@zhuanchannelبعضی آدمها روی بوم نقاشی میکنند، بعضی روی دیوار، بعضی روی کاغذ... او روی چیزی نقاشی…
انتشار: 2026/08/14 12:17 UTCدریافت: 2026/08/15 12:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 12:15 UTC
@zhuanchannelبعضی آدمها روی بوم نقاشی میکنند، بعضی روی دیوار، بعضی روی کاغذ... او روی چیزی نقاشی میکند که از همان لحظهی اول، میداند قرار نیست فردا وجود داشته باشد. باران کافیست. یا چند جفت کفش بیحوصله. یا زنی که دست کودکش را گرفته و دیرش شده است. عصر که برسد، تمام آن چشمهایی که این پیرمرد با زغال آفریده، زیر کفش هزار غریبه له شدهاند؛ بیآنکه حتی بدانند از روی صورت چه کسی گذشتهاند.عجیب است... ما همیشه خیال میکنیم هنرمند برای ماندن خلق میکند. شاید نه. شاید بعضیها فقط برای آن خلق میکنند که چیزی درونشان نمیگذارد دست از آفریدن بردارند.این مرد، بیش از آنکه نقاش پیادهرو باشد، شاهد شکستناپذیرِ یک رؤیاست. زندگی، یکییکی همه چیز را از او گرفته است؛ بومش را، آتلیهاش را، دیوارهای سفیدی را که میتوانستند سالها تصویرش را نگه دارند. سهمش از همهی این شهر، چند قطعه موزاییک سرد شده که هر غروب، دوباره به رنگ خاک برمیگردند. اما هنوز هر صبح، زغال را برمیدارد. نه چون امید دارد این چهره تا ابد بماند. چون نمیتواند نکشد.این فرق بزرگی است. بعضی آدمها با هنرشان زندگی میکنند؛ بعضی دیگر، به کمک هنرشان زنده میمانند. نقاشی برای او شغل نیست. آخرین راه نفس کشیدن است.من اما بیشتر از چهرهای که روی زمین میکشد، به خود زمین فکر میکنم. چه سرنوشت عجیبی دارد این پیادهرو... تمام روز، کفش آدمهایی را تحمل میکند که شاید هیچوقت به آسمان نگاه نکنند؛ اما هر صبح، برای چند ساعت، بومِ دستهای مردی میشود که هنوز باور دارد میتوان از دل سیمان، زیبایی بیرون کشید.این، فقط هنر نیست. نوعی مقاومت است. مقاومت در برابر جهانی که سالهاست به او گفته: «دیگر دیر شده.» و او هر صبح، بیآنکه حتی جواب بدهد، زانو میزند و دوباره شروع میکند.شاید بزرگترین اثر این پیرمرد، آن صورت روی زمین نباشد. خود اوست. آدمی که جهان، همهی بومهایش را از او گرفت؛ اما نتوانست میل آفریدن را از دستهایش بگیرد. و شاید انسان، تا وقتی هنوز چیزی برای آفریدن دارد، شکست نخورده است.فرزاد نیکقدم@farzadnick



