چه سبُک میبود بارِ مصیبتِ ما،اگر اندوهمان به اشک شسته میشد.لوکیوس سِنِکازنان تروا، ترجمهی کوثریH…
انتشار: 2026/07/26 17:12 UTCدریافت: 2026/08/10 22:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 22:16 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — La Postérité du Soleil
فیلم Dogtooth، فیلمیه که لانتیموس رو به دنیا معرفی کرد و توی سال ۲۰۱۱ نامزد بهترین فیلم خارجی زبان اسکار شد. فیلمی کاملا نمادین با محوریت یک خانواده، که تحت کنترل پدرِ دیکتاتور قرار گرفتن. قصهی سهتا بچه که به دست پدر و مادر، کاملا احمق بار اومدن و هیچ چیز از دنیای خارج از خونه و باغشون نمیدونن اما احساس کنجکاوی هم درشون کشته شده. فیلم میخواد بگه که چطور تمام این سختگیری توی اخلاقیات منجر به بیاخلاقی میشه، چطور سانسور و محدودیتها بالاخره باعث غلیان آدمها و سقوط اون ایدئولوژی میشه چون ذاتِ آدمی به شکلیه که نمیتونه تا ابد سرکوب بشه. این دارک کمدی قصهی قربانی حکومتها و ایدئولوژیها و باورهای غلطه. فیلمی نیست که برای همه باشه خصوصا برای خانواده، خشونت زیادی هم داره. اگر ظرفیتش رو دارید و از فیلمهای مفهومی خوشتون میاد، دندان نیش یا دندان سگ برای شماست.
چیزی جز آواری نبود هرچند شکوهمند، یا شاید از آوار هم کمتر، چیز زیبای شاعرانهای بود چون تختهسنگی در کولاکی. چهرهاش، از همهسو زیر تازیانهٔ موجهای رنج و خشمِ رنج، و مدّ مرگ که در برش میگرفت، از هم پاشیده چون صخرهای، هنوز همان طرح و انحنایی را داشت که همواره ستوده بودم؛ فرسوده بود چون سردیس باستانی زیبایی که بسیار آسیب دیده باشد اما بکمال رغبت آن را آرایهٔ اتاق کاری کنی. فقط به نظر میآمد که متعلق به زمانی قدیمیتر از آنی باشد که در گذشته بود، نه فقط به دلیل این که جنس درخشانِ گذشتهاش حالتی زبر و شکسته به خود گرفته بود، بلکه همچنین از آنرو که جای حالت ظرافت و شیطنتاش را حالت ناخواستهٔ ناخودآگاهی گرفته بود که حاصل بیماری، مبارزه با مرگ، مقاومت و دشواری زندگی بود. شریانها همه نرمیشان را از دست داده، چهرهٔ شاداب گذشتهها را بهسختیِ سنگ کرده بودند. و بیآنکه دوک بداند پس گردن، گونه و پیشانیاش به حالتی نمایان بود که انگار همهٔ وجودش، ناگزیر از اینکه با تقلا بر هر دقیقهای چنگ زند، رو در روی رگباری تراژیک تکانتکان میخورد، و دستههای سفید موی شکوهمندش، تنُکتر از گذشته، کفِ خود را بر دماغهٔ موج گرفتهٔ چهرهاش میکوفت. و همچون بازتابهای شگرف و یگانهای که تنها فرا رسیدن توفانی که همهچیز را به کام میکشد بر تختهسنگهایی مینشاند که پیشتر به رنگی دیگر بوده است، فهمیدم که طوسی سربیِ گونههای خشک و فرسوده، خاکستری انگار سفیدگون و کرکی موهای وز کرده، کورسوی چشمانی که دیگر بدشواری چیزی میدید همه رنگهایی نه مجازی که بسیار هم واقعیِ خیالناک و وامگرفته از «پالت» پیری و نور نزدیکی مرگ بود، نوری که چه سیاهی هولناک پیشگویانهٔ بیهمانندی دارد.#زمان_بازیافته #در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته #مارسل_پروست / مهدی سحابی
به مادام دوگرمانت گفتم که آقای دوشارلوس را دیده بودم. حواس بارون را «پرتتر» از آنی میدانست که درواقع بود، سپس گفت: «همیشه انگار رونوشت مادرشوهرم بود؛ اما شباهتش الآن بیشتر هم شده». این شباهت هیچ عجیب نبود. میدانیم که برخی زنان به دقیقترین وجهی خود را بنوعی در موجود دیگری باز میتابانند، و تنها اشتباهی که پیش میآید دربارهٔ جنسیت است. اما این را نمیتوان «حُسن تقصیر» خواند، زیرا جنسیت بر شخصیت آدمی اثر میگذارد و ظرافت زنانه در مرد به ناز و ادا و ملاحظه به زودرنجی بدل میشود. با اینهمه، در چهرهٔ حتی ریشو، بر گونههای حتی زمختِ پنهان زیر موهای شقیقه میتوان برخی خطوط همخوان با تصویری از مادر را یافت. هیچ شارلوس پیری نیست که خرابهای نباشد که در آن در پس تپهتپهٔ پیه و پودر برنج اینجا و آنجا نتوان تکههایی از تصویر زن زیبایی در جوانی ابدی را با شگفتی باز یافت.#زمان_بازیافته #در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته #مارسل_پروست / مهدی سحابی
▪️ژولیا کریستِواـــ آیا زیبایی میتواند غمانگیز باشد؟آیا زیبایی از گذرا بودن و در نتیجه از سوگواری جداییناپذیر است؟یا اینکه شیء زیبا چیزی است که خستگیناپذیرانه پس از ویرانیها و جنگها بازمیگردد تا گواهی دهد که پس از مرگ، بقایی وجود دارد، که جاودانگی ممکن است؟▫️Hiroshima Mon Amour (1959)— Dir. Alain Resnais▫️La Double Vie de Véronique (1991)— Dir. Krzysztof Kieślowski🎥 @CinemaParadisooo

