⭕️ طرح مساله و راه حل پیشنهادی محسن یزدانپناه در این گفتوگو چند امتیاز دارد که در اغلب راهحلهای…
انتشار: 2026/08/24 10:52 UTCدریافت: 2026/08/26 07:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 07:10 UTC
⭕️ طرح مساله و راه حل پیشنهادی محسن یزدانپناه در این گفتوگو چند امتیاز دارد که در اغلب راهحلهای بدیل روی میز سیاستگذار دیده نمیشود: تدریجیگرا و در چارچوب طرحی چندمرحلهای و ۵ ساله است؛ وابستگان به بنزین را شورشی نمیکند و در شرایط محاصره و جنگی امنیت ملی را تهدید نمیکند، به اقتضائات اقتصاد سیاسی و سیاست صنعتیِ شرایط تحریمی توجه دارد، میداند که راه حل بخشیِ فنیِ دفعی و ساده برای این مسالهٔ بغرنجِ درهمتنیده با چند مسالهٔ مهم مرتبط با امنیت و معیشت و تولید بحرانساز و خونین خواهد بود. بخشی از نقدهایش به مفروضات و اعدادِ پایهٔ راهحلهای مطرحِ دیگر هم شنیدنی است:t.me/fazeli_mohammad/5153@jalaeipour
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- محمدرضا جلائیپور🍀Jalaeipour · تطابق دقیق — ۴ شهریور ۱۴۰۵، ۷:۱۰
- دغدغه ایران · تطابق دقیق — ۴ شهریور ۱۴۰۵، ۱۱:۳۶
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — محمدرضا جلائیپور🍀Jalaeipour
🔹آرنو برتران:fxtwitter.com/RnaudBertrand/status/209182… معمولاً اهل تعریف و تمجید از خودم نیستم، اما فکر میکنم شاید بهترین مقالهٔ دههٔ اخیر دربارهٔ سینکیانگ را نوشته باشم.هرگز نوشتن یک مقاله اینقدر از من زمان نگرفته بود: نزدیک به دو ماه.همانطور که در این پلتفرم بهطور کامل مستند شده، این کار شامل یک سفر ششهفتهای با کمپر (RV) به سراسر سینکیانگ بود؛ سفری که در طول آن آنقدر بیوقفه پست گذاشتم که حدس میزنم چند نفر از شما حدود روز ششم مرا «بیصدا» (Mute) کردید و تنها به این دلیل الان دارید این را میخوانید که کسی به شما گفته این عذاب بالاخره به پایان رسیده است 😅از مزاح که بگذریم، من کاری را انجام دادم که متأسفانه این روزها نویسندگان بسیار کمی هنگام نوشتن دربارهٔ یک موضوع انجام میدهند: من واقعاً عمیق شدم.نه تنها تقریباً به همهجای سینکیانگ سفر کردم و در این مسیر با صدها نفر صحبت کردم، بلکه بعد از آن ۱۰ روز دیگر را هم در اورومچی - مرکز این استان - گذراندم تا با نخبگان و روشنفکران محلی (خبرنگاران، استادان دانشگاه، کارمندان دولت از ردههای پایین تا بالا، مدیران سازمان شینجیانگ/بینگتوان، بازرگانان و غیره) گفتگو کنم تا دقیقترین برداشت ممکن را از این منطقه به دست آورم.در همین حال، وقتی بعد از سفر جادهایمان به اورومچی برگشتیم، ۲ دخترم را در یک کمپ تعطیلاتی در کنار بچههای محلی اویغور قرار دادم - و در نتیجه چیزی را فهمیدم که هیچ گفتگویی با یک فرد بزرگسال هرگز نمیتوانست به من بگوید: اینکه زندگی برای بچههای اویغور در چینِ امروز واقعاً چگونه است.علاوه بر همهٔ اینها، گسترده و با ولع مطالعه کردم؛ از مورخان دانشگاهی مثل بروفی، گلادنی و رودلسون و گزارشهای سازمان ملل گرفته تا کتابهایی مثل «چراگاه زمستانی» اثر درخشان لی خوان، که روایت یک نویسندهٔ چینی از زندگی در یک زمستان با کوچنشینان قزاق در منطقهٔ آلتای است.نتیجهٔ نهایی، یک مقالهٔ ۸۰۰۰ کلمهای است که امیدوارم موافق باشید کاری را انجام داده که هیچ مقالهای دربارهٔ سینکیانگ در مدتی طولانی انجام نداده است: برخورد با این منطقه و مردمش با همان عمقی که شایستهٔ آن هستند.شاید بر خلاف ویژگیهای همیشگیام، این بار از بخشهای ناخوشایند - از هر دو طرف - فرار نکردهام. من با همان صراحتی دربارهٔ ایستهای بازرسی "همه جا موجود" پلیس و پارانویای ساختاری نوشتهام که دربارهٔ سطحینگری نفسگیر و دروغهای گفتمان غربی در مورد این موضوع قلم زدهام.اگر به دنبال تبلیغات و پروپاگاندا هستید - چه طرفدار چین و چه ضد چین - ناامید خواهید شد. اما اگر به دنبال صداقت و ظرافتهای موضوع (نگاه غیر سیاه و سفید) هستید، فکر میکنم از آن خوشتان خواهد آمد.از خواندنش در اینجا لذت ببرید: arnaudbertrand.substack.com/p/the-most-li…
در شیوهای که تاریخ جهان را روایت میکنیم هم حضور دارد. اغلب تاریخ اروپا به عنوان مسیر طبیعی مدرنیته معرفی میشود: رنسانس، اصلاح دینی، روشنگری، انقلاب صنعتی، دولت ملت، سکولاریسم و دموکراسی. سپس جوامع دیگر با همین مسیر سنجیده میشوند و پرسش به این صورت مطرح میشود که چرا آنها هنوز به جایی که اروپا رسیده، نرسیدهاند.در چنین روایتی، تجربه تاریخی خاص اروپا آرامآرام به تاریخ عمومی بشر تبدیل میشود.پیشنهاد من حذف اروپا نیست، بلکه پایین آوردن آن از جایگاه تجربه جهانشمول بشری است. اروپا نیز یک تجربه تاریخی خاص است، مانند سایر تجربهها. مدرنیته اروپایی یکی از مسیرهای تاریخی ممکن بوده، نه خط پایان طبیعی تمام جوامع جهان.این منطق در دانش دانشگاهی هم دیده میشود. هابز، لاک، کانت یا وبر اغلب «نظریه» تولید میکنند، اما متفکران جوامع دیگر خیلی زود به حوزههای منطقهای منتقل میشوند: «اندیشه اسلامی»، «اندیشه هندی»، «اندیشه چینی». تاریخ اروپا میتواند «تاریخ مدرن» باشد، اما تاریخ دیگران اغلب نیازمند یک صفت جغرافیایی است. همین تفاوت ظاهراً کوچک نشان میدهد که چه کسی هنوز موقعیت «عام» را اشغال کرده و چه کسی به عنوان «خاص» تعریف میشود.البته نقد پسااستعماری نباید به بهانهای برای انکار مشکلات جوامع خودمان تبدیل شود. استبداد، پدرسالاری، خشونت، ضعف نهادها، تبعیض یا ناکارآمدی را باید نقد کرد. اما نیازی نیست برای نقد آنها به جوهرهای مبهم فرهنگی متوسل شویم. اتفاقاً نقد جدی زمانی آغاز میشود که به جای جمله ساده «فرهنگ ما چنین است»، بپرسیم این رفتار دقیقاً در چه شرایط تاریخی و نهادی تولید شده و چه کسانی از استمرار آن سود میبرند.حتی استفاده از تعبیر «غرب آسیا» به جای «خاورمیانه» نیز به تنهایی این مسئله را حل نمیکند، اما حداقل یک جابهجایی مهم در نقطه دید ایجاد میکند. ایران در غرب آسیا قرار دارد؛ لازم نیست آن را «شرق میانه» کسی دیگر بدانیم. البته «غرب آسیا» هم یک طبقهبندی است و هیچ منطقهبندی جغرافیایی کاملاً طبیعی نیست. نکته مهمتر آگاهی نسبت به این است که نامها ساخته شدهاند و بعضی نامها تاریخ خاصی از قدرت را در خود حمل میکنند. برای من راه حل فقط اصلاح یک واژه نیست. مسئله این است که از خودمان بپرسیم چرا هنوز جهان را از همان نقطهای میبینیم که قدرتهای اروپایی زمانی نقشه را از آنجا ترسیم کردند.اروپا فقط ما را «خاورمیانه» نامید. موفقیت عمیقتر آن نگاه زمانی رخ میدهد که خودمان نیز شروع کنیم خود را با همان نام، همان مقولات و همان سلسلهمراتب توضیح دادن.و شاید دقیقترین پرسش همان پرسش اولیه باشد:خاورمیانه، شرقِ چه کسی است؟اگر ما شرق اروپا هستیم، اروپا نیز غرب ماست. هیچ دلیل طبیعی وجود ندارد که یکی از این دو نسبت به نام جهان تبدیل شود و دیگری نه.حرف من تغییر نقشه نیست؛ حرفم این است که چه کسی در مرکز نقشه ایستاده است.
خاورمیانه؛ شرقِ چه کسی؟مدتهاست با یک تعبیر ساده مشکل دارم: اینکه خودمان را «خاورمیانهای» بنامیم و بعد، بیآنکه چندان درباره خود این واژه فکر کنیم، مجموعهای از ویژگیهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی را نیز به «خاورمیانهای بودن» نسبت بدهیم. بارها در گفتوگوهای روزمره، تحلیلهای سیاسی و حتی متون دانشگاهی شنیدهام که میگویند «ما خاورمیانهایها چنین هستیم»، «فرهنگ خاورمیانهای اینگونه است» یا «این رفتار از ویژگیهای جوامع خاورمیانه است». هر بار برای من یک پرسش ساده پیش میآید: خاورمیانه، شرقِ چه کسی است؟ و میانه میان چه چیزهایی؟هرچه بیشتر به این پرسش فکر کردهام، بیشتر به این نتیجه رسیدهام که مسئله فقط یک نام جغرافیایی نیست. پشت این واژه، یک نقطه دید پنهان شده است؛ نقطه دید کسی که خودش را در مرکز نقشه قرار داده و دیگران را بر اساس فاصلهشان از خود نامگذاری کرده است. «شرق نزدیک»، «شرق میانه» و «شرق دور» فقط زمانی معنا دارند که اروپا را نقطه مرجع فرض کنیم. در این دستگاه مختصات، اروپا مرکز است و دیگران بر اساس نزدیکی یا دوریشان از آن تعریف میشوند.اما چرا باید این نقطه مرجع را طبیعی و بدیهی بپذیریم؟از منظر پسااستعماری، مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود. استعمار فقط اشغال سرزمینها نبود. قدرت استعماری جهان را نامگذاری، طبقهبندی و تعریف میکرد. نقشه فقط ابزاری برای نشان دادن جغرافیا نبود، بلکه یکی از ابزارهای تولید نظم سیاسی و معرفتی بود. اینکه منطقهای «شرق نزدیک»، منطقهای دیگر «شرق میانه» و جایی دورتر «شرق دور» نامیده شود، در ظاهر یک تقسیمبندی جغرافیایی است، اما در واقع جغرافیایی است که از چشم اروپا دیده شده است.پاریس و لندن هیچگاه «غرب میانه» نامیده نشدند، چون در دستگاه معرفتی مسلط، این اروپا نبود که باید نسبت خود را با دیگران توضیح میداد. دیگران بودند که باید نسبت خود را با اروپا تعریف میکردند. همین عدم تقارن نشان میدهد که با یک واژه بیطرف مواجه نیستیم، بلکه با نوعی جغرافیای قدرت روبهرو هستیم.این مسئله به همان نقدی نزدیک میشود که ادوارد سعید در بحث شرقشناسی مطرح کرد. «شرق» در سنت مدرن اروپایی صرفاً یک مکان نبود، بلکه نوعی «دیگری» بود که غرب از طریق آن خودش را تعریف میکرد. شرق میتوانست سنتی، عاطفی، دینی، استبدادی، غیرعقلانی و گرفتار گذشته تصویر شود و در مقابل، اروپا عقلانی، مدرن، سکولار و پیشرو معرفی شود.مسئله این نیست که میان جوامع تفاوت فرهنگی وجود ندارد. تفاوتها واقعیاند. مسئله آنجاست که مجموعه عظیمی از تفاوتهای تاریخی، نهادی، طبقاتی، زبانی و اجتماعی در قالب یک دوگانه ساده و سلسلهمراتبی فشرده میشوند: غرب تبدیل میشود به معیار و شرق به چیزی که باید با فاصلهاش از آن معیار توضیح داده شود.برای من، قسمت آزاردهندهتر ماجرا حتی این نیست که دیگران زمانی ما را چنین نامیدهاند. مسئله جدیتر از جایی آغاز میشود که خود ما نیز همان نگاه را درونی میکنیم. وقتی میگوییم «ما خاورمیانهایها احساسی هستیم»، «فرهنگ ما استبدادی است»، «در خاورمیانه قانون معنا ندارد»، «ما فردگرا نیستیم» یا «این رفتار ذات فرهنگ خاورمیانه است»، در بسیاری از موارد دیگر صرفاً موضوع یک نام جغرافیایی نیست. ما مشغول بازتولید نوعی نگاه شرقشناسانه درباره خودمان هستیم.این همان چیزی است که میتوان آن را نوعی خودشرقانگاری دانست: جامعهای که طبقهبندی بیرونی را آنچنان درونی کرده که سرانجام خودش را نیز با همان واژگان توضیح میدهد.اصلاً «فرهنگ خاورمیانهای» دقیقاً چیست؟ایران، ترکیه، مصر، یمن، لبنان، عربستان، عراق، و جوامع گوناگون کرد، عرب، فارس، بلوچ، ترک، ارمنی و دهها گروه دیگر را بر چه مبنای فرهنگی واحدی میتوان زیر یک مفهوم قرار داد؟ حتی در داخل یک کشور مانند ایران، تفاوتهای تاریخی، اجتماعی و فرهنگی میان تهران، سیستان و بلوچستان، کردستان، گیلان یا خوزستان بسیار بزرگ است. چه چیزی به ما اجازه میدهد همه این پیچیدگیها را زیر عنوان واحد «فرهنگ خاورمیانهای» قرار دهیم و بعد از آن برای توضیح رفتار سیاسی یا اجتماعی استفاده کنیم؟این نوع توضیح دادن اغلب چیزی را که باید توضیح دهد، از پیش مفروض میگیرد. مثلاً میگوییم استبداد در این منطقه نتیجه «فرهنگ خاورمیانهای» است. اما این توضیح دقیقاً چه چیزی را روشن میکند؟ بسیار کمتر از آنچه تصور میکنیم. به جای آن باید پرسید دولت چگونه ساخته شده است، منابع قدرت چگونه توزیع شدهاند، درآمدهای دولت از کجا میآیند، ارتش و دستگاه بوروکراتیک چه جایگاهی دارند، استعمار و مداخله خارجی چه اثری گذاشتهاند، مناسبات طبقاتی چگونه شکل گرفتهاند و نهادهای سیاسی در چه مسیر تاریخی تحول یافتهاند.در این صورت، به جای «ذات فرهنگی» با تاریخ و سازوکار روبهرو میشویم.اروپامحوری فقط در نام «خاورمیانه» وجود ندارد.
✔️از روزِ دی نظامی تا روزِ دی اقتصادی✍🏻سهند ایرانمهرترامپ تحریمهای تازه آمریکا علیه ایران را به «روز دی اقتصادی» تشبیه کرده است.D-Day به عملیات متفقین در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ اشاره دارد، عملیلتی که سرنوشت جنگ جهانی دوم را با ائتلاف آمریکا و همپیمانانش در سواحل نرماندی فرانسه تغییر داد و اگر بخواهم برای حافظه مخاطب ایرانی زندهاش کنم به فیلم «نجات سرباز رایان» میتوان اشاره کرد. این تشبیه چند معنای پنهان دارد اول، تلقی ترامپ از ائتلافی بودن آن، دوم، گستردگی و هیبت آن به شکل اقتصادی و سوم، تاثیرگذاری آن بر سرنوشت جنگ. یک نکته زیرکانه دیگر هم در اینجا وجود دارد و آن این است که ترامپ سعی میکند با همانندسازی تاریخی در ذهن متحدان- که این روزها در اینکه اقدامات و اهداف آمریکا نفعی جمعی را در نظر گرفته است به شدت دچار تردید شدهاند- جا بیاندازد که ایران تهدیدی علیه همه آنهاست و آمریکا در این جنگ خیری عمومی را دنبال میکند. تشبیهکردن به روز دی یکواقعیت دیگر را نیز آشکار میکند و نشان میدهد ترامپ در ایده اقدام یکجانبه و عدم نیاز به متحدان و تحقیر آنان کاملا اشتباه میکرده است.حالا که در مقدمه به فیلم «نجات سرباز رایان» اشاره کردم بد نیست به فیلم «فشار» Pressure هم که چندروز پیش دیدم اشاره کنم. این فیلم درباره اختلاف پیشبینی دو هواشناس درباره وضعیت آبوهوایی قبل از انجام عملیات روز دی بود اما چرا این یادآوری مهم است؟ موفقیت عملیات روز دی ترامپ هم بیارتباط با شناخت اتمسفر امروز جهان نیست.تحریم میتواند درآمد ارزی را کاهش دهد، تورم ایجاد کند، ارزش پول ملی را تحت فشار قرار دهد، سرمایهگذاری را مختل کند و هزینه تجارت را بالا ببرد. اما هیچ رابطه مکانیکی میان فشار اقتصادی و تسلیم سیاسی وجود ندارد. ایران نیز طی سالهای تحریم، شبکههایی از واسطهها، شرکتهای پوششی، مسیرهای غیررسمی، تهاتر و شرکای تجاری جایگزین ایجاد کرده است. به همین دلیل است که در سخنان ترامپ، فهرستی از «قاچاق نفت، خطوط سوآپ، انتقال پول نقد، صرافیها، ثبت کشتی و شرکتهای پوششی» دیده میشود. واشنگتن میداند که تحریم کشمکش میان فشار و سازگاری است و به همین دلیل ترامپ بیش از تحریم به فکر جلوگیری از شکلگیری یک اقتصاد پیرامونی برای دور زدن تحریمهاست تا فرسودگی اقتصادی را سرعت ببخشد.نکته مهم اما این است که فرسودگی اقتصادی لزوما به تغییر رفتار سیاسی نمیانجامد؛ گاهی حتی میتواند اقتصاد زیرزمینی، مقاومت نهادی و نزدیکی به قدرتهای غیرغربی را تقویت کند و ممکن است مثل عملیات نظامی قبلی اینبار هم میان شدت عملیات و نتیجه آن فاصله بیفتد زیرا در نرماندی، مسئله فقط تصرف ساحل نبود و حفظ آن و رساندن نیرو و تدارکات هم مهم بود. در جنگ اقتصادی نیز بستن چند مسیر دشوار نیست؛ دشوارتر این است که بتوان همه مسیرها را بست، بدون آنکه هزینه محاصره به متحدان آمریکا، بازار انرژی و در نهایت خود اقتصاد جهانی بازگردد. آمریکا میتواند هر شرکت یا بانک خارجی را در معرض تحریم ثانویه قرار دهد؛ اما نمیتواند بهسادگی «همه کشورها» را وادار کند که در یک محاصره اقتصادی علیه ایران مشارکت کنند. در بسته تحریمی ۲۴ اوت، آمریکا دهها فرد و نهاد را هدف قرار داد، اما بانکهای بزرگ چینی را تحریم نکرد؛ حالا اما اگر این سخناسکات بسنت که حتی چین هم در صورت نقض تحریم، مجازات میشود درست باشد کار پیچیدهتر میشود چون تحریم چین با تحریم ایران یک جنس نیست. اولی میتواند به جنگ اقتصادی آمریکا و چین تبدیل شود و باز یک اختلاف فاحش با روزی دی رخ داده است چون اگر آن روز متفقین یک دشمن داشتند حالا ترامپ باید از کشورهایی کمک بگیرد که بعضی از آنها خودشان قدرتهای رقیب آمریکا هستند و میدانند که موفقیت این عملیات امکان بکارگیری آن علیه خودشان را هم تقویت میکند و این دیگر جنگی علیه ایران نیست بلکه بنمایه مبارزه بر سر نظم اقتصادی جهان شکل گرفته است.@sahandiranmehr
آموزش و سلامت در ساختار اشتغالدر اتحادیۀ اروپا سهم آموزش و سلامت از کل اشتغال حدود ۲۲ درصد است. در برخی کشورهای شمال اروپا این نسبت به ۳۰ درصد هم میرسد. بیش از ۷۰ درصد مشاغل در این دو بخش در اختیار زنان است (تقريبأ یکسوم کل اشتغال زنان در این دو بخش است).در کشورهای ترکیه، مالزی، ژاپن، کرهٔ جنوبی، الجزایر، و تونس سهم این دو بخش از کل اشتغال حدود ۱۱ درصد، و در آمریکای جنوبی هم بهطور متوسط بین ۱۱ تا ۱۲ درصد است.سهم آموزش و سلامت از اشتغال در ایران، اندونزی، پاکستان، و بنگلادش حدود ۸ درصد است. جدای از نقشی که آموزش و سلامت در خودبنیادی جامعه، خودمختاری فرد، شهروندی، و بازتولید اجتماعی دارند، حتی از منظر اقتصادی هم سرمایهگذاری در این دو بخش در بازتولید اقتصادی و رشد اقتصادی بسیار مؤثر است. در ایران جداول داده و ستانده این تأثیر را تأیید میکند. بااینحال این دو بخش در ایران بهلحاظ تأمین مالی، نیروی انسانی، و زیرساختی با کمبود جدی مواجه است. این مسئله بهویژه با توجه به پراکندگی جمعیت و مساحت ایران اهمیت دارد. در این باره این مقایسه شاید جالب باشد: تعداد دانشآموزان ایران تقریبا دو برابر انگلستان است و تعداد مدارس ایران بیش از چهار برابر. مساحت ایران هم تقریباً ۱۲ برابر انگلستان. در ایران بیش از ۳۰ درصد دانشآموزان در مدارس خصوصی و شبهخصوصی تحصیل میکنند و در انگلستان حدود ۶ درصد. اما کادر آموزشی دو کشور تقریباً برابر است.در ایران از اواخر دهۀ ۱۳۶۰ این دو بخش محور کوچکسازی دولت قرار گرفتند. لایههایی از طبقات متوسط و بالا نیز با این سیاستها همراه شدند. اما ورای مسئلۀ کوچکسازی دولت، دو نهادی که هم برای بازتولید جامعه و هم برای رشد اقتصادی ضروریاند، بهعنوان هزینههای مازاد دیده شدند. بنا به روایت یکی از وزیران دولت اول هاشمی، برخی اقتصاددانان توجیه کردند که این دو بخش بیشترین سهم را از بودجۀ دولت دارند و اگر فقط کمی از این دو، به بخش خصوصی واگذار شود کسری بودجۀ دولت به صفر میرسد. او میگوید ما "فریب" خوردیم و پذیرفتیم، اما هر چه بیشتر از این دو بخش واگذار کردیم، کسری بودجه بیشتر شد.پینوشت: آموزش و سلامت دو حوزۀ اصلی سرمایهگذاری اجتماعی هستند و برای مواجهه با ریسکهای جدید بر سرمایهگذاری در این دو حوزه بسیار تأکید میشود. در تجربههای موفق، بهدلیل مسائل مرتبط و درهمتنیدهای که این دو حوزه دارند، خوشههای شغلی گستردهای در سطح ملی و محلی شکل گرفته است.@Omidi_Reza