اسطــوره_ قسمت_462خندیدم و در آغوش کشیدمش و فکر کردم که چقدر نسبت به دو سال قبل لاغرتر شده. - چه خب…
انتشار: 2026/08/24 19:40 UTCدریافت: 2026/08/24 21:36 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 21:36 UTC
اسطــوره_ قسمت_462خندیدم و در آغوش کشیدمش و فکر کردم که چقدر نسبت به دو سال قبل لاغرتر شده. - چه خبر؟ می دانستم دنبال چه خبریست. - هیچی. مثل همیشه فقط کار. دیاکو چطوره؟ به صورتم دقیق شد. - همیشه فقط کار نبود. سرم را به زیر انداختم. - چی شده؟ کاش می توانستم قبل از حرف زدن در این مورد کمی بخوابم. - خیلی خب. اگه گشنه نیستی برو بخواب. بعدا حرف می زنیم. به اتاق رفتم. نتوانستم بدون دوش گرفتن به تخت بروم. آبی به تنم زدم و بیرون آمدم. صداي سرفه دایی نگرانم کرد. - خوبین؟ صورتش سرخ شده بود. - خوبم. کمکش کردم دراز بکشد. - داروهاتون رو خوردین؟ - آره. تو برو. لبه تخت نشستم. - می مونم تا بهتر شین. دستش را روي پایم گذاشت و هیچی نگفت. - دایی؟ - جانم؟ - اون قضیه منتفیه. باید بهتون می گفتم که این همه راه رو تا اینجا نیاین. - اما نگفتی. نمی توانستم توي چشمانش نگاه کنم. - فراموش کردم. ببخشید.فشار ضعیفی به پایم داد. - فراموش نکردي پسر خوب. نیم خیز شد. - ببین منو. دیدمش. چشمک زد. - من آخرین امیدتم. درسته؟ انکار کردم. - نه دایی. اون قضیه تموم شده. شاداب به درد من نمی خوره. هوشی که از چشمانش سرازیر بود معذبم می کرد. - چه جالب! تا همین چند وقت پیش تو به درد شاداب نمی خوردي. جریان چیه؟ جریان را برایش تعریف کردم. کمی از آئروسل هاي اسپري را توي حلقش خالی کرد و گفت: - الان دقیقا مشکلت چیه؟ خواب از سرم پریده بود.