
کانالی متفاوت برای تمام اعضا خانواده مجموعه ای از داستانها و رمان، اشعار شاعران قدیمی و معاصر ونوشته های ادبی.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 857 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/17
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 869 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
مار را چگونه باید نوشت؟روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادي در آن سکونت داشتند. مردي شیاد از ساده لوحیآنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد ومتوجه دغلکاري هاي شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا میکند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت معلم با مردم روستا از فریبکاري هاي شیاد سخن گفت ونسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تامعلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.شیاد به معلم گفت: بنویس "مار" معلم نوشت: مار نوبت شیاد که رسید شکل مار را روي خاك کشید. و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنیدکدامیک از اینها مار است؟ مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او راکتک زدند و از روستا بیرون راندند.اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم بهتر است با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتارکنیم. همیشه نمی توانیم با اصول و چارچوب فکري خود دیگران را مدیریت کنیم. باید افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات،آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و به آنها داد.📖🪴@fazayeadaby
با سلام ماجرای غم انگیز ترانهء "صبحت بخیر عزیزم" از زبان معینکسی ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺁﻫﻨﮓ ﺻﺒﺤﺖ ﺑﺨﯿﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﻭ تا حالا ﺷﻨﯿﺪﻩ؟؟؟ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﯾﮏ ﺗﺮﺍﻧﻪ:ﻣﻌﯿﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﺪ: ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﺍﺯ آﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩ.ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ.ﺷﺨﺼﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﺪﻡ ، ﭼﻨﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﻋﺎﺷﻖ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻭ ﭘﺎﻓﺸﺎﺭﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻦ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮه ﺑﺮﻭﯾﻢ.ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮه ﺑﻨﺎﯼ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺮﺍ بپیچاند، ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.من هم ﭘﺲ ﺍﺯ آﻥ ﺑﺎ ﺟﺪﯾﺖ ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺑﻌﺪ از گرفتن دیپلم ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮه ﮔﻔﺖ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﺮﻭﻡ، ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ.ﺩﺭ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﺩﻭ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮه ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺎﺭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺑﻌﺪ از ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﺎﺭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ آﻣﺪﻥ ﻫﺎﯾﻢ ﻭ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪء ﺟﺪﯾﺪ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﯿﺎﯾﻢ.ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺭﺩ ﻣﯿﮑﺮﺩ.آﻥ ﺷﺨﺺ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪﻥ ﻫﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮه ﺩﺭ 32 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻤﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ.ﺟﺸﻦ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺮ ﭘﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ آﺩﻡ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪء ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ.ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺫﯾﺖ ﻧﺸﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ أﺵ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩ.ﺻﺒﺢ ﺍﻭﻝ ﻭﻗﺖ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ، ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺗﻬﯿﻪ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ. ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻧﺶ ﺑﻮﺩﻡ ولی همسرم بیدار شدنش خیلی طول کشید و من ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ. ﮐﻤﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ همسرم ﻧﻔﺲ ﻧﻤﯿﮑﺸﺪ.ﺳﺮﯾﻌﺎ ﭘﺰﺷﮑﯽ آﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﭘﺰﺷﮏ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺣﻤﻠﻪ ﻗﻠﺒﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﯾﺴﺖ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.و من ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺪﺳﺖ آﻭﺭﺩﻧﺶ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ.ارسالی یکی از اعضای کانال🪴@fazayeadaby
💠قِصـّـهای دردنــاک وعبـرت آمـوز💠📵قِــصــهی مـن بــا واتســاپ📵💠 اسم من اسماست، دختری مسلمان وعربی ازخانواده ای خیلی متواضع، من شوهرم وخانوادهام راخیلی دوست دارم، خدای مهربان همسری دوست داشتنی و مهربان که دارای اخلاق عالی بود نصیب من کرد.💠 چهارسال پیش برای زندگی به لندن نقل مکان کردیم، خیلی خوشحال بودم و از زندگیام راضی وخشنود، ... همسرم مرابه همه جاهای دیدنی لندن بردو من دراوج لذت و شادی وصف ناپذیری بودم میتونم بگم من خوشبخت ترین انسان روی زمین بودم.💠 خداوند به ما پسری داد اسمش را "محمد" گذاشتیم. اکنون 3 سالش هست... بعد از آن دختری بنام "هدیل" که او هم اینک یکسال ونیمش هست... فرزندانم همه دنیای من بودند و من با تمام وجود خودم را در اختیارآنها قرار داده بودم تا آنها را خوشبخت کنم... همسرم مرد خوب و خانواده دوستی بود در یک رستوران عربی درلندن مشغول کار بود.💠 بعد از دو ماه اتفاقی در زندگیام افتاد که همه زندگی مرا دگرگون کرد، همسرم برام یکiphone کادو گرفت...و من هم طبق معمول همه کاربران اینترنتی، برنامه های دلخواهم را دانلود کردم که ازهمه برنامه ها واتساپ برام جذابتر بود... شروع کردم به برقراری ارتباط با خانواده و دوستانم و عکس بچههایم را برای خانواده وخواهرم در آمریکا فرستادم..💠 کم کم واتساپ مرا جوری به خودش مشغول کرد که نسبت به خانواده وفرزندانم توجه کمتری داشتم... همه اوقات من شده بود چت کردن بادوستان مجازی که روز بروز بیشترمیشدند.!و دوستانی را دوباره پیداشون کردم که سالها از آنها بیخبر بودم .. حسابی دراین فضای مجازی (مسموم) غرق شده بودم ... من رسما معتاد گوشی و واتساپ شده بودم!💠 یک لحظه گوشی ازدست من جدا نمیشد.. من که همواره با بچههایم میگفتم و میخندیدم و بازی میکردم وبا هم غذا میخوردیم و... حالا اصلا به آنها اهمیتی نمیدادم و توجه نمیکردم...!! کلا نسبت به خانه وخانواده ام بی توجه شده بودم..!تانیمه های شب پشت واتساپ مشغول چت کردن با دوستان مجازی ام بودم.. من تاخرخره غرق شده بودم..!!💠 تقریبا چهارماه بعد از دریافت گوشی از شوهرم یکی از شبها که با دوستم مشغول چت های بیجا و بیهوده که هیچ ربطی به خانواده و یا زندگیام نداشت و فقط وقت تلف کردن بود، مشغول بودم ،طوری غرق چت کردن بودم که حتی یادم نبود که بچه هام تو اتاق دیگه و من تو اتاقی دیگه هستم..💠 صدایی رشته افکارم پاره کرد، که میگفت: ماما ماما ماما..!! صدای پسرم محمد بود، با عصبانیت برسرش داد زدم و او را ساکت کردم.. چون من بادوستم در واتساپ مشغول بودم ... پسرم ساکت شد ودیگه مزاحمم نشد... بعداز مدتی رفتم تو اتاقشان ودیدم دخترم هدیل رو زمین دراز کشیده وپسرم باچشمانی اشکبار بالای سرش نشسته و او را می نگرد..💠 داد زدم چی شده؟ ... پسرم جواب دادم من که چندبار صدات زدم مامان جان اما تو سرم داد زدی و نگذاشتی من حرفم رابزنم.. هدیل نمیدانم چی چیزی را بلعیده ونمیتونه نفس بکشه ومن هرچه تلاش کردم نتونستم از گلوش خارح کنم.! دیوانه وار دخترم راتکان میدادم اما بیفایده بود زنگ زدم اورژانس ازآنها کمک خواستم ... دقایقی بعد اونها با آمبولانس اومدند وبعد از معاینه، دکتر گفت:متاسفم💠 من نتوانستم برای دخترت کاری کنم..او از دنیا رفته است.! لحظاتی بعد پلیس هم از راه رسید و تحقیقات آغاز شد و مرا با دختر عزیزم که دیگه تو این دنیا نبود به بیمارستان برای تحقیقات بیشتر و انجام آزمایشات متتقل کردند... وقتی شوهرم به بیمارستان اومد ازمن پرسید که چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟ او باور نمیکرد که ما برای همیشه دختر و جگرگوشمون هدیل را از دست دادهایم...💠 من جسته گریخته براش تعریف میکردم وکوشش میکردم تایه جورایی حقیقت راکتمان کنم اما دروغ گفتن درچهره ام نمایان بود وشوهرم حرفهایم را باور نکرد ومن مجبور شدم حقیقت را کامل بدون کم و کاستی برایش بازگو کردم تا هم خودم از عذاب وجدان آسوده شوم وهم خانوادهام را ازدست ندهم..!💠 بعد از اینکه من حادثه را بازگو کردم شوهرم که طاقت شنیدن چنین واقعهای را نداشت با فریاد داد زد وگفت: توطلاق هستی طلاق هستی طلاق هستی ... و در حالیکه گریه میکرد بیرون رفت... من اعصابم بهم ریخت و دچار افت و شکست روحی شدیدی شدم ... مرا به بخش دیگری از بیمارستان منتقل کردند...😔 منِ احمق.. با ندانم کاریهایم.. همه زندگی ام را از دست دادم؛دخترم، همسرم، خانوادهام، وهمه زندگیام را نابود ساختم😔 چون بادوستان فضای مجازی و واتساپ مشغول بودم وخانواده ام و فرزندانم را فدا کردم و به آنها بی توجه بودم..!!📵 این قصه تقدیم به همه زنان و مردانیکه خود را وقف این برنامه ها کرده اند و از دور و بر و خانواده و پدر و مادر و دین و دنیا و زندگی حقیقی خود غافل شدهاند..!!📵✋⛔️هوشیار باشید..زنگ خطری برای همه است📚@fazayeadaby
اینکه آدم یک جهان تنهاست بعضی وقتهاقصهای غمگین ولی زیباست بعضی وقتهاهرچه با لبخند پنهان میکنی اندوه راماه پشت ابر هم پیداست بعضی وقتهاخندهٔ شیرین گل یا گریهٔ تلخ گلاب؟مرگ، بیش از زندگی با ماست بعضی وقتهابرگی از سرشاخهای افتاد و چیزی کم نشدزندگی اینقدر بیمعناست بعضی وقتهافرض کن سنجاقکی بر آب گاهی هم نشستیا برای پر زدن برخاست بعضی وقتهاقدر شادیها و غمها را بدان، این لحظههاآخرین غمها و شادیهاست بعضی وقتهاگرچه تنهایی ندارد چارهای، شادم که اشکقدری از دلتنگی من کاست بعضی وقتها#فاضل_نظری📖🪴@fazayeadaby
باغ ها را گرچه دیوارو در استاز هواشان راه با یکدیگر است!شاخه از دیوار سر بر می کشدمیل او بر باغ دیگر می کشد!باد می آرد پیام آن به اینوه از این پیک و پیام نازنین!شاخه ها را از جدایی گر غم استریشه ها را دست در دست هم استتو نه کمتر از درختی سر برآرپای از زندانِ خود بیرون گذار!دست تو با دست من دستان شودکار ما زین دست کارستان شود!#امیرهوشنگ_ابتهاج🪴@fazayeadaby
در تاریکیِ درون خویش، چیزی را خواهی یافت که هیچ چراغی از بیرون قادر به روشن کردن آن نیست.. 👤 #کارل_گوستاو_یونگ📖🪴@fazayeadaby
پیامی برای امروز:درست زندگی کن و ایمان داشته باش که نیکی از تو به دیگران جاری خواهد شد حتی اگر خود از آن نیکیها آگاه نباشی.📖🪴@fazayeadaby
از عجایب دیدنی جهان😍
در این عصر دلنشین براتون آرزو میڪنماز آسمان عشق وعظمتش از خورشید مهربانیشاز دنیا خوببهایش و از خـدا دست مهربانشنصیب لحظه ها تون باشه عصرتون بخیر لحظه هاتون شاد💝🌹💝
#فودوشین508 متوجهے حالم شد. دستش را توے موهایش ڪشید و التماس ڪرد. _طوفان یڪمم بہ فڪر حال من باش. نمیبینے وضعیتم رو؟ بیا ببرمت بیمارستان بعد برمیگردیم با هم حرف میزنیم. حرفهایش توے مغزم نمینشست. _اون ڪوروش بے غیرت چہ جورے نفهمید؟ آنقدر نگرانے براے حال من و فشار عصبے براے اوضاع بینمان را تحمل ڪردہ بود ڪہ مدام از ڪورہ در میرفت و فریاد میڪشید. چطور دلش آمدہ بود از تن یڪ دختر بچہ سواستفادہ ڪند؟ _لعنتے ڪوتاہ بیا! یہ بارم تو ڪنار بڪش... بہ سمتم خیز برداشت. _یہ بارم تو بہ حرف من گوش بدہ و بیا بریم بیمارستان. چند ساعتہ ڪہ خونریزے سرت قطع نشدہ، با آب شستیش بدتر شدہ. اگہ چیزیت بشہ من بہ خانوادهت چے بگم؟ بگم بہ خاطر من بود؟ سرم روے گردنم آویزان شدہ بود. نزدیڪتر شد، نگاهش ڪردم. چشمانم خوب نمیدید، ولے حالا با این وضعے ڪہ داشتم هم دیگرمیتوانستم نگاہ ویران شدهاش را ڪہ همیشہ برایم عجیب و سوال بود ببینم، میتوانستم روح و روانش را ببینم ڪہ چگونہ در چنگال یڪ شیطان اسیر شدہ بود و ستمے ڪہ در حقش شدہ بود چقدر ترسویش ڪردہ بود، تاثیر تمام دردهایے ڪہ نمیگفت و من میدانم ڪشیدہ بود را میتوانستم روے چهرهاش ببینم. _طوفان؟ نہ خون از سر من نہ اشڪ از چشمان او خشڪ نمیشد. _میخواے اذیتم ڪنے؟ میدونے اینجورے جلو چشمم باشے و مسبب این حالت باشم چیڪار با من میڪنہ؟ من تحمل بیشتر از این رو ندارم، خونهت رو خراب ڪردم، خودت رو خرابتر. من ڪہ میدونستم طاقت شنیدن دردم رو نداری... چرا اینقدر اصرار ڪردے؟ چرا؟ من حالا چیڪار ڪنم؟ با این همہ فڪر و بدون تو؟ صدایش مثل باران بود، اولش سنگین و با غرش و بعد آرام میشد و همراہ با التماس _با خودت این ڪار رو نڪن... بہ خاطر من خودت رو زجر ندہ. ڪف دستم را محڪم ڪوبیدم بہ دیوار پشت سرش و لحنم پر از خشم و حرص شد. _حالیتہ چے میگے؟ انگار بہ آتیش بگے نسوز! تہ ماندهے انرژیام با این صدا تہ ڪشید و روے زانوهایم خم شدم. دستهایم رو ے زانوهایم خشڪ شد... احساس ڪردم یڪے تمام استخوانهایم را جلوے چشمان خودم از هم جدا ڪردہ و صداے آرامش ڪہ توے گوشهایم تڪرار میشد صداے خرد شدن استخوانهایم میشد. هر چند دقیقہ یڪبار ذهنم خالے میشد و بعد برمیگشت بہ سمت همان واقعیتے ڪہ باورش نمیڪردم. چطور باور میڪردم این دختر، این آدمے ڪہ جلویم ایستادہ چنین گذشتهے تاریڪ و پر از گناہ عذابے داشتہ! تجاوز بہ دختر بچہ ها را حتے دوست نداشتم توے روزنامہ ها و گوشیام هم بخوانم! از ڪجا میدانستم ڪہ یڪ روزے بہ سر خودم میآید؟ ڪہ بہ سر زنم آمدہ؟ نہ! من نمیتوانم... چند قطرہ خون از داخل موهایم روے سرامیڪ جلو پایم ریخت. صداهاے آرامش را ڪہ در ڪمترین فاصلہ از گوشهایم بود را هم نمیشنیدم. شانههایم را سمت عقب دادم تا قامتم راست شود، ولے نشد. من درختے شدم ڪہ با تبر از وسط نصفش ڪردہ بودند. با بدبختے و ڪلے زور زدن توانستم ڪمے سرم را بالا بگیرم. دیدمش ڪہ حیران و سر گردان اطراف من میچرخد. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین507_تو فداے من بشے؟ چے با خودت فڪر ڪردے طوفان خانِ من؟ ڪہ بندازمت وسط گرداب و بعد از دور وایستم و دست و پا زدنت رو ببینم؟ _نہ! دور وایسا تا گند اون گرداب باز نپاشہ بہ سر و تنت. سرش را جلو آورد و ڪف دستش را روے سینهے برهنهام گذاشت. پوستش بدون هیچ واسطهاے با قلبم تماس پیدا ڪرد. چشمانش را بست و چند بار تلاش ڪرد تا نفس عمیقے بڪشد. نتوانست، مثل خودم ڪہ داشتم تلاش میڪردم یادم بیاید نفس ڪشیدن چہ شڪلے بودہ! _میگم اون آدم مردہ. میخواے برے از توے قبر بیرونش بڪشے؟ از میان دندانهایم ڪہ روے هم چفت شدہ بود غریدم_آرہ میرم و با چنگ و دندون سنگ و خاڪش رو میڪنم. _بعدش چے؟ تڪلیف من و تو چے میشہ؟ دستم را گذاشتم روے همان دستش ڪہ روے قلبم بود. حس میڪردم نیرویے خارج از بدنم بواسطهے دستان او دارد بہ قلبم تزریق میشود. _تو یاد گرفتے دروغ بگے، ولے هنوز اینو بلد نشدے ڪہ وقتے بہ من دروغ میگے یہ جورے بگے ڪہ من باورم بشہ. اونقدر ڪنارم نفس ڪشیدے، اونقدر ڪنارت نشستم ڪہ بلدمت دختر! من بدبخت توئہ بیچارہ رو بلدم. دستش را از زیر دستم بیرون ڪشید و چند قدم عقب رفت. _جواب اون سوالم رو ندادے؟ بعدش چی؟لبهایش لرزید. _حق دارے منو نخواے، ڪدوم مردے میتونہ با زنے ڪہ بارها... نعرہ ڪشیدم. _خفہ شو... گفتم اینقدر اون ڪلمہ رو بہ زبونت نیار. نمیبینے دارم جلو چشمهات مثل سگ جون میدم؟ نمیبینے؟ _دارم میبینم ڪہ طوفانم چہ طوفانے شدہ! میفهمم ڪہ از دیشب تا حالا نگاهت و رابطهے بینمون زیر و رو شدہ. نسبتمون با هم از اعتبار ساقط شدہ. آرہ؟ دیوارها و وسایل اطرافم شروع ڪردند بہ دور رسم چرخیدن... دردهاے من استخواندار بودند! _اسمش چیہ#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین506پس قلب من چه؟! _یعنے همسن سنا بودے؟ هق زد. _ڪمتر از اون. با ڪف دست ڪوبیدم روے سرم. درد نفسم را برید. _واے خدا! واے! چے میگے تو آرامش؟ مگہ یہ بچہ بہ اون سن و سال جثهاے دارہ؟ مگہ میفهمہ این چیزا... لعنت بہ من ڪہ اینقدر بے اختیار شدہ بودم و باز زدم زیر گریہ. _چطورے دووم آوردے آخہ؟ چطورے لعنتے؟ _دووم آوردم ولے چہ جورے؟ منو نگاہ ڪن طوفان؟ من شبیہ آدمیزادم؟ من شبیہ دخترهاے دیگہ هستم؟دیگر نمیخواستم بیشتر از این بشنوم. یعنے قدرتش را نداشتم. بدنم انگار خالے شدہ بود. خالے ازهر عضو و حسے. آرامش ڪودڪ را تصور میڪنم ڪہ بہ جاے بازے و خندیدن زیر دستان یڪ بے شرف جیغ میزند. دستم را بہ دیوار گرفتم و برخاستم. آرامش بدون معطلے همراہ من برخاست. تصورش ڪردم با لباسهاے رنگے و صورت معصومش درآن سن ڪم، چقدر شبیہ سنایم شدہ بود توے روزهاے آخرے ڪہ دڪترش گفت هرچے دوست دارد بدهید تا بخورد چون روزهاے آخر زندگے اش است. برگشتم سمت دیوار و باز مشت ڪوبیدم بہ آن. اگر روے وجب بہ وجب دیوارهاے این خانہ هم مشت میزدم باز ڪافے نبود، باز دلم میخواست جاے بیشترے ترڪبردارد. با چہ زبانے بہ خدا و بندهاش بگویم ڪہ من دیگر نمیتوانم؟! _طوفان نڪن تو رو خدا... آرامشِ الان را نمیدیدم. آرامشے ڪہ داشت بہ آن تجاوز میشد را میدیدم. _خیلے درد داشت نہ؟ فقط فریاد میزد. _ولش ڪن طوفان... اصلا بهش فڪر نڪن دیگه... من برم؟ برم از خونهت؟ باز هق زد. _برم تا جلو چشمت نباشم؟ آرہ قربونت برم؟ من میرم میگم سینا بیاد میگم مصطفے و زهرا بیان میگم..برگشتم سمتش، دست انداختم دور گردنش و بہ خودم نزدیڪش ڪردم. _اونا بیان و تو برے؟ ڪجا برے؟ پیش اونے ڪہ بهت چند بار تجاوز ڪردہ؟ پس من چے؟ من یادم میرہ؟ خودت یادت میرہ؟ اشڪم بے صدا از چشمانم ریخت پایین. سردرد داشت دمار از روزگارم در مے آورد. _تو برے و طوفان ڪڪش نگزہ چے بہ سر زنش آوردن؟ یادش برہ روح و روان زنش رو تیڪہ تیڪہ ڪردن؟ براش مهم نباشہ ڪارے باهاش ڪردن ڪہ از پدرش و شوهرش هم میترسہ؟ ڪہ شوهرش نمیدونست دردش رو و مجبورش ڪرد روے اون تخت ڪوفتے ڪنارش بخوابہ؟ آرہ آرامش؟ من دست توے یقهے عزرائیل مشت ڪردم واسہ حفظ جون عزیزم. منو اینطورے نبیناز خودم بدم آمد ڪہ وسط این حرفم تعداد قطرههاے اشڪم بیشتر شد. _زور عزرائیل بیشتر بود، چون خدا پشتش بود، زمینم زد و خردم ڪرد. ولے این دفعہ طرف حسابم فرق میڪنہ. باید اون حیوون رو تحویلم بدے، باید نشونم بدے و بعد بڪشے ڪنار. باید یہ ڪلامم نپرسے چے شد فقط برے و دور از همہ چیز بایستے. خندید و دست ڪشید روے صورتم. ڪف دستانش را با خون ابهے روے صورتم خیس ڪرد و بعد بہ تمام صورت خودش مالید#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
🖐 پنـج اصل را در زندگیـت به خاطـر بسـپار؛1⃣ غـرور ⇜ مانع يادگيـری2⃣ خودبزرگبینی ⇜ مانع محبوبیـت3⃣ کمرويی ⇜ مانع پيشرفـت4⃣ خودشیفتگی ⇜ مانع معاشـرت5⃣ عادت کردن ⇜ مانع تغيير است📚@fazayeadaby
🎀این داستان زیبا را حتما بخوانید🎀 آرزو داشتم تنها پسرم با دختر خواهرم ازدواج کند، اما او در دوران دانشجویی به دختری از خانوادهای مستضعف که با هم همکلاسی بودند علاقهمند شد و دختر مورد علاقهاش را به عقد خود درآورد. سلیم از ازدواج با سکینه خیلی خوشحال بود. اما هر موقع نامزد او به خانه ما می آمد سردرد می شدم و احساس می کردم این عروس یک لاقبا در شأن خانوادگی ما نیست. من هرچه با خودم کلنجار رفتم تا مهر و محبت این دختر را در دلم جای دهم فایدهای نداشت و خواهرم نیز با نیش و کنایه هایش آتش بیار این معرکه شده بود. متاسفانه پس از گذشت مدتی، نقشه شومی کشیدم و با کمک پسر خواهرم فردی را اجیر کردیم تا ادعا کند قبلا با عروسم آشنایی و رابطه داشته است. ما با این تهمت های ناروا توانستیم سلیم را نسبت به همسرش بدبین کنیم و او نامزدش را طلاق داد. من بلافاصله دختر خواهرم را به عقد پسرم درآوردم اما سلیم و دخترخالهاش خیری از زندگیشان ندیدند چون آن ها صاحب دو فرزند معلول شدند و عروسم که تاب و تحمل مشکلات زندگی و جمع و جور کردن این دو طفل بی گناه را نداشت پس از گذشت ۱۵ سال به پسرم خیانت کرد و دنبال سرنوشت خودش رفت. از آن به بعد من و پسرم خودمان را به پرستاری از این دو بچه معلول سرگرم کردیم... ولی هر روز که می گذشت من به خاطر ظلم و خیانتی که در حق عروس قبلی ام کرده بودم عذاب وجدان بیشتری پیدا می کردم و خیلی دنبال سکینه گشتم تا او را پیدا کنم و حلالیت بطلبم ... ولی هیچ آدرس و نشانی از او پیدا نکردم. 💠 تا این که برای سفر زیارتی به مشهد آمدیم. در این جا هنگام عبور از خیابان با یک موتورسیکلت تصادف کردم و وقتی که برای مداوا به بیمارستان انتقال یافتم باورم نمی شد پرستار مرکز درمانی همان کسی باشد که سال ها دنبالش می گشتم.💠 سکینه با مهربانی از من پرستاری و مراقبت کرد و زمانی که دست هایش را محکم گرفتم و با شرمندگی برایش تعریف کردم مرتکب چه گناه بزرگی شده ام، او با لبخندی معصومانه دستم را بوسید و گفت: مادرجان حتما قسمت این طوری بوده است و من از شما هیچ دلخوری و ناراحتی به دل ندارم و همین جا شما را بخشیدم. 💠 زن ۶۵ ساله گفت: از این که می بینم سکینه با فردی شایسته ازدواج کرده است و ۲ دختر زیبا و دوست داشتنی دارد خیلی خوشحالم و برایشان دعا می کنم خوشبخت و سعادتمند بشوند. امیدوارم خدا هم از خطاهایم بگذرد.📚@fazayeadaby
خانمى داستان زندگى اش را اينگونه تعريف مى كند :با مرد مومنى ازدواج كردم و با او زندگى خوبى داشتم .. از او داراى سه فرزند شدم .. ما در شهرى زندگى مى كرديم و خانواده ى همسرم در شهرى ديگر؛ روزى از روزها اتفاق ناگوارى براى خانوادهى همسرم رخ داد؛ پدر و برادرانش فوت كردند و فقط مادرش زنده ماند و يكى از خواهرانش ، كہ دچار ناتوانى جسمى شد .. همه اندوهگين بودند،روزها يكى پس از ديگرى سپرى شد و اين غم رفته رفته كمرنگ شد، اما همسرم همچنان غمگين بود، و نسبت بہ مادر و خواهر عليلش احساس مسوليت مى كرد ..از من خواست تا مادر و خواهرش را بہ خانه مان بياورد تا از آنها مواظبت كنيم؛ مخصوصا خواهرش، زيرا مادرش پير بود و توان نگهدارى از او را نداشت ..احساس كردم دنيا بر من تنگ آمد ، به پيشنهادش اعتراض كردم، گفت: خواهرم بہ زودى دوره ى درمانش را تمام مى كند و بعد از آن با ما زندگى خواهد كرد، چرا كہ او بعد از خدا، جز من كسى را ندارد ..از آن پس روزهاى خيلى بدى را سپرى مى كرديم ؛ هربار يادم مى افتاد كہ قرار است آن دو با ما زندگى كنند، حالم بد مى شد و بہ اين فكر مى كردم كہ با وجود آنها؛ چگونه مى توانم در خانه ام راحت باشم؟! خانواده ام چگونه به ديدنم بيايند؟! اصلا چگونه احساس راحتى كنم؟! هرچه روز بہ روز موعود نزديك تر مى شديم اندوه من بيشتر مى شد و بيش از پيش از دست همسرم دلگير مي شدم يك سال گذشت و پس از گذشت اين يك سال تقدير خداوند اينگونه بود كہ دوره ى درمانش يك سال ديگر تمديد شود؛اما من اصلا از اين موضوع خوشحال نشدم ، چون باز به اين مى انديشيدم كه قرار است بیایند، و این موضوع همه خوشحالی هایی که به سمتم می آمد را بی معنی میکرد.اما اتفاقی افتاد که انتظارش را نداشتم .. اتفاقی که حتى به ذهنم نيز خطور نکرده بود. همسرم در یک تصادف جانش را از دست داد. این اتفاق مرا واداشت تا من و فرزندانم به خانه مادر همسرم و دخترش منتقل شده و با آنها زندگى كنيم .چه روزهای زیادی كه بخاطر ترس از اینکه نکند آن دو با ما زندگی کنند خوشبختی را از خودم و همسرم منع كردم، چه روزهای زیادی كه قلب همسرم را به خاطر حرفها و سرزنشهایم به درد آوردم، اما او رفت و ما را در کنار خواهری که نگران آینده او بعد از مرگ مادرش بود، تنها گذاشت.🌟ما هرگز نمى دانیم چه موقع خواهیم رفت و چه کسی خواهد رفت.⭐️بیاییم روزهایمان را به شادی بگذرانیم و ذهن خود را درگیر آینده اى كہ از آن بى خبريم نکنیم ؛⭐️بیاییم عزیزانمان را با آنچه که آرزویش را دارند شاد کنیم، پيش از اینکه ما را تنها بگذارند و حسرت يك بار ديدنشان بر دلمان بماند . . .📚@fazayeadaby
🌻خدایا شکرت 🌻
#فودوشین505 توے صورتش ڪوبید. قلبم از پس زدن برنمے آمد انگار با اصرار یڪے داشت این ضربان ضعیف را حفظ میڪرد. _محالہ چیز دیگهاے بگم دستم را روے سرم ڪشیدم. با لمس زخمش دردم چنان عمیق شد ڪہ صداے آخم در آمد. _میگے آرامش... میگی... همہ چیز رو میگی... باید بگی... میتونے نگے؟ میذارم نگے؟ آنقدر عاجز و درماندہ شدہ بود ڪہ داشت دیوانہ میشد، مثل خودم_مرده... اون عوضے مرد. الان اسمش روبگم یا جنایتهایے ڪہ در حقم ڪردہ رو تعریف ڪنم چے عوض میشہ؟ با فهمیدن این چیزها میخواے بہ چے برسے؟ ها طوفان؟ بہ چے؟ گفتے حقیقت رو بهت بگم منم گفتم دلیل این دردم اینہ ڪہ بهم تجاوز شده... واقعیت رو هر ڪارے ڪنے پاڪ نمیشہ طو فانم. هر بار ڪہ ڪلمهے تجاوز را تڪرار میڪرد توے خودم فرو میریختم، شبیہ یڪ ساختمان فرسودہ بعد از هر ضربهے بولدوزر. _هیچ حالیتہ چے میگے؟ مخفے ڪردن این گناہ و اینطورے تلاش ڪردن براے نشون دادن فراموش ڪردنش مثل لاس زدن با عذابے هست ڪہ میڪشے. لحطہ بہ لحظہ بیشتر میترسید. حرف روے زبانم این بود و حرف دلم یڪ چیز دیگر، من طاقت شنیدنش رادارم؟ نہ! ولے باید مقاومت میڪردم. باید همہ چیز را میفهمیدم. _من و تو از این خونہ بیرون نمیریم تا وقتے ڪہ بہ من یہ اسم بدے. تا زمانے ڪہ همہ چیز رو بهم بگے. دستم را روے قلبم گذاشتم و محڪم فشار دادم. آرامش عقب رفت و مقابلم روے زمین نشست. _میدونے چیزیت بشہ من چیڪار ڪنم؟ نگاهش نڪردم. داشتم میمردم و او فقط بویے از این مرگ بردہ بود. دست و پاهایم یخ ڪردہ بود مثل بدن خودش. _همین جا و توے همین خونہ قاتل جون خودم میشم. زار زد_طوفان من میتونم بدون تو زندگے ڪنم؟ میتونم ببینم با چشمهاے خودم دارے از بین میرے و بعدش عذاب وجدان خفهم نڪنہ؟ من بدون تو چیڪار ڪنم؟ تویے ڪہ نمیدونم هنوزم زنت رو میخواے؟ زنے ڪہ بهش تجاوز شدہ؟ داد زدم. _ڪم این حرف رو تڪرار ڪن... ڪم هے بگو تجاوز... تجاوز... خودش را روے زمین سمت من جلو ڪشید. ڪاش مثل آن روز توے ویلا از خواب میپریدم و میدیدم این یڪ ڪابوس است. _طوفانم منو نگاہ ڪن؟ میگم اون آدم مرد. بہ درڪ واصل شد باور ڪن باشهدروغ گفتنش در این شدایط خیلے مسخرہ بود. من این دختر و حالتهایش را حفظ بو دم. _چہ نسبتے باهات داشت؟ اولین بار چند سالگے بود؟ چند بار... مشتش را زیر چشمان خیسش ڪشید. _بچہ بودم خیلے بچه... دیگہ هیچ سوالے رو جواب نمیدم اینو هم گفتم تا بدونے توے چہ سنے بودم و چہ اندازہ بے اختیار. چقدر بچہ بودم و... طوفان من دارم بہ خاطر تو حرفهایے رو میزنم ڪہ قلبم رو سوراخ میڪنہ#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین504_نباید ڪارے میڪردے ڪہ مجبور بشم این راز چند سالہ رو بهت بگم. هیچوقت فڪر نمیڪردم یہ روزے پیش ڪسے اعتراف بہ این بلایے ڪنم ڪہ سرم اومدہ ولے پیش تو... صداے گریہ ڪردنش بیشتر شد و بلاخرہ دست ڪشید از ادامهے پاڪ ڪردن من لہ ولوردہ. _اسمش رو بگو؟ سرش را پایین انداخت، دستم را بہ تندے از آغوشش پس ڪشیدم و تلاش ڪردم تا فریاد بزنم. رمق نداشتم. _بهم بگو چیڪارت ڪرد؟ با دستانش صورتش را پوشاند. زیر بار درد این دختر خم شدہ بودم و چیزے نماندہ بود بہ شڪستنم. _بهت حملہ ڪرد؟ چطورے؟ دیگہ دختر نیستے درسته؟دستهایش را گرفتم و از روے صورتش پایین آوردم. شانههایش افتادہ بود و جنس نفسهایے ڪہ میڪشید مصنوعے بود. براے لحظاتے دیدم تار شد و احساس سر درگمے خفیفے ڪردم. این چہ حالے بود ڪہ من داشتم؟! _برام تعریف ڪن آرامش... بگو بهم... تا اینجاش رو دووم آوردیم بقیهشم مثل سگ جون میدم و میشنوم... دیوونہ شدم ترسیدے ازم؟ باز هم دستم را محڪم در آغوش گرفت. ساعدم روے سینهاش بود و مشتم زیر چانهاش_طوفان بذار یہ ڪارے برات بڪنم اینطورے میمیرے چانهام لرزید. _من بیشتر از این نمیمیرم! و این زجرآورترین اعتراف من بود. در نگاہ ابرے من، او همچنان میبارید. _اگہ اینقدر رد زخمهام رو نمیگرفتے مجبور نبودم اینطورے برنجونمت. جان در بدن نداشتم. این بے جانے را قبلا تجربہ ڪردہ بودم. وقتے جلوے غسالخانہ منتظر بودم سنایم را بشورند و با ڪفن سفید تحویلم بدهند. _روح و جسم دخترے ڪہ من دلم نمے اومد حتے بهش دست بزنم تا یہ وقت اذیت نشہ رو ڪدوم حرومزادهاے پارہ پارہ ڪردہ؟ اصلا چطورے تونست؟ ها آرامشبا دستانش صورتم را قاب گرفت و توے چشمانم خیرہ شد. _قربونت برم تموم شد.دیگہ نیست. قول میدم خوِب خوب بشم. خودت دیدے ڪہ رفتم پیش روانپزشڪ. چند سالہ ڪہ میرم. عزیزدلم تو فقط... نعرہ زدم و بہ عقب هولش دادم. _ولم ڪن... منو خر نڪن آرامش... من آدم ڪنار اومدن با همچین گناهے نیستم. باید برام از اون زنازادہ بگے. باید همہ چیز رو تعریف ڪنے. حتے اگہ جلو چشمات با چاقو خودم رو هم زدم تو باز باید همہ رو بگے. طعم خونے ڪہ از تیغهے بینیام روے لبهایم میریخت را چشیدم و دست روے تن لرزانش ڪشیدم_باید بگے بہ ڪجاے بدنت دست زد. بہ دستات؟ بہ گردنت؟ بہ سینههات؟ گلویم پر شد از بغض. _بہ همهش دست زد درستہ؟ دستات رو گرفت و بہ جیغهات گوش نڪرد؟ پاهات رو گرفت و بہ اشڪهات نگاہ نڪرد؟ آرہ آرامش؟ تجاوز مگہ اینطورے نیست؟ صداے زنگے توے گوشهایم مے آمد. موقت بود و زود تمام شد. _طوفان چے شد؟ واے طوفان بہ قران تو دارے میمیرے. _اول اسمش رو میگے بعد همہ چیز رو تعریف میڪنے اونوقت منم قول میدم با هم بریم بیمارستان. میخواے نمیرم؟ پس بگو تا زودتر با هم بریم پیش یہ دڪتر#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین503 طاقتم طاق شد و سرم را از زیر آب عقب ڪشیدم. دستم را بہ دیوار گرفتم و با تڪیہ بہ آن بلند شدم. چہ بلند شدنے! من در این لحظہ احساس میڪنم ڪہ دیگر تاآخر عمر سرپا نمیشوم. ڪف حمام پر شدہ بود از خون ابہ. تیشرت خیس و پارہ را از تنم بیرون ڪشیدم، با تڪان دادن سر و گردنم انگار میخ داغ فرو ڪردند توے پیشانے و چشمانم. شلوارم تا نزدیڪے زانوهایم خیس شدہ بود و قدمهایم را سنگین میڪرد. براے چند بار تعادلم را از دست دادم و نزدیڪ بود زمین بخورم... منے ڪہ بہ خاڪ سیاہ نشستہ بودم! من هر دردے را تجربہ ڪردہ بودم. هر مصیبتے را بہ چشم دیدہ بودم، رخت هر عزایے را پوشیدہ بودم، جگرم سوختہ بود، اما این بلایے ڪہ امشب فهمیدہ بودم سر زنم آمدہ مثل طوفان زد و زندگیام را زیر و رو ڪرد، پرتم ڪرد وسط دریا و هرچقدر دست و پا میزنم بہ جاے بالا آمدن دارم غرق میشوم. نفس ڪم مے آورم و احساس میڪنم توهم زدهام! من با این درد هیچ آشناییاے نداشتم، قدرت ایستادن مقابل فهمم از این واقعیت را ندارم، من هر چقدر هم زور بزنم، باز تهش بہ هیچے نمیرسم جز زیربار نرفتن. من نمیتوانم تصورات وحشتناڪے ڪہ سالها از ڪلمهے تجاوز توے ذهنم نقش بستہ بود را حالا در گذشتهے دخترے ببینم ڪہ زنم بود و برایم باارزش. من مرد ماندن توے مسیر این درد نبودم، آدم طاقت آوردن زیر باراین مصیبت هزارتُنے نبودم. تصور تن آرامش زیر دست و... فریاد ڪشیدم تا ذهنم ادامہ ندهد این تصورات لجن و شڪنجہ آور را. دستم را روے سرم گذاشتم. ورم و گرمے خون را زیر پوست دستانم حس ڪردم. من تا ظهر نشدہ میمیرم. با آرنجم ڪوبیدم وسط درِ حمام، باز شد. سرم گیج رفت، چند ثانیہ صبر ڪردم و بعد داخل اتاق شدم. _واے طوفان... جلوے در حمام ڪشیڪ مرا ڪشیدہ بود و با دیدنم دستش را روے دهانش گذاشت و چشمانش از ترس گشاد شد. _طوفان تو رو خدا بیا بریم بیمارستان... طوفان اشتباہ ڪردم نباید..دستش را ڪہ سمتم آمد پس زدم. حالم دست خودم نبود و هر لحظہ امڪان داشت بیفتم روے او. سمت در اتاق رفتم بہ دنبالم آمد و حرفهایش را توے دل جیغهایش جا داد. _طوفان وایسا... تو رو خدا نرو... توے قاب در اتاق خواب دیدم ڪہ تواناییام براے متمرڪز ڪردن چشمانم روے نقطهاے را از دست دادهام. دستانش را دور بازویم پیچید و رهایم نڪرد. بہ دیوار ڪنار دِراتاق چسبیدم وآرام سُر خوردم سمت زمین._طوفان رنگت مثل گچ شدہ تو رو خدا حداقل اجازہ بدہ زنگ بزنم اورژانش احساس سبڪے در سرم میڪردم. _بیا بشین اینجاسریع آمد و ڪنارم زانو زد. دست زخمیام را در آغوش گرفت و با انتهاے پیراهنش صورتم را خشڪ ڪرد. _طوفان از سرت دارہ خون میاد. هے میگے خودش بند میاد ولے این دارہ بدتر میشہ. حرڪات چشمانم غیر طبیعے بود، باید زور میزدم تا بتوانم نگاهم را روے صورتش نگہ دارم. این همہ اشڪ را از ڪجا مے آورد؟ چشامنش دریا بود ڪہ خشڪ نمیشد؟ _ڪے بهت... اسمش رو بگو بهم. پارچهے آبے پیراهنش خونے و ڪثیف شدہ بود. باز بہ این سوالم توجهاے نڪرد و خون روے دستانم را هم خشڪ ڪرد#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
همسر خوب بودن💞❣💞🎙 صحبتهای دکتر سعید عزیزی #همسرانه 📖🪴@fazayeadaby
⛰قلعه بهستان یا کهن دژ، یکی از جاذبههای تاریخی و باستانی استان زنجان است. این قلعه در نزدیکی روستای بهستان واقع شده و به همین دلیل به نام قلعه بهستان هم مشهور است. 🏛همچنین به دلیل باور مردم درگذشته که دیوها بر روی سنگهای خاصی در بالای ستونهای قلعه خوابیدهاند، این بنا به قلعه دیو هم معروف است.🛕قلعه بهستان یکی از قدیمیترین قلعههای ایران است و به دلیل قدمت بسیار بالا و شواهد تاریخی موجود در آن، یک مقصد گردشگری مهم در کشور محسوب میشود. 🏔این قلعه در نزدیکی روستای مادآباد واقع شده و از زمان مادها باقیمانده است که قدمت قلعه را به دوران حکومت آنها برمیگرداند.کهن دژ حاوی بقایای معبد و عبادتگاههای اسلامی است که نشان از استفاده پیوسته از این ساختمان در طول تاریخ دارد. این اثر تاریخی در طول زمان تحت حکومت مغول و ایل افشار نیز قرار داشته است که این امر نشان از اهمیت و جایگاه تاریخی این قلعه در دورههای مختلف دارد.#ایران_جان 📖🪴@fazayeadaby
بدن شما نمیتواند شیشه را حل کند، آن را تجزیه کند یا جذب نماید💢بنابراین در عوض، کاری بسیار عجیبتر انجام میدهد: گلبولهای سفید دور تکه شیشه جمع میشوند و سعی میکنند آن را از بین ببرند.آنها شکست میخورند، بنابراین نیروهای کمکی را فرا میخوانند و تاکتیک خود را کاملاً تغییر میدهند؛ اگر چیزی قابل نابودی نباشد، باید ایزوله و مسدود شود🚫دیواری از سلولها و فیبرها (الیاف)، شیشه را داخل یک کپسول میپیچند تا دیگر هرگز با بافت زنده تماس نداشته باشد. سپس پوست شما باقی کار را انجام میدهد. با بازسازی پوست، هر لایه زیرین، شیشه را به سمت بالا میراند و هفتهها بعد، شیشه به سطح پوست میرسد و بیرون میافت♻️#پزشکی_سلامت
در این صبح زیباهر چه لطف خداستهر چه لبخند قشنگهر چه تقدیر بلندهر چه آرامش دلهر چه آسایش روحهمه تقدیم شما خوبانسلام روزتون بخیر📖🪴@fazayeadaby
صبح بخیر به دلهایی که هنوز به قشنگیِ فردا ایمان دارند… ☀️🤍الهی امروز سهم دلت، آرامش و خبرهای خوب باشد🍃🌻🍃📖🪴@fazayeadaby
#صوت_ترجمه #صفحه_113 سوره مبارکه #مائده#سوره_5#جزء_6منبع: پایگاه قرآن ایران صدا - ترجمه استاد حسین انصاریان
سلامصبح تون معطر به ذکرصلوات برمحمدوآل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم)🌷🍃🌼 اللَّـهُمَّ 🌼🍃 🍃🌷 صَلِّ 🌷🍃 🍃🌼 عَلَى 🌼🍃 🍃🌷 مُحَمَّد 🌷🍃 🍃🌼و آلِ 🌼🍃 🍃🌷 مُحَمَّد 🌷🍃 🍃🌼وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌼🍃 به رسم ادب هرصبح:السلام علی رسول الله وآل رسول الله جمیعا و رحمت الله و برکاته❤️اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَة وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ❤️السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین❤️السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا❤️السلام علیک یابقیة الله فی ارضه(عج)❤️السلام علیکم جمیعاو رحمت الله و برکاته..💚
#فودشین502بالاے سرو ڪوبید وسط سالن. دستم را روے گوشهایم گذاشتم و جیغ ڪشیدم. ڪنار نیامد با این حقیقت و هرچے جلوے دستش بود را شڪست... تمام خشمش و حال ویرانش را از توے ذهن و جسمش بیرون ریخت. _واے خدا... وای... من اینو تحمل نمیڪنم... و صدایش را تا جایے ڪہ تارهاے صوتیاش ظرفیت داشتند بالا برد. _یڪے بیاد منو برگردونہ بہ چند روز پیش بہ یڪ ساعت قبل بہ وقتے ڪہ تمام دردم فهمیدن دردت بود... میز شیشهاے را ڪوبید بہ دیوار. خانهاش را ویران ڪرد، خانهاش را روے سرش خراب ڪردم. یقهے تیشرتش پارہ بود و جاے ناخنهایش را روے سینہ و گردنش دیدم،زخمهاے باریڪ و خونینے بہ شڪل خطهاے نامنظم روے سینہ و گردنش بود. درد ڪدام یڪ از ما بیشتر و سنگینتر بود؟ من ڪہ داشتم بہ عزیزتریم آدم زندگیام در بدترین حال ممڪن نگاہ میڪردم یا او ڪہ داشت بہ بلایے ڪہ سر زنش آمدہ بود فڪر میڪرد و با تصورش اینطورے بہ جان خودش و اسباب خانهاش افتادہ بود؟! سرش را محڪم ڪوبید توے دیوار. یڪ بار، دو بار... دویدم سمتش و هر دو دستم را دور دستش حلقہ ڪردم و زار زدم. _طوفان تو رو خدا اینطورے نڪن. بخدا الان قلبت وایمیستہ. نڪن این ڪار رو... تو رو روح سنات قسم نڪن... تو رو جون من نڪن..عقب ڪشید و نگاهم ڪرد. دیدم چیزے را ڪہ هرگز تصورش را هم باور نداشتم. چشمانش پر از اشڪ بود. اشڪے ڪہ مسببش من لعنتے بودم. _گفتم آخرش دیوونهم میڪنے دستانم را روے صورتش ڪشیدم. جوے باریڪے از خون از داخل موهایش سمت پیشانیاش ڪشیدہ شد. _دیوونهت ڪردم قربونت برم سرش را بالا گرفت و صورتش را بہ جهت دیگرے تغییر داد. تا نبینم اشڪش راڪہ از چشمان پر از خونش ریخت. _با تو چیڪار ڪردن؟ با زنِ منسرم را روے سینهاش گذاشتم و با صداے بلند زار زدم. ازتہ دل ویڪ دل سیر. طاقت نیاورد وعقب ڪشید. بہ موهایش چنگ زد و حتے بہ تابلوے روے دیوار هم رحم نڪرد. تاوان گناہ و هوس یڪ نامرد را مرد من داشت اینطورے از خودش میگرفت...! طوفان: خم شدم و گردنم را زیر آب سرد نگہ داشتم. آب با قدرت و سرعت تمام از شیر دوش روے سرم ریخت ودرد شدیدے در تمام وجودم پیچید. حالت تهوع شدیدے داشتم، هرزگاهے وضعیتے ڪہ در آن قرار داشتم رافراموش میڪردم و تمام وجودم دردے میشد ڪہ توے سرم جمع میشد. پارہ شدن پوست ڪف سرم و برخورد و.قطرات آب با آن دردش را غیرقابل تحمل ڪردہ بود. دستم را بہ علم دوش گرفتم و همراہ با فشار دادنش فریاد ڪشیدم. در دم ڪم نشد، هیچے از خاطرم پاڪ نشد... حرفهایے ڪہ همین چند ساعت پیش شنیدہ بودم دستم را گرفتہ و پرت ڪردہ بود توے ڪابوسے ڪہ چند شبہ پیش دیدہ بودم... چشمانم را بستم و سرم را جلوتر بردم. خودم را توے دنیابے نامعلوم، تاریڪ و بے اندازہ سرد پیدا ڪردم! ناگهان بہ خاطر دردے ڪہ توے سرم و استخوانهاے دستم قوت گرفتہ بود انگار از یڪ ارتفاع خیلے زیاد، از یڪ برج صد واحدے پرت شدم پایین... شبیہ سقوطے ڪہ توے ڪابوسم تجربہ ڪردہ بودم!#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین501 _من دیگہ نمیخوام تو هم از زندگیم برے پس این ڪار رو باهام نڪن... نذار وحشے بشم... نخواہ دیوونہ شدنم رو با چشم خودت ببینی... من هر گوهے خوردہ باشم بازم حقم این ڪارے ڪہ تو میخواے باهام بڪنے، نیست... فقط نگاهش ڪردم. اشڪم چشمانم از روے گونهام سرخورد و تا زیر چانهام و روے دستهاے طوفان راہ پیدا ڪرد. ترسناڪترین نگاہ دنیا را در آن دایرہ هاے قهوهاے دیدم. خونے ڪہ اطرافش تنیدہ بود و پلڪهایے ڪہ آنقدر بینشان فاصلہ افتاد بود زیادہ از حد معمول بزرگ دیدہ میشدند. من تصور ڪردہ بودم این واڪنش را. مرد من تاب نمیآورد زیر بار سنگینے این راز برملا شدہ. _دروغ گفتے مگہ نهچشمانم را بستم. نفس ڪشیدنم سخت شدہ بود، چقدر خوب میشد اگر در این حالت جان میدادم. توے دستان او! _براے اولین بار راستش رو فقط بہ تو گفتم. بہ تو طوفانم. بہ عقب هولم داد طوریڪہ انگار دستش بہ آتش خوردہ بود. _نمیخواے تمومش ڪنے نہ؟ آرامش من وحشے بشم بے رحم میشم. عوضے میشم. بزنہ بہ سرم ڪارهایے میڪنم ڪہ از شنیدنش هم وحشت میڪنے پس با زبون خودت بگو ڪہ واسہ اینڪہ دست از سرت بردارم این دروغ ڪثیف رو گفتے. جلوے چشمانش سقوط ڪردم روے زمین و داد زدم_نہ دروغ نمیگم. دست نہ، بلڪہ چنگ میڪشید روے سینہ و پشت گردنش. با چند گام بلند خودش را بہ من رساند و جلویم زانو زد. با دستان بزرگش صورت خیسم را قاب گرفت. ندیدہ بودم چنین حالے از طوفانم. _ببین آرامش؟ ببخشید باشہ؟ من توے عمرم از هیچڪس معذرت خواهے نڪردم ولے الان از تو التماس میڪنم خب؟ منو ببین تو؟ بگو دروغ گفتے؟ بگو دختر بگو خواستے اذیتم ڪنے؟ بخدا دیگہ هیچ جا نمیرم. با هیچ زنے حرفم نمیزنم. اصلا ولش ڪن این قضیہ رو باشہ؟ بہ جان سنام اگہ یہ بار دیگہ حتے بہ رشت هم نزدیڪ شدم بہ پلیس راہ خبر بدہ تیربارونم ڪنن. اسلحہ میخرم میذارم خونہ تا هر وقت صلاح دونستے خودت بڪُشیم...دستش ر ا از روے صورتم پایین آورد و شروع ڪرد بہ زدن توے دهان خودش. _ببخشید اگہ بوسیدمت. غلط ڪردم دیگہ تڪرار نمیشہ، بہ روح سنام دیگہ نزدیڪتم نمیشم، بہ جان سینام نمیپرسم چتہ؟ بہ جان زهرا قسم تا آخر عمرم زنم باشے توقع هیچے ازت ندارم فقط بگو دروغ گفتے؟ بگو اون حرفے ڪہ زدے الڪے بود بگو ڪسے بهت... دستم را روے سینهام گذاشتم و با صداے بلند نفس ڪشیدم. در یڪ فاصلهے ڪم دو بار دچار حملهے عصبے شدہ بودم و سومے بہ ایستادن قلبم ختم میشد. دیدن این حال طوفان سخت تر از برملا ڪردن علت دردم بود. میان گریہ هاے بے امانم، نفسهاے یڪے درمیانم، ضربان بالاے قلبم و درد قفسهے سینهام فریاد زدم. _بہ من نہ یڪبار بلڪہ بارها تجاوز شدہ طوفان. من بہ همہ دروغ گفتم ولے بہ تو نمیگم. سڪوت سهمگین و غیرقابل باورے توے سالن حاڪم شد. از پشت پردهے اشڪ بہ شنوندهے دردم نگاہ ڪردم، نگاهش را در گوشهاے از سالن جمع ڪردہ بود و در گردابے از ماتم و شوڪ فرو رفتہ بود. نمیدانم چقدر گذشت ڪہ آرام سرش سمتم چرخید و بعد با هر مشقتے بود هیڪلش را از روے زمین جمع ڪرد. پذیرفت حرفم را...چند قدم سمت مبلهاے پشت سرش برداشت و بعد یڪبارہ یڪے از صندلیها را برد ...#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین500 دردے ڪہ تا الان پشت نقاب ظاهرم پنهان شدہ و در مسیر عشقے ڪہ بہ او داشتم، بروز پیدا ڪردہ بود و سدے براے مقابلہ با آن سراغ نداشتم، دیگر لزومے بہ حفظش نبود! دلیل محڪمم تا الان براے نگفتنش از دست ندادن طوفان بود و حالا اگر نمیگفتم از دستش میدادم. تمام حرفهاے روانپزشڪم توے ذهنم صف بستند. احساس ترسم بہ غلیان درآمد و براے خاتمہ دادن بہ این وضعیت سختترین تصمیم زندگیام را گرفتم. براے از دست ندادنش، داشتم ڪارے را میڪردم ڪہ میدانم نتیجهاش بہ از دست دادنش ختم میشود. باید دلیل این دردے ڪہ از نگاہ او عجیب و غیرقابل فهم بود را میگفتم. _من عاشقتم خب! اینو یادت نرہ طوفان... بذار قبل اینڪہ بخوام دردم رو بگم اینا رو هم بشنوی... بذار اینطورے شروع ڪنم با گفتن احساسم بہ تو... دستم را روے سینهام گذاشتم. لبهایش را محڪم روے میفشردو تمام حواسش را جمعِ من ڪردہ بود. _تو اومدے نشستے توے این قلب داغون. اومدے دست ڪشیدے روے روحے ڪہ بیمار بود. اشڪهایم مثل ابر بهار میریختند. _بعد شنیدن حرفام توقعے ازت ندارم. اینا رو هم میگم تا بعداً از نگفتنش پشیمون نشم ڪہ حسرت اینڪہ چرا نشنیدے هم بہ این درد بے درمونم اضافہ نشہ. من تو رو از همہ ڪس و همہ چیز بیشتر دوست دارم. حتے از خودمم.. هق زدم. آمد جلو، رفتم زیر سایهاش. چقدر خوب بود ڪہ َمردم ازمن بلندتر بود. _میدونم! سرش را خم ڪرد و پیشانیاش را بہ پیشانیام چسباند. _اصلا هم بہ خاطر بوسهے اون روزت از دستت ناراحت نشدم. نفسهایش ڪہ بہ پوست صورتم میخورد، گرمم میڪرد. باید تا ڪے حسرت اینڪہ چرا مثل بقیهے همجنسهایم گذشتهے نرمالے نداشتم را بخورم؟! چرا باید در بهترین و زیباترین حالت زندگیام مجبور بہ افشاے ڪثیفترین رازم شوم. _بگو... ادامہ بدہ آرامشم... بگو تا بشنوم تا بفهمم تا ڪمڪت ڪنم دست بہ اعتراف میزنم تا این گلولہ ے سفتے ڪہ سالهاست قلبم را سوراخ ڪردہ از وجودم شتابزدہ، زمخت و سریع بہ بیرون پرت شود و سنگینے بارش از روے دوشم برداشتہ شود. هق زدم، جان دادم و با لحن زارے گفتم: _من فوبیاے مردهراسے دارم... چون سالها بهم تجاوز شده... چون...پیشانیاش را برداشت از روے پیشانیام و عقب رفت. _اے عوضے! چطورے میتونے این ڪار رو با من بڪنے؟ میخواے اذیتم ڪنے؟ این شڪلے با دستانم بہ موهایم چنگ زدم. دهنم پر بود از اشڪ چشمانم. _نہ مگہ من میتونم قلبم رو اذیت ڪنم؟ اگہ از تو میترسم دست خودم نیست چون بارها یہ مرد شیطان صفت بهم... داد زد. _بسہ آرامش... خفہ شو... سمتم خیز برداشت. مچ دستهایم را با یڪ دستش گرفت و دست دیگرش را دور گلویم پیچید. _خفهشو... این ڪار رو با من نڪن آرامش... این بازے آخرش بد تموم میشه... فشار دستانش روے مچ و گردنم بیشتر شد.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
داستان صوتی📚باغ_وحش_شیشه_ای قسمت پنجمباغ وحش شیشه ای نمایشنامه ای است که توسط تنسی ویلیامز نوشته شده است. خلاصه داستاندر یک خانوادهٔ سطحپایین آمریکایی، مادری (آماندا) با پسر و دخترش، «تام» و «لورا»، زندگی میکند. پدر این خانواده، که ظاهراً تمایل به فرار از قیود زندگی خانوادگی داشته، مدتی است زن و دو فرزند خود را رها کرده و به نقطهٔ نامعلومی رفتهاست. مادر و دو فرزندش هریک در خیالات واهی و احساسات خود زندگی میکنند. مادر کاری ندارد، جز این که شب و روز از گذشتههای پرموفقیت خود تعریف کند؛ و پسر، جز این که به فکر شعر و شاعری و دیدن فیلم در سینما باشد و به کار اصلی خود (کفاشی) بیتوجهی کند، فکر دیگری ندارد؛ و دختر، که دارای نقص جسمی در پای راستش است، شدیداً از این نقص رنج میبرد و در نتیجه ارتباط خود را با همهٔ مردم قطع کرده، تعدادی مجسمههای کوچک شیشهای از حیوانات کوچک جمعآوری کرده و در گوشهٔ خانه برای خود «باغوحش شیشهای» درست کرده و با آنها صحبت میکند.درباره نمایش؛مترجم و کارگردان: حمید سمندریانبازیگران: افسانه ماهیان، آشا محرابی و ...📚@fazayeadaby
📚اگر وقت کتاب خواندن نداریاین جا برات بریده کتاب گذاشتیم📚📚@fazayeadaby
🎥 نماهنگ ،،زیبای شور وطن باصدای ،امیرتاجیک
پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله وسلم فرمود: سه نفر از بنی اسرائيل با هم به مسافرت رفتند در ضمن سير و سفر در غاری به عبادت خدا پرداختند، ناگهان! سنگ بزرگی از قله كوه فرود آمد و بر در غار افتاد و دهانه غار به كلّي بسته شد. و مرگ خود را حتمي دانستند.پس از گفتگو و چاره انديشی زياد به يكديگر گفتند: به خدا سوگند! از اين مرحله خطر راه رهايی نيست مگر اينكه از روی راستی و درستی با خدا سخن بگوييم. اكنون هر كدام از ما عملی را كه فقط برای رضای خدا انجام داده ايم به خدا عرضه كنيم، تا خداوند ما را از گرفتاری نجات بخشد.يكی از آنها گفت: خدايا! تو خود می دانی كه من عاشق زنی شدم كه دارای جمال و زيبايی بود و در راه جلب رضای او مال زيادی خرج كردم، تا اينكه به وصال او رسيدم و چون با او خلوت كردم و خود را برای عمل خلاف آماده نمودم، ناگاه در آن حال به ياد آتش جهنم افتادم. از برابر آن زن برخواسته بيرون رفتم. خدايا! اگر اين كار من به خاطر ترس از تو بوده و مورد رضايت واقع شده، اين سنگ را از جلوی غار بردار! در اين وقت سنگ كمی كنار رفت به طوری كه روشنايی را ديدند.دومی گفت: خدايا! تو خود آگاهی كه من عده ای را اجير كردم كه برايم كار كنند و قرار بود هنگامی كه كار تمام شد. به هر يك از آنان مبلغ نيم درهم بدهم، چون كار خود را انجام دادند من مزد هر يك از آنها را دادم ولی يكی از ايشان از گرفتن نيم درهم خودداری كرده و اظهار داشت: اجرت من بيشتر از اين مقدار است، زيرا من به اندازه دو نفر كار كرده ام، به خدا قسم كمتر از يك درهم قبول نمی كنم در نتيجه مزدش را نگرفته رفت و من با آن نيم درهم بذر خريده كاشتم خداوند هم بركت داد و حاصل زياد بر داشتم پس از مدتی همان اجير پيش من آمده و مزد خود را مطالبه نمود. من به جای نيم درهم، هيجده هزار درهم (اصل سرمايه و سود آن) به او دادم خداوندا! اگر اين كار را من تنها به خاطر ترس از تو انجام داده ام اين سنگ را از سر راه ما دور كن! در آن لحظه سنگ تكان خورد، كمی كنار رفت به طوری كه در اثر روشنايی همديگر را می ديدند، ولی نمی توانستند بيرون بيايند.سومی گفت: خدايا! تو خود می دانی كه من پدر و مادری داشتم كه هر شب شير برايشان می آوردم تا بنوشند، يك شب دير به خانه آمدم و ديدم به خواب رفته اند خواستم ظرف شير را كنارشان گذاشته و بروم، ترسيدم جانوری در آن شير بيفتد، خواستم بيدارشان كنم، ترسيدم ناراحت شوند، بدين جهت بالای سر آنها نشستم تا بيدار شدند و من شير را به آنها دادم! بار خدايا! اگر من اين كار را به خاطر جلب رضای تو انجام داده ام اين سنگ را از ما دور كن! ناگهان! سنگ حركت كرد و شكاف بزرگی به وجود آمد و توانستند از آن غار بيرون آمده و نجات پيدا كنند.سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: مَن صَدَقَ اللهَ نَجَاهكسى كه به راستى و از روى خلوص با خدا رابطه برقرار كند و بر همين اساس، رفتار نمايد رهايى و نجات مى يابد.📚 بحار الانوار📚@fazayeadaby 💚@fazayeasmaney
#فودوشین496چند ثانیہ فڪر ڪرد، ڪمے هم صبر و بعد گفت: _اگہ ر فاقتتون سالم باشہ، اگہ دوستیتون درست باشہ آرہ بازم همین نظرمہ و میگم حرف زدن با جنس مخالف قدغن نیست. آرامش درستہ من سواد ندارم، ولے شعور دارم و اینقدر از این روزگار دیدم و شنیدم ڪہ بلدش شدم. مرد یا زنے ڪہ قصد خیانت داشتہ باشن رو اگہ بندازے توے شیشہ نوشابہ و درش رو هم ببندے باز ڪار خودشون رو میڪنن. همہ چے بستگے بہ ذات و آدم بودنت دارہ نہ دلت... نگین اولین دخترے بود ڪہ من توے زندگیم باهاش دوست شدم، تنها آدمے بود ڪہ هیچوقت دلم رو نشڪست. ڪہ هرچے گذشتہ رو زیرو رو میڪنم یادم نمیاد یہ بارم باعث ناراحتیم شدہ باشه.اون فقط رفیق منہ! چرا اینقدرازمن میترسے؟ چرا منو یہ اسڪول با طرز فڪر عهد دقیانوسے میبینے؟ چون نرفتم دانشگاہ؟ چون درس نخوندم؟ تا حالا چند بار ڪنار من بودے و تلفنت زنگ خوردہ و جلوے چشم خودم گفتے سلام آقاے فالن، چطورین آقاے بهامن؟ و بعد از جلو چشم من دور شدے و بہ حرف زدنت باهاشون ادامہ دادے؟ همون لحظہ ڪہ میخواے جواب تماسشون رو بدے برمیگردے میگے یڪے از همڪلاسے هامہ واسہ یہ درس و نقشہ و نمیدونم چے زنگ زدہ و من بعدش چیزے میگم؟ نہ! چون بهت اعتماد دارم چون دیدم سینا با همڪلاسیهاے دخترش همچین رابطہ هاے دوستانهاے داشتہ، چون دیدم ڪہ مصطفے با اون همہ مقررات سفت و سختے ڪہ دارہ چند سالہ از بین همڪارهاش خانمش با چندتاشون دوستہ و هر وقت مشڪلے داشتن برادرانہ ڪمڪشون ڪردہ. توے امتحاناتت یادتہ یہ روز اومدم دنبالت دم دانشگاہ؟ وقتے رسیدم با یہ پسر دیلاق وایسادہ بودے و داشتے حرف میزدے من اصلا پرسیدم چے گفتے؟ من ِڪیف میڪنم وقتے میرم یہ جایے و میگم زنم دو سال دیگہ خانم مهندس میشہ. بخدا من اون غولے ڪہ توے ذهنت ازم ساختے، نیستم. منم آدمم و توے همین اجتامع زندگے میڪنم... بحث مهرداد جدا از این حرفاست چون هردوتامون قصدش ر و میدونیم. چون صدبار دیدم ڪہ با مزاحمتهاش و حرفهاے مسخرهش اذیتت ڪردہ. اگہ روے اون مرتیڪهے چشم رنگے حساس شدم واسہ خاطر این بود ڪہ خودت نسبت بهش حساسیت نشون دادے. از روے مبل برخاست_آرامش؟ بہ حرفام گوش میدے؟ یعنے واقعا نمیبینے واسہ اینڪہ بفهممت دارم از هرڪسے اطلاعات گدایے میڪنم؟ نمیبینے اونقدرے مشڪلت برام مهم شدہ ڪہ دست بہ هر ڪارے میزنم؟ حتے اذیت ڪردن خودت؟ انگشتان میانے دستم روے لبم نشست، طوفان هرچقدر هم دلیل براے روشنفڪریاش و ڪم شدن ترسم بیاورد باز میدانم ڪہ در برابر گذشتهے من طاقت نمیآورد. نمیتواند با این واقعیت ڪہ چہ بلایے سر روح و جسمم آمدہ ڪنار بیاید. _پس برو پیش همون نگین و ازش ڪمڪ بخواه... در مورد اون شبم بهش گفتے؟ چانهام لرزید. لعنت بہ این بغضهاے ڪثافت. _گفتے خواستم با زنم باشم و اون..نتوانستم ادامہ بدهم، مگر شوخے بود صحبت ڪردن در مورد چنین حرفهاے سخت و سنگینے! _خاڪ توے سرت! من میرم با مردم در مورد این چیزها حرف بزنم؟ الان مشڪل ما همینہ؟ از روے مبل پایین آمدم و قصد داشتم برگردم طبقهے بالا. وسوسهے عملے ڪردن تصمیمے ڪہ گرفتہ بودم داشت قفل بستهے چندین سالہ ے دهانم را براے باز شدن قلقلڪ میداد و ضربان قلبم از این قلقڪ بالا رفتہ بود. _ڪجا؟ وایسا ببینم؟ دارم باهات حرف میزنم؟ #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین495صدایم بالا رفت. _چرت میگم؟ تو واسہ دیدن لیلا نرفتے رشت؟ _نہ! _دروغ میگے حاال نوبت او بود تا صدایش را بالا ببرد. _صد دفعہ گفتم وقتے با من، شوهرت، دارے صحبت میڪنے ادب داشتہ باش. من ڪے تا حالا بہ تو دروغ گفتم؟ عدم سوسابقهاش در زمینهے صداقتش هم باز نمیتو اند ڪمے دلم را آرام ڪند. _پس واسہ چے رفتے؟ ڪار؟ سرڪشے از باغ؟ اینا رو ڪہ سینا میگفت هرسال خودش انجام دادہ. خودم اونشبشنیدم ڪہ داشتے با لیلا صحبت میڪردے و روز بعدش هم راہ افتادے رفتے رشت. تیشرت لیمویے رنگے بہ تن داشت. صور تش و بازوهاے بزرگ و عضلانے اش بہ خاطر آفتاب سوختگے بہ رنگ ماسہ هاے ساحل درآمدہ بودند. این رنگ پوست چهرهاش را جدیتر ڪردہ بود و البته... ڪمے هم جذاب تر! _من واسہ گرفتن شمارہ ے یہ دوست مشترڪ با لیلا بهش زنگ زدم. من رفتم یڪے رو ببینم ڪہ وقتے زمین خوردم دستم رو گرفت و سر پام ڪرد. اون وقتها ڪہ درد و مصیبت از سرتاپام آویزون شدہ بود با حرفهاش باڪارهاش و خوبیهایے ڪہ در حقم ڪردہ بود انگار من رو از نو ساخت. وقتے شد زنداداش لیلا، دیگہ قید رفاقت باهاش رو زدم. نگین هم سر گرم زندگے خودش شد و.._صبر ڪن ببینم! این دوستے ڪہ میگے یہ زنہ؟ سرش را ڪمے سمت شانهے چپش خواباند و چشم از روے من برنداشت. _مثل زهراست واسهم. از همون روز اولے این بود و الانشم هست. خندهام گرفت. _اونوقت بعد از این همہ سال چرا باز خواستے برے دیدن زنداداشِ لیلا؟ اینڪہ بہ جاے تلفظ اسم نگین نسبتش را با لیلا گفتم عصبیاش ڪرد. _تا باهاش حرف بزنم تا ڪمڪم ڪنہ تا.._تا چے طوفان؟ چرا با خودم حرف نمیزنے؟ ها؟ مگہ من زنت نیستم چرا از من نمیخواے تا واسهت حرف بزنم؟ تا درد و دلهات رو بشنوم؟ دست ڪشید روے سینہ و پشت گردنش و بعد پوزخندے با صداے بلند زد. _نگین آخرین درے بود ڪہ زدم. آخرین راہ چارهم بود. بہ جان زهرام قسم اگہ محض خاطر تو نبود شاید هیچوقت دوبارہ نمیرفتم سراغ آدمهاے ڪہ خودم ولشون ڪردم... من با تو حرف بزنم؟ نزدم؟ هزار و یڪ راہ رو امتحان نڪردم آرامش؟ از قسم بگیر تا قربون صدقہ رو امتحان نڪردم؟ دیگہ گفتم لابد من بلد نیستم چہ جورے با یہ دختر رفتار ڪنم پس حداقل از یہ همجنسش ڪمڪ بگیرم. میدونم اینطورے رو راست باهات حرف زدن بہ ضررم تموم میشہ، ولے من هیچوقت خوشم نمیاد با ترس و لرز برمال شدن دروغے ڪہ گفتم زندگے ڪنم. راست هر چیزے رو میگم پاے ڪارے هم ڪہ ڪردم وایمیستم. دو بار اونم فقط واسہ چند دقیقہ لیلا رو هم دیدم و در مورد اون چیزے ڪہ تو فڪر میڪنے من یڪے حتے فڪر هم نڪردم چہ برسہ بہ اینڪہ بخوام در موردش با اون حرفے بزنم. من واسہ خاطر خودم و خودت رفتم رشت نہ ڪس دیگهاے. این صداقت وحشتناڪش بود ڪہ همیشہ دلهرہ بہ جانم میانداخت و نمیدانم نگین چہ شڪلے بود، اصلا چہ جور آدمے بود، ولے طوفان حتے حین حرف زدن از او هم لحنش محترم بود! _یعنے اگہ منم برم با یہ دوستے ڪہ بهش حس برادرانہ دارم صحبت ڪنم بازم نظرت همینه؟! #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین494 مژههایم سمت ابروهایم ڪشیدہ شد تا واضحتر ببینم، زنے ڪہ وقتے دختر آقا بود من را لایق خودش ندانست و حالا ڪہ بیوهے هرمز شدہ بود مرا لایق میدید! مشڪل از لیاقت من بود یا او...! آرامش: بہ دستهے گرد و پهن مبل تڪیہ دادم و پاهایم را توے شڪمم جمع ڪردم. دستانم را دور زانوهاے برآمدهام قفل ڪردم و نگاهم را بہ صفحهے بزرگ تلویزیون مقابلم دوختم. متوجهے برنامهے در حال پخش نبودم بلڪہ فقط تڪیہ گاهے شدہ بود براے نگاهم. صداے قدمهایش را در پشت سر میشنیدم. او دو ساعت پیش برگشتہ بود و من ڪمے زودتر... دیگر نمیدانم انتظار چہ چیزے را میڪشیدم! مشغول انجام ڪارے بود، و من خستہ بودم از ڪارِ نڪردہ، از تلاشهاے ذهنے و بہ اندازهے صد سال فڪر ڪردن و مدام یڪ تصمیم را سبڪ و سنگین ڪردن. بقیهے چراغهاے توے سالن را هم روشن ڪرد، حتے حین سلام ڪردن هم توے صورتش نگاہ نڪردہ بودم. دلتنگش بودم و نمیخواستم این حس را متوجہ شود. داشت روز بہ روز از من دورتر و بہ یڪے دیگر نزدیڪ میشد. _قرارنیست ازاون ِڪشتے ڪہ سوارش شدے پایین بیاے؟ غرق شدے توے خودت ناخدا..مقصدش ازلفظ ِڪشتے، مبل بود. جوابش را ندادم، دیگر حرفے نداشتم ڪہ بزنم. _آرامش؟ سڪوتم ڪشاندش سمت قسمت بالاے سالن و روبروے مبلے ڪہ بہ قول خودش سوارش شدہ بودم. _از وقتے برگشتم باهام حرف نمیزنے چرا؟ نگاهم را از ڪنار بازویش عبور دادم سمت صفحہ ے تلویزیون. برنامهے آشپزے پخش میشد. _من حرفے ندارم ڪہ با تو بزنم. آمد روے مبل و با فاصلهے ڪمے از من نشست. سنگینے وزنش را روے تشڪ نشیمن احساس ڪردم. _ولے من دلم برات تنگ شدهنگاهم ڪشیدہ شد سمت صورتش، احساسے ڪہ غرورم اجازهے بیانش را بہ من نمیداد او چقدر راحت و سادہ بہ زبان آورد. _مگہ لیلا توے دلت جایے واسہ دلتنگ من شدن هم گذاشتہ؟ یڪ طرف لبش سمت باال ڪشیدہ شد. _آرہ! دل من اینقدر بزرگہ ڪہ جا واسہ همہ هست. این آرامش وبا تمسخر صحبت ڪردنش برخلاف همیشہ ڪہ تن صدایش بالا بود و اخمهایش درهم، اذیتم میڪرد. _جاے منم بِدہ بہ اون. اصلا مگہ من جایے دارم توے دل و زندگیت؟ دلم بہ حال خودم سوخت. با لحن ملایمے گفت:_این چند روز ڪہ ازت دور شدم... باز ابروهایش را درهم گرہ زد. آها حالا شد! این طوفانے بود ڪہ من شناختہ بودم. _فهمیدم ڪہ دیگہ بدون تو و دردسرهات بلد نیستم زندگے ڪنم. گردنم را روے تن درماندہ ام بہ سویاش چرخاندم. _چرا؟ مگہ من لیلام ڪہ نتونے بدون من زندگے ڪنے؟ انتظار نداشت در جواب آن ابراز احساس صادقانہ این سر ڪوفت عایدش شود. _باز دارے چرت میگی#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#پیام_سلامتی🍏🍎زنجبیل 🫚یک همراه طبیعی برای هضم بهتر و سبکتر شدن بدن ✌️▪️ زنجبیل + لیمو قبل غذا 🍋▪️ زنجبیل + دارچین ☕️▪️ زنجبیل + عسل قبل خواب 🍯
👁️ داستان با روایت ناظم یک مدرسه آغاز میشود. او که به نقاشی و هنر علاقه دارد، در موزهای، مشغول تماشای تابلوهاست. در میان همهٔ نقاشیها، یک تابلو به نام «چشمهایش» بیش از همه توجهش را جلب میکند.📚این تابلو تصویر چهرهی زنی است که نگاهش پر از رمز و راز است؛ نگاهی که انگار رازی بزرگ در خود پنهان کرده. ناظم با دیدن آن چشمها حس میکند پشت این نگاه داستانی عاشقانه و پرماجرا خوابیده و تصمیم میگیرد راز تابلو و هویت زن صاحب آن چشمها را کشف کند و ....#معرفی_کتاب📖🪴@fazayeadaby
#داستان پند آموز🌐بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار.❇️شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد.✳️همهی شب نیارمید (نخوابید) از سخنهای پریشان گفتن؛ که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین.گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست. باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست❗️❇️سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیه عمر خویش به گوشه بنشینم.گفتم: آن کدام سفرست❓💠گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس تَرک تجارت کنم و به دُکانی بنشینم❗️💢انصاف ازین ماخولیا (اختلالات ذهنی و روانی، توهم، زوال عقل...) چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند!گفت: ای سعدی! تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیدهای.گفتم:💎آن شنیدستی که در اقصای غوربار سالاری بیفتاد از ستور💎گفت چشم تنگ دنیادوست رایا قناعت پر کند یا خاکگور📕#گلستان_سعدی📚@fazayeadaby
ضرب_المثل💃موقع رقص من هم میشه 💃💢مورد استفاده:به كسانی گفته میشود كه با لجبازی كاری انجام میدهند كه باعث اذیت و آزار دیگران میشود.🏞در روستایی دور صاحب شتر و خری كه از شدت كار و باركشی لاغر و ناتوان شده بودند آنها را رها كرد. مرد فكر كرد دو حیوان مریض شدهاند و آنها را رها كرد تا مجبور نشود غذای رایگان به آنها بدهد و درنهایت شاهد مرگ آنها باشد. دو حیوان كه این رفتار صاحبشان را دیدند خیلی ناراحت شدند و با هم به راه افتادند و به كشتزاری خارج از شهر رفتند. آنها از صبح تا شب میچریدند و میخوابیدند. این دو حیوان كه تمام عمرشان كار كرده بودند، كم كم از این وضعیت خوشحال شدند و تصمیم گرفتند همین جا راحت و آسوده با هم زندگی كنند. كم كم دو حیوان چاق شدند و توان از دست رفتهشان بازگشت.تا اینكه یك روز كه خر با شادی تمام در حال آواز خواندن و عرعر بود، شتر گفت: آرام باش، صدای زنگولهی شتر به گوش میرسد سكوت كن شاید صدای تو را بشنوند. بیایند ما را پیدا كنند و دوباره برای باركشی ببرند ما تازه از باركشی و كار راحت شدهایم. هر وقت رفتند دوباره چندین ساعت آواز بخوان.خر كه تازه سر ذوق خواندن آمده بود به حرف شتر بیچاره هیچ توجهی نكرد و به آوازخوانی خود ادامه داد. در اثر لجاجت خر شد آنچه كه نباید میشد و كاروانی كه از آن مسیر میگذشت صدای الاغ را شنید دنبال صدا را گرفت و خر و شتر را پیدا كرد. مرد جوان با خوشحالی به همسفرانش خبر داد كه یك شتر و خر پیدا كرده. همراهانش آمدند و دو حیوان را گرفتند و اسباب و اثاثیهای كه با خود میبردند، مقدار زیادی را بر پشت این دو حیوان بستند و با خوشحالی حركت كردند.مسیر كوهستانی و پرپیچ و خم بود. شتر بیچاره وقتی مجبور بود سربالایی رود. به خر كه زیر بار اسباب و اثاثیه در حال خفه شدن بود نگاه میكرد و میگفت: من خودم میكشمت. خر كه انگار تازه فهمیده بود با زبانی كه بیموقع باز شده چه مصیبتی برای خودش و دوستش رقم زده میگفت: چه كنم؟ حالا كه شده من خودمم دارم زیر این بار خفه میشوم. ولی شتر هر لحظه كه میگذشت كینه بیشتری از خر به دل میگرفت خر كه میدانست كینه شتری یعنی چه بیشتر میترسید.آنها از كوهستان رد شدند و به رودخانهای رسیدند. چون رودخانه پل نداشت كاروانیان مجبور بودند كه هر طور شده از عرض رودخانه عبور كنند مردان كاروان فكر كردند با طنابی اثاثیه و حیوانات را به یكدیگر ببندند تا آب آنها را نبرد.مردها همه كاروان را با طناب بستند و آماده عبور شدند. آب رودخانه زیاد بود و با شدت به آنها میخورد و آنها را تكان میداد. وسط رودخانه كه رسیدند شتر كه دید میتواند از این رودخانهی خروشان عبور كند، شروع كرد به رقصیدن، خر بیچاره كه به شدت از آب میترسید و نمیتوانست در آب راه برود چه برسد به حالا كه باری سنگین بر دوشش بسته بودند شروع كرد به التماس كه شتر جان نكن. خواهش میكنم در آب نرقص. این اثاثیه با شدت خودشان تكان میخورند، حالا تو كه با طناب به من وصلی به آن تاب دهی من حتماً در آب میافتم و غرق میشوم.شتر هم بیتفاوت از بلایی كه ممكن است بر سر دوستش بیاید گفت: آخه حالا موقع رقص من شده! خر گفت: حالا، وسط آب. شتر با خونسردی گفت: چطور دیروز كه به تو میگفتم نخون موقع آوازخوانیات بود و نمیتوانستی صرفنظر كنی. حالا هم موقع رقص من شده.شتر اینقدر رقصید تا اینكه طناب پاره شد، خر تعادلش برهم خورد. در آب افتاد آب خر را با خود برد و حیوان نادان غرق شد.📚@fazayeadaby
• تعداد صفحهها: ۲۷۶۱@fazayeadaby 📘☕️
• نام کتاب: #ارثیهی_ابدی• نویسنده: #سروناز_روحی• خلاصه:الیاس دل در گرو پریچهر، دخترعمهاش، داده ولی پریچهر که دانشجوی پزشکی است، الیاس دیپلمه را در سطح خودش نمیبیند و علیرغم اصرار پدربزرگ برای ازدواج، در شب نامزدی، پریچهر با رامین، همکارش، فرار میکند. دو شخصیت دیگر، امیرعلی، عموی الیاس، و جانان، همکار الیاس، وارد داستان میشوند و ماجراهایی بهوجود میآید؛ الیاس درگیر بدهی چندمیلیاردی و سفتهای میشود که دست برادرشوهر سابق جانان دارد.• ژانر: #ایرانی #عاشقانه@fazayeadaby 📘☕️
• تعداد صفحهها: ۲۲۱۴@fazayeadaby 📘☕️
• نام کتاب: #نبض_خاموش• نویسنده: #سروناز_روحی• خلاصه:گندم بیات، رزیدنت جراح یکی از بیمارستانهای مطرح پایتخت، پزشکی مهربان و خوشقلب است. دکتر آیین ارجمند نیز متخصص اطفال پس از سالها دوری از کشور و شایعات برای خدمت وارد بیمارستان میشود.این دو پزشک جوان در شروع دلدادگی و زندگی مشترک با مشکلات عجیبوغریبی دستوپنجه نرم میکنند و شایعهها و حسادتها در رابطه با آیین به حقیقت میپیوندد. گندم به دنبال راهی برای درمان بیماری او میگردد و…• ژانر: #ایرانی #عاشقانه@fazayeadaby 📘☕️
داستان صوتی📚باغ_وحش_شیشه_ای ( قسمت چهارم)باغ وحش شیشه ای نمایشنامه ای است که توسط تنسی ویلیامز نوشته شده است. خلاصه داستاندر یک خانوادهٔ سطحپایین آمریکایی، مادری (آماندا) با پسر و دخترش، «تام» و «لورا»، زندگی میکند. پدر این خانواده، که ظاهراً تمایل به فرار از قیود زندگی خانوادگی داشته، مدتی است زن و دو فرزند خود را رها کرده و به نقطهٔ نامعلومی رفتهاست. مادر و دو فرزندش هریک در خیالات واهی و احساسات خود زندگی میکنند. مادر کاری ندارد، جز این که شب و روز از گذشتههای پرموفقیت خود تعریف کند؛ و پسر، جز این که به فکر شعر و شاعری و دیدن فیلم در سینما باشد و به کار اصلی خود (کفاشی) بیتوجهی کند، فکر دیگری ندارد؛ و دختر، که دارای نقص جسمی در پای راستش است، شدیداً از این نقص رنج میبرد و در نتیجه ارتباط خود را با همهٔ مردم قطع کرده، تعدادی مجسمههای کوچک شیشهای از حیوانات کوچک جمعآوری کرده و در گوشهٔ خانه برای خود «باغوحش شیشهای» درست کرده و با آنها صحبت میکند.درباره نمایش؛مترجم و کارگردان: حمید سمندریانبازیگران: افسانه ماهیان، آشا محرابی و ...📚@fazayeadaby
داستان صوتی 📚باغ_وحش_شیشه_ای ( قسمت سوم) باغ وحش شیشه ای نمایشنامه ای است که توسط تنسی ویلیامز نوشته شده است. خلاصه داستان در یک خانوادهٔ سطحپایین آمریکایی، مادری (آماندا) با پسر و دخترش، «تام» و «لورا»، زندگی میکند. پدر این خانواده، که ظاهراً تمایل…باغ وحش شیشه ای قسمت چهارم👇👇👇
دعای شروع ماه ربیع الاول 🙏
#فودوشین493خیلے خب... نہ خیالت راحت... تورج؟... نمیدونم... خیلے خب... باشہ. تماس ڪہ قطع شد سرش را سمت من چرخاند. _ما روبرسون تا اون باغ و بعدش برو دنبال ڪار خودت. برخاستم و سمت پلہ ها رفتم. _زود آمادہ میشم و میام. لباسهاے تنم را با یڪ تیرشت سفید و جین مشڪے عوض ڪردم و برگشتم طبقهے پایین پیش نگین. _من تا شب درگیر باغ خودمم. فردا اگہ تونستے بیا باز ببینمتڪیفش را برداشت و در ویلا را باز ڪرد. _میام خیالت راحت. نمیخوام حالا ڪہ بهم احتیاج دارے ولت ڪنم. این چند سال بے خبرے نباید باز تڪرار بشہ. در ویلا را قفل ڪردم و با هم سمت ماشین رفتیم. آسملن داشت آرام میبارید. _هواے شهرتون با حالم سر جنگ دارہ. بہ در جلوے ماشین تڪیہ داد و بند ڪیفش را روے ساعدش انداخت. _من واسہ این شهر میمیرم طوفانخان! اگہ رشت بہ شهر بارانهاے نقرهاے مشهور شدہ بہ خاطر همین بارندگیهاے زیادش هست. دستم را پشت گردنم ڪشیدم_نگین الان دارم با تو در مورد هواے شهرت حرف میزنم ولے ذهنم یہ جا دیگهست... یادم نمیآد ڪے تونستم باخیال راحت یہ استراحت درست و حسابے بہ جسمم و روحم دادہ باشم. در ماشین را باز ڪرد، اما سوار نشد. _اون دختر اگہ شانس بیارہ و بتونہ تو رو تا آخر عمر واسہ خودش داشتہ باشہ خیلے خوشبخت میشہ. همیشہ مرام عاشقے و دوست داشتنت با همهے مردهاے اطرافم خیلے فرق داشت. تو یا یڪے رو دوست ندارے یا وقتے ڪہ دوست داشتہ باشے ڪارے میڪنے واسهش ڪہ همہ انگشت بہ دهن بمونن. فقط ڪافیہ یڪے بہ چشمت بیاد. خندهام گرفت. زیادے مرا خوب و بزرگ دیدہ بود. _واے از اون روزے هم ڪہ ڪسے از چشمم بیفتهبہ سمت جلو چند قدم برداشت. _لیلا هم رسید. با اسنپ اومدہ! بہ سمت جایے ڪہ نگاہ نگین اشارہ ڪردہ بود، برگشتم و دیدمش. مثل همیشہ با ظاهرش جلب توجہ میڪرد. ناخودآگاہ با آرامش مقایسهاش ڪردم، آرامشے ڪہ این روزها سادہ بود و گاهے هم هپلے هپو... آرامش در نگاہ من زیباتر بود با هر وضع و شڪلے! برایمان از دور دست تڪان داد. من نہ، ولے نگین برایش دست تڪان داد. توے این سہ روزے ڪہ آمدہ بودم رشت این دومین بارے بود ڪہ میدیدمش آن هم با حضور نگین و تصمیم گرفتہ بودم آخرین بار هم باشد و بعدش بے خبر برمیگشتم تهران پیش خانوادهام، ڪنار دخترے ڪہ داشتم وادارش میڪردم تا جاے زخمے ڪہ باعث دردش شدہ بود را نشانم بدهد._سلام بچہ ها ببخشید اگہ دیر رسیدم. توے ترافیڪ گیر افتادم، ماشین خودمم ڪہ میدونید تعمیرگاهہ و... مژههایم شبیہ انگشتان دستم شدند و پلڪهایم را گرفتند و بیشتر از هم باز ڪردند تا واقعیت این دنیا را بهتر و از نزدیڪ ببینم. تا دیگر بہ خوبے بفهمم ڪہ چهرهے واقعے آدمها و همینطور ذاتشان را وقتے ڪہ بہ آنها نیاز دارے نمیتوان شناخت بلڪہ وقتے ڪہ بہ تو نیاز دارن باید شناخت. این لیلایے ڪہ اینطورے با لبخند و چهرهے مهربانے ڪہ بہ خودش گرفتہ بود سمت ما میآمد را نمیشناختم، ولے یڪبار دیگر هم این شڪلے دیدہ بودمش، وقتے با لباس عروس سوار ماشین هرمز شد تا برود محضر براے عقد#ادامه_دارد.....📚@fazayeadaby
#فودوشین492 نگین برخاست و فنجان چاے خالیام را از روے میز برداشت و همان جا ڪنارم سرپا ایستاد. شڪم برآمدهاش را باید از این فاصلہ میدیدے تا متوجهے بارداریاش میشدے. با ڪمے فاصلہ مشخص نبود ڪہ یڪ زن باردار چهارماهہ است. _هیچ مردے بہ اندازهے تو لایق دوست داشتہ شدن نیست. اینقدر خودت رو دست ڪم نگیر طوفان خان! آرامش رو یہ بار دیدم، ولے توے این سہ روز با حرفهاے تو خیلے شناختمش اگہ از دستش بدے یا بهرہ هوشیت پایینہ یا سلامت روانت مختل. و حین رفتن سمت آشپزخانہ حرفش را ادامہ داد. _یڪم بہ خودت هم استراحت بدہ. دیوونہ میشے آخرش. گوشے را برداشتم و باز با سینا تماس گرفتم_نظرت با طلاق چیہ؟ فڪر نمیڪنے این گزینہ بیشتر مناسب من باشہ؟ صداے خندہ ے او را از دور شنیدم و بعد صداے سینا را از توے گوشے. _سلام داداش چطورے؟ _سلام معلوم هست ڪجایے تو؟ _معذرت میخوام توے فروشگاہ داشتم بہ بچہ ها میگفتم ڪہ چہ جورے قفسهے میوهها رو بچینن. گوشیم توے دفتر جا موندہ بود تا الان ڪہ اومدم واسہ انجام یہ ڪارے متوجہ شدم روے میز بودہ ڪمے صبر ڪردم و بعد صدایم را تا جایے ڪہ میتوانستم پایین آوردم. _آرامش اونجاست؟ _آرہ باهامون میاد سرڪار توے خونہ ڪہ هے یہ گوشہ میشینہ و حرف نمیزنہ اینجا حداقل سرگرم میشہ. خیلے ناراحتہ داداش زودتر ڪارها رو تموم ڪن و برگرد. قیافهے غمگینش را جلوے چشمانم شبیہ سازے ڪردم. خطهاے درهم فشردہ ے روے پیشانیاش و چشمان عسلے پر از اشڪش را و لبهایش ڪہ اینجور موقعها گوشہ هایش سمت پایین آویزان میشد. وقتے این شڪلے میشد دیگر هیچ چیز نمیتوانست مرا خوشحال ڪند. _سینا یادت نرفتہ ڪہ واسهش پفڪ بخریپوزخندے زد. _خان داداش اون دلش خونہ و شوهرش رو میخواد نہ پفڪ. جانِ داداش برگرد پیشمون نمیدونے بدون تو چہ حال و روزے شدیم. اصلا حوصلہ ے هیچ ڪارے رو ندارم. زهرا هم همش حرف بار من میڪنہ ڪہ چرا گذاشتم تو برے رشت و خودم نرفتم. نگین برگشت. اینبار با دو فنجان چاے پررنگ دیگر. _زود برمیگردم اینقدرم جون خودت رو قسم ندہ. مراقب امانتے منم باش. تماس را ڪہ قطع ڪردم نگین سریع گفت: _سینا بود باز؟ با تڪان دادن رسم تایید ڪردم._خیلے دوست داره... یہ روز وقتے با لیلا از بازار برمیگشتیم دیدمش ڪہ سرڪوچہ ایستادہ بود. تا مار و دید یہ سنگ بزرگ پرت ڪرد سمت لیلا و بہ جاش خورد توے سر من. سرم شڪست. با دیدن خونے ڪہ از توے موهام روے پیشونے و صورتم میریخت وحشت ڪردہ بود. اومد جلو و گفت ببخشے تو رو خدا منو ندہ دست پلیس. با اینڪہ سنش ڪم بود، ولے با یہ اخم پررنگ و نگاہ پر از نفرت بہ لیلا گفت همش تقصیر تو بود. عوضے تو باعث شدے داداشم اینطورے بشه... با صداے زنگ گوشیاش تعریف خاطرهاش نصفہ ماند. لیلا بود. _سالم لیلاجان... باشہ من پیش طوفانم بیا همین جام.. آرہ صاحب ملڪ فردا گفت ڪہ بریم محضر... #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
💚🤍❤️خیلیها از من میپرسن چرا انقدر روی «سفرِ متفاوت» اصرار دارم… جواب سادهست: این سرزمین انقدر وسیع و پر از گوشههایِ دنج و کشفنشدهست که تکرارِ مقصدهای همیشگی، نادیده گرفتنِ اصالتِ این خاکه.💚🤍❤️باورِ من اینه: تا وقتی ورقهای کتابِ زیباییهای ایران رو نخوندیم، رفتن به اونسوی مرزها زودتر از موعده. سفر یعنی «کشفِ دوبارهیِ خودمون» در دلِ نادیدههای این سرزمین، نه فقط جابهجایی بین چند نقطهی توریستیِ کلیشهای.#ایران_جان 📖🪴@fazayeadaby
📝صبح دلانگیزی بود. مرد نابینایی کنار ورودی یک پارک روی نیمکتی نشسته بود. جعبه کوچکی برای دریافت کمک مقابلش قرار داشت و روی برگهای نوشته بود:«من دنیا را نمیبینم؛ اگر خواستید، یاریام کنید.»✨ساعتها میگذشت، اما رهگذران بیتفاوت از کنارش عبور میکردند و تنها تعداد اندکی سکه در جعبه افتاده بود.✨اندکی بعد، نویسندهای که از همان مسیر میگذشت، مکثی کرد. نوشته را خواند، لحظهای فکر کرد و بدون آنکه چیزی بگوید، برگه را برداشت و جملهای تازه روی آن نوشت. سپس آن را سر جایش گذاشت و بیسروصدا رفت.✨چند ساعت بعد، او دوباره از همان مسیر عبور کرد. این بار جعبه مرد نابینا پر از اسکناس و سکه بود و افراد زیادی هنگام عبور، با لبخند چیزی در آن میانداختند.✨مرد نابینا که صدای قدمهای او را شناخت، گفت:«فکر میکنم شما همان کسی باشید که نوشتهام را عوض کرد. اگر ممکن است بگویید چه نوشتید که دل مردم اینقدر تغییر کرد؟»✨نویسنده لبخندی زد و پاسخ داد:«من فقط به آدمها یادآوری کردم که چه نعمت بزرگی در اختیار دارند.»✨او رفت و مرد نابینا هرگز متن دقیق نوشته را نخواند؛ اما روی برگه نوشته شده بود:✨«چه روز زیبایی است... خوشبهحال کسانی که میتوانند رنگهایش را تماشا کنند.»پیام داستان:🌟گاهی مشکل از تلاش ما نیست؛ بلکه از شیوه بیان و نگاه ماست. یک تغییر کوچک در زاویه دید میتواند نتایجی کاملاً متفاوت رقم بزند.🌟اگر مسیری که انتخاب کردهاید به مقصد نمیرسد، شاید زمان آن باشد که روش خود را عوض کنید، نه هدفتان را. بسیاری از موفقیتها از دل همین تغییرهای ساده اتفاق میافتد....📖🪴@fazayeadaby
#پیام_سلامتی🍏🍎این علائم رو دیدی حتما جدی بگیر و آزمایش رو انجام بده
کمی مکث...🍃☘🍃شاید زندگی آنطور که میخواستیم پیش نرفته باشد،اما هنوز چیزهایی هستکه ارزش ادامه دادن دارند.🍃☘🍃یک صبح تازه،یک تماس دوستداشتنی،یک لبخند،و امیدی که آرام آرامدر دل ما نفس میکشد.📖🪴@fazayeadaby
🍃🌸بشارت باد بر شما اتمام ماه صفر 🍃🌸و آغاز ماه ربیع الاول، 🍃🌸ماه شادمانی و سرور اهلبیت(علیهم السلام)✨🌸ان شاءالله شروع این ماه پربرکت برای همه شما عزیزان همراه با موفقیت و شادی باشد🥰🌙امیدوارم دراين ماه✨ 🌸دوستان و عزیزانم🌙دلی شاد و لبی خندان✨🌸و گشايش دركليه امور 🌙مادی و معنوی داشته باشید🕊💚@fazayeasmaney 📖🪴@fazayeadaby
#صوت_ترجمه #صفحه_111 سوره مبارکه #مائده#سوره_5#جزء_6منبع: پایگاه قرآن ایران صدا - ترجمه استاد حسین انصاریان
سلامصبح تون معطر به ذکرصلوات برمحمدوآل محمد(صلی الله علیه و آله وسلم)🌷🍃🌼 اللَّـهُمَّ 🌼🍃 🍃🌷 صَلِّ 🌷🍃 🍃🌼 عَلَى 🌼🍃 🍃🌷 مُحَمَّد 🌷🍃 🍃🌼و آلِ 🌼🍃 🍃🌷 مُحَمَّد 🌷🍃 🍃🌼وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌼🍃 به رسم ادب هرصبح:السلام علی رسول الله وآل رسول الله جمیعا و رحمت الله و برکاته❤️اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَة وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ❤️السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین❤️السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا❤️السلام علیک یابقیة الله فی ارضه(عج)❤️السلام علیکم جمیعاو رحمت الله و برکاته..💚
🌹 مژده که ربیع آمد 🌺🤩 آن ماه بدیع آمد 🌛💕 دل را بهاری کن 🌸 😒 ناشکری قبیح آمد 🥀🐦 بلبل به چمن آمد 🍃🌹گل عشوه گری آمد 🌱💧جویبار به رقص آمد 🌊❤️ دل را شفیع آمد 💫💚💐💛💐💜💐♥️💐🩵
#فودوشین490 واسہ اولین بار از من چیزے خواستے و منم نہ نمیگم. گفت شنبهے هفتهے آیندہ یڪے از ڪار مندهات رو بفرست میدون پے طوفان شاگرد سابقم تا با خودش بیارہ بانڪ و بعدش ببرش توے اتاق خودت و تنها باهاش حرف بزن بگو ۱۰هزارتومنے ڪہ توے حسابت خوابوندے واسہ وام توے قرعہ ڪشے برندہ یہ خاور شدہ. اگہ سوالے پرسید یا شڪ ڪرد دو تا بند مسخرہ بہ قوانین بانڪ اضافہ ڪن و بگو حساب بانڪے ڪارگرهاے میدون رو یہ جور دیگہ باز میڪنیم و جوایزشون هم اینہ. فقط نذار شڪ ڪنہ هر دروغے خواستے بگو گناهش گردن من. ناخنهاے ڪوتاهم را توے پوست و گوشت سیب فرو ڪردم. تنها وسیلہ براے ڪنترل خشمم همین میوهے بدبخت و بیجان بود _اون روز شد یہ شوڪ واسہ دوبارہ سرپا شدنم. اینقدر خر و احمق بودم خاور رو بردم جلوے حجرہ آقا پارڪ ڪردم تا ببینہ و وقتے پرسید مال ڪیہ بقیہ بگن مال طوفانہ. ندونستم خودش خریدہ، عقل و سوادم قد نمیداد بہ این چیزها و اونقدر خوشحال شدہ بودم ڪہ برام مهم نباشہ چرا رئیس بانڪ هشدار داد و تهدید ڪرد ڪہ توے میدون بہ ڪسے نگم این جایزہ رو بردم. گفتم لابد میترسہ بقیهے اهل میدون بگن ما حساب میلیونے داریم پس چرا همچین جایزهاے رو برندہ نشدیم؟ وسط سال هم صاحبخونہ اومد دم خونہ و گفت طوفان بہ پول احتیاج دارم خونہ رو زیر قیمت برمیدارے؟ یڪ سوم پول خونہ رو گرفت و سندش رو بہ نامم زد. تا اینڪہ بعد از فهمیدن ماجراے خاور شڪ ڪردم و پے خونہ رو هم گرفتم. صاحبخونہ گفت هشت برابر پولے ڪہ از من گرفتہ رو آقا بهش داده. نگین لبخند تلخش را تڪرار ڪرد. چقدر قلبم بیقرار بود. _بیچارہ لیلا ڪہ نمیدونہ با اومدنش چہ بلایے سر تصویرے ڪہ از خودش توے ذهن تو ساختہ آوردہ. بدبخت لیلا ڪہ نمیدونہ این ڪمڪ و توجہ ها واسہ جبران و نمڪ نشناس بودنت هست نہ بخاطر اون عشقے ڪہ چند سال پیش با پول و موقعیت مبادلہ ش ڪرد. از روزے ڪہ بحث طلاق از هرمز رو مطرح ڪرد از سمت همہ طرد شد. حتے تورج هم دیگہ باهاش حرف نمیزنہ، ولے میدونہ ڪہ من باهاش در ارتباطم و مثل این چند روز ڪہ ڪنارش بودم خودش رو بہ نفهمے میزنہ. توے خانوادهے ما طلاق نہ اون موقع و نہ حتے الانش هم جا نیفتادہ و قابل هضم نیست. شاید اگہ آقا زندہ بود لیلا وضعش بهتر بود، ولے الان ڪہ نیست واقعا تنها شدہ. سیب را توے دستم جا بہ جا ڪردم لحنم حق بہ جانب شد وتن صدایم تند. _ببین نگین! خودت هم میگے اگہ آقا بود! حالا ڪہ نیست چے؟ منم وقتے سنا رو میرسوندم بیمارستان و لنگ پول درمانش بودم تا میگفتم اگہ بابام زندہ بود این وضعمون نبود سروڪلهے آقا واسہ تصفیہ حساب خرج و مخارج پیدا میشد. حالا من نمیتونم ببینم ڪہ مصیبت و بدبختے سر دختر و نوهش خراب شدہ و ڪارے نڪنم. اگہ الان بہ چشم ڪسے مثل تو بزرگ شدم واسہ خاطر حمایت پدر همین زن بود. جایگاہ الان من رو ڪے بهم داد؟ آقا! حالا بہ جاے همدردے و ڪمڪ بہ اولادش بیام بگم ببین لیلا؟ خداے من خوب بلایے سرت آورد؟علنا بہ هیچ جام نباشہ ڪہ چے بہ سر بچهش میاد؟ مگہ نباید پاسخ محبت رو با محبت و حمایت داد؟ اگہ آقا واسهم خونہ و خاور نمیخرید و توے اون میدون زیر پام رو محڪم نمیڪرد جرات داشتم بپرم اون بالا بالاها؟ نگین شالش را مرتب ڪرد و خودش را ڪمے جلو ڪشید. _خب تا ڪے؟ تو میدونے زنت و خانوادهت اذیت میشن وقتے این حمایتها رو بفهمن. این منم ڪہ قصد تو رو و اون راز رو میدونم، ولے بقیہ چے....#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین489 و بدون یہ لحظہ فڪر ڪردن واسہ ڪم بودن پولش از حساب خودم چڪ ڪشیدم تا لیلا و پسرش پشتوانہ داشتہ باشن تا باز هرمز نتونہ بهش زور بگہ و اذیتش ڪنہ. از این بیشتر هم ڪمڪ بخواد من هستم. چون نمیتونم یادم برہ لیلا دختر آقاست و پسرش نوهے اون. چون آقا واسہ من و سناے یتیمم پدرے ڪرد و منم باید براے نوهش ڪارے ڪردہ باشم. سینا و زهرا قلب منن ولے باز زدم زیر حرفشون. روے سرشون فریاد ڪشیدم و گفتم حق ندارن توے این ماجرا دخالت ڪنن. نگین اونا ڪہ نمیدونن اگہ آقا نبود، طوفان جان ادامہ دادن هم نداشت چہ برسہ بہ اینڪہ یہ روزے بشہ طوفانے ڪہ خان میچسبونن تہ اسمش. سیب توے دستش را پرت ڪردم سمتم. توے هوا گرفتمش _اون روزها خیلے با خودم ڪلنجار رفتم ڪہ بهت بگم یا نہ! یہ روز آخر هفتہ بود ڪہ اومدیم سر مزار آقا. تو هم اومدے ولے تا ما رو دیدے سریع دور شدے و رفتے سمت قبر سنا. بعد از یڪساعت اونا رفتن ولے من موندم. اومدم دنبالت و با هم برگشتیم سرمزار آقات. لعنتے! انگار سوار یڪ هواپیام شدہ بودیم و بہ آن روزها برگشتہ بودیم. احساس میڪردم توے ویلا ڪہ نہ بلڪہ توے بهشت زهرا روے مزار آقا نشستہ بودیم و درست مثل آن روز نگین آن طرف مزار و مقابل من داشت برایم حرف میزد تا آرامم ڪند. این زن نقش خوبے توے زندگیام داشتہ بود و مرامے تمام نشدنی. _اون حرف بین خودم و خودت موند و تا آخر عمرم باید بمونہ. تو بہ هیچ ڪس نگفتے حتے بہ لیلا و هرمز! پشیمونم ڪہ این چند سال بہ خاطر لیلا از رفاقتت محروم شدم! آرنجش را روے دستهے مبل گذاشت و مشتش را زیر گونهاش. _چرا اینقدر خوبے آدمها خوب یادت میمونہ؟ آقا همیشہ میگفت این پسر نمڪ نشناس نیست. میگفت دلش اشتباہ رفتہ ولے دستش هیچوقت خطا نرفتہ و چشمهاش هم هرز... اگہ اون روز من اتفاقے از ڪنار در اتاق آقا رد نمیشدم و اون حرفها رو نمیشنیدم این راز رو با خودش بہ گور میبرد. تا وقتے ڪہ زندہ بود خیلے جلوے خودم رو گرفتم تا بهت نگم ولے وقتے بعد از مرگش توے اون حال و روے مزارش دیدمت دیگہ هیچ مانعے براے حفظ این راز ندیدم. دلم خواست نگین نبود تا گریہ ڪنم، آن هم یڪ دل سیر. _بقیہ نمیدونن واسہ همین توقع دارن منم مثل لیلا رفتار ڪنم. ولے من ڪہ خودم میدونم! پس باید مثل خود آقا رفتار ڪنم. آقا فهمید اون خاور سیب رو من فرستادم ولے بہ روم نیاورد و هزار برابر بیشتر جبرانش ڪرد. تا یہ هفتہ بعد عروسے لیلا توے خونہ نشستم و میدون هم نرفتم. جون توے پاهام نبود، انگار با تبر زدہ بودن پاهام رو قطع ڪردہ بودن. فقط مثل یہ ڪرم روے فرش لول میخوردم. هرمز هم لیلا رو برد هم آقا رو ازم گرفت اونوقت من چے؟ واے نگین! واے! من چہ جورے اون روزها رو زندہ موندم و نمردم؟ لبهاے خیسش را سمت داخل مڪید. نمیدانم از ڪے گریہ ڪردنش را از نو شروع شدہ بود. _آقا دونست چے از دست دادہ. لیلا ندونست، دیر فهمید! آرامش هم دیر نڪرد، منم ڪه... منتظر حرفش بودم، ادامہ نداد. _خب؟ _هیچے! باز حواسم رفت سمت اون روز. حالت دیدنے بود! خودمم اولش باورم نشد، سرم رو چسبوندم بہ در تا خوب حرفهاشون رو بشنوم. بہ رئیس بانڪ ڪہ از مشتریهاے قدیمیش بود و رفیق چندسالهش، گفت ڪہ یہ زحمتے دارم و اونم سریع گفت شما رحمتے. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین488 .ولے وقتے با یہ بچہ از هرمز برگشت و توے روے من ایستاد و حرفهایے ڪہ داغ دلم شدہ بود رو خیلے دیر و بے موقع بہ زبون آورد برخلاف انتظارم ناراحت شدم نہ خوشحال! قبل از اینڪہ بیام اینجا، همون شبے ڪہ میگم زنگ زدم و شمارہ ے تو رو ازش گرفتم بهم گفت طوفان براے گرفتن حق خودم و بچهم خیلے اذیت شدم. گفت احساس میڪنم ڪسے رو ندارم و بیارزش شدم. گفت اومدہ رشت پیش تو... نگین همون شب بعد از شنیدن این حرفش بود ڪہ خیلے از خودم بدم اومد. چون روزگار شیرفهمم ڪرد ڪہ اگہ این زن خوشبخت بود و شوهرش هم مرد خوبے بود بازمثل چندسال پیش تورو َپس میزد و نمیخواستت. مگہ من بے ارزشم ڪہ طرف وقتے احساس بے ارزشے ڪرد برگردہ توے زندگیم و قبول ڪنہ ڪہ لیاقتش رسیدہ بہ حد یہ آدم بے ارزش مثل من؟ منے ڪہ بہ قول خودت بہ جایے رسیدم ڪہ هرمز رو آدم حساب نمیڪنم. شوهرت، همون تورجے ڪہ بہ جونم افتاد و لگد بہ شڪمم زد و سر ڪوفت یتیم بودنم رو زد حاال با ۲۱ تا واسطہ میاد از حجرهے من ۱۰ تا خاور رو پر از بار میڪنہ واسہ تالارش چون خجالت میڪشہ بیاد مستقیم با خودم معاملہ ڪنہ چون شرمندهے حرفهایے شدہ ڪہ بہ طوفان ندار و بیڪس زدہ بود سر خاطرخواہ خواهرش بودن. نگین من خیلے وقتہ شوهرت رو بخشیدم. چون پسر آقاست چون شوهر توئہ ڪہ سہ بار فرشتهے نجات جونم شدی. دستش باز روے شڪمش نشست و اشڪ از چشمانش بارید. نخواستم ناراحتش ڪنم، ولے انگار نمیشد ودر طول این سہ روز براے سومین بار بود ڪہ چشمانش پر از اشڪ میشد _هیچڪس بہ اندازهے تو، آقا رو دوست نداشت. حتے بچہ هاے خودش... اینو خود آقا هم میدونست. چهرہ ے آقا آمد و جلو ے چشمم نشست. انگار یڪ خرچنگ را توے سینهام ِول ڪردند وبا چنگهایش قلبم را چنگ زد. _آرزوم بود دامادش بشم تا بعدش بتونم پسرش باشم. رویاے شب و روزم این بود ڪہ لیلا زنم میشہ و آقا پدرم و ڪابوس یڪ عمرم هم از دست دادن این دو نفر بود. من آقا رو بیشتر از لیلا دوست داشتم. وقتے مرد ڪمرم شڪست نگین. وقتے توے میدون بودم، ولے واسہ اون ڪار نمیڪردم انگار داشتم توے جهنم هیزم بار میزدم واسہ روشن ڪردن آتیش سوختن خودم. با انتهاے شالش اشڪهاے روے صورتش را خشڪ ڪرد. در نگاہ من زیباتر از زمان مجردیاش شدہ بود. در نگاہ من هر دخترے بعد از اینڪہ مادر میشد خیلے زیباتر از قبل میشد چون ما مادر زشت نداشتیم! _روز خاڪسپاریش خیلے دور ایستادہ بودے و تنهایے داشتے زار میزدے. جرات و اجازہ ے نزدیڪ شدن بہ جمعیت عزادارها رو نداشتے. دیدمت اون روز و خدا میدونہ ڪہ قلبم چہ زخمے برداشت. اون روز واقعا معناے حرفهات رو درڪ ڪردم و با چشم خودم دیدم ڪہ چقدر تنهایے، ڪہ چقدر تنهاتر شدے. ڪہ بازم یتیم شدی. با دستم چانهام را محڪم گرفتم تا دندانهایم بہ هم نخورد. نگین آن روزهایے ڪہ آتش گرفتہ بودم به شعلههایے ڪہ میسوزاندنم نزدیڪ شدہ بود بہ همین خاطر بود ڪہ مرا راحت درڪ میڪرد و دردم را زود تشخیص میداد. _دیروز ڪہ رفتم تا اون باغ مرڪبات رو واسہ لیلا معاملہ ڪنم برگشتے گفتے طوفان نڪن. گفتے پول لیلا ڪمہ و قیمت این باغ بالا. گفتے هیچڪدوم از اعضاے خانوادهت راضے بہ ڪمڪ ڪردنهات نیستن. گفتے اگہ تو جاے من بودے همون ڪارے رو با لیلا میڪردے ڪہ اون با تو ڪردہ بود. گفتے همهے ارثش رو برد داد بہ هرمز و حالا هرمز براے دادن مهریهش اذیتش میڪنہ و انگار میخواد صدقہ بهش بدہ نہ حق خودش و بچهش رو... من همهے این چیزهایے ڪہ تو، سینا، مصطفے و بقیہ میگن رو میدونم، میبینم و خوب میفهمم، ولے باز باغ رو معاملہ ڪردم ...#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#مناسبتها💫شب اول ماه ربیع الاول ، لیلة المبیت ، شبى هست که حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) فداکاری کرد و در بستر پیامبر اکرم (صل الله علیه وآله) خوابید تا پیامبر (ص) بتواند از حلقه محاصره دشمنِ اطراف خانه عبور کرده و به مدینه هجرت نماید💫«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ ؛ سال هجرت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مبدأ تاریخ مسلمانان است و تحوّلى عظیم در جهان اسلام روى داد.🌹❤️نزول آیه 207 سوره بقره در شأن مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) مبارکباد❤️🌹بعضى ازمردمِ(با ایمان و فداکار)جان خودرادربرابرخشنودى خدا مى فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است» در حقّ آن حضرت نازل شد...