آفرین بر روانِ مولانا!روزی حضرت مولانا از محلّهای میگذشت؛ دو شخص بیگانه با همدیگر مناقشه و منازعه میکردند و به همدیگر «زی و قاف» (بد و بیراه) میگفتند. حضرت مولانا از دور توقف فرموده و (سخنان آنان را) میشنود که یکی به دیگری میگوید که:«یعنی به من میگویی؟ واللّه واللّه که اگر یکی بگویی، هزار بشنوی.»خداوندگار پیش آمد فرمود که:«نی، نی؛ بیا هرچه گفتنی داری به من بگو که اگر هزار بگویی، یکی هم نشنوی.» هر دو خصم، سر در قدم او نهاده و صلح کردند. (مناقبالعارفین افلاکی، تصحیح تحسین یازیجی، ص ۱۰۵)این حکایت کوتاه برای روزگار ما درسآموز است. حکایت افلاکی در باطن حامل نکتهای ژرف دربارهٔ سازوکار نزاع و امکان پایان دادن به آن است. مولانا در اینجا نه داور دعواست، نه میکوشد بفهمد حق با کدام یک است. او قبل از هر چیزی میکوشد چرخهای که دعوا را تغذیه میکند با رفتارش متوقف کند.حکایت، دو نوع منطق را در کنار هم مینشاند: منطق جاهلان که چون یک ناسزا بشنوند به مصداق کلوخانداز را پاداش سنگ است، به هزار ناسزا پاسخ میدهند و بدین طریق، خصومت و خشونت را در یک چرخهٔ بیحاصل و زیانبار با شدتی بیشتر تکثیر میکنند؛ و دیگر منطق خردمندان که از سرِ دانایی و مِهرورزی و خیرخواهی وقتی با خشونتی مواجه میشوند میکوشند آن را همان جا متوقف کنند تا در سطح کلانتری منتشر نشود.خردمندان که اهل صلح و آشتی و زندگانیاند، میدانند که خصومت، فقط در ذهن و زبان طرفین دعوا باقی نمیماند. اگر پاسخگوییِ متقابل ادامه پیدا کند، خصومت تکثیر میشود و از دو نفر به جمع، از یک گفتوگو به گفتوگوهای دیگر و از یک اختلاف مشخص به مجموعهای از داوریها و کینهها سرایت میکند. هر پاسخ، علاوه بر اینکه پاسخی به سخن پیشین است، خود به یک متن تازه برای پاسخ بعدی تبدیل میشود.شاید یکی از ویژگیهای فضای فکری و روشنفکری روزگار ما همین باشد. سخنی که احتمالاً به دور از دانش و انصاف است گفته میشود؛ در مقابل، پاسخ درشت و همراه با دشنام و تهدید و ارعابی منتشر میشود؛ آن پاسخ، پاسخی دیگر برمیانگیزد؛ و خیلی زود، اصل مسئله در میان انبوه پاسخها، کنایهها، حملههای شخصی، داوریهای تاریخی و نسبت دادن انگیزهها گم میشود. میرسیم به نقطهای که دیگر درباره یک مسئله گفتوگو نمیکنیم؛ بلکه خودِ خصومت را بازتولید و منتشر میکنیم. در این جا، مسئله فقط این نیست که کدام یک استدلال درستتری دارد یا کدام داوریِ تاریخی و فکری دقیقتر است. مسئله مهمتر این است که آیا هر سخنی الزاماً باید با سخنی دیگر و هر حملهای با حملهای شدیدتر پاسخ داده شود؟در منطق رایج مجادله، پاسخ ندادن اغلب نوعی شکست تلقی میشود. گویی اگر کسی به ما «یکی» گفت و ما «هزار» نگفتیم، میدان را واگذار کردیم. سکوت را ضعف میپنداریم و پاسخگویی بیوقفه را نشانه قدرت. اما مولانا درست در نقطه مقابل این منطق میایستد.او نمیگوید: «یکی گفتی، یکی میشنوی.» میگوید: «اگر هزار هم بگویی، یکی هم در پاسخ نشنوی.»این جمله، در حقیقت، پیشنهاد یک شیوهٔ متفاوت برای مواجهه با خصومت است: امتناع از تکثیر آن. مولانا نمیکوشد خصومت را با خصومتی دیگر شکست دهد؛ چرخهٔ تولید آن را از کار میاندازد. اگر نزاع به زنجیرهای از گفتنها و شنیدنهای مکرر تبدیل شده باشد، کافی است یک حلقه از این زنجیره حذف شود. خصومت برای ادامه حیات خود به پاسخ نیاز دارد. وقتی پاسخ نیاید، چرخه در همان نقطه متوقف میشود.البته ناگفته نماند که این سخن به معنای تجویز سکوت در برابر هر ظلم و خطایی نیست. گاهی پاسخ دادن ضرورت اخلاقی دارد و سکوت میتواند به معنای تأیید یا تسلیم باشد. سخن مولانا را نباید به نسخهای برای خاموشی در برابر حقیقتستیزی یا بیعدالتی تبدیل کرد. مسئله در این حکایت چیز دیگری است: پاسخی که حقیقت را روشن نمیکند و صرفاً خصومت را تکثیر میکند، چه ضرورتی دارد؟در روزگاری که انتشار سخن از انتشار خصومت جدا نیست، این نکته اهمیت بیشتری پیدا میکند. رسانهها و شبکههای اجتماعی، امکان تکثیر را بینهایت کردهاند. یک جمله میتواند در چند ساعت هزاران بار بازنشر شود؛ اما آنچه بازنشر میشود همیشه استدلال نیست. گاهی خشم است، تحقیر است، بدگمانی است و میل به شکست دادن دیگری. ما ممکن است تصور کنیم که داریم «پاسخ» میدهیم، حال آنکه در واقع داریم خصومت را بازنشر میکنیم. از این منظر، حکایت مولانا فقط حکایت دو انسان عصبانی در کوچه نیست؛ حکایت سازوکار بسیاری از نزاعهای جمعی ماست.باری، گاهی خردمندترین انسان در یک منازعه کسی نیست که بهترین پاسخ را پیدا میکند؛ کسی است که میفهمد کدام پاسخ نباید تولید و تکثیر شود. مولانا در آن کوچه، با یک جمله، دو خصم را از مسابقه «یکی گفتن و هزار شنیدن» بیرون میآورد. آفرین بر روانِ مولانا!ایرج رضایی#تحلیل_زمانه 🌍 @TahlilZamane