
دلدادهٔ ادبیات 📚___________«جراحتم قبل از من بود؛ به دنیا آمدم تا تندارش کنم.»
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 23 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/10
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 27 پست مشاهدهشده و 2 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
فیلم Dogtooth، فیلمیه که لانتیموس رو به دنیا معرفی کرد و توی سال ۲۰۱۱ نامزد بهترین فیلم خارجی زبان اسکار شد. فیلمی کاملا نمادین با محوریت یک خانواده، که تحت کنترل پدرِ دیکتاتور قرار گرفتن. قصهی سهتا بچه که به دست پدر و مادر، کاملا احمق بار اومدن و هیچ چیز از دنیای خارج از خونه و باغشون نمیدونن اما احساس کنجکاوی هم درشون کشته شده. فیلم میخواد بگه که چطور تمام این سختگیری توی اخلاقیات منجر به بیاخلاقی میشه، چطور سانسور و محدودیتها بالاخره باعث غلیان آدمها و سقوط اون ایدئولوژی میشه چون ذاتِ آدمی به شکلیه که نمیتونه تا ابد سرکوب بشه. این دارک کمدی قصهی قربانی حکومتها و ایدئولوژیها و باورهای غلطه. فیلمی نیست که برای همه باشه خصوصا برای خانواده، خشونت زیادی هم داره. اگر ظرفیتش رو دارید و از فیلمهای مفهومی خوشتون میاد، دندان نیش یا دندان سگ برای شماست.
چیزی جز آواری نبود هرچند شکوهمند، یا شاید از آوار هم کمتر، چیز زیبای شاعرانهای بود چون تختهسنگی در کولاکی. چهرهاش، از همهسو زیر تازیانهٔ موجهای رنج و خشمِ رنج، و مدّ مرگ که در برش میگرفت، از هم پاشیده چون صخرهای، هنوز همان طرح و انحنایی را داشت که همواره ستوده بودم؛ فرسوده بود چون سردیس باستانی زیبایی که بسیار آسیب دیده باشد اما بکمال رغبت آن را آرایهٔ اتاق کاری کنی. فقط به نظر میآمد که متعلق به زمانی قدیمیتر از آنی باشد که در گذشته بود، نه فقط به دلیل این که جنس درخشانِ گذشتهاش حالتی زبر و شکسته به خود گرفته بود، بلکه همچنین از آنرو که جای حالت ظرافت و شیطنتاش را حالت ناخواستهٔ ناخودآگاهی گرفته بود که حاصل بیماری، مبارزه با مرگ، مقاومت و دشواری زندگی بود. شریانها همه نرمیشان را از دست داده، چهرهٔ شاداب گذشتهها را بهسختیِ سنگ کرده بودند. و بیآنکه دوک بداند پس گردن، گونه و پیشانیاش به حالتی نمایان بود که انگار همهٔ وجودش، ناگزیر از اینکه با تقلا بر هر دقیقهای چنگ زند، رو در روی رگباری تراژیک تکانتکان میخورد، و دستههای سفید موی شکوهمندش، تنُکتر از گذشته، کفِ خود را بر دماغهٔ موج گرفتهٔ چهرهاش میکوفت. و همچون بازتابهای شگرف و یگانهای که تنها فرا رسیدن توفانی که همهچیز را به کام میکشد بر تختهسنگهایی مینشاند که پیشتر به رنگی دیگر بوده است، فهمیدم که طوسی سربیِ گونههای خشک و فرسوده، خاکستری انگار سفیدگون و کرکی موهای وز کرده، کورسوی چشمانی که دیگر بدشواری چیزی میدید همه رنگهایی نه مجازی که بسیار هم واقعیِ خیالناک و وامگرفته از «پالت» پیری و نور نزدیکی مرگ بود، نوری که چه سیاهی هولناک پیشگویانهٔ بیهمانندی دارد.#زمان_بازیافته #در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته #مارسل_پروست / مهدی سحابی
به مادام دوگرمانت گفتم که آقای دوشارلوس را دیده بودم. حواس بارون را «پرتتر» از آنی میدانست که درواقع بود، سپس گفت: «همیشه انگار رونوشت مادرشوهرم بود؛ اما شباهتش الآن بیشتر هم شده». این شباهت هیچ عجیب نبود. میدانیم که برخی زنان به دقیقترین وجهی خود را بنوعی در موجود دیگری باز میتابانند، و تنها اشتباهی که پیش میآید دربارهٔ جنسیت است. اما این را نمیتوان «حُسن تقصیر» خواند، زیرا جنسیت بر شخصیت آدمی اثر میگذارد و ظرافت زنانه در مرد به ناز و ادا و ملاحظه به زودرنجی بدل میشود. با اینهمه، در چهرهٔ حتی ریشو، بر گونههای حتی زمختِ پنهان زیر موهای شقیقه میتوان برخی خطوط همخوان با تصویری از مادر را یافت. هیچ شارلوس پیری نیست که خرابهای نباشد که در آن در پس تپهتپهٔ پیه و پودر برنج اینجا و آنجا نتوان تکههایی از تصویر زن زیبایی در جوانی ابدی را با شگفتی باز یافت.#زمان_بازیافته #در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته #مارسل_پروست / مهدی سحابی
▪️ژولیا کریستِواـــ آیا زیبایی میتواند غمانگیز باشد؟آیا زیبایی از گذرا بودن و در نتیجه از سوگواری جداییناپذیر است؟یا اینکه شیء زیبا چیزی است که خستگیناپذیرانه پس از ویرانیها و جنگها بازمیگردد تا گواهی دهد که پس از مرگ، بقایی وجود دارد، که جاودانگی ممکن است؟▫️Hiroshima Mon Amour (1959)— Dir. Alain Resnais▫️La Double Vie de Véronique (1991)— Dir. Krzysztof Kieślowski🎥 @CinemaParadisooo
چیزهایی هم دربارهی ویرانی روح آدمی یاد گرفته بود. خب، به قول معروف، زندگی فراز و فرود دارد. روح آدمی ممکن است با یکی از این سه ویران شود: با آنچه دیگران در حق تو میکنند، با آنچه دیگران وادارت میکنند در حق خودت بکنی و با آنچه خودت داوطلبانه با خودت میکنی. یکی از این راهها هم کفایت میکرد، گرچه اگر هر سه در دسترس بودند، نتیجه قطعی میشد.•هیاهوی زمانجولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی
اما شکسپیر بهرغم اینهمه، بهرغم بیبدیل بودنش در تصویر کردن مستبدانِ تا زانو در خون فرورفته، کمی سادهلوح بود، چون هیولاهایش دچار شک و عذاب وجدان و احساس گناه میشدند و خوابهای آشفته میدیدند. روح مقتولانشان پیش چشمشان ظاهر میشد. اما در زندگی واقعی،…و اما شکسپیر: حالا که به گذشته نگاه میکرد، با خود میگفت شاید دربارهی او قضاوت ناعادلانهای کرده. او این مرد انگلیسی را به احساساتیگری متهم کرده بود، چون مستبدان آثارش دچار احساس گناه و ندامت میشدند و خوابهای بد میدیدند. حالا که پست و بلند روزگار را دیده بود، حالا که هیاهوی زمان گوشش را کر کرده بود، به نظرش میآمد که احتمالاً شکسپیر برحق و صادق بوده، گرچه صرفاً برای زمانهی خودش. در آن زمان که جهان جوان بود و جادو و مذهب هنوز اقتداری داشتند، معقول بود که هیولاها هم وجدان داشته باشند. اما حالا دیگر نه. حالا جهان به پیش رفته بود، علمیتر و عملگراتر شده بود و دیگر چندان تحت سیطرهی خرافههای قدیم نبود. مستبدان هم طبعاً به پیش رفته بودند. شاید وجدان کارکرد تکاملی خود را از دست داده و در فرآیند پرورش از میان رفته بود. اگر زیر پوست مستبدان مدرن را بشکافیم و لایهلایه پایین برویم، میبینیم که بافت آن عوض نمیشود. گرانیت است و زیر آن باز هم گرانیت. هیچ حفره یا شکافی نیست که وجدان در آن ساکن باشد.•هیاهوی زمانجولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی
«نمیتوانست با خودش کنار بیاید.» این فقط یک جمله بود، ولی جملهای دقیق. زیر فشار قدرت، خویشتن آدمی ترک برمیدارد و دوپاره میشود: پارهی بزدل در جلوت و پارهی قهرمان در خلوت، یا بالعکس. البته شکل معمولتری هم دارد: دو پارهی بزدل، در خلوت و جلوت. انسانی که با تبر دوپارهاش کردهاند؛ ولی نه، قضیه به این سادگیها نبود. بهتر است بگوییم: انسانی که خُرد و خاکشیرش کردهاند و او بیهوده میکوشد به یاد بیاورد که چگونه این خُردهها -خود او- زمانی کل منسجمی را تشکیل میدادهاند.•هیاهوی زمانجولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی
پیکاسو از نظرش حرامزادهی بزدلی بیش نبود. کمونیست بودن خیلی ساده است، اگر آدم بیرون از سیطرهی کمونیسم زندگی کند! یک عمر بود که پیکاسو این کثافتها را میکشید و خوشباشی قدرت شوروی را میگفت. اما خدا روزی را نیاورد که هنرمند کماهمیت بیچارهای در شوروی بخواهد مثل پیکاسو نقاشی کند. پیکاسو آزاد بود که حقیقت را بگوید؛ اما چرا بهجای کسانی که آزاد نبودند، سخن نمیگفت؟ بهجایش مثل پولدارها نشسته بود در پاریس و جنوب فرانسه و برای هزارمین بار همان کبوتر صلح دلبههمزن را نقاشی میکرد. او از ریخت این کبوتر نکبتی بیزار بود. از بردگی اندیشه هم درست بهاندازهی بردگی جسمی نفرت داشت.•هیاهوی زمانجولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی
بزایید،اما فرزندی به بلندای چوبهی داریا چنان نرمتنکه گلوله را از خود عبور دهد.بزایید،اما بلند و نرمتنکه دار و گلوله عاقبت جوانیست!-نمیدانم
گاهی سیاهی و بیرحمی به سطحی لالکننده میرسد و تمام روزنهها را ناگهان میبندد. اینکه آزادی برای حرف زدن نداری، مسئلهای فرعی است. چون حتی اگر آزاد بودی، چه میخواستی بگویی؟ چه حرفی باقی مانده که همچنان گفتنی باشد و آن گوشها، بشنوند؟ و مگر قبلا نگفتی و مگر قبلا نشنیده بودند؟#معین_دهاز
من هم بارها سعی کردهام فقط زیباییها را ببینم، اما متاسفانه جبر جغرافیا اجازه نمیدهد، هر صبح به جای تماشای زیباییِ سپیدهی صبح، عکسهای جوانانی که به ناحق به دار آویخته شدهاند را میبینم، بویِ مرگ را میشنوم و این کلمهی منحوسِ نکبتبار مدام در ذهنِ آشفتهام تکرار میشود: دار، دار، دار.
بعضی شبا به این نتیجه میرسم که دارم توی یک دنیای موازیای زندگی میکنم که هیچ پایانِ خوشی و طلوعی که تاریکی رو شکست بده وجود نداره و همهی اون داستانهایی که میخوندیم و فیلمهایی که میدیدیم وقتی پایانش با خوبی و خوشی تموم میشد، برای این نسخه صدق نمیکنه.
اینکه همیشه توی غم و سوگمون، حتی سوگِ جمعی تنها بودیم و هیچوقت هیچکس و هیچجای دنیا براش مهم نبود خیلی تلخه. ایران مدتهاس تبدیل شده به گاتهامترین حالتِ خودش. همونقدر تاریک، همونقدر سرد، خشن، بیروح، دریغ از یدونه ناجی.
کاش صبح نمیشد. کاش آسمون این کشور تاریک میموند. خورشید و روز به این کشور نمیآد.
هیچ شبی برای ایرانی بودن خوب نیست.
شاید شهامت مانند زیبایی بود. زن زیبا پیر میشود و تنها چیزی را میبیند که از دست رفته است. دیگران تنها چیزی را میبینند که باقی میماند. بعضی بهسبب پایداری و تن زدن از تسلیم، بهسبب وجود هستهای سخت در پس این ظاهر جنونزده، به او تبریک میگفتند. اما او فقط آن چیزی را میدید که از دست رفته بود.•هیاهوی زمانجولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی
انگار سالهاست جوانی نکردهایم. انگار اصلاً جوان نبودهایم هرگز؛ نه خودمان، نه پدرومادرهایمان، نه کودکانی که پس از ما آمدهاند و حالا قد کشیدهاند و سهمشان را بهحق از زندگی و دنیا میخواهند. هیچکداممان جوانی نکردهایم. جوانیمان به روزهایی در تقویم تبدیل شد، به اتفاقات، به نامها. گاهی در شادترین لحظهها، بغضی بیخ گلویمان را سفت گرفته، بغضی که جوانی از دست رفته است، جوانهای از دست رفته. آیا کسی یا کسانی از شما تابهحال آن شادی را تجربه کرده که آغشته به زَهر هیچ مصیبتی نباشد؟ ما از کودکی ناگهان به پیری پرتاب میشویم، اما هرگز چهرهی شاداب جوانی را با چشمهایی که از شور زندگی میدرخشند و باید توی آینهها ببینیم، از یاد نمیبریم. چهرهای که مال خودمان است، چهرهای که باید از عشق سرخ و از زندگی سبز و از رؤیا آبی میشد، اما دزدیده شد و گم شد و رفت.
اما شکسپیر بهرغم اینهمه، بهرغم بیبدیل بودنش در تصویر کردن مستبدانِ تا زانو در خون فرورفته، کمی سادهلوح بود، چون هیولاهایش دچار شک و عذاب وجدان و احساس گناه میشدند و خوابهای آشفته میدیدند. روح مقتولانشان پیش چشمشان ظاهر میشد. اما در زندگی واقعی، زیر سیطرهی وحشت واقعی، وجدان معذب کجا بود؟ خواب آشفته کجا بود؟ اینها همه احساساتیگری و خوشبینی کاذب است، امیدی است به اینکه دنیا آنطور باشد که ما دلمان میخواهد، نه آنطور که واقعاً هست. آنهایی که چوبها را میبریدند و خاکارهها را به پرواز درمیآوردند، آنهایی که پشت میزهای کارشان در عمارت بزرگ بلوموری میکشیدند، آنهایی که پای حکمها را امضا میکردند، تلفنی فرمان را میدادند و پوشه را -و همراه آن زندگی کسی را- میبستند، باری، چند تا از آنها خوابهای بد میدیدند؟ روح مردگان برابر چند تا از آنها ظاهر میشد تا شماتتشان کند؟•هیاهوی زمانجولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی
وقتی حقیقتگویی ناممکن شد -زیرا به مرگ مفاجات میانجامید- ناچار لباس مبدل به تن کرد. در موسیقی عامیانهی یهودی، نومیدی لباس مبدل رقص میپوشد. و چنین بود که لباس مبدل حقیقتْ کنایه شد، زیرا گوش مستبد ندرتاً قدرت تشخیص آن را داشت. نسل قبلی -همان کهنهبلشویکها که انقلاب کردند- این نکته را نفهمیده بودند و یکی از دلایل نابودیشان همین بود. نسل او غریزی مطلب را گرفته بود.•هیاهوی زمانجولین بارنز / ترجمهی سپاس ریوندی