🌹🌹🌹🌹🌹آغاز امامت صاحب الزمان حضرت مهدی موعود(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بر همه شیعیان وعاشقان آن حض…
انتشار: 2026/08/21 17:27 UTCدریافت: 2026/08/21 19:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 19:25 UTC
🌹🌹🌹🌹🌹آغاز امامت صاحب الزمان حضرت مهدی موعود(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بر همه شیعیان وعاشقان آن حضرت تبریک و تهنیت باد...🌹🌹🌹🌹🌹🌸🌹🌸🌹🌸 *غایب از نظر به فدای امامتت*🌹🌸🌹🌸🌹*میخواستندحق توراهم قضاکنند*🌹🌸🌹🌸🌹*کَذاّبها کجا و عبای امامتت؟*🌸🌹🌸🌹🌸*ما زندهایم از برکات ولایتت*🌸🌹🌸🌹🌸*ما عهد بستهایم به پای امامتت*🌸🌹🌸🌹🌸*ازروزاولی که رسیدیم زین جهان*🌹🌸🌹🌸🌹*گشتیم آشنا به صدای امامتت*🌹🌸🌹🌸🌹*این روزها هوای توراکردهام بیا*🌹🌸🌹🌸🌹*ماییم یاکریمِ هوای امامتت*🌹🌸🌹🌸🌹*آقابیاتقاصِ شهیدان به پای توست*🌹🌸🌹🌸🌹*آقا فدای کرببلای امامتت*🌹🌸🌹🌸🌹
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن · تطابق دقیق — ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ۱۷:۵۶
- ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ، · تطابق دقیق — ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ۱۹:۲۵
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
نیایش شبانه با حضـــــرت عشق ❤ ❤ خدایا 🙏 در این شب زیبا و نورانی ✨💫✨آغاز امامت قطب عالم امکان حضرت صاحب الزمان (عج )💚شفای بیماران آمرزش گناهان رفع گرفتاری گرفتارانو عاقبت بخیری همه بخصوص جوان هارا از درگاه لطفت تمنا داریم🙏آمیـــن یا رَبَّ 🙏🪴@fazayeadaby 💚@fazayeasmaney
#فودوشین538 بیشتر از قبل عاجز و دلزدہ شوم از این دنیا... عجیب ترین تصمیم این دنیا را شاید من گرفتہ بودم! قرصهاے بے تاثیر داشتند با اعصابم میجنگیدند. دستم را روے پشتے تخت گذاشتم و با یڪ تڪان برخاستم. صداے اعتراض شڪمم بہ گرسنگے را شنیدم، ولے دلم بیشتر از خوردن، ڪشیدن میخواست. پاڪت سیگار را از توے جیب پیراهن آویختہ بہ چوب لباسے پشت در بیرون آوردم و بہ محض روشن ڪردن یڪ نخش پشت سر هم بہ آن پڪ زدم. خواستم برگردم سرجاے قبلیام ڪہ دستگیرهے در ڪشیدہ شد سمت پایین بلافاصلہ سینا و پشت سرش مصطفے داخل اتاق شدند. _نباید یہ در بزنے؟ شاید من لخت بودم؟ سینا نگاهے یہ سیگار گوشهے لبم انداخت و مصطفے با اخم رفت و روے تخت نشست. _سلام خان داداش نگاهم با مصطفے بود و گوشم در خدمت سینا. _سلام... رفتے مصطفے رو آوردے ڪہ چے بشہ؟ ظاهراً باهام قهر هم هست ڪہ نہ سلامے میڪنہ نہ علیڪے میگہ. مصطفے چشم از روے سیگارم برنمیداشت. _از ظهر تا حالا چرا هر چے زنگ میزنم جواب نمیدے؟ بہ دیوار پشت سرم تڪیہ دادم و ڪام دیگرے از سیگار گرفتم. براے سردردم خو ب بود انگار! _سرم درد میڪنہ، نمیبینے آقا معلم سینا مقابلم ایستاد. از دیشب تا حالا هر چہ تلاش ڪردہ بود تا بتواند حرفے بزند اجازہ ندادہ بودم، اما الان دیگر با حضور مصطفے شرایط را براے گفنت هر چہ دلش میخواهد جور ڪردہ بود. _داداش چے شدہ؟ بہ عوض جواب دادن بہ سینا، سرم سمت مصطفے چرخید. _بہ خالہ و زهرا ڪہ چیزے نگفتین؟ مصطفے لحنش جدے بود، خیلے هم جدے. _نگفتیم، ولے تا ڪے میخواے مخفیش ڪنے؟ اصلا یهویے چے شد؟ این رفتارها یعنے چے؟ سینا حرف را از دهان مصطفے گرفت و با ڪمے تندے ادامهاش داد _داداش دارم دیوونہ میشم نہ تو چیزے میگے نہ آرامش! من مطمئنم ڪہ یہ اتفاقے افتادہ. هنوز اون بلایے ڪہ سرت اومدہ و ربطش دادے بہ سنا رو باور نڪردم. یہ نگاہ بہ خودت بنداز؟ این طوفانے نیست ڪہ ما یہ عمر دیدیمش. اگہ زنت اینقدر واسهت مهمہ ڪہ زنگ میزنے و یہ ساعت سفارش میڪنے مراقبش باشم و حواسم بهش باشہ پس چرا ولش ڪردے بہ امون خدا؟ چشمانم را باریڪ ڪردم و دود را سمت صورتش فوت. _ولش نڪردم ڪہ! فعلا خونهے توئہ و خیالم راحتہ. ڪمے بیشتر صدایش را بالا برد. _آها یعنے الان دیگہ مشڪلے با این قضیہ ندارے؟ پس این همہ سال چرا بہ خاطر همین موضوع مخالف ازدواجم با سحر بودے و میگفتے نباید خواهر زنت با شما زندگے ڪنہ؟ حالا چے شدہ ڪہ میگے باید یہ مدت طولانے توے خونهے من بمونہ؟ میخواین طلاق بگیرین درستہ؟ سیگار را از لبم گرفتم و سرم را سمت جلو ڪشیدم. _دردت اینہ؟ چون زنم اومدہ خونهت دیگہ خوشت نیست؟ اضافهست؟ هنوز سیر نشدے از تنهایے با زنت؟ لبخندے باافسوس زد. _داداش؟ این چہ حرفیہ؟ فرق آرامش با زهرا واسہ من چیہ؟ مگہ میشہ من سحر رو بخوام و خانوادهش رو نخوام؟ تا آخر عمر نوڪریش رو میڪنم. زنِ تو، عزیزمنہ. نگرانے و ترس من واسہ یہ چیز دیگہ ست. از گوشهے چشم بہ مصطفے نگاهے انداختم. بدون حرف نشستہ بود و فقط تماشا میڪرد.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین537 نگاهے بہ دستش و بعد بہ من انداخت و خیلے آهستہ انگشتانش را از توے ظرف بیرون ڪشید و بحث را منحرف ڪرد. در این بین باز آن جملہ توے ذهنم اڪو شد(_اختلال آندروفویبا یا مردهراسے بہ ترس زنان از مردان گفتہ میشه...) _آقا قربونت برم نمیخواے بگے چے شدہ؟ از دیروز تا حالا توے حجرہ موندے و هے قرص بالا انداختے. بہ موالا این حال و روز حیفہ واسہ شما این چند روز ڪارم شدہ بود این ڪہ مدام توے ذهنم فڪرے ببافم و چند دقیقہ بعدش با ناخن و دندان آن را نخڪش و پارہ ڪنم. _بهنام؟ خیالم از بابت پسر خالهت راحت باشہ؟ همونے هست ڪہ گفتم میخوام؟ اونیہ ڪہ خودت تعریفش رو ڪردے مثل همیشہ ڪہ قسمتے از غذایش را با دست خوردہ بود، در آخر انگشتانش را یڪے یڪے با آب دهانش تمیز ڪرد. _خیالت تخت باشہ آقا. ڪار رو سپردے دست ڪاردان. پارسال با موتورش توے چراغ قرمز ڪنار یہ تاڪسے وایمیستہ، شیشہ ڪنار رانندہ پایین بودہ و رانندہ هم داشتہ روزے اون روزش رو میشمردہ و پسرخالهم در عرض دو ثانیہ روزیش رو میقاپہ و میزنہ بہ چاڪ. خیلے تر و فرز و ماهرہ. بہ هیڪلش نگاہ نڪنین ڪہ مثل چوب قلیون میمونہ، ڪارش نقص ندارہ. تا حالا هیچڪس نتونستہ بگیرش. شبیہ سوسڪہ تا میاے دمپایے بردارے و بزنیش خودش رو گم و گور ڪردہ. تیزتر از این بشر توے پایتخت پیدا نمیڪنید. بالشت را از وسط تخت برداشتم و پشت ڪمرم گذاشتم. _خیلے خب باشہ. ناچارم این یہ مدت بهتون اعتماد ڪنم بعدش برہ پے ڪار سابقش. نیمخیز شد و در همان حالت درِ ظرف غذایش را بست و بعد برخاست. ظرف را توے سطل انداخت و یڪ قرص با لیوانے آب برایم آورد. چهرهے آرامش محض رضاے خدا هم ڪہ شدہ براے چند دقیقہ از جلوے چشمم پاڪ نمیشد... دیروز مدام توے امروزم بود و میدانم آیندهام هم میشود. _برو پایین در رو هم پشت سرت ببند ظرف غذا و بطرے نوشیدنے را آورد گذاشت روے میز پایہ ڪوتاہ ڪنار تخت و سرشانهام را بوسید. _آقا غذاتون رو بخورید. ڪارے هم داشتید یہ ندا بدید با سر میام خدمتتون بازویش را بہ نشانهے تشڪر فشردم. بهنام با نگرانے رفت و باز من ماندم و هزار شڪل فڪر و خیال بہ درد نخور دستمالے ڪہ یڪ ساعت پیش از دور سرم باز شدہ بود را دوبارہ برداشتم و مثل یڪ عاممہ محڪم دور سرم پیچیدم و در آخر با یڪ گرہ محڪمش ڪردم. لرزش لبهایش، حال بدش،رفتنش از خانهام، اوضاعش بعد از شنیدن تصمیم و حرفهایم... من دلم شڪستہ بود و دل اوراهم شڪستم ،واین حالم بہ خاطر دل شڪستہ ے او بودنہ دل ویران خودمپلڪهایم دوبارہ بہ هم چسبید، فڪرهایم وفشار شال دور شقیقهام باعث شدہ بود سرم حال یڪ زودپز روے اجاق گاز را داشتہ باشد ڪہ هر لحظہ امڪان داشت بخار از آن بیرون بزند و سوت بڪشد.نمیدانم تصمیمم، حرفهایے ڪہ زدہ بودم و ڪارے ڪہ ڪردہ بودم چقدر درست بود و تا چہ اندازہ غلط!ولے اشڪهاے آرامش نمڪ شدہ بود و روے زخمم پاشیدہ میشد. چشمانم باز شد و نگاهم در سہ ڪنج دیوار مقابلم گیر افتاد.توے عمرم در چنین موقعیتے قرار نگرفتہ بودم آن هم براے یڪ دختر! همهے ڪسانے ڪہ دوستشان داشتم، دشمنانم، دوست و آشناهایم از ذهنم پاڪ شدہ بودند و فقط آرامش ماندہ بود و دردش. آرامشِ ۹سالهاے ڪہ صداے جیغش را میتوانم توے گوشهایم بشنوم و...#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودشین536 و حامیتم میڪردند و در حقم مهربانے. انگار ڪہ طفلے چند ماهہ بودم و خانوادهام مرا میبردند تا بگذارند جلوے در یڪ پرورشگاہ. همان اندازہ تنها، بے پشتوانہ، ترسیدہ، محبت نچشیدہ و دل شڪستہ بعد از اینڪہ بفهمد خانوادهاے داشتہ ڪہ او را نخواستهاند. _بریم طوفان چقدر نامهربان شدہ بود چون خستہ شدہ بود، آن هم از دست من! _فعلا هیچ حرفے از طلاق نمیزنے تا من یہ فڪر اساسے بڪنم. بذار فڪر ڪنن دعوامون شدہ الان یهویے بگے میخواے جدا بشے شڪ میڪنن. یہ مدت بعدش میگیم دیگہ نمیتونیم با هم بسازیم و بعدش درخواست طلاق میدیم. نمیخوام زندگے داداشمم مثل خودم خراب بشہ. باورم شود مردے ڪہ تا چند روز پیش با من بود الان اینطورے بر علیہ من است! _باشہ و در ڪنار هم رفتیم تا از هم جدا شویم.زیر لب زمزمہ ڪردم: (_ما با دست هاے خودمان یڪدیگر را از دست دادیم در پیشگام چشمهایے ڪہ شادمان، بہ تماشا نشستہ بودند... یڪ راہ یڪ مقصد یڪ آسمان و تنها، ما در این مسیر یڪے نبودیم ما با دستهاے خودمان یڪدیگر را از دست دادیم و ازیاد بردیم آنانے را ڪہ بر سر این جدایے شرط ها بستہ بودند... حامتہ ابراهیمزادہ) طوفان: نیمے از شانهام بہ پشتے فلزے تخت چسبید و نیم دیگر بہ دیوار ڪنارش. احساس معلق بودن میڪردم حتے حین نشستن روے هر چیزے. _آقا شام نمیخورے نگاهم رفت دنبال بهنام.روے موڪت ڪف زمین نشستہ بود و ظرف یڪبار مصرف غذا را مقابلش گذاشتہ بود و با اشتهاے ڪامل غذایش را میخورد. _فعلا نمیخورم صداے ملچ و ملوچش توے اتاقِ تہ حجرہ را پر ڪردہ بود. سرم را بہ دیوار سرد پشت سرم تڪیہ دادم و با انگشت شست و اشارهام چشمانم را مالش دادم. ازدیشب تا الان سر درد حتے براے یڪ ساعت هم بیخیالم نشدہ و چند روز بود ڪہ مدام یڪ جملہ توے ذهنم تڪرار میشد.(_اختلال آندروفویبا یا مردهراسے بہ ترس زنان از مردان گفتہ میشه...) _ ساعت ۴ بعدازظهرہ بعد این همہ ڪارے ڪہ ڪردین مگہ میشہ گرسنهتون نباشہ لاے پلڪهایم شڪافے ایجاد ڪردم و بہ ظرف غذایے ڪہ جلوے دستش بود نگاہ ڪردم. تنها چند قاشق برنج ڪہ بہ خاطر سس مرغ قرمز شدہ تہ آن باقے ماندہ بود. _غذات تموم شد برو یہ قرص دیگہ واسهم بیار. دوقاشق سر پر دیگر برنج خورد. _چشم... ولے بیاین غذاتون رو بخورین چون بدون شما از گلوم پایین نمیرہ نگاهم روے حرڪت دستش بود ڪہ داشت دانہ هاے برنج توے ظرف را یڪ گوشہ جمع میڪرد تا یڪ قاشق غذاے دیگر هم براے شڪمش جور ڪند. _مگہ اینڪہ منظورت ظرف غذات باشہ ڪہ میگے از گلوت پایین نمیرہ. تہ ظرف روهم آب و جاروڪردے#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
