
دستنوشتهها و دوستداشتههایِ ترجمهآمیز و ادبانگیزِ مترجمی کوچکچشمانتظارِ نظراتِ شما با شناسهٔ@GoliBidgoli
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 157 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/15
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 152 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-14 تا 2026-08-20
تمام شهر به تو با نگاه میخندندکه توی خودکشیات ناموفقی حتی...
ای تکیهگاه و پناهغمگینترین لحظههای کنون بینگاهتتهی مانده از نور instagram.com/reel/DcDOMKoso4R/?igsh=NDI3… اخوان ثالث با صدای فروغ
نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را؟ نظری کن ای توانگر! که به دیدنت فقیرم مگه اینطور نیست که آدمهایی که وضع مالیشون خوبه، به فقیران ناتوان کمک میکنند؟ پس حالا نوبت منه. من اون نیازمندم که کمک لازم داره. کمک مالی؟ نه عزیزم! پولهات رو بذار جلوی آینه دوبرابر بشه. کی پول خواست؟ من اونقدر ندیدهمت که فقیر شدهم. من فقیر ندیدنت هستم. دلتنگ دیدارت. یه جایی هم خوندم، که اگه اشتباه نکنم کافکا نوشته بود که به بچههای فقیر توی خیابون کمک میکنی؟ به من هم کمک کن! به دیدارم بیا. تو به بچههای فقیر توی خیابون کمک میکنی؟ تو اصلاً جز خودت به کسی دیگه هم فکر میکنی؟#ادبیاتدانی
امروز یک نفر از دوستی نوشته بود. یکی از دوستان سابقم که طریق دوستیاش را زیسته بودم. کسی که دوستی را بهحدی ادامه داد که دیدم یک دوست، تا چه اندازه میتواند پست و پلشت باشد. حالا ماجرا از چه قرار بود؟ دلش خواسته بود با یکی دوست شود و از فکر مرگ نجاتش بدهد. با کی؟بله، با یکی از دوستانم که او اصلاً نمیشناخت و من به او معرفی کرده بودم. یک چیزی میگویم و یک چیزی میشنوید. کاش میتوانستم به دوستم بگویم که فلانی چه دوست خوبی است! اصلاً آب دستش است، باید بگذارد زمین، برود دوستی با فلانی را قبول کند و برگردد. گفته بودم که از دوستی تا پستی با این آدم معاشرت کرده بودم قبلاً. با این حال، زندگی از چیزهایی که نشانم میدهد، خندهاش نمیگیرد آیا؟ زندگی را نمیدانم؛ اما من، میخندم و میگذرم. بهقول شاعر: عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن. #ناگهاننوشت
واقعاً برام سؤاله، چطوری میتونید به کسی که بیش از ده سال پیش صرفاً توی یه گروه تلگرامی باهاش همگروهی بودید و هیچ شناختی از هم ندارید، هیچ ارتباطی با هم نداشتید و حتا چتهای تلگرامی این سالها رو هم پاک کرده بودید، پیام بدید و بعد از یه احوالپرسی ساده، ناگهان ازش بخواهید که شما رو به موقعیتهای شغلی معرفی کنه؟ این موضوع رو تعریف کردم، چرا که خودم با هزار خجالت از دوست و همکار و آشنا و کسانی که سالهاست باهاشون در ارتباطم، چنین درخواستی میکنم و با این حال، همهش حسم اینه که کلاً فراموش شدهم. بعد که میگم من اگر جایی سراغ داشته باشم، فعلاً معرفی خودم برام در اولویت قرار داره، برمیگردید میگید تو که خیلی پرکار بودی! توی ایران زندگی نمیکنید؟ اینقدر از فضای کار دور افتادید؟ نمیدونم چی بگم. لطف کنید در این صورت به من پیام ندید. من خودم با یه رشتهی نازک، با هزار زور و زحمت، خودم رو به این زندگی متصل نگه داشته بودم که همون هم برید. ممنونم که درک میکنید. گذشته از این، از وقتی که ترجمانک دایر شده، اگر در جریان آگهی همکاری قرار گرفتهم که مناسب عموم بوده، اینجا منتشر کردهم. هر چند که واقعاً کم پیش اومده که اگر موقعیت خوب و درستی بوده، تشکری کرده باشید، اما در یکی دو موردی که با مشکل مواجه شدید، سراغم اومدید و اطلاع دادید که از لطف شماست. هر چند که حتا موردی بود که خودم و چند مترجم دیگر رو به ناشری معرفی کردم، همهی آثار چاپ شد یا حقالزحمه دریافت شد، الا کتاب خودم! خلاصه که غبطه میخورم به اعتمادبهنفس ملت و صراحتاً متنفرم از اینکه وقتی فکر میکنند شاید کمکی از دستم برمیآد، سلام پرطمع و صمیمانه میفرستند.میدونم که لحن خشمگین این پیام یادتون میمونه، اما محبت و مهربونی و مدارایی که روا داشتم رو نه. اما بلد نیستم نقش بازی کنم.
دوستی با آدمی که با هم علایق مشترک زیادی دارید، فقط تا وقتی جذابه که اون آدم کنار شما باشه، نه از نظر جغرافیایی الزاماً، دلی حتا. از روزی که رفت، در فکر انجام یا در حین انجام تقریباً تمام علایقتون، که اتفاقاً از علایق اون آدم ازدسترفته هم بوده، یادش میافتید و زیر لب میگید که اگه فلانی بود، با هم انجام میدادیم. اما حالا ببین، ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی. باید چه کرد؟ بپذیرید که نیست و انجامش بدید. تنهایی یا با یه دوست دیگه.قبل از اون آدم هم شما علایقتون رو پیگیری میکردید، بعد از او هم پیگیر باشید. این وسط چی از دست میره؟ اون آدم و خاطرات مشترکی که ساخته نشد. مهم نیست. مهم اینه که شما پیگیر علایقتون باشید، حتا با سختی و بهتنهایی.در نهایت، در این بازار اگر سودیست، با شماست و اگر ضرری، متوجه اون دوست رفته، حتا اگر خودش متوجه نباشه. چرا که زندگی معاملهست. این از اون مطالب بود که با خودم میگم شاید نباید اینجا منتشر میکردم، اما حتا انتشار چنین مطالبی هم معمولاً برای من چنان برکت داره که اثراتش، بعدها باعث میشه که به خودم بگم چه کار خوبی کردم.اگر تجربهی مشابه با متفاوتی در این زمینه داشتید، خوشحال میشم بنویسید.#ناگهاننوشت
خواب دیدم... آن دروغت، راست بودآن که او را دوستش میداریام بیژن کلهریادگاری از شبی که تا این وقت صبح بیدار بودم. دوباره هفت صبح بیدار شدم... و بعد از چند دقیقه خوابم برد، کوتاه اما عمیق.بعد تازه اون غزل سعدی رو امروز صبح دیدم که وصف حال من بود، اما... کار دنیا برعکسه. شاید خوش به حال هر کسی که از همهچیز رد میشه. من غرق میشم. اشتباهم این بود که فکر میکردم تو هم شبیه منی، اما آدم عبوری. شاید قبلاً اهل غرقشدن و کیفکردن بودی. پس شاید من هم یه روزی از اهالی عبور بشم.
سمفونی مردگان: به یاد زندگی ماجرا را از کجا شروع کنم؟ از اینکه بیش از پانزده سال است فایل پیدیاف کتاب سمفونی مردگان را بین فایلها دارم و نخواندهام. من هنوز هم آدم بوی خوش ورق و صدای صفحاتم. البته یادم هست که دوستم میگفت اگر کتابخوان بخرم، دیگر کتاب کاغذی نخواهم خواست. فعلاً که فکر خریدش هم نیستم با این اوضاع. بعد از آن، سال ۹۳ سر کلاس دکتر فرحزاد حرف از عباس معروفی شد و استادمان گفت سمفونی مردگان براساس جریان سیال ذهن نوشته شده است. این عبارت در آن سال، آنقدر برایم غریب بود که با خودم گفتم حالاحالا ها نخواهم رفت سراغش. سال ۹۳ با اینکه اولین مواجههام با تهران نبود، اما اولین حضورم در محیط آکادمیک در تهران بود و تازهتازه داشتم میفهمیدم که چقدر دهاتیام. :) زمان گذشت و رسیدم به بهار، به تو. یادم نیست چطور شد که حرف افتاد به عباس معروفی یا سمفونی مردگان. درست یادم نیست که چه میگفتی حتا. مست از این بودم که با شور و شوق ویژهی خودت داری حرف میزنی. گفتم که از اینکه هنوز سمفونی مردگان را نخواندهام، احساس شرمندگی میکنم.واکنشت شاید خیلی معمولی بود، اما من ذوق کردم. احتمالاً چون واکنش تو بود و من، من بودم. گفتی که شرمندگی چرا؟ خیلیها هنوز سمفونی مردگان را نخواندهاند.چند روز بعد با فاطمهی شاعر حرف زدم و سراغ شعر تازه گرفتم. آن روزهای سیاه قطعی اینترنت برای ما فقیرفقرا بود. در نتیجه فاطمهی شاعر نمیتوانست شعرهای جدیدش را در کانال تلگرام منتشر کند. من هم نظرکرده بودهام که باهاش دوستم. تو هم نظرکرده بودی که با من دوست شده بودی. توی شعر جدیدش آمده بود: او عاشق زنان رمانهای خارجی من آیدای سمفونی مردگان ولی اسم آیهان و اورهان را همهجا دیده بودم این سالها. حتا استادمان هم در آن سالها اشاره نکرد که آن دو برادر، خواهری دارند به نام آیدا. هنوز هم سمفونی مردگان را نخواندهام ها، اما میدانم که آیدای سمفونی مردگان غریب است و در بند رنجهای تحمیلی خانواده. آن روز هم گفتی که دختر کافهچی که در دقایق آخر دیده بودیاش داشته سمفونی مردگان را میخوانده و به او گفتهای که دیگر تا مدتها نخواهد توانست رمان دیگری بخواند. گفتم که خیلی هم درونگرا نیستی پس. پرسیدی که چرا؟ گفتم که با دختر کافهچی حرف زدهای راحت. منِ برونگرا هم بودم همین کار را میکردم. خندیدی. بعدها فهمیدم که برونگرا نبودهای، اما چون سمفونی مردگان از آن علایقی است که سرشارت میکند، تو را به حرف آورده.چند روز بعد که احساس میکردم چیزی از تو به یادگار میخواهم، ازت خواستم که برایم سمفونی مردگان بخری. چند شب پیش که رفتم کتابفروشی، اول از همه یک جلد سمفونی مردگان برداشتم. شاید میخواستم در ذهنم آخرین دریچهی امید را ببندم. پذیرش این که تو که نیستی و دیگر کسی نخواهد بود که بشود ازش خواست سمفونی مردگان به من هدیه بدهد.«تو که نیستی خیال کن که دیگه هیشکی باهام نیست» بهقول نفس حق هایده.هنوز هم نرفتهام سراغش. نمیدانم چرا. میترسم دست بگیرم و دیگر تا مدتها دلم نخواهد هیچی بخوانم. شاید هم میخواهم دیرتر خوش به حالم شود و این خوشحالی مجسم را به تأخیر بیندازم. نمیدانم تا کی. امروز اینستاگرام یک ویدئو نشانم داد که عباس معروفی در آن حرف میزد. میگفت وقتی سمفونی مردگان را نوشته، استادی، که نفهمیدم کی بود، به او گفته است که برو یک گوشه قایم شو و دیگر ننویس که میترسم کار را خراب کنی و آقای نویسنده، در جواب گفته که دارد سال بلوا را مینویسد و آن را از سمفونی مردگان دوستتر میدارد. گاهی که اینجا مینویسم، گمان میکنم دارم فقط با تو حرف میزنم. برای همین است که اعترافاتی به زبانم میآید که هیچکس جز تو نمیدانست. بله، قرار بوده که سمفونی مردگان، سال بلوا، توجه بیشتر به آثار عباس معروفی، یادگاری تو باشد. آدمیزاد از بازی سرنوشت خبر ندارد. بیا فکر کنیم میخوانی و با خودت میگویی: «کتاب قشنگیه. کاش من برات خریده بودم.»#کتاب
سعدی وقتی میخواد بگه تو نسخهای از من رو دیدی، که بقیه حتا نمیدونستند که وجود داره، وقتی میخواد بگه تو با همه برای من فرق داری: با تو برآمیختنم آرزوست وز همهکس وحشت و بیگانگی#ادبیاتدانی
به بختِ تیشهی فرهاد زادهام، که مراهمیشه کار به دلهای همچو سنگ افتدصامت اصفهانی
سیتیزن دل پاکتم من، برای شما نسل جدیده. من هنوز همونجام که شجریان از دیوان شمس میخونه، در دل و جان خانه کردی عاقبت.یادش بهخیر اون عتیقهی عزیز که وقتی ازش پرسیدم خوانندهی محبوبت کیه؟ جواب داد که من که سنتیکارم، شجریان،.... یهجوری حرفهاش رو حفظم، انگار قراره توی امتحان بیاد. شاید هم الان در محضر آزمون الهی باشم. :)
فراموشت کنم شاید، گره از مشکلم وا شهT.me/tarjomanak
سرشارم از دلشورههای قوری چینیبر صورتم چسباندهام گُلخند تزیینیدمنوشها از اضطراب من نمیکاهندآنقدر بد دیدم که بدبینم به خوشبینیدست و دلم میلرزد و کو آن که برداردبا دستمالش لکهها را از دل سینیعصر است و کمکم میرسد از راه تنهاییمهمان هرروزه، نه گل دارد، نه شیرینیمیبوسدم، هرچند میدانم که میپایداز لای در، همسایهی دلتنگ پایینیتنهاییام مردیست شاید سیچهلساله(کاری ندارد غم به این ارقام تخمینی)عطرِ خوشِ آوازِ او در خانه میپیچدزیر صدایش تکنوازیهای لاچینیدر آشپزخانه، پذیرایی، اتاق خوابهمپای من بودهست در یک سیر تکوینیهرشب برایم حافظانه شعر میخواندبا تکیه روی نسخهی علامه قزوینی*هرصبح دل کندن از آن تنهایی معصومهرصبح گیجی در تجمعهای ماشینیتا عصر با سرگیجه سگدو میزنم در خودراحت نخواهم شد از این دوهای تمرینیعصر است، پس کی میرسد از راه تنهایی؟آرامشم را پس بده، دنیای نفرینی!کبری موسوی قهفرخیاولین باری که با این شعر روبهرو شدم، گمان کردم که شعری از سید مهدی موسوی است. یادآور سبک او در برخی اشعار بود.
I’m hooked on چطور مستقل فکر کنیم؟ تفکر انتقادی و هنر پرسشگری (۶۴) on Castbox. Check out this episode! castbox.fm/vd/868713542%D8%A7%DB%8C%D9%86 پادکست امروز از بهاره به سمانه رسیده و از سمانه به من و از من به شما. بهقول جهان با من برقص، این قرض توئه به نفر بعدی. اگر بودی، فقط به تو میرسید. پس ببین که نبودت، چقدر برکت داره. :)دلم میخواست دربارهی این موضوع با هم حرف بزنیم و سرشار بشیم. T.me/tarjomanak
جفت همیم؛ توی دوتا آسمان ولی!پرواز میکنیم؛ جدا همچنان ولی!بر یک چنار، لانهی ما رو به راه بودنگذاشت تنگچشمی باد خزان ولی!جفت همیم، هردویمان در نبودِ همهملانه یافتیم، نشد همزبان ولی!ما قصد داشتیم فقط زندگی کنیمدنیا نیاز داشت اَبَرقهرمان ولی!رستم شد این منیژه برای نجات توعمریست رد نمیشود از هفتخوان ولی!بین من و تو کاش یکی اهل عقل بودما هر دو شاعریم در این داستان ولی!تو عاشق زنان رمانهای خارجی...من آیدای سمفونی مردگان ولی!یک عمر حال و روز تو از من سوال شدحالا سوال میکنم از این و آن ولی!عمری سیاوشانه از آتش گذشتهایمباور نکرده پاکیمان را جهان ولی!شاهینِ دلسپرده به جوجهکلاغها!دور از پَر تو تیر بلاحیفمان ولی...فاطمه تنبیه
با این قیمت جدید بنزین (نرخ آزاد کرمان که گویا ۸۷ تومان شده) یک باک پنجاه لیتری بنزین بیش از ۴ میلیون تومان میشه. معادل حدود ۲۵درصد حقوق ماهانه (۱۶ تومن پایه) است. فقط یک باک. کسانی که در باب ارزانی بنزین در ایران حرفهای مسخره میزنند، بروند و این نسبت رو…هر دفعه که از نرخ بنزین توی ترجمانک حرف زدم، نگران این بودم که گرونی بنزین، بر گرونی همهچیز اثر میذاره و نرخ کار ما چقدر باید افزایش پیدا کنه تا بصرفه؟ هر دفعه هم مشتی حقوقبگیرِ شکمسیرِ که در مقایسه با فریلنسرهای بینوا مرفه بیدرد حساب میشن، یا بهم خندیدند یا اعتراض کردند که چرا از چنین چیزهایی حرف میزنم. الان دیگه نگران نرخ کارم نیستم، چون از دی تا الان بیکارم و رنج من، فقط اسم ظاهری و لایهی روییش شده بیکاری، وگرنه اندوهم عمیقتر از این حرفهاست. اما زندگی بهتازگی یادم داده که توضیح فایده نداره.
با این قیمت جدید بنزین (نرخ آزاد کرمان که گویا ۸۷ تومان شده) یک باک پنجاه لیتری بنزین بیش از ۴ میلیون تومان میشه. معادل حدود ۲۵درصد حقوق ماهانه (۱۶ تومن پایه) است. فقط یک باک. کسانی که در باب ارزانی بنزین در ایران حرفهای مسخره میزنند، بروند و این نسبت رو برای آمریکا و اروپا محاسبه کنند. اگر اشتباه نکرده باشم، یک باک بنزینشون چیزی در حدود سه درصد پایهدرآمدهاشون (کمدرآمدها) است. کاپیتالیسمِ بیرحم!بدون در نظر گرفتن این واقعیت که خود منابع نفتی در ایران مالک خصوصی ندارند و جزو داراییهای با مالکیت عمومیاند. @Nabayad_m
اگر اون آقا میگفت «یه توت ما رو نجات داد» پس چرا اسم فیلم کیارستمی «طعم گیلاس» بود؟ منظورم اینه که اگر منطقی نگاه کنیم، یا باید گیلاس ما را نجات میداد یا باید اسم فیلم طعم توت بود.حکایت اون آهنگ خانوم گل ابی هم همینه. خب اگه برات سخته تحمل، چرا خودت نمیری اونور پل؟به ایران، سرزمین سرگیجههای خودخواسته خوش آمدید. #ادبیاتدانی
سازها آدماند. سنتور مثلاً آدم شوریده و پُرکلامیست؛ یا سهتار مثلاً ساکت است اغلبِ اوقات. دودوک اما هر چه باشد، یقیناً عاشق است. این حُزن نمیتواند از جایِ دیگری آمده باشد. عشق همواره با غم میآید. سیاههما اونقدر فرصت رو تلف کردیم که به صحبت از موسیقی نرسیدیم. چقدر دلم میخواست. شاید هم بهتر، لابد چه فایده اگر فقط میشد صحبت کرد. اما دوست داشتم. من آروم میشدم و تو سرشار.T.me/tarjomanak
روی یک صندلی سفت نشستیم و سعی کردم آگاهانه نفس بکشم، مثل دستورالعمل جزوهای که سیلیا دربارهی چگونه آرام کردن خود به من داده بود. نمیدانم چرا، اما بعد از انجام دادن آن کار همچنان سی و شش ساله بودم و مجرد و در حال مرگ.- صفحهٔ ۳۰۷ -
کابوس بیداری داستانی از حسین سناپورنوشته شده در ۱۴ تیر ۸۲ گمان میکنم که نام داستان، بهخودی خود گویای ماهیت آن باشد. مردی در خواب و بیداری، پل میزند به گذشته و حال. در گذشتهای که با فرحناز دوست بوده و در حال که از رویا جدا میشود. جملاتی که ازشان خوشم آمد، جملاتی که دوست دارم وقتی روزی، روزگاری، دوباره اتفاقی کتاب را ورق میزنم ببینمشان، جملاتی که مرا یاد تو انداخت، با ماژیک رنگی کردم و کابوس بیداری که تمام شد، کتاب را بستم.حالا نه رمق دارم که یکیدوجمله بخوانم و بی هیچ ملاحظه اینجا بگذارم و نه ذوق دارم که بگویم کدام جملات را رنگی کردهام. بهقول آن جملهی پایین صفحه، که هایلایت نکردم اما نرفت از یادم:پس عادتهات را عوض کرد واقعاً. عوض کرد و ولت کرد. متأسفم. من هم همینطور مرد، من هم همینطور.چنگ زدهام به کلمه، به کتاب، به هیچ و دلآزردهام از روزگار، از اوضاع کار و همهچیز.#کتاب
بی چراغ رویت، من ندارم دیگر، تاب این شبهای سرد و خاموش.T.me/tarjomanak
من تو را مشغول میکردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبتمولانادوست داشتید بشنوید با صدای شجریان پدر.البته من همچنان معتقدم به کِی رفتهای ز دل؟
ما توی کارشناسی ارشد یه استادی داشتیم که ذاتاً آدم باحالی بود. درسهای دانشگاهی که داد زیاد یادم نمونده، اما درسهای زندگی که داد برام مرور میشه. یکیش این بود که هر وقت پیتزا میخورید، کتاب هم بخرید. بازهی ۹۳ تا ۹۵ بود. اونموقعها شاید چند سال یه…این استاد باحال کارشناسیارشدمون، توی کانالش یادآوری کرد که امروز سالگرد کوروش صفوی بوده. از ۱۴۰۲، الان میشه سالگرد سوم. رفتم پیام دادم و گفتم که آقای دکتر اجازه؟ این پیام من محض ابراز دلتنگی برای ساعات خوش کلاسهای شماست و ارزش دیگهای نداره. دیدم آخرین باری که بهش پیام داده بودم، همون سه سال پیش بوده که رفتهم درگذشت دکتر صفوی رو تسلیت بگم. براش نوشتهم که از این خبر، از این مرگ زودهنگام چنین آدمی خیلی دلم گرفت و احساس کردم کسی که درک میکنه آدم حق داره غمگین باشه، شما هستید. استادم در جواب نوشته که هنوز شوکه هستم.نوشتهم که چند وقت پیش هم که دکتر ذوالفقاری از دنیا رفت، شوکه شدم.در ادامه نوشتهم که کاش... بمیره دلم خنک شه.استادم دیگه چیزی نگفته.من هم دیگه چیزی نگفتهم.همیشه در تصوراتم، فکر میکردم بالاخره یه روز سختی تردد بین کرج و تهران رو توی ذهنم میشکونم و یه بار که اومدم تهران، با استادم هماهنگ میکنم، میرم دانشگاه کرج و دیداری تازه میکنم با همین استادم و دکتر حشمدار. ناراحت نشو، حالا شاید گوشهی ذهنم به دیدار تو هم فکر کردهم.از اینجا یه پیام دارم برای دکتر حشمدار:دکتر! حتی برای وقتهایی که ذوقم رو کور میکردی و علاقهم رو پودر میکردی هم دلم تنگ شده. ما صدات رو ضبط میکردیم که جزوهمون رو بعداً سر صبر کامل کنیم. تو میگفتی میبرید انقلاب میفروشید؟ مغزت خیلی اقتصادی بود. چقدر دوست داشتم استاد راهنمام بشی. آخه موضوع پایاننامهم در همون حیطهای بود که شما داشتی به ما درس میدادی. ایدهی موضوع پایاننامهم رو خودت انداخته بودی توی وجودم، حالا خودت گردن نمیگرفتی. میدونی چی شد دکتر حشمدار عزیزم؟ پروپوزالم رو بردم پیش دکتر بیرجندی،گفت با کی میخوای پایاننامه برداری؟ احساس بیپناهی میکردم. حس میکردم تو که گردن نگیری، کی قبولم میکنه؟ یاد اون استادمون افتادم که از درسش بیست گرفتم. [خیلی ذوق کردم! رفتم ازش تشکر کردم که از خطاهای احتمالیم در گذشته و بیست داده. گفت که من بیست نمیدم به کسی. خودتون بیست گرفتید.]به دکتر بیرجندی گفتم دکتر رضایی. گفت غفور؟ خیلی هم عالی. :) نوشت و امضا کرد و توصیهم کرد به دکتر غفور رضایی گلاندوز و منِ بیدگلی شاید تنها گلی بودم که الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود. سرت سلامت دکتر که هر وقت یادت میافتم، دلم برات تنگ میشه، ای مهربانتر از برگ.میخوام بگم گاهی اگر رها کنیم، بهترش نصیب میشه، اما فقط گاهی.گلاندوز یا گیلاندوز یکی از روستاهای استان اردبیله. به عبارت دیگر، هر چیزی توی ذهنم، اونقدر ادامه پیدا میکنه تا... دیدی از کجا رسیدم به کجا.خلاصه که یاد استادهای رفته گرامی،جان استادهای مانده سلامت و مرگ بر دلتنگی، از برای خوشیهای کارشناسی ارشد گرفته تا خوشیهای ناشی از وجود عزیز تو.#ناگهاننوشت
دلبر [کسی است] که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او، [با این حال] نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند.در این بیت با حافظ طفلکی مواجه میشویم. به کسی که جانش را فرسوده، کام دلش را هم نگشوده، میگوید دلبر. با اینهمه هنوز هم نمیتواند از او ناامید باشد. چه انتظاری دارد؟ هیچ، جز دلداری.بعد تو به من میگفتی زیادهخواهی.امیدوارم نصیبت کسی باشد که زیادهخواهی رو با گوشت و پوست و استخوان حس کنی. البته تو که دوست داری همهچیز رو با پول بخری، پس لابد از آدم مادیگرای همهچیزخواه هم خوشت میآید و استقبال میکنی. الان که فکر میکنم، ابراز اعتراض به بیشترخواهی واقعاً مسخره است.
خیابانهای نیمهشب داستانی از حسین سناپور سراسر داستان، یک مکالمهی تلفنی طولانی است. ساعت حدود دو نیمهشب است که زنی غریبه به گوشی مرد زنگ میزند، به نیت همصحبتی. مرد تصور میکند یا دلش میخواهد تصور کند که زنش زنگ زده است. آن هم بعد از پنجششماهی که خانه را و مرد را رها کرده و رفته است. زن کمی از خودش میگوید و مرد کمی بیشتر. تا آخر داستان هم سر در نیاوردم که واقعاً زنش بود که زنگ زده بود یا غریبه بود. حرفهای جالبی میزنند، دربارهی زندگی و رابطه. شاید اگر قبلترها خوانده بودم، روی رفتارم تأثیر گذاشته بود. یکی از درسهای اصلی این داستان این بود که آدمها حق دارند بیتوضیح بروند و از آن بدتر، توضیح اصلاً فایده ندارد.من این داستان را قبلاً نخوانده بودم، اما این درس سنگین دردناک را تازگیها یاد گرفتم، از داستان زندگیام.#کتاب
خواب مژههات داستانی از حسین سناپورشاید نوشتههای من فاشکننده و لودهنده به نظر برسند، اما امیدوارم به همان اندازه ترغیبکننده باشد که بخوانید کتاب را. حسین سناپور نیازی به تحسین و تمجید ندارد. از آن کاربلدهای خلوتگزیده است. خواب مژههات داستانی آرام و لطیف است. خوشم آمد. داستان مردی که مینشیند روی فلاسک جلوی تخت و با زن که میخواهد بخوابد، حرف میزند. از جزئیات داستان دستگیرت میشود که مرد مترجم است و محبت مادر ندیده و با زنبابا بزرگ شده است. زن، همسر دوم مرد است، دو تا هم بچه دارند، اما در شب آن داستان بداخلاق است و بقیهیوقتها متلکپران. :) مرد مرا یاد تو میاندازد. شاید هم برای همین است که از داستان خوشم میآید. انگار تویی که توصیفم میکنی. با جزئیات. با جملهبندیهای جاندار و کلمات عزیز دقیق گزیده. حالا بگذار بداخلاقیهایم را هم به رویم بیاوری. گزنده نیست. میارزد. به کلماتی که از تو یادم مانده فکر میکنم: ملالت، مبتلا، سرشار، گذرا، صحرای اندرزگو، ستیزهجویانه.حتی همانهایی که یادم نمانده را هم دوست دارم. لحنت را و نوع ارتباط را دوست دارم. سناپور هم توی همین داستان اشاره میکند اتفاقاً. اشاره میکند به اینکه لحن و نوع ارتباط مهمتر از این است که خود کلمات چه باشد. داستان، همانجا تمام میشود، بین قربانصدقههای مرد و بیمهریهای زن. اینجا انگار نقشها عوض میشود. یعنی مرد مرا یاد خودم میاندازد. بهرسم قدیم: به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا! کز چشم بیمارت، هزاران درد برچینماگر غیری بهجای من گزیند دوست، حاکم اوستحرامم باد اگر من، جان بهجای دوست بگزینم#کتاب
سمتِ تاریکِ کلمات دیشب که پناه بردم به کتابفروشی، اول همانی را برداشتم که بهخاطرش رفته بودم و بعد قفسهی کتابهای داستانی را زیر و رو کردم تا ببینم کدامش میگیردم. سمت تاریک کلمات، حسین سناپور. مجموعهداستانهای نوشتهشده در دههی هشتاد. کتاب باریکی که لابد قیمتش برای ما فقیرفقرا هم زیاد نیست. با همین معیارها از قفسه بیرون کشیدم و خریدمش. آنقدر قبلیها را ورق زده بودم که لای اینیکی را باز نکردم. امروز صبح که به فهرست نگاه میکنم، عنوان هر داستان دارد دل میبرد: خواب مژههاتخیابانهای نیمهشب کابوس بیداری با تو حرف میزنم، با تودلم سنگین، زبانم تلخ بگذار همینطور ادامه پیدا کند برکهی من خانه باید خانه باشد آقای کتابفروش، گفت که مصطفا مستور کتاب سمت روشن زندگی را نوشته که سمت تاریک کلمات را دیس کرده باشد. آن را نمیخواهی؟ گفتم نه. من همینجا، در سمت تاریک کلماتم و سمت روشن زندگیام، اگر هم نوشتنی باشد، باید خودم بنویسم و کلمات دیگران به کارم نمیآید. مگر میشود اسم مصطفا مستور بیاید و یاد تو نیفتم؟ آن روز که گفتم چند قدم باهاش فاصله دارم، گفتی روی ماه او را ببوس! از همان شوخیهایی که فکر میکردی خیلی هم بامزه است! چقدر من از این بیمزهبازیها بدم میآمد. به هر حال، من حتا به مستور مدیونم، بی آنکه خودش بداند. میخواستم سمت تاریک کلمات را، بعد از اینکه تمام شد، در یک نوشته معرفی کنم، اما دیدم صبرم نمیرسد. پس اینیکی را مقدمهوار نوشتم، به این امید که دربارهی هر داستان هم بعد از اینکه خواندم، جداگانه چیزکی بنویسم. دربارهی آن کتابی که دیشب بهخاطرش رفتم کتابفروشی، در فرصت مناسب، مطلب جداگانهای خواهم نوشت. یادم هست یک بار گفتم که رازی در میان هست، گفتی: «به من که دیگه بگو.» و حالا در جواب اینکه دیشب بهخاطر چه کتابی تا آن سر شهر رفتم را «دیگه تو که باید بدونی.»#کتاب
شما که سواد داری، لیسانس داری، روزنامهخونیبا بزرگون میشینی، حرف میزنی، همهچی میدونیشما که کلهت پره، معلّم مردم گنگیواسه هر چی که میگن جواب داری ، در نمیمونیبگو از چیه که من دلم گرفته؟ راه میرم دلم گرفته، میشینم دلم گرفتهگریه میکنم ، میخندم ، پا میشم، دلم گرفتهمن خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو بردسوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خوردعمر من کوه عسل بود، ولی افسوس!روزای بد انگشتانگشت اونو لیسیدبعد نشست تا تهشو خورد محمد صالحعلا
چرا گلی امامی کتاب آشپزی بدون گوشت را ترجمه کرد؟ instagram.com/reel/Db24z2MtUXk/?igsh=MTlv… ما با این وضعیت بهتر است چه کتابی ترجمه کنیم؟
به تو فکر میکنم. به تو که نیستی. به یادت فکر میکنم که هنوز پررنگ است. به یادهای رفته فکر میکنم. به تو فکر میکنم که اگر از یادم بروی، اگر کمرنگ شوی، میروی. به خودم فکر میکنم که بی یادت انگار بلد نیستم زندگی را، زندهبودن را. به اینکه انگار یادت آرامبخش است و نمیخواهم برود. به یادت فکر میکنم که هر چیزی بلد است مرا یاد تو بیندازد. فیلم، موسیقی، ترانه، متن، کتاب، کافه، اصلاً فرقی ندارد. به این فکر میکنم که من کجای یاد تو بودم؟ چه چیزهایی مرا یاد تو میاندازد؟ یادم میآید که نمیخواهی. ای کاش من هم نخواهم. ای کاش دور شوی از یادم و هر از چند گاهی، دل شکستهام را بیاورم که بند بزنی. اما به کجا؟ راهی نمانده است. آه!دلخوشم که خوب میدانم که میدانی دلتنگی یعنی چه. خوب میدانم که دلتنگ میشوی. اما این را هم خوب میدانم که در دام غرور اسیری. دلم میسوزد. برای تو، خودم و آن دوستی سبز ازدسترفته. یادم هست که میگفتی گمان میکنی که یک روز این احساسات من تغییر خواهد کرد. نکرد انگار. هنوز دلتنگی، پایدارترینشان است و عزیزترینشان. گاهی از خودم میپرسم که اگر احساساتم تغییر کند، تو را دوباره در کنارم خواهم داشت؟ و آن عزیز دورادور خواهی شد و خواهی ماند؟ خوب میدانم، آدم رفته، حتی اگر برگردد، همان آدم قبل نخواهد بود.با این همه اما، کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را؟ البته که چاره همین است. کاش میتوانستم. به همان راحتی که تو توانسته بودی.#ناگهاننوشت
آوخ که چو روزگار برگشتاز من دل و صبر و یار برگشتبرگشتن ما ضرورتی بودوآن شوخ به اختیار برگشتپرورده بُدم به روزگارشخو کرد و چو روزگار برگشتغم نیز چه بودی ار برفتی؟آن روز که غمگسار برگشترحمت کن! اگر شکستهای راصبر از دل بیقرار برگشتعذرش بنه ار به زیر سنگیسرکوفتهای چو مار برگشتزین بحر عمیق جان به در بردآن کس که هم از کنار برگشتمن ساکن خاک پاک عشقمنتوانم ازین دیار برگشتبیچارگی است چارهی عشقدانی چه کنم چو یار برگشت؟بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهی کار خویش گیرماز آن ترجیعبند عزیز.
دلتنگی همیشه برایِ یک کَس نیست؛ دلتنگی گاهی برایِ چیزیست که بینِ ما و او جریان داشت؛ دلتنگی برایِ آن حرفهایی که فقط به او میگفتیم؛ دلتنگی برایِ آن حسِ ما-شدنی که تنها با او ممکن میشد؛ دلتنگی برایِ آن آدمی که در برابرِ او میشدیم: دلتنگی برایِ آن عاشق.سیاهه
به دوستم فکر میکنم این روزها، که گفت از تکرار کارهای خانه خسته است. که گفت امشب در سر شوری دارد. گفت که سرش پر از ایده است که بنویسد، اما کارهای هر روزهی خانه مجال نمیدهد.به آنیکی فکر میکنم که میرود کلاس نویسندگی و کاش دخترش که بزرگتر شود به خودش نزدیکتر شود. به خود بودهاش پیش از مادرشدگی. به خودم فکر میکنم که نه مادرم، نه ایدهای توی سرم میچرخد و یاد آدمهایی میافتم که به من حس ناکافیبودن دادند. وقتی گفتم که هر کاری از دستم برمیآمده انجام دادهام، پرسیدند که چند تا کتاب نوشتهام؟ به خودم فکر میکنم که به همان اندازه که نوشتن را دوست دارم، از آن بیزارم. عشقم به نوشتن هم، انگار مثل عشق به آدمها، حیف و حرام شد و شما که کار و زندگی و شغلتان با نوشتن گره نخورده، نمیدانید چه میگویم؟ پس بهتر است پیش از آن که مرا به باد انتقاد بگیرید، لب فرو بندید. انگار دیگر نوشتن را وقتی دوست دارم که قدر دانسته شود. انگار دیگر دوست ندارم شغلم باشد. مطمئنم که اگر نوشتن برایم علاقه و سرگرمی بود و با آن امرار معاش نمیکردم، قطعاً طور دیگری دوستش داشتم. به تمام کسانی که در این جرگه قرار میگیرند، غبطه میخورم و کاش که من هم از آنها بودم.خستهام؟ بیزارم؟ دلزدهام؟ دلتنگم؟ دلتنگم. دلتنگم. دلتنگم و بیش از این چیزی نمیدانم.#ناگهاننوشت
- من خیلی درس یاد گرفتم با وجود تو.- خوشحالم که این رو میشنوم. ـ من هم خوشحالم. - مثلاً چی یاد گرفتی؟ و من هر درسی رو که یادم مونده بود، برات گفتم. باورت نمیشد. خودم هم همینطور. فقط این برام غمانگیزه که من درسهای مرتبط با چطور موندن و چطور با هم ادامهدادن رو یاد گرفتم. اما تو رفتی. حالا که انگار اون درسها، اون تلاشها، اون گفتوگوها رو قدر ندونستی، خستگی مونده به تنم. متأسفم که فکر میکردم تلاش و گفتوگو به سرانجامی جز جدایی میرسه. متأسفم که سعادت در ادامهدادن نبود، امیدوارم در رهاکردن باشه. #ناگهاننوشت
وای باورم نمیشه! حبیب مرحوم توی آهنگ نفس، «چو به یاری تو اینجا» رو خونده «جویباری تو اینجا» و نه خودش و نه سایر دستاندرکاران متوجه این اشتباه نشده و با همون غلط منتشر کردهند آهنگ رو. یعنی یکی چوبیاری رو سر هم نوشته و حبیب خونده جویباری. عالی!هر چند که هشتگ ادبیاتندانی برازندهتره.#ادبیاتدانی
بله، نفس مسیح مریم! یک روز هم که حالم خوش نبود، ازت خواستم، به هزار التماس احتمالاً، و زنگ زدی یا زنگ که زدم گوشی را برداشتی. چه صحنهی غمانگیزی! یا جواب نمیدادی یا باید از قبل خواهش میکردم و البته از حق نگذریم، دلایل خودت را هم داشتی که از نظر من، منطقی به نظر نمیرسید. یعنی این روش، برای آن منظوری که مدنظر تو بود، بر من اثر نداشت.بله، حالم خوش نبود و چند دقیقه حرف زدیم. مثل دو تا آدم که لجبازی نمیکنند و حرف هم را میفهمند. حالا اصلاً یک کلمه از آن حرفها هم یادم نیست. همان حرفهای سادهی روزمره بود. اما حال من را از این رو به آن رو گرداند. مثل مردهای که زنده کرده باشی، با صدایت که برای من در حکم نفس مسیح مریم بود، بهقول سعدی.وقت خداحافظی گفتم: «میبینی چقدر حالم خوب شد؟ ده دقیقه هم طول نکشید. من همین رو میخوام. مهربون باش. اینقدر سخته؟» و تو خندیدی و دور شدی.مهربان بودی. مهربانی را بهتر از هر کسی بلد بودی. من را بلد بودی. مهربانیات را نشانم داده بودی. اما از یک جایی به بعد، برای من نخواستی. کاش زبانم به نفرین میچرخید و میگفتم که خدا برایت نخواهد! اما روزگار خواهد چرخید و یک نفر دیگر خواهد آمد که برای تو نخواهد خواست. امیدوارم در آن روزگار، یادم بیفتی. اما چه فایده؟ اینکه برایم نخواستی، اگر در آینده برای تو جبران شود، هیچ دردی از امروز من کم نمیکند. تقریباً همهچیز را، تا آنجا که میشد، دریغ میکردی و با این وجود، دوستت داشتم. خوشحال هم بودم که میتوانم آدمی را فارغ از همهچیز و برای وجود نازنین خودش دوست داشته باشم. اما ای کاش، دریغ نمیکردی. مگر چند نفر را میشود بیچشمداشت دوست داشت؟ مگر چند نفر میتواند بیچشمداشت دوستت داشته باشد؟ شاید هم برایت ارزشی نداشت یا در تصورت جا نمیشد. گاهی از خودم میپرسم که اگر بلد بودم با نگاه معاملهگرانه دوستت داشته باشم، بیشتر دوستم داشتی؟ البته گمان نکن که اهل بدهبستان نیستم. محبت بیدریغی در وجودم بود که دلم میخواست نثار تو باشد و بهجای آن کمی محبت یا توجه نصیبم شود. آنقدر که مهربانیات یک اتفاق سادهی روزمره باشد، نه نیازمند التماس و خواهش.ایکاش میتوانستم امیدوار باشم که یک روز خوشحالی از در خواهد آمد و خواهد ماند. اما میدانم که این امکان، برای زندگی من تعریفنشده است. همین که غم با ده تا انگشت قوی، گلویم را فشار ندهد، برایم بس است.میبینی؟ تو حتی شادمانی را از چشمم انداختهای. کاش میشد چشمانتظار آمدنت باشم. بخواهی که بیایی و بیایی که بخواهی. اما نه میآیی، نه میخواهی.گاهی هم آدم به جایی میرسد که میگوید: مرا به او بخواهانید، او خود مرا نمیخواهد.#محتوایزندگی
این اصطلاح رو که «فلانی صورتش رو با سیلی سرخ نگه میداره» فکر میکنم همه شنیده باشیم. منظورش هم مشخصه. یعنی طرف فقیره، اما برای اینکه به روی خودش نیاره و حفظ ظاهر کنه، خودش به صورت خودش سیلی میزنه تا لپهاش گل بیفته. رویزردی در قدیم، نشونهی لاغری و در نتیجه، فقر بوده. برای همین، نقطهی مقابلش، یعنی سرخرویی، نشونهای بوده از اینکه سالم و سرحالم و اوضاع خوبه. حالا این بیت خاقانی رو ببینید:از خونِ دلِ طفلان سرخابِ رخ آمیزداین زالِ سپیدابرو، وین مامِ سیهپستانشاعر دنیا رو به پدری زال تشبیه میکنه که موها و ابروهاش سفیدند و مادری که پستانش سیاهه. حالا چنین موجودی، با این آب و رنگ، چطور صورت خودش رو سرخ میکنه؟ با خون دل بچههاش. مام سیهپستان، یعنی مادری که وقتی به بچه شیر میده، بچهش میمیره.این بیت یکی از ابیات همون قصیدهی خاقانی بود که بیت اول رو تقریباً همهمون، یا بهتره بگم تقریباً همهی همنسلان من و نسلهای قبل از اون شنیدیم: هان! ای دل عبرت بین! از دیده عبر کن! هان! ایوان مدائن را، آیینهی عبرت دان!#ادبیاتدانی
🖍 درسگفتار آفلاین مرگ مؤلف رولان بارت👤 مدرس: نیما م. اشرفی⏺آشنایی با نیما اشرفی:- دانشآموخته مطالعات ترجمه- مدرس و مترجم ادبیات و علوم انسانی🖍 در نطقیات:- پرسشهای فلسفی و پاسخ فیلسوفان - بخش اول، بخش دوم ، بخش سوم و چهارم🚀 صفحهٔ توییتر📨 کانال تلگرامی صدای مترجم⏺ معرفی درسگفتار:«مرگ مؤلف» رولان بارت یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین متنهای نظریه ادبی قرن بیستم است. این جستار کوتاه اما فشرده و انقلابی نگاه ما به رابطهی میان متن، نویسنده و خواننده را دگرگون کرد.ادر این درسگفتار میآموزیم:منظور بارت از «مرگ مؤلف» دقیقاً چیست.چرا بارت با نویسنده بهعنوان مرجع نهایی معنا مخالفت میکند.تفاوت «نویسندهی واقعی» با «مؤلف بهعنوان مرجع تفسیر» چیست.چرا مرگ مؤلف به معنای آزادی بیحدوحصر تفسیر نیست.چگونه زبان و نوشتارْ معنا را از کنترل کامل نویسنده خارج میکنند.چرا بارت از «تولد خواننده» سخن میگوید.این ایدهها چه نسبتی با نقد ادبی، شعر، رمان، سینما و غیره دارند.این متن چه نسبتی با متفکرانی مثل فوکو، سانتاگ و ژرار ژونت دارد.چه نقدهایی به این جستار وارد شده است.⏺مسیر آموزشی و روش کار:این درسگفتار بر اساس روش «قرائت تنگاتنگ» (Close Reading) طراحی شده است. شما در این دورهمسیر زیر را قدمبهقدم طی میکنید:۱. نقد و بررسی ترجمههای پیشین: ارائهی فایل نقد ترجمهی پیشین از این جستار و علل کاستیها و نابسندگیاش.۲. ارائهی ترجمهی جدید: ارائهی فایل ترجمه و خوانش پاراگراف به پاراگراف ترجمهای بهروز از مدرس.۳. شرح و تفسیر: کالبدشکافی مفاهیم پیچیدهی هر پاراگراف با زبانی روشن اما بدون سادهسازی افراطی.۴. رفع سوءبرداشتها: بررسی اشتباهات رایج تفسیری پیرامون ایدههای بارت.۵. بررسی بستر فکری: نگاهی به آرای اندیشمندان همدوره برای درک بهتر بستر شکلگیری این ایده.۶. نقد جستار: در جلسهی پایانی، یک قدم به عقب میرویم و خود این جستار را از زبان اندیشمندان زیر تیغ نقد میبریم. ۷. ارائهی فهرست منابع: فایل منابع مورداستفاده و مرتبط برای مطالعهی بیشتر ارائه میشود.⏺اهمیت امروزی درسگفتار:در جهانی که هنوز بسیاری از خوانشها به زندگینامه، قصد و اظهار نظر نویسنده گره زده میشوند، جستار بارت همچنان زنده و ضروری است. این متن به ما کمک میکند بپرسیم: آیا معنای اثر همان چیزی است که نویسنده قصد کرده؟ اگر نویسنده بعداً چیزی دربارهی اثرش بگوید، آیا آن گفته تفسیر نهایی است؟ خواننده چه نقشی در تولید معنا دارد؟این درسگفتار برای هر کسی که با ادبیات، نقد، ترجمه، نوشتن یا تحلیل آثار هنری سروکار دارد نقطهی شروعی جدی و ضروری است.📨 این درسگفتار در یک کانال تلگرامی اختصاصی ارائه میشود و با عضویت در کانال به درسگفتار دسترسی خواهید داشت.🔴 دو جلسه ( ۵۷ دقیقه)✅ مشاهدهٔ بخشی از جلسهٔ اول💸 هزینهٔ درسگفتار (با تخفیف ویژه): ۱۵۰ هزار تومان (آخرین مهلت استفاده از تخفیف ویژه سهشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ است.)📱 برای تهیه درسگفتار لطفا با ادمین نطقیات در تلگرام تماس بگیرید:t.me/nutqiyyat_admin❇️🔮 t.me/nutqiyyat🔮 t.me/nutqiyyatlib🔮 t.me/nutqiyyat_classes🔮 instagram.com/nutqiyyat🔮 youtube.com/@nutqiyyat
این روزها سرم تو زندگیِ خودمه. نشستم گوشهی اتاقم. کاری به کارِ هیچکس ندارم. میتونم بگم یک روندِ کاملاً عادی، بیحاشیه و امن، ولی هرجور حساب میکنم میبینم نمیتونم ازش تعریف کنم. آدم به هیجان و ارتباط نیاز داره، یعنی چی سرش تو لاکِ خودش باشه و روزهاش یکی یکی از جلوی چشمش بگذرن و هیچی که هیچی؟ گریه.
ترکیب «بیجهت نیست که ...» را چطور به انگلیسی بیان کنیم؟مثلاً میخواهیم بگوییم: - بیجهت نیست که به او کِرمِ کتاب/ خورهی کتاب میگوییم.- بیجهت که اینقدر معروف شده است.برای بیان چنین ترکیبی در انگلیسی از ترکیب not for nothing میتوانیم استفاده میکنیم.بنابراین، معادل انگلیسی دو جملهی بالا بهترتیب میشود:◽️It's not for nothing that we call him a bookworm.◽️It's not for nothing that he has become so famous. 🔳 ترکیب not for nothing بهجمله کمی وزن و رنگ ادبی میدهد و بههمیندلیل، عمدتاً در موقعیتهای رسمی (یا تا حدی رسمی) بهکار میرود، چه در نوشتار، چه در گفتار. اگر هم در موقعیتی غیررسمی و خودمانی بهکار رود، لحنی کنایی (یا شاید هم طعنهآمیز) به کلام میدهد.در محاوره و موقعیتهای غیررسمی معمولاً از ترکیبات دیگری استفاده میکنند.◼️No wonder◻️No wonder he's famous.الکی که معروف نیست/ نشده.◼️There'a a reason (why)◻️There's a reason (why) people trust him.بیخود نیست که مردم بهش اعتماد دارن.▪️این ترکیب هم با why و هم بدون آن بهکار میرود و پرانتز را هم بههمین دلیل قرار دادم. ولی جمله وقتی با why میآید انگار کمی تاکید بیشتر دارد و اندکی رسمیتر میشود.#ظرافت_واژگانی #واژه_روز ✍فهیمه صدیقدانشجوی دکترای فلسفه آموزش، مدرس زبان، مترجم کتاب📲 ارتباط مستقیم با من جهت مشاوره و ثبتنام:📞 ۰۹۰۵۹۰۰۰۶۱۳🆔 @Seddigh_A@SeddighEnglish
سعید نفیسی در کتابِ خاطراتِ سیاسی، ادبی، جوانی، که بههمتِ نشرِ مرکز منتشر شده، دربارۀ عارف قزوینی چنین گفتهاست:[عارف] با همۀ ناسازگاریهایی که با صاحبانِ مقامِ بلند داشت، با کسانی که از این زمره و از این طایفه نبودند بسیار رایگان بود.یعنی چه؟ یعنی مُفتکی بود؟!رفتم، جستوجو کردم و دیدم در فرهنگِ بزرگِ سخن، ذیلِ واژۀ «رایگان»، ضمنِ برشمردنِ مترادفهایِ رایجی چون «مُفت» و «مجانی»، آمدهاست:ویژگیِ حالتِ کسی نسبتبه دیگری که میتواند بدونِ ملاحظه یا شرم با او حرف بزند یا رفتار بکند؛ یگانه؛ صمیمی.پس یعنی عارف با آن افرادِ مذکور بسیار صمیمی بود.۱۷ مرداد ۱۴۰۵#یادداشتها @kashkool_book
واژه رنگ زندگی بود، وقتی تو فکر تو بودمT.me/tarjomanak
چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟ چه شود که برفروزی، دل سوگوارم امشب؟ گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفتهکه تو دادهای نهفته، برِ خویش بارم امشباوحدی
داشتم فکر میکردم چقدر از زندگی، صرفِ کارهایی میشود که هیچوقت در خاطرهمان نمیمانند. هیچکس سالها بعد از خودش نمیپرسد «آن سهشنبهای که خریدِ خانه را مرتب داخل کابینت گذاشتی یادت هست؟» یا «آن روزی را که دو بار آشغال را بردی پایین؟» اما جالب اینجاست که زندگی دقیقن همین کارهای فراموششدنیست. اتفاقهای بزرگ، مهماناند. کارهای کوچک اما زندگی را میسازند. امروز داشتم لیوانی را میشستم که سالهاست هر روز از آن چای میخورم. حین شستنش تازه فهمیدم روی لبهاش یک تَرَک افتاده که احتمالن مدتهاست همانجا بوده و من ندیده بودمش. آدم هم شاید همینطور باشد. پیر شدن هم احتمالن همینجوری باشد. با هزار ترکِ باریکی که روی روح و ذهن و روان آدم افتاده، نه با شکستنهای بزرگ. هر خانهای بعد از مدتی، اخلاقِ صاحبش را یاد میگیرد. درِ اتاقی که بیشتر از همه باز و بسته میشود، صدای مخصوص خودش را پیدا میکند. فرشی که همیشه روی یک قسمت از آن مینشینی، زودتر رنگ میبازد. دستهی لیوان محبوبت کمی تیرهتر میشود. حتی دستگیرهی یخچال هم میفهمد کدام ساعتِ شب، سراغش میآیند. وسایل، بیش از آنچه خیال میکنیم، زندگی را بلدند. فکر میکنم بخش بزرگی از بزرگ شدن، از دست دادنِ خودِ شگفتزدگی و ذوق نیست؛ عوض شدنِ موضوعِ شگفتی و ذوق است. مثلن کودکی که با دیدنِ رنگینکمان ذوق میکرد. حالا بزرگ شده و با پیدا کردنِ یک ساعتِ خالی در میانِ یک هفتهی شلوغ ذوق میکند. مدتها گمانم این بود که زندگی باید یک روایتِ بزرگ داشته باشد؛ یک پیروزی، یک نقطه عطف، یک جملهی اسطورهای که آخرِ داستان زیرش خط بکشند. حالا اما شک کردهام. شاید زندگی هیچوقت نخواسته شاهکار باشد. شاید تمام همین چیزهای کوچک و بعضن بیاهمیتاند که زندگی میخواسته باشد. شاید نیازی نبوده که همیشه دنبالِ معنای زندگی بگردیم. شاید زندگی کردن همینهاییست که همه دارند در اکثر مواقع انجام میدهند. بدون خلقهای بزرگ. بدون اسطورههای تکرار نشدنی. بدون قهرمانهای نامدار.
شاید مشکل منم، نه کسایی که دوستشون دارم.
بهش این فرصتو دادم، ببینه...T.me/tarjomanak
به کرمِ پیله میمانَد دلِ من که خود را هم به دستِ خود کفن ساختخاقانی میفرماید. دل من هم همینطور آقای خاقانی. دل من هم همینطور.
به تقویم نگاه کردم و دیدم که نصف تابستون رفت. از ۱۴۰۵ تا حالاش، تقریباً هیچی نفهمیدم. شما هم اگر متوجه گذر سال نشدید و کار خاصی نکردید، لایک کنید که حس کنم تنها نیستم.
Dariush – Chakavakبابونهی بنفش تو توییترش نوشته بود:«تو با من جوری رفتار میکنی که انگار یه ساز ناکوکم که بهدرستی نمیتونی صدام رو دربیاری. یا نه اصلاً، تو حتی نمیدونی چطوری من رو دستت بگیری. تو فقط اسمم رو میدونی. فقط میدونی که چه شکلیام. من رو بلد نیستی». آره، همین:«فقط اسمم رو میدونی. فقط میدونی که چه شکلیام. من رو بلد نیستی»، اما دیگه حتی «نام مرا بر لب مبند، که مسموم میشوی، من داغ دیدهام!»
اون روزها دلم کتاب نصرت رحمانی رو میخواست به هوای این شعر. پرسیدی که چی برات بگیرم؟ گفتم نصرت رحمانی. یه گزیدهی نصرت رحمانی گرفتی برام، که این شعر رو نداشت!لیلی گفت که خسیسی، وگرنه چرا باید گزیده بگیری؟ گفت و من نشنیدم.اما بدتر از همهچیز، تو در محبت هم خسیس بودی، با من که شعرم، شعرم، شعرم.T.me/tarjomanak
«درخت خون» رو امروز تو بیبرقی شروع کردم، جلوی پنجره تا وقتی که نور خورشید کامل بره؛ شد ۴۹ صفحه. چقدر دلم به حال خودم سوخت. نسخهای که دستمه سال ۱۴۰۱ با تیراژ ۵۰۰ نسخه و به قیمت ۴۲ تومن چاپ شده، اما امروز چه قیمت و تیراژی داره؟ اصلا تجدید چاپ میشه؟ دلم به حال خودم سوخت اگه روزی بیاد و داستان بلند ایرانی در دسترس نباشه: نویسنده ننویسه، یا بنویسه و ناشر قبول نکنه، یا اصلا ناشری نباشه که قبول کنه، گیرم که چاپ شد اما خواننده میلی به خوندنش نداشته باشه، یا اینکه خوانندهای نباشه که بخونه...چقدر پیچدرپیچ و باورنکردنی! مثل یه کابوس غیرواقعی به نظر میرسه، اما مگه حالا کسی باورش میشه که تو همین یه سال گذشته چه گردنههایی رو رد کرده و زنده به امروز رسیده؟ ادبیات معاصر فارسیم به همین ترتیب زنده میمونه و به فردا میرسه؛ اما ای کاش وقتی رسید، هیچ به ذهن کسی خطور نکنه که شرایط و ممیزیهای این دوره، موجب شکوفاییش شدن؛ این کاریترین ضربهایه که میشه به بازمانده زد، انگار که بگی اگه خطری تو مسیرت نبود، ساخته و پرداخته نمیشدی و ارزشی که حالا داری رو نداشتی و به کل منکر شد و به فراموشی سپرد که این خطر ، چه عمری از بازمانده تباه کرده و فرصتهایی که میشد باهاشون بیشتر درخشید رو سوزونده...
و واقعا «غروبم، مرگه رو دوشم» و در نتیجهی امیدواریهای بیحاصل، منتظر دستهای کمک نکنندهات هم نیستم که در ادامه بگم؛ «طلوعم کن تو میتونی». خب حتما نمیخوای دیگه قربونت برم.
نوشی تو بر سنگیندلان. :)T.me/tarjomanak
خانم دستفروش مترو، گیرهسرای پاپیونی بامزهای داره. خیلی شلوغه، جا نیست نفس بکشیم، عصر چهارشنبه، همه خسته و مرده، به زور سرپا از سرکار به سمت خونه. یه دفعه یه دستی رو میبینم از وسط جمعیت کش میاد، از جلوم رد میشه و میره سمت گیرهسر پاپیونی قرمز؛ یه خانمه که چهرهش خیلی خوشگل ولی خیلی پژمردهست، میخواد گیرهسرها رو هرجور شده از اون لا-لوها نگاه کنه. توی شکمم خنک میشه، لبخند میزنم.اولین بارایی که سوار مترو میشدم اصلا فلسفهی اینهمه فروشنده توی مترو رو نمیفهمیدم، ولی حالا میبینم آدمیزاد با چه چیزای کوچیکی سرپاست. چون چشمای خانمه رو که دنبال میکنم، مردمکش با دقت دنبال اون پاپیونی میگرده که از همه بیشتر دوسش داره، دستاشو میذاره روشون و یکی یکی نگاهشون میکنه. انگار حالا پژمردگی صورتش کمتره، جاشو داده به دقت و یه برق خیلی کمِ بچگونه توی چشماش. منم از اون گیرهسر پاپیونیه خوشم میاد. راستی، خودم صبح که با تمام اضطراب و بیخوابی و خستگی، داشتم میرفتم دانشکده که امتحان بدم، سهتا گیرهسر گلی خریده بودم. رنگاشو با دقت و وسواس انتخاب کردم. منم تمام امروزو با چه چیز کوچیکی سرپا بودم!این روزا دارم همه معناهای زندگیمو از دست میدم. دیگه هرچی نگاه میکنم هیچ برقی توی چشمام نمیبینم. شاید باید دوباره صبح بیدار شم به گلای بالکن آب بدم، شاید باید برای رادمهر پنکیک آبی درست کنم، یا فیلمای رمانتیک ببینم، سریالی شروع کنم که کمکم با شخصیتاش ارتباط بگیرم، یا نمیدونم، برم بازم تنهایی سینما، به حرکت برگ درختا دقت کنم، بالکن رو بشورم و با پای برهنه رو سنگ خیس راه برم.شاید باید همین لحظه، همینجا، یهذره کمتر بمیرم، یهذره بیشتر سر پا شم، فقط چون خانم دستفروش مترو گیرهسرای پاپیونی بامزهای داره.۳۱ تیر ۱۴۰۵
به یادگارِ کسی، دامنِ نسیم صباگرفتهایم و دریغا که باد در چنگ استT.me/tarjomanak
من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمیشد.دایی جان ناپلئونایرج پزشکزادشما یادتونه که کی عاشق شدین؟بهنظرم اگر هم بخواد به فصل ربط داشته باشه، تابستون فصلش نیست. :)
تلویزیون داشت فیلمی علمیتخیلی نشان میداد که پورتالی برای سفر در زمان ایجاد کرده بودند و در گیرودار زمان عبور بودند که زنگ زدند و برایمان حلیم آوردند.بحث افتاد که هر کسی دوست دارد کجای زمان باشد. ما سه نفریم و هر کداممان یک انتخاب متفاوت داریم. بچه به آینده میرود، پدرش به گذشته و من همینجا میمانم. همین حال واقعی با همهی آنچه که از گذشته آوردهام و احتمالا به آینده خواهم برد.شاید تکرار بخشهایی گذشته دلپذیر باشد، اما آنبخشش که میدانی چه چیزهایی در انتظارت است و توان تغییرشان را نداری، نباید چندان هم دلخواه باشد.آینده هم یعنی از دست دادن چیزهایی که حالا دارم؛ کودکی بچه، جوانیام، دوستانم، خانوادهام.پس زنده باد حال با تمام رنجهایش. مرد توی فیلم هم با من هم عقیده بود. زد پورتال را نابود کرد تا انسانها از گندی که به زمین زده بودند فرار نکنند، بمانند و دوباره بسازندش؛ با همهی سختیها و ناممکنیهایش.حلیم را گرم کردم و گفتم من میمانم، نهار درست میکنم، شما بروید و برگردید و از گذشتگان بپرسید آخر چه کسی حلیم را با شکر میخورده؟!با عرض پوزش از علاقمندان حلیم با شکر!
با دوست، کنج فقر بهشت است و بوستان بی دوست، خاک بر سرِ جاه و توانگریتا دوست در کنار نباشد به کامِ دلاز هیچ نعمتی نتوانی که برخوریسعدی
مردادافتادن فتحه از آغاز کلمات، مخصوصاً اگر آن فتحه یک هجای مستقل را بسازد، بعد از تبدیل آن فتحه به یک مصوّت کوتاهِ ربوده، در زبان فارسی در اواخر دورهٔ ساسانی و اوایل دورهٔ اسلامی (اگر علیالعجاله اختلافات گویشی را کنار بگذاریم) تحولی آوایی است و ارتباطی با مسائل صرفی (مورفولوژیک) ندارد. به همین سبب فرقی نمیکند که بلحاظ قواعدِ صرفیِ تاریخی آن فتحه تکواژ مستقل باشد (مانند a ادات نفی)، جزئی از ادات ان نفی باشد، یا جزئی از یک کلمهٔ بسیط یا بسیطشده؛ در هر حال حذف میشود. از این جاست که مثلاً اناب بدل به ناب شده و انوش بدل به نوش (مگر در بعضی کاربردهای "فرمولی")، و با آنکه ادات نفی ان با این حذف عملاً از بین میرود، چیزی مانع از حذف نشده؛ و از همین جاست که ابیدا به معنای گم و ناپیدا بدل به ویدا شده (رجوع فرمایند به لغت فرس) و حذف ادات نفی از آن باعث نشده که معنای ویدا به ضد آن تغییر کند. تکرار کنیم: مسأله آوایی است نه صرفی. این چیزی است که در این یادداشتها چندین بار بیهوده تکرار شده.همین در مورد امرداد هم صادق است. افتادن فتحه از آغاز این کلمه نیز البته تحولی آوایی است و به این معنی نیست که معنای امرداد با حذف فتحه تبدیل به مرگ و ناپایداری زندگی میشود. وقتی در زبان فارسی دری تکواژ نفی a وجود نداشته باشد، دیگر سخن گفتن از حذف یا اثبات آن معنی ندارد. این امری است بداهةً روشن و بینیاز از استدلال. اما آنچه دربارهٔ امرداد و مرداد در افواه افتاده افسانهای است که از نیمهٔ اول قرن چهاردهم شمسی بعضی ساختهاند و چون در بین زردشتیان تلفظ امرداد هنوز گویا کاربرد داشته، کسانی مانند ارباب کیخسرو و نورسیدگان کمآشنا با زبان فارسی و زبانهای پیش از اسلام زنده کردن کلمهٔ مردهٔ امرداد و از رواج انداختن مرداد را ضروری یافتهاند و با آنکه بعضی استادان از همان زمان مهمل و بیمعنی بودن این سخن را دریافته بودهاند، پند آنان در عوام مؤثر نشده و بازگویی این افسانه ادامه یافته است. چند وقت قبل در همین فضای مجازی دیدم که آقای دکتر کامران کشیری به زبانی روشن نادرستی این پندار را معلوم کرده و در شیرفهم کردن مطلب به زبان ساده هنرمندی نموده، ولی گروهی مقصود روشن، روشنتر از آب، او را درنیافتهاند و اشکالهای خنک کردهاند.من چون در روشن نوشتن مهارتی ندارم، پاسخی دشوارفهمتر به پندار سازندگان کلمهٔ امرداد در دوران معاصر میدهم.عوام تصور میکنند که اگر امرداد به معنای جاودانگی است، پس مردادی هم وجود داشته که معنای مرگ یا میرایی داشته یا اگر در زبان اوستایی امرتات (خود از اصل امرتَتات) به معنای جاودانگی بوده، پس فرض مرتات (خود از اصل مرتَتات) به معنای مرگ نیز بیاشکال است. واقع آن است که این تصور naïve، گرچه به ظاهر معقول مینماید، بکلی نادرست است: ملاک اول در شناخت لغت استعمال آن است نه امکان فرض آن.در زبان هندیوایرانی معادلِ صفتِ ņ-mrto هندیواروپایی به معنای زنده amrta بوده است. اسم معنای (abstract noun) معادلِ این صفت در هندی باستان amrta-tva است و در اوستایی amrta-tāt و در یونانی ambrosia، همه به معنای زندگی و نامردن. در هندیواروپایی یک اسم خنثای ņ-mrto نیز وجود داشته که اثرش در هندی باستان به صورت amrta به معنای زندگی بازمانده و در اوستایی به صورت aməša (در موارد نادر؛ مقصود این جا صفت معروف aməša نیست) به همان معنی. این را میتوان با ambrosios یونانی سنجید.حال مسأله این جاست: با آنکه اسم معنای (abstract noun) معادلِ صفتِ amrta (به معنای زنده) در هندی باستان amrta-tva و در ایرانی باستان amrta-tāt بوده است، اسم معنایِ معادلِ ضدِ آن، یعنی صفتِ mrta (به معنای مرده)، در هندی باستان mrtyu و در ایرانی باستان mrþyu (برابر با mršyu در فارسی باستان)، هر دو به معنای مرگ، بوده است. پس mrta-tāt هیچ گاه وجود نداشته که معنایش مرگ باشد یا نباشد؛ در هیچ جا، نه در اوستایی نه در فارسی باستان و نه در سنسکریت، این کلمه وجود نداشته و سخن گفتن دربارهٔ آن سخن گفتن دربارهٔ امری عدمی است.علم لغت هیچ علم مهمی نیست. ولی این امر بیاهمّیّت نیز برای خود اصول و گاه ظرایفی دارد. ظرایف دیگری هم در مورد این کلمه هست که طالبانش میتوانند رجوع فرمایند به رسالهٔ معروف استاد پاول تیمه با عنوان:Studien zur indogermanischen Wortkunde und Religionsgeschichte.
ترجمانک | فاطمه مدیحی بیدگلی pinned «با سلام و احترام، در چارچوب یک پژوهش مربوط به پایاننامهی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی، به بررسی تأثیر ویژگیهای شخصیتی و جنسیت بر میزان یادگیری زبان دوم در میان زبانآموزان دختر و پسر میپردازیم. از شما عزیزان دعوت میشود با پاسخدهی به این پرسشنامه،…»
با سلام و احترام،در چارچوب یک پژوهش مربوط به پایاننامهی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی، به بررسی تأثیر ویژگیهای شخصیتی و جنسیت بر میزان یادگیری زبان دوم در میان زبانآموزان دختر و پسر میپردازیم. از شما عزیزان دعوت میشود با پاسخدهی به این پرسشنامه، ما را در این مسیر پژوهشی یاری فرمایید. پاسخهای شما کاملاً محرمانه و صرفاً برای اهداف علمی استفاده خواهد شد. پیشاپیش از همکاری ارزشمند شما سپاسگزارم🙏لینک پرسشنامه: survey.porsline.ir/s/6Ysqi9LW
خاکم که جای پای تو را ناز میکنمبادم که رو به عشق تو پرواز میکنمآبم که هرچقدر سرم میخورد به سنگراهی جدید رو به افق باز میکنماین آتشی که ریخته از آه سینهامیک شِمّه از غمیست که ابراز میکنمدر یال مادیان کَهَر میخورم گرهراه رهایی است که آغاز میکنمقد میکشم دوباره در انبوهی از درختخود را شبیه سرو سرافراز میکنمای عشق، ای عصای دل بیقرار من!یک روز با وجود تو اعجاز میکنمسیده تکتم حسینی
شب بخیر ای کسی که ناامیدت کرد همون کسی که میدونست آخرین احتمال امیدواری توئه. شب بخیر ❤️🖤
باید یک کتاب بنویسم با نام «کار همچون راه گریز»شاید سبکسری باشه، ولی سر کار رفتن برای من شده گریز از بیتابی و گذروندن تندترِ زمان؛ زمانی که به ناچار و هرجور که شده باید بگذره.این هم چه بسا از نشونههای پیری زودرسه.پیشتر، اگه یک ماه هم توی خونه میموندم و سر کار/جایی نمیرفتم و هیچکسی رو نمیدیدم، همیشه تاب میاوردم و یا به گفتهای چینهدونم پر نمیشد. با فیلمدیدن و وبگردی زمان رو میگذروندم. ولی چند ماهه گرفتار همون داستان نخنمای «چیزی بهم اون خوشی گذشته رو نمیده» شدم. و شده یک آفتِ همیشگی.هر روز با یک پرسش بیپاسخ برخورد میکنی؛ برای گریز از کرختی چه باید بکنم؟! گونهای از آشفتگی.من موندم و فراوان مرخصیِ انباشته شده.
ترجمانک | فاطمه مدیحی بیدگلی pinned «اگر کتاب نونِ نوشتن رو خوندید، لطفاً برام بنویسید که آیا پیشنهاد میکنید یا نه؟ چرا؟ میخوام بر تصمیم خریدم تأثیر بذارید. ممنونم.»
اگر کتاب نونِ نوشتن رو خوندید،لطفاً برام بنویسید که آیا پیشنهاد میکنید یا نه؟ چرا؟ میخوام بر تصمیم خریدم تأثیر بذارید. ممنونم.
احساس میکرد به کمی سرگرمی نیاز دارد چون به محض اینکه دست میکشید، جهان چون چرخفلکی دور سرش میچرخید و ملغمهای از ترس، حسرت، شرم، عشق بیحدوحصر و مشتی سوال بیپاسخ به جانش میریخت.- صفحهٔ ۲۱۰ -
سعدی وقتی میخواد از تلخی و خندهی یار همزمان تعریف کنه: جواب تلخ چه داری؟ بگو و باک مدار!که شهد محض بود، چون تو بر دهان آریو گر به خنده درآیی، چه جای مرهم ریش؟که ممکن است که در جسمِ مرده جان آری میخوای فحش بدی؟ بگو، نترس! تو که میگی، انگار قربونصدقهست. ولی اگه بخندی... آخ که اگه بخندی... خندهت نهتنها مرهم زخمهام میشه، بلکه میتونه مرده رو زنده کنه.
برایش نوشتم که اگر فقط در این سیوشش سال سه روز در زندگی خیلی خوش گذشته باشد و خاطرهانگیز باشد، حتماً یکیاش آن روزی است که تو را دیدم.صبح این را گفتم و از صبح دارم فکر میکنم که آن دو روز دیگر چه؟ از صبح دارم فکر میکنم و چیزی یادم نمیآید!
شاید باورش سخت باشه، ولی این شعر و آهنگ برام یادآور بخشی از خوشیهای بچگیمه. احساس کردم که در این لحظه هم تسلیبخشه.T.me/tarjomanak
August Salt air And the rust on your door I never needed anything more Whispers Of "Are you sure?" "Never have I ever before" But I can see us Lost in the memory August slipped away into a moment in time 'Cause it was never mine And I can see us twisted in…مردادعطر هوای شور کنار دریا زنگاری که گرفته روی در خونهت جاتو باورم نداری، اما من که نخواستم بیشتر از اینازیرلبی میپرسیدی: «مطمئنی؟»- هیچوقت اینقدر مطمئن نبودهم تا حالااما میبینم که ما گم شدیم تو خاطرهچه میدونستم که ماه شاید از دستم بره؟مرداد، مث یه لحظه، سر خورد و رفت از دستم تو ماه من نبودی، اما چه میدونستم؟ من میتونم ببینم، تو تخت دوتاییمونوپیچیده تو ملافه، رد جداییمونوآخ! شیشهی شرابم! آخ! شراب صدسالهم!مرداد رو جرعهجرعه داشتم سر میکشیدم تو ماه من نبودی، اما چه میدونستم؟تو هیچوقت مال من نبودی.... نبودی... نبودی... یادته؟ یادته میزدم کنار؟ - سوار شو، با هم بریم!یادش به خیر اون روزا هنوز امیدوار بودیم، چیزی تغییر میکنهخواستن چقدر کافی بود. فقط «دلم میخوادت!»برای من کافی بود چقدر امیدوار بودم اگه تو زنگ میزدیخط میخورد همه کارهامتا همدیگه رو ببینیم، پشت اون مرکز خریدتف به عشق گذرا بهجای من و تو، میگفتیم ما! تو مال من نبودی که نذارم از دستم بری تو مال من نبودی، نه!تو هیچوقت مال من نبودی.... نبودی... نبودی... یادته؟ یادته میزدم کنار؟ - سوار شو، با هم بریم!کمرت رو میبینم، تو آفتاب تابستون ای کاش میشد اسمم رو حک میکردم روی اونبازم تو راه برگشت، دوباره زنگ میزنی؟ فکر میکردم دارمت، عجب حرفمفتزنی!یادش بهخیر اون روزامیگذشت با این امید: بیا ببینیم هم رو، پشت اون مرکزخرید.دیگه گذشت اون روزا، اون عشق تابستونی«دلم برات تنگ شده!» اون «میخوامت» گفتنا! تو ماه من نبودی، اما چه میدونستم؟#ترانه
Taylor Swift – augustAugustSalt airAnd the rust on your doorI never needed anything moreWhispersOf "Are you sure?""Never have I ever before"But I can see usLost in the memoryAugust slipped away into a moment in time'Cause it was never mineAnd I can see us twisted in bedsheetsAugust sipped awayLike a bottle of wine'Cause you were never mineYour backBeneath the sunWishing I could write my name on itWill you call when you're back at school?I remember thinking I had youBut I can see usLost in the memoryAugust slipped away into a moment in time'Cause it was never mineAnd I can see us twisted in bedsheetsAugust sipped awayLike a bottle of wine'Cause you were never mineBack when we were still changing for the betterWanting was enoughFor me, it was enoughTo live for the hope of it allCancel plans just in case you'd callAnd say "Meet me behind the mall"So much for summer love, and saying, "Us"'Cause you weren't mine to loseYou weren't mine to loseNo'Cause I can see usLost in the memoryAugust slipped away into a moment in time'Cause it was never mineAnd I can see us twisted in bedsheetsAugust sipped awayLike a bottle of wineYou were never mine, mineYou were never mineNever mineDo you remember?Remember when I pulled upAnd said, "Get in the car"And then canceled my plansJust in case you'd callBack when I was living for the hope of it allFor the hope of it all"Meet me behind the mall"And then canceled my plansJust in case you'd callBack when I was living for the hope of it all, hope of it allRemember when I pulled upAnd said, "Get in the car"And then canceled my plansJust in case you'd callBack when I was living for the hope of it allFor the hope of it all"Meet me behind the mall"Source: MusixmatchSongwriters: Jack Michael Antonoff / Taylor A. Swift
Wanting was enoughFor me, it was enough.T.me/tarjomanak
🔺فایل صوتی سخنرانی نقدی بر نظریهی «عالم خیال» سهروردی 🔸دکتر عبدالحمید ضیایی 🔹نهم مرداد ۱۴۰۵ فرهنگسرای ارسباران@abdolhamidziaeiT.me/tarjomanakسهروردی مراد سعدی بود.
چرا ادبیات؟امروز بالاخره کتاب چرا ادبیات؟ با ترجمهی عبدالله کوثری و کاری از انتشارات لوح فکر تمام شد. کتاب چهار مقاله است که حول محور ادبیات میچرخد، نوشتهی ماریو بارگاس یوسا. البته سه مقاله و یک مصاحبه که در مجموع به صد صفحه هم نمیرسد. فکر میکردم در یک نشست میخوانم. اما نشد. جرعهجرعه نوشیدم و سعی کردم از نثر کوثری فارسی یاد بگیرم. یکی دو تکه از کتاب را هم خواندم و در کانال گذاشتم. دوست داشتم کتاب را با هم بخوانیم. اما نبودی که. من هم گفتم جهنم! در تکههای آخر کتاب، مصاحبهگر از یوسا میپرسد به جوانانی که میخواهند نویسندگی بیاموزند چه پیشنهادی دارید؟ او جواب میدهد که پیشنهاد میکنم نامههای فلوبر را بخوانند. زیرا او از ابتدا نویسندهی خوبی نبود، اما تصمیم گرفت نویسندهای میانمایه نمانَد و در نتیجه صبر و ممارست در پیش گرفت و پنج سال طول کشید تا از نامههای کمکیفیت، برسد به شاهکارش، مادام بواری. در ادامه توضیح میدهد که فلوبر بچهپولدار بوده و در این پنج سال دغدغهی مالی نداشته. از آن عجیبتر اینکه بابای پولدارش، میخواسته فلوبر هم بزند به دل کار و تجارت، اما فلوبر برای اینکه بتواند نویسنده بشود، خودش را افلیج کرده تا پدر دست از سرش بردارد! دوست داشتم همین را برایت از روی کتاب بخوانم. اما نبودی که. حتی حوصله نداشتم جای خالیات را با آدمهای اینجا پر کنم و صدای ضبطشدهام را بگذارم اینجا. به چند نفر زنگ زدم که فکر کردم میشود ذوق جملات پایانی کتاب را با او قسمت کرد. یکیشان برداشت. وسط سرشلوغیهای جمعهی یک نفرِ ساکن تهران. دلم میخواست تنهاییام را با تو قسمت کنم که نخواستی و من رو آوردم به کتابخوانی در تنهایی و قسمت کردن تنهایی با جایی جز «میون سفرهی شب تو با من. »چرا ادبیات را خواندم و دلم میخواست برایت بخوانم و دربارهاش حرف بزنیم. اما نبودی که. دلت نخواست. راستی، قدیمترها همکاری شیرینی با انتشارات لوح فکر داشتم، به لطف یک دوست. یادش خوش.#کتاب
سپس نتیجه گرفتند هر درد و غمی که داشته باشند با حضور طرف مقابل تسلی پیدا میکند و تنها چارهی تمام دردهایی که بر جانشان ریخته است با هم بودن است.- صفحهٔ ۱۵۳ -
یادته اون روز گفتم که نیاز دارم تو بغلت گریه کنم؟ یادمه گفتی که نه دیگه! بخند. اگه گریه کنی اتفاقهای خوبی نمیافته. اون روز گریه نکردم. اما کاش امروز درک میکردی که چقدر نیاز دارم تو بغلت گریه کنم. یه گوی آهنی توی گلومه که نمیشکنه. آب نمیشه. اشک نمیشه.…- میشه تو بغلت گریه کرد؟ - بخوای گریه کنی از بغل کردن خبری نیست. میدونی که من از آدم ضعیف خوشم نمیآد. - مگه من قویام؟ - باید باشی! دارم فکر میکنم اونجا که هایده میخونه: شانههایت را برای گریهکردن دوست دارم، ترانهسرا شانههای مدنظر رو تجربه کرده بوده یا از سر آرزو گفته؟#ناگهاننوشت از گفتوگوهای دوردست.
گفته بودی جهان با من برقص را دوست نداری. اما من آن را بارها دیدهام. شاید از این به بعد، آن نقشی که سیاوش چراغیپور بازی می کرد، مرا یاد تو بیندازد. یک جا جواد عزتی بهش میگفت که این زن جدید، تو را بهخاطر مال و منال دوست دارد. میدانی که؟ سیاوش چراغیپور…اینکه شخصیترین خاطراتم، با اینهمه جزئیات عزیز، براتون اونقدر کاربردیه که به گفتوگوهای خصوصیتون راه پیدا میکنه، هیچوقت برام عادی نمیشه. گاهی میگم نکنه که به این بهانه پشتسرم غیبت میکنید. گاهی میگم نکنه مخاطب نوشتهی من، رفیق بیکلک شما هم بوده. اما دروغ چرا؟ بهم انگیزه میده که بنویسم و منتشر کنم در دم و خیال کنم که به بیهوده نبودهم.
شیراز رفتم یادت افتادم یاد تو هم آبه، هم آتیشهبغضم شکست دروازه قرآن رو، سیلاب اینجوری شروع میشهموندن دلیل محکمی میخواد،وقتی واسه رفتن درا بازهسعدی بخونی تازه میفهمی حافظ چرا دنیاش شیرازهمن پشت ردت راه افتادم تو تاج و تختم رو عوض کردیقبل از تو تهران پایتختم بود تو پایتختم رو عوض کردی!T.me/tarjomanak
دیشب دوست نادیدهام، این عکس را فرستاد و گفت به یاد تو گرفتم. شب، مینای مهتاب، خربزه و انگشتهای کشیدهی آراسته به لاک قرمز. زندگی شاید همین باشد. همین که فراموش نشوی و در یاد باشی. همین که من اسمش را میگذارم خوشبختی و تو میگویی دلخوشکنک. کاش شیراز بودم، در جوار حافظ و سعدی و دوست.T.me/tarjomanak
گفتی بنویس. من نوشتنم نمیآمد. من اشک داشتم. تو گفتی بنویس دختر. بنویس تا مرگ به سراغت نیامده. تو نمیدانستی دوری همان مرگ است و نوشتن همان اشک. تو هیچ نمیدانستی. اگر این غم را میدانستی نمیگفتی بنویس. میگفتی گریه کن عزیزکم. گریه کن. گریه بر هر دردی دواست. بهخیالت نوشتن حالم را خوب میکرد. خوب نکرد. من کلمه نداشتم. همه اشک بودم و همه دلی دلتنگ. فرهنگ لغت توی کتابخانهٔ تو دلتنگ نداشت. اشک هم. من را هم. من همان کتابِ دورِ قدیمیِ کنج کتابخانه بودم. خاکگرفته. غمگرفته. تو گفتی بنویس و من گریهام آمد. بلد بودم دوری را بنویسم. بلد بودم دوری را گریه کنم. من همهچیز را بلد بودم. تو اما گریهخواندن بلد نبودی... گریه را هم باید خواند. گریه مثل کلمه است. باید خواننده داشته باشد. گفتی بنویس. ننوشتم. گریه کردم. کلمهها از چشمهایم چکید. باید بخوانی این کلمهها را... گریه خواندنیترین نوشتهٔ دنیاست.
یکی از اتفاقات جالب زندگیم هم این بود که یک بار با دوستی دربارهی دوست دیگری حرف میزدم. با همین لفظ دوستم. پرسید اسم دوستت چیه و من گفتم که فامیلیش مثل فامیلی توئه.در حالی که دوستانم همشهری هم نبودند. از اون جالبتر این بود که دختری به نام مدیحا در این دنیا وجود داشت و من صرف اطلاع از نامش، کتابم رو بهش هدیه دادم. در تقدیمنامه هم نوشتم: «تقدیم به او که نام کوچکش، شبیهترین است به نامخانوادگیام.»البته این نکته رو هم بگم، کافیه کمی از کاشان فاصله بگیرم، دیگه جمعیت قابلتوجهی بهجای خانم مدیحی، من رو به خانم بیدگلی میشناسند. بهمرور، بیدگلی هم سربریده شد و شدم گلی.البته خودم خیلی وقتها به تأسی از جیمز باند و بهویژه در جمعهای جدید، خودم رو اینطور معرفی میکردم: بیدگلی هستم، گلی بیدگلی. :) خودم هم دوست دارم، به یاد آهنگ گلی خوشگلی و گلی در دنیای تو ساعت چند است؟ که فرهاد یروان، بهش میگفت تو فرق داشتی گلی.هیچچیز تلختر از این نیست که اونی که به چشم تو با همه فرق داره، تو رو مثل بقیه ببینه و براش فرقی با بقیه نداشته باشی. البته که حواسم بود، هر وقت که گلیجان خطابم کردی، بعدش بیرحمانهترین جملات رو به سمتم روانه کردی و اسمش گذاشتی رک و راست. حقش این بود که در جوابت بگم گلیجان و کوفت! اما من مثل تو بیرحم نبودم و نیستم.#نامت_را_به_من_بگو
یادته اون روز گفتم که نیاز دارم تو بغلت گریه کنم؟ یادمه گفتی که نه دیگه! بخند. اگه گریه کنی اتفاقهای خوبی نمیافته. اون روز گریه نکردم. اما کاش امروز درک میکردی که چقدر نیاز دارم تو بغلت گریه کنم. یه گوی آهنی توی گلومه که نمیشکنه. آب نمیشه. اشک نمیشه. آدم هم موجود عجیبیه. همونی که چاقو رو توی قلبت فرو کرده، برای آرامش قلبت دعا میکنه! یادمه بهت گفتم که من پذیرفتهم که تو هیچوقت عمق احساسات من رو نمیفهمی و برای همین میتونم بدرفتاریهات رو توجیه کنم. اما تو چه کردی؟ گفتی که فکر نکن که نمیفهمم.اگر میفهمیدی و بیاعتنایی میکردی که دیگه من واقعاً کلمه پیدا نمیکنم در توصیف کمالات و محبت تو. تو ماورای صفاتی!خودت هم خوب میدونی که مرهم این زخم دعا نیست، اما مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری.#ناگهاننوشت
#شرح_دوستی«نقل است که همه روز به مزدوری رفتی و تا به شب کار کردی و هرچه بستدی در وجه یاران خرج کردی، اما نماز شام بگزاردی و چیزی خریدی و بر یاران آمدی. یک شب یارانش گفتند: «او دیر میآید، بیایید تا ما نان بخوریم و بخسبیم، تا بعد ازین او بگاهتر آید، و ما را در بند ندارد؛ چنان کردند، چون ابراهیم آنجا رسید ایشان را دید خفته، پنداشت که هیچ نیافتهاند و گرسنه خفتهاند. درحال، آتش برافروخت. پارهای آرد آورده بود. خمیر کرد تا ایشان را چیزی سازد تا چون بیدار شوند بخورند تا روزه توانند داشت. یاران از خواب در آمدند، او را دیدند محاسن بر خاک نهاده و آتش میدمید و آب از چشمش میرفت و دود گرداگرد او گرفته؛ گفتند: «چه میکنی؟» گفت: «شما را خفته دیدم، گفتم چیزی نیافتهاند و گرسنه خفتهاند، ازجهت شما چیزی ساختم تا چون بیدار شوید تناول کنید. ایشان گفتند بنگر که او با ما در چه اندیشه است و ما با او بر چه بودیم!»#عطار_نيشابوری #تذکرةالاولیاء(تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، ص ۱۱۷)ذکر #ابراهیم_ادهم۳۰ ژوئن روز جهانی دوستی است. گرامیباد. @Sharhe_Arezoumandi
دوستتدارمها، آه! چه کوتاهند.T.me/tarjomanak
مهم ترین نکته توی دوست داشتن یک نفر، اینه که اونو بصورت یک پکیج با همه ی نقاط تاریک و روشنش دوست داشته باشید و بهش این اطمینان رو بدین که ازش نمیخواین چیزیش رو تغییر بده، مگر اینکه خودش بخواد.
دوستم، که اصلاً یادم رفته بود اینجاست، این آهنگ را فرستاده. برای نوشتههای اخیرم، که تویی. که خاطرههاست. که عزیز است. که از وجود عزیز تو بود، زنگار یا الماس. دوستم، که من حتی یادم رفته بود اینجاست، میخواندم و آهنگی میفرستد که فکر میکند به حال و روزم کمک میکند.خوشبختی همینچیزها است عزیزم. همین چیزهایی که با پول نمیشود خریدشان.T.me/tarjomanak
خاقانی بهجای اینکه بگه «بسیار غمگینم. بغلم کن که بغلت شاید دوا باشه.» میگه: ز میان برآر دستی، مگر از میانجی تو به کران برد زمانه، غم بیکران ما راهنوز هم یه عده دارند با این شعر از غم به آغوشی پناه میبرند و این خوشحالم میکنه. خودم هم از این به بعد در آغوش غم جا خوش میکنم. دستی که در میان نباشه، آدم میمونه و غم.
گفته بودی جهان با من برقص را دوست نداری. اما من آن را بارها دیدهام. شاید از این به بعد، آن نقشی که سیاوش چراغیپور بازی می کرد، مرا یاد تو بیندازد. یک جا جواد عزتی بهش میگفت که این زن جدید، تو را بهخاطر مال و منال دوست دارد. میدانی که؟ سیاوش چراغیپور هم گفت که معلوم است! پس میخواهی کلهی کچلم را دوست داشته باشد یا شکم گندهام را؟ و بعد گفت آن ماشین فلان هم منم، آن کارخانهی سوسیس کالباس هم منم، باغ ولنجک هم منم. من اینهام!میبینی چقدر شبیه تو بود؟ همهچیز برایش با پول و داراییهایش تعریف میشد. بله، باطنش شبیه تو بود.حالا میدانی دارم به چه فکر میکنم؟ به خودم و شاید تو و این سکانس و میخواهم بگویم که تو شاید فکر میکنی آدمها با یک خداحافظی نصفهنیمه تمام میشوند، اما به قول همان فیلم، هیچچیز، هیچ وقت کامل تمام نمیشود. صبحها که نمیتوانی قهوه بنوشی، منم. یادت هست که؟ قهوه و پادکست را به من ترجیح میدادی.عصرهای در مسیر که کسی نیست که احوالت را بپرسد، شعر بخواند یا شمارهای نیست که روی گوشیات بیفتد که بخواهی جواب ندهی، منم. نفس که سخت میکشی، آسم که عود میکند، صدایت که در نمیآید، منم. کورتون که میزنی، دکتر که میروی، شاکی که میشود، منم. سمفونی مردگان توی کتابفروشی هم منم. سمفونی مردگان توی دستهای دخترک کافهچی هم من بودم. بله، نازنین داستایوفسکی هم منم. آخ، مگه میشه نازنین؟ آهنگ ابی هم منم.نازنین کتابخانهام، تویی. نازنین کتابخانهات، منم!به داراییهایت که فکر میکنی، نداریات منم. آن زن که توی ذوقت زد هم من بودم! آن گلمژهی پشت پلکت هم من بودم.دلم میخواست شریک و شنوای لحظههای سرشارت باشم، اما شکستهدلی پشت ناخوشیهایت منم.دلم میخواست مثل شمال باشم و قهوه، اما در صدر فهرست دلنخواهیهایت منم! تو شاید همهچیز را، جزئیات را، خاطرات را، یادت رفته باشد. بله، او که در یاد توست و تو از یاد میبریاش هم منم.#ناگهاننوشت
حیران دست و دشنهی زیبات ماندهام کآهنگ خون من چه دلاویز میکنی داری میآی خون من رو بریزی، اما در این موقعیت هم دست از دلبری برنداشتی. اونقدر قشنگ داری مهیا میشی که دلم رفت. وای... وای... وای... دست و دشنهت چقدر زیباست عزیزم...، عزیزم...، عزیزم....…به هر سلاح که خونِ مرا بخواهی ریختحلال کردمت، الّا به تیغ بیزاری سعدی میگه. ولی ما تیغ بیزاری رو هم حلال نکنیم، چه کنیم؟خیلی قشنگه ها! میگه فرقی نمیکنه با چی میخوای من رو بکشی. با هر چی میخوای بکش و من از سرت میگذرم. جز یک چیز: اینکه بگی دیگه دوستت ندارم. #ادبیاتدانی
نرو، بمون. باشه؟ من به بودنت، وجودت، خندههات، صدات، حرف زدنهات، چشمهات، برای زیستن نیاز دارم.
من سالها به اشتباه فکر میکردم که هر کسی میتواند کسی دیگر را کوک کند. غافل بودم که دستهای اشتباه، موسیقی نمیسازند. و تو تنها کسی بودی که توانستی با دستهات، مرا کوک کنی. پس «نوازشم کن و ببین / عشق میریزه از صدام».@raymonismامشب رو با داریوش گریه میکنیم. اتفاقاً این آهنگ رو خیلی دوست دارم. مرسی.T.me/tarjomanak