#فودوشین580 سمت حجرهاش گامهاے بزرگے برداشتم. بهنام از دور مرا دید، بہ سمتم دوید. _سلام خانم شما این…
انتشار: 2026/08/27 16:46 UTCدریافت: 2026/08/27 20:54 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 20:54 UTC
#فودوشین580 سمت حجرهاش گامهاے بزرگے برداشتم. بهنام از دور مرا دید، بہ سمتم دوید. _سلام خانم شما اینجا چیڪار میڪنید؟ بند ڪولهام ڪہ داشت از روے شانهام سقوط میڪرد را توے هوا گرفتم. _طوفان توے حجرهست؟ _بلہ خانم... چیزے شدہ؟ بہ قدمهایم سرعت بیشترے دادم و جلوے چشم ڪارگرهایش سمت پلهها دویدم. صداے بهنام همچنان داشت از پشت سر میآمد. _آرامش خانم یہ لحظہ صبر ڪنید... آقا مهمون داره... بہ محض رسیدن بہ طبقهے بالا در شیشهاے آن را محڪم باز ڪردم و طورے وارد شدم ڪہ انگار یڪے از پشت سر بہ سمت داخل هلم داد. سجاد و سینا همراہ با دو تا مرد میانسال روے صندلیهاے جلوے میز طوفان نشستہ بودند. چند ثانیہ در سڪوت بہ هم نگاہ ڪردیم... معذب شدم و سرم را پایین انداختم. _آرامش اینجا چیڪار میڪنے؟ صداے برخاستہ از سوال سینا سڪوت سنگینے ڪہ توے فضا شناور بود را شڪست. سرم را بالا آوردم و آهستہ زیرلب گفتم: _معذرت میخوام نمیدونستم مهمون دارید. بهنام پشت سرم بود، صداے نفس زدنهایش هم ڪنار گوشهایم. _خانم چرا بہ حرفم گوش ندادید؟ خوب شد حالا؟ طوفان با ابروهاے گرہ خوردہ و صورت مچالہ شدہ از اخم و خشم از پشت میزش بلند شد و گفت: _شرمندہ بقیهے حرفها بمونہ واسہ بعداً. از جلوے درڪناررفتم وبا سر افڪندہ ِنظارہ گر سہ جفت پایے شدم ڪہ از مقابل چشمانم عبور ڪردند. سینا ڪنارم ایستاد. _آرامش چرا اومدے اینجا؟ جلوے مهمونهامون آبرومون رفت. بهنام سریع گفت: _تقصیر منہ آقا سینا، من باید بهشون میگفتم مهمون دارید. اشتباہ از من بود. نگاهم بہ سمت بهنام متمایل شد، بہ خاطر من دروغ گفت! _همهتون برید پایین شنیدن صدایش با این تن زیاد باعث شد شانہ هایم بہ عقب بپرد. سینا من را ول ڪرد و سمت طوفان رفت. _خان داداش میدونم جلوے حاجے و سجاد... فریاد طوفان مانع بہ اتمام رسیدن جملهے سینا شد. _میگم برید پایین بگو چشم و حرف نزن. سینا و بهنام همراہ با هم رفتند، دلم خواست حداقل سینا باشد. نگاهم را از روے پلہ ها سمت صورت طوفان جا بہ جا ڪردم. نمیتوانستم منڪر این شوم ڪہ همیشہ از خشم او میترسیدم. پیراهن آستین بلند سرمهاے با چهارخانہ هاے سفید بہ تن داشت ودستانش را از دوطرف روے ڪمرش نشاندہ بود. نتوانستم بیشتر از این بہ صورتش نگاہ ڪنم. _اینقدر رو پیدا ڪردے ڪہ با این وضع و جلوے چشم ڪارگر و همڪارهام خودت رو میندازے توے حجرہ؟ واسہ من قلدر شدے؟ لبهایم را محڪم روے هم فشردم، از درون لربیز از آشوب بودم. سڪوتم عصبے ترش ڪرد و صدایش را بلندتر. _فڪر ڪردے بے صاحبے ڪہ هروقت هر ڪارے دلت خواست بڪنے#ادامه_دارد📚@fazayeadaby
