#فودوشین537 نگاهے بہ دستش و بعد بہ من انداخت و خیلے آهستہ انگشتانش را از توے ظرف بیرون ڪشید و بحث ر…
انتشار: 2026/08/21 17:24 UTCدریافت: 2026/08/21 19:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 19:25 UTC
#فودوشین537 نگاهے بہ دستش و بعد بہ من انداخت و خیلے آهستہ انگشتانش را از توے ظرف بیرون ڪشید و بحث را منحرف ڪرد. در این بین باز آن جملہ توے ذهنم اڪو شد(_اختلال آندروفویبا یا مردهراسے بہ ترس زنان از مردان گفتہ میشه...) _آقا قربونت برم نمیخواے بگے چے شدہ؟ از دیروز تا حالا توے حجرہ موندے و هے قرص بالا انداختے. بہ موالا این حال و روز حیفہ واسہ شما این چند روز ڪارم شدہ بود این ڪہ مدام توے ذهنم فڪرے ببافم و چند دقیقہ بعدش با ناخن و دندان آن را نخڪش و پارہ ڪنم. _بهنام؟ خیالم از بابت پسر خالهت راحت باشہ؟ همونے هست ڪہ گفتم میخوام؟ اونیہ ڪہ خودت تعریفش رو ڪردے مثل همیشہ ڪہ قسمتے از غذایش را با دست خوردہ بود، در آخر انگشتانش را یڪے یڪے با آب دهانش تمیز ڪرد. _خیالت تخت باشہ آقا. ڪار رو سپردے دست ڪاردان. پارسال با موتورش توے چراغ قرمز ڪنار یہ تاڪسے وایمیستہ، شیشہ ڪنار رانندہ پایین بودہ و رانندہ هم داشتہ روزے اون روزش رو میشمردہ و پسرخالهم در عرض دو ثانیہ روزیش رو میقاپہ و میزنہ بہ چاڪ. خیلے تر و فرز و ماهرہ. بہ هیڪلش نگاہ نڪنین ڪہ مثل چوب قلیون میمونہ، ڪارش نقص ندارہ. تا حالا هیچڪس نتونستہ بگیرش. شبیہ سوسڪہ تا میاے دمپایے بردارے و بزنیش خودش رو گم و گور ڪردہ. تیزتر از این بشر توے پایتخت پیدا نمیڪنید. بالشت را از وسط تخت برداشتم و پشت ڪمرم گذاشتم. _خیلے خب باشہ. ناچارم این یہ مدت بهتون اعتماد ڪنم بعدش برہ پے ڪار سابقش. نیمخیز شد و در همان حالت درِ ظرف غذایش را بست و بعد برخاست. ظرف را توے سطل انداخت و یڪ قرص با لیوانے آب برایم آورد. چهرهے آرامش محض رضاے خدا هم ڪہ شدہ براے چند دقیقہ از جلوے چشمم پاڪ نمیشد... دیروز مدام توے امروزم بود و میدانم آیندهام هم میشود. _برو پایین در رو هم پشت سرت ببند ظرف غذا و بطرے نوشیدنے را آورد گذاشت روے میز پایہ ڪوتاہ ڪنار تخت و سرشانهام را بوسید. _آقا غذاتون رو بخورید. ڪارے هم داشتید یہ ندا بدید با سر میام خدمتتون بازویش را بہ نشانهے تشڪر فشردم. بهنام با نگرانے رفت و باز من ماندم و هزار شڪل فڪر و خیال بہ درد نخور دستمالے ڪہ یڪ ساعت پیش از دور سرم باز شدہ بود را دوبارہ برداشتم و مثل یڪ عاممہ محڪم دور سرم پیچیدم و در آخر با یڪ گرہ محڪمش ڪردم. لرزش لبهایش، حال بدش،رفتنش از خانهام، اوضاعش بعد از شنیدن تصمیم و حرفهایم... من دلم شڪستہ بود و دل اوراهم شڪستم ،واین حالم بہ خاطر دل شڪستہ ے او بودنہ دل ویران خودمپلڪهایم دوبارہ بہ هم چسبید، فڪرهایم وفشار شال دور شقیقهام باعث شدہ بود سرم حال یڪ زودپز روے اجاق گاز را داشتہ باشد ڪہ هر لحظہ امڪان داشت بخار از آن بیرون بزند و سوت بڪشد.نمیدانم تصمیمم، حرفهایے ڪہ زدہ بودم و ڪارے ڪہ ڪردہ بودم چقدر درست بود و تا چہ اندازہ غلط!ولے اشڪهاے آرامش نمڪ شدہ بود و روے زخمم پاشیدہ میشد. چشمانم باز شد و نگاهم در سہ ڪنج دیوار مقابلم گیر افتاد.توے عمرم در چنین موقعیتے قرار نگرفتہ بودم آن هم براے یڪ دختر! همهے ڪسانے ڪہ دوستشان داشتم، دشمنانم، دوست و آشناهایم از ذهنم پاڪ شدہ بودند و فقط آرامش ماندہ بود و دردش. آرامشِ ۹سالهاے ڪہ صداے جیغش را میتوانم توے گوشهایم بشنوم و...#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
