📹 چگونه ماشین کشتار حکومت، مردم را به سمت قتلگاه ۱۸ و ۱۹ دی کشاند؟💯حتما ببینید کف خیابانیا متوجه می…
انتشار: 2026/08/23 20:21 UTCدریافت: 2026/08/27 09:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 09:20 UTC
📹 چگونه ماشین کشتار حکومت، مردم را به سمت قتلگاه ۱۸ و ۱۹ دی کشاند؟💯حتما ببینید کف خیابانیا متوجه میشن چی میگه بادقت ببینید 🙏👍✨چیزی که به شدت کم دیده میشد سنگربندی بود سنگربندی خیلی مهمه 👑جاوید شاه پاینده ایران ✌️👑👑
پستهای تلگرام — 📛 شعر ممنوعه ⛔️
حماسه ی جمشید.....زتهمورس این شاه روشن روانشهنشاه فرماندهان جهانیکی کودک آمد به گیتی پدیدتو گویی فلک بچه شیر آفریدورا نام جمشید خواندش پدرنکو داشت او را چنان تاج سرپس از مرگ تهمورس دیو بندپسر شد به پا با کمان و کمندبه گرزی برآمد چو شیری ژیانبه سر تاج پرمهر شاهنشهانچو بر تخت بنشست چون دادگرشدی چارمین شاه مرز گهربه گام نخستین ز خاک اندرونکشیدی زر و سیم و آهن برونچو آهن بر آتش در انداختند زره پوش و نیزه ازآن ساختندازین کشف برجسته شد شادمانوزآن ساخت خفتان و برگسترانسپس از کتان و نخ ابرشمبیاراست زان جامه ها شاه جمبه مردم بیاموخت نخ ساختنز نخ جامه دوزی و هم بافتنبیامیخت زان پس همی خاک و آبز گِل خشت برداشت زین آسیابوزآن خانه سازی و برزندگیبه مرد و زن آموخت سازندگییکی سینه ی سنگ خارا شکافت وزآن سنگ یاقوت و بیجاده یافتچو گُل را به هاونگ دامان شکستبسی مشک و کافور آمد به دست به هم میهنان داد این ارزیابکه تا پرورانند ماهی در آبکمی پس هوای سفر زد به سرچگونه کند تا به دریا سفرپیِ سرزمینهای نشناختهبسی شادمان بود و دلباختهدرختان بفرمود انداختندکه کشتی ازآن چوبها ساختندشکوه بزرگی که از جم بجاستهمان جشن پر شور نوروز ماستبه هر سال آغاز روز بهارز جمشید مانده ست این یادگارسپس چشم بر آسمان باز کرد به تخت اندرون شوق پرواز کردبفرمود تا تخت او بر کنند که تا ابر بر آسمانها برند چو دید آسمان را دمی زیر پایبنامید خود را یگانه خدایشنیدند مردم چنین رای راخدا را ندیدند همتای را سپاهش ازین رای شد نا امیدچو بس گشت و در وی خدایی ندیدبرون شد سپاه جم از باستانپناهنده گردید بر تازیاندرآنجا که ضحاک را یافتندبه خدمت براعراب بشتافتندچو بشنید ضحاک از جا جهید شبانگه به جمشید لشکر کشیدز جمشید زین جنگ پر بست جانگرفتند کشور ز ما تازیانچنان جنگ اعراب میهن شکستکه ضحاک بر تخت شاهی نشست مسعود آذر
🔴⚡️ #محمدنامه چرا هرجا مسلمانی رواج است,,,, رواج رشوه و دزدی و باج است,,,همه غرقند در پستی و نکبت,,,, سیه روزی و نادانی و محنت,,,,خریدار اراجیف و دروغند,,,, پی تاریکی و دور از فروغند,,,,اسیر زاهد و شیخند و ملا,,,,گرفتار آخوند و آیت اله,,,,بسی نادان و بی عقل و شعورند,,,,چلاقند و کرند و لمس و کورند,,,,که گشتند پیرو یک مرد سارق ,,,,بسی نامرد و از وجدان فارغ,,,,ستمگر قاتلی نامش محمد,,,,سیه خو همچو دیو و رذل چون دد,,,که با تهدید و زور و جبر و اعدام ,,,,شد عازم در رواج دین اسلام,,,دغل سازی که با مکر و خشونت ,,,,جهان را کرد مملو از عفونت,,,جهان شد عرصه ظلم و شرارت ,,,,محمد آمد و پر زد عدالت,,,بسرآمد زمان شور و شادی ,,,,ترور شد در جهان یک امر عادی,,,بجای کسب دانش, روضه خوانی ,,,,سخنها, از حسین و شمر جانی,,, بجای پایکوبی, سوگواری ,,,,قمه , سینه زنی با اشک و زاریبجای صلح و سازش,بزمجوئیِِ ,,,,تعرض , نقض پیمان و دوروئی,,, بگفتا که دگردینان نجسند ,,,,سگند و عنترند و خوک و خرسند،،،ولی هر کس محمد را مرید است ,,,,تمیز است گر چه در تنبان" بریدست" ,,,نقابی زشت زد بر روی نسوان ,,,,بزیر چادر و روبنده پنهان,,,,از آنان صلب آزادی و حق کرد ,,,,شدند جمله کنیزوکلفت مرد,,,محمد بود نامردی هوسباز,,,,سفیه و بچه بازی دور پرداز ،،،همانا "عایشه" دخت ابوبکر,,,,که بردش در حرم, با حیله و مکر,,,محمد همچو گرگ تیز دندان,,,,که دارد قصد صید گوسفندان ,,,,گرفت بیچاره دختر را دم کام ,,,,هراسان کودک افتاده در دام, ,,, نه زاری چاره اش کرد و نه ناله ,,,,"غمین معصومه طفل هشت ساله" ,,,محمد بود بلای خانمان سوز,,,, شرور و بدنهادی آتش افروز,,,سیه دل ظالم و اهریمنی پست ,,,, زبان بازی و رمالی زبردست,,,ربود از مردمان عقل و خرد را ,,,,ندانند تا که فرق خوب و بد را,,,فریب چون میخورد آسان ,جاهل ,,,بکوشید تا شود این جهل کامل ,,, "پیامبر",خواند خود را این ریاکار,,,, بجعل و با دروغ و سحر وپیکار,,,ربود آیات و احکام از یهودا ,,,,هم از زرتشت و قدری هم زبودا,,,بدزدید سوره ازاین, آیه از آن ,,,, و این معجون را نامید قرآن ,,,بیالود آن فرامین الهی ,,,, به آیاتی مضر و پوچ و واهی,,,به نشرو وضع آیاتی پر از ننگ ,,,, به عقل و با خرد افتاد در جنگ,,,بضرب خنجر و با زور و شمشیر,,,, بقتل و غارت و با مکر و تحقیر,,, نمود او عاقبت پشت خرد خم ,,,,چه شیطان با محمد بود همدم,,,بگفتا نیست منطق راه اسلام ,,,, بخور مانند اشتر کاه اسلام,,,مسلمان شد زعلم و معرفت دور,,,, بظلمت پا نهاد همچون خرکور,,,بیا بنگر به اقوام مسلمان ,,,, ز ترک و تازی و مصری و افغان,,,عراق و اردن و لیبی و سودان ,,,, یمن، تونس و پاکستان و لبنان,,, زرود نیل تا شام و مراکش ,,,, زمکه تا دمشق و بنگلادش,,,,کجا دیدی از اینان یکنفر را ,,,,که خدمت کرده او نوع بشر را,,,کجا پیدا کنی تو یک عرب را ,,,, که سرمشق گردد یک نفر را.
#خاک_عالم_بر_سرمظالمی گردیده اینک رهبرم، خاک عالم بر سرمهمچو یک ویرانه گشته کشورم، خاک عالم بر سرمتاج و تخت پادشاهان بزرگزیر سُمّ خوک و گرگتاکجا در برف گردانم سرمخاک عالم بر سرمبس که عرعر کرده در گوش کَرَمواعظ نامحترمشک نمودم آدمی یا که خَرَمخاک عالم بر سرمکشور تاریخی ایران زمینخادم روس ست و چینروس ملعون گشته یار و یاورمخاک عالم بر سرمدر دیار معدن سنگ و طلااین همه فقر و گداجای این حُکّام بنشانم خرمخاک عالم بر سرمنفت ما بر کام لبنانی و شامبهر ایرانی حرامتف به روح حاکمان عنترمخاک عالم بر سرمکیش و آیین خدایان دروغوارثان خیش و یوغکِشتن بذر دغل در باورمخاک عالم بر سرمقتل و خونریزی و جنگ و اختناقحاصل این استراقمن به این کیش خرافی کافرمخاک عالم بر سرمگفته بودی آب مفت و گاز مفتلیک دادی آن کلفتزان همه مفتی کنون ماتحت ترمخاک عالم بر سرماختلاس و خمس و کفّاره، زکاتچاشنی اش هم مالیاتخم شده در زیر اینها پیکرمخاک عالم بر سرمدر بسیج و گشت ارشاد و سپاهجای ایجاد رفاهحبس و اعدام نفوس محترمخاک عالم بر سرمدر جنون جهل و تزویر و ریامیهنم شد بر فناهان به جهل اول به دانش آخرمخاک عالم بر سرم✍ #یوسف_منزوی
ای چرخ فلک چیست گناهِ بشریتبگشای زبان گوی بما سرّ و حقیقتاین تاختن از کین و جفا چند برانیآن چیست که از ما تو بِدان تیغِ گرانیتا چند سزاوار بلا از سرِ جبریمبر رنج چه بالیم که ما طعمه قبریمرنج است بدایت به حیات و به نهایتتا چند بسوزیم و بسازیم ز داغتلعنت به حیاتی که بُوَد لذت آن رنجدر کارِ بلا چیست که گوئیم بُوَد گنجآنجا که به تیرِ فلکِ خصم بسازیمگوئیم حیات است چه زیبا و بنازیمما مکر به خود ساخته تا تیر جفایتدردش به دل و جان نرسد در حَدِ غایتبر چهره من نیست نقابی که بخنددهم نیست مرا عزم که با چرخ بجنگدگفتیم حکایت ز جفایت که بماندهر کس که نداند ز تو این رسم بخواندما رنج کشیدیم و از این رنج بُریدیمپس رنج کشیدیم و دگر رنج ندیدیمدانم که تو ای چرخ فلک بر سر آنیاسرار نهانت ز لب خلق بدانیزانرو که ندانی تو ز اسرار نهانتشد این سبب عقل که روید به جهانتانصاف گَرَت بود تو ای عالم غداربر آنکه زخود بود چرا اینهمه آزار#صادق_مبارکی
ایکاش که خندیدن مستانه ما را اثری بوددر نیمه شبان هق هق گرییدن ما را ثمری بودآغوش زمین بر من دلخسته گران است و نفس گیرایکاش که از بهر رهائی ز غمش بال و پری بودبا رنج ز تنهائی و بی هم دلی و سینه سوزانایکاش که جنگیدن بی وقفه ما را ظفری بودمائیم هزاران سخن و قصه ناگفته به سینهایکاش که در نظم سخنها دل ما را شکری بودبیمار دلی کان بُوَد ایمن همه از عارضه عشقایکاش که آن عارضه را بر دل ماهم گذری بوددانم به یقین عشقِ به دلبر بُوَد از راحتی جانایکاش نه از راحتیِ خویش به دلبر نظری بودتاریک شد از تلخی گفتارِ حقیقت همه آفاقایکاش که بر ظلمت گفتارِ حقیقت قمری بودتنها شَوَد آن کس که براند سخن راست به عالمایکاش که تنهائی ما از غم و دردِ دِگری بودبارِ همه رنج و غم و درد و سخنِ عالم فانیایکاش نبود و به دل خسته ما شعرِ تَری بودشد رسمِ بقا پرده شب ، دیده فرو بست به خورشیدایکاش شبِ سرد و سیاه دل ما را سحری بود#صادق_مبارکی
