نوشته بود؛تو همان چای تلخ بمان، کسی که چای دوست داشته باشد؛ با خودش قند می آورد...🦋💫
انتشار: 2026/08/20 13:27 UTCدریافت: 2026/08/20 14:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 14:40 UTC
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- 💔 سوزدل 💔 · تطابق دقیق — ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ۱۴:۴۰
- ˼سیاهٌ سفید˹ · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۱۴:۱۰
- 💔Nabz_ASHG💔 · تطابق دقیق — زمان مشاهده در دسترس نیست
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — 💔 سوزدل 💔
اسطــوره_ قسمت_462خندیدم و در آغوش کشیدمش و فکر کردم که چقدر نسبت به دو سال قبل لاغرتر شده. - چه خبر؟ می دانستم دنبال چه خبریست. - هیچی. مثل همیشه فقط کار. دیاکو چطوره؟ به صورتم دقیق شد. - همیشه فقط کار نبود. سرم را به زیر انداختم. - چی شده؟ کاش می توانستم قبل از حرف زدن در این مورد کمی بخوابم. - خیلی خب. اگه گشنه نیستی برو بخواب. بعدا حرف می زنیم. به اتاق رفتم. نتوانستم بدون دوش گرفتن به تخت بروم. آبی به تنم زدم و بیرون آمدم. صداي سرفه دایی نگرانم کرد. - خوبین؟ صورتش سرخ شده بود. - خوبم. کمکش کردم دراز بکشد. - داروهاتون رو خوردین؟ - آره. تو برو. لبه تخت نشستم. - می مونم تا بهتر شین. دستش را روي پایم گذاشت و هیچی نگفت. - دایی؟ - جانم؟ - اون قضیه منتفیه. باید بهتون می گفتم که این همه راه رو تا اینجا نیاین. - اما نگفتی. نمی توانستم توي چشمانش نگاه کنم. - فراموش کردم. ببخشید.فشار ضعیفی به پایم داد. - فراموش نکردي پسر خوب. نیم خیز شد. - ببین منو. دیدمش. چشمک زد. - من آخرین امیدتم. درسته؟ انکار کردم. - نه دایی. اون قضیه تموم شده. شاداب به درد من نمی خوره. هوشی که از چشمانش سرازیر بود معذبم می کرد. - چه جالب! تا همین چند وقت پیش تو به درد شاداب نمی خوردي. جریان چیه؟ جریان را برایش تعریف کردم. کمی از آئروسل هاي اسپري را توي حلقش خالی کرد و گفت: - الان دقیقا مشکلت چیه؟ خواب از سرم پریده بود.
اسطــوره_ قسمت_461 فقط باید دامن بپوشیا که باد بخوره همچی مواج بشه. اون زیر میرا هم اندکی معلوم شه. حرفش را قطع کردم.باز توهم زدي تبسم؟ - خب میگی چی کار کنم؟ دلم می ترکه وقتی تو رو این جوري پنچر می بینم. - هیچی خوب میشم. اصلا این جوري بهتره. بالاخره که این اتفاق می افتاد. آهی کشید و گفت: - راستش منم زیاد از این دوستی خوشم نمی اومد. شما دو تا هیچ سنخیتی با هم نداشتین، ولی تو خیلی وابستش بودي. این جوري یهویی ... سوز آه من بیشتر بود. - آره. حق با توئه. - تو می تونی فراموشش کنی. از دیاکو که سخت تر نیست. سخت تر بود. به خدا سخت تر بود. - بی خیال. تبسم پشت خطی دارم. خودم باهات تماس می گیرم. پشت خطی نداشتم. فقط نمی توانستم بیش از این ادامه دهم. سرم را زیر بالش بردم و ... دانیار: خوابالود و خسته کلید را توي قفل چرخاندم و وارد شدم. چمدانم را کنار دیوار گذاشتم و کتم را روي دسته اش انداختم. به شدت به یک استکان چاي پررنگ احتیاج داشتم. تا آشپزخانه هم رفتم، اما پشیمان شدم. خواب واجب تر بود. - تو برو بشین من دم می کنم. هم ترسیدم، هم تعجب کردم. سریع برگشتم و با دیدن دایی از ته دل لبخند زدم. - دایی! دکمه چایساز را زد و گفت: - این جوري مهمون دعوت می کنی پسر؟ پاهایم تحمل وزنم را نداشتند. به میز تکیه دادم و گفتم: - چرا خبر ندادین؟ تی بگی داخل لیوان انداخت و گفت: - چه جوري خبر می دادم؟ گوشیت خاموش بود. تلفن خونه رو هم جواب نمی دادي. - آره سر سد بودم. کی اومدین؟ چه جوري اومدین داخل؟ - دیروز. از دیاکو کلید گرفتم. آب جوش را توي لیوان ریخت و روي میز گذاشت. - حالتون چطوره؟دستانش را از هم گشود و گفت: - احوال پرسیمونم شبیه آدم نیست. خندیدم و در آغوش کشیدمش و فکر کردم که چقدر نسبت به دو سال قبل لاغرتر شده.
اسطــوره_ قسمت_459 دور و بر من از این چیزا پیدا نمی شه. دیاکو یه دونه بود و تموم شد. من دانیارم. یه آدم بی رو. خونسرد و بی خیال! هر وقت عشقم بکشه میام تو کانکست. دلم بخواد اینجا می خوابم. اصلا هم مهم نیست واسم که کی چی فکر می کنه. بنده خدا همین که با من…اسطــوره_ قسمت_460 دانیار هرچه بود حریم مرا نمی شکست. اصلا او که بود ...دیگر با صداي زنگ موبایل از جا نپریدم. می دانستم دانیار نیست. - چیه تبسم؟ - زهرمار! یخمک. این چه طرز جواب دادنه؟ دستم را روي پیشانی ام گذاشتم. - جونم عشقم؟ بفرمایید. هین بلندي کشید و گفت: - با منی؟ بی حوصله جواب دادم: - تبسم حال ندارما. سر به سرم نذار. صداي سایش ناشی از خشم دندنان هایش را شنیدم. - اگه آخرش من دستمو به خون آلوده این دو تا برادر کثیف نکردم! حالا ببین. خبري از خبر مرگش نشد؟ انگار نیشتر به قلبم فرو کردند. - زبونت لال بشه الهی خاله جغده. چطور دلت میاد؟ - تو که این جوري جونت واسش در میره چرا نمی ري منت کشی؟ غلت زدم. - نمی تونم. - چرا؟ - نمی دونم. شاید چون گفت بود و نبودم واسش مهم نیست. - اي بابا. عصبانی بوده یه چیزي گفته. تو که کینه اي نبودي. به خاطر کینه نبود. بحث را عوض کردم. - افشین خوبه؟ - آره بد نیست. طبق معمول پرایدشو رو برده تعمیرگاه. خندیدم. - باز خراب شده؟ - باز؟ این که همیشه خرابه. میگم شاداب می خواي بگم افشن دانیار رو دعوت کنه. بعد مثلا تو خبر نداري. یهو بیاي. اونجا همو ببینین آشتی کنین؟ یه درختم واستون می ذاریم وسط پذیرایی دورش بچرخین و آواز بخونین. بعد تو بدویی اونم دنبالت بیاد. فقط باید دامن بپوشیا که باد بخوره همچی مواج بشه. اون زیر میرا هم اندکی معلوم شه. حرفش را قطع کردم.
درسته حالممثِ قبلا نیستولی تو قلبم جای عشقت کم نیستنباشی پیشم بی تو من داغونمتو با من باشی عاشقِ بارونم
هر شب تو بیآنڪه......شببخیر بڪَویے میروے و من شبهاخیالم رابہ آسمان ڪَرہ میزنم،آنجا ڪہ ستارہ نڪَاہ تو میدرخشد،خودم رابہ سرزمین شب چشمانت میرسانم،و بہ رسم دلدادڪَیهاےِ دلِ بیتابم با بوسہ بر پلڪهاے بخواب رفتهےتوشب بخیرهایم را روانهے شبهاے تو میڪنم......