دلگير شبي در زد ، فتانه نمي خواهي ؟بي قصّه دل خود را ، افسانه نمي خواهي ؟ بي حوصله دل گفتا ، شوريده مکن ما راگفتم به سر گنجي ، دردانه نمي خواهي ؟ اي بر سر سجاده ، دور از مي و از بادهلب ريز ِ شراب آمد ، پيمانه نمي خواهي ؟ دل بار دگر بامن ، او گر شودت دشمن !گوش ات به نصيحت کن ، فرزانه نمي خواهي ؟ اي دل نکند خوابي ، برخيز که بر آبياي خانه خراباتي ، حنانه نمي خواهي ؟ گر دير شود حسرت ، خم تا نشدت قامتآن موي پريشان را ، بر شانه نمي خواهي ؟ شايد شده اي عاقل ، هشيار شو اي غافلچرخي بزن اين ميدان ! مستانه نمي خواهي ؟ او برشب تاران شد ، شمعي نه فروزان شدخود سوز ِچه بي حاصل ، پروانه نمي خواهي ؟ دل باز خروشان شد ، چون چشمه ي جوشان شدزنجير گسست آمد ، ديوانه نمي خواهي ؟ بي نام و نشان خندان ، از دور تر ِ ميدانصيّاد دلي ما را دزدانه نمي خواهي ؟ #شمس_الدين_عراقی
هر که با نوری رسید از خویش، منزل یافت زودمن هنوز از خویش دور و بیامان افتادهامساقیِ شب باده را در ساغرِ دل ریخت و رفتمن میانِ مستیِ رازِ جهان افتادهامبویِ او میآمد از هر سو، ندانستم چرابیخبر از خویش، در سودایِ جان افتادهامذرهای بودم، که خورشیدم به خود دعوت نموددر تجلّیگاهِ نورِ بیکران افتادهامهر نسیمی از درِ معشوق، عشقی میدمدمن چو موجی در سکوتش بی زبان افتادهامدرنگاهش بود، نوری کز عدم سر میکشیدلیک من در سایهٔ آن، نیمهجان افتادهامعشق، مرگی تازه میزاید به جانِ بیقرارزان سبب در آتشِ او شادمان افتادهامپرده افتاد از میانِ ما، ولی دانم هنوزمن درونِ چشمِ او، در کهکشان افتادهام#زینب_حیدر
کاش هنگام تماشای تو باران باشد گریهی حسرتم از چشم تو پنهان باشد قسمتم بوسه به دست تو نباشد ای کاش آنچه باید به لب من برسد جان باشد هر سری حس نکند شانهی معشوقش را بهتر این است مسیرش به بیابان باشد با نگاهت دلم آوار شد و فهمیدم عشق مهمان دلی است که ویران باشد عشق یعنی که کبوتر قفسش باز شود رفتنش مشکل و جان کندنش آسان باشد کاش وقتی چمدان دست گرفتی بروی آخرین خواستهات قبل سفر جان باشد!#علی_صفری
باران بزن بر خاطرات این حوالیباران بزن بر کوچههای خشک و خالیباران بزن بر دامن پَرچینِ دلتنگلب تشنه مانده خاطرِ ظرفِ سُفالیشالِ بهار افتاده روی دوشِ خورشیدموج نسیم افتاده بر موهای شالیوقتی که گُل در دست یارم مینشیندگلدانِ خانه میشود حالی به حالیتابیده ابرِ خاطراتت روی خانه گل داده نمنم شاخههای باغِ قالیکمکم زمینِ خسته رختی نو به تن کرد با جَرجَرِ باران به رقص آمد... چه عالی!#الهه_سلطانی
خودم را بینیاز از درس رنج عشق میخواندمبه لطف عقل در جهل خردمندانهای بودممرا یک بوسه مجنون کرد و فهمیدم که پیشاز توعجب دیوانهای بودم، عجب دیوانهای بودم.فاضل نظری
اینک دوباره شببا آن همه سخاوت بیپایانمانند یک رفیق فروتنبا من به سازش و مداراو من سرود کهنهی خود راکه یک سرود ساده و تکراریستدر گوش او به زمزمه میخوانم ای شب... ای آگه از تمامی اندوهممن از تمام راز تو آگاهمدیگر مرا نیاز به صبحی نیستمن خویش را کنار تو میخواهم#هوشنگ_چالنگیشبتون بی دلتنگی یاران...🌙✨