باز نمیگوید من بقای نفس را در کتاب آخر درباره نفس شفا (که چندین برهان مشهور در اثبات تجرد نفس در آنجا آورده) بیان کردهام، بلکه میگوید در کتابی که حد فاصل کتاب «سماء و العالم» و «آثار علوی» است آوردهام. و میدانیم بین این دو کتاب، کتابی بالفعل وجود ندارد و ابن سینا در اینجا به نوعی به «متن نانوشته» ارجاع میدهد که خواننده خود باید آن را استنباط و استخراج کند. لذا در ادامه به زیله میگوید اگر باز هم متفلسفان و مقصود او بیشتر بغدادیان است، از تو پرسیدند، بیش از این جواب ایشان را نده و فقط بگو ابنسینا کتابی داشته است به نام «الانصاف» که در آن ذیل ۲۸هزار مسئله "مشرقیون" و "مغربیون" را مقابل هم قرار داده و به مصاف هم برده است و درباره آنها به انصاف داوری کرده، ولی این کتاب در جنگ از بین رفت الا آنکه فقط پیشنویس (یعنی نسخهٔ سواد که به دست خود تحریر کرده است) بر جا مانده و شاید بعدا دوباره بیاض و اصل متن را اعاده کردم. بعد در ادامه این را میگوید:و الآن فليس يمكنني ذلك، و لا لي مهلته، ولكن أشتغل بمثل الإسكندر و ثامسطيوس و يحيى النحوي و أمثالهم.یعنی اکنون فرصت این را ندارم که به جدل با اسکندر افرودیسی و ثامسطیوس امثال اینان از مفسران غربی ارسطو بپردازم. (یعنی عجالتا در اندیشهٔ اعاده بیاض یا پاکنویس از سواد یا پیشنویس نیستم زیرا شأن محاوران را آن اندازه نمیدانم که برای اقناع تام آنها زمان و توان صرف کنم).از نظر ابنسینا عرضهٔ مفاهیم معقول در ساحت اگزوتریک و عمومی باعث اغتشاش و ارتعاش مفهومی در ساحت معقولات میشود و نخستین شرط برای فهم معقول یعنی «سکوت» با این عمومیسازی از میان میرود لذا نفسِ زندهٔ فارابی مثلا در چنین فضای مرتعش و مغشوش و پر همهمه مکتوم شده و تن به افشا نمیدهد، لذا هرچه معانی معقول بیشتر در دست عموم عوام الناس قرار گیرد درک آن دشوارتر میشود و هرچه از دسترس عموم و همهمهٔ تفاسیر و منازعات دورتر بماند درک معانی معقول از متن نوشتار تسهیل میشود. این مطلب مبتنی بر تفسیر مفصلی از مفهوم «سکوت» در ابنسینا است به مثابهٔ شرط بنیادین امکان فهم معانی معقول.ادامه:🔻