
ارتباط با ما» ارسال اشعار@mr_Mantern
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 32 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/18
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 34 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-16 تا 2026-08-22
ایکاش که خندیدن مستانه ما را اثری بوددر نیمه شبان هق هق گرییدن ما را ثمری بودآغوش زمین بر من دلخسته گران است و نفس گیرایکاش که از بهر رهائی ز غمش بال و پری بودبا رنج ز تنهائی و بی هم دلی و سینه سوزانایکاش که جنگیدن بی وقفه ما را ظفری بودمائیم هزاران سخن و قصه ناگفته به سینهایکاش که در نظم سخنها دل ما را شکری بودبیمار دلی کان بُوَد ایمن همه از عارضه عشقایکاش که آن عارضه را بر دل ماهم گذری بوددانم به یقین عشقِ به دلبر بُوَد از راحتی جانایکاش نه از راحتیِ خویش به دلبر نظری بودتاریک شد از تلخی گفتارِ حقیقت همه آفاقایکاش که بر ظلمت گفتارِ حقیقت قمری بودتنها شَوَد آن کس که براند سخن راست به عالمایکاش که تنهائی ما از غم و دردِ دِگری بودبارِ همه رنج و غم و درد و سخنِ عالم فانیایکاش نبود و به دل خسته ما شعرِ تَری بودشد رسمِ بقا پرده شب ، دیده فرو بست به خورشیدایکاش شبِ سرد و سیاه دل ما را سحری بود#صادق_مبارکی
از آن پیرِ رنجور کاندر شبابگریزان ز می بود و بانگِ رباباز آن کو به هنگامه عقل و هوشخِرد را رها کرد و شد دلق پوشبه فرمانِ آن کو ندارد حیاتبسی جان گرفت و حیات از نباتچه داری امید ای باخِردز کژ راه مذهب دمی وارهدنبینی که برنای پُر عقل و هوشکه تیز است و بینا در او چشم و گوشبخواند کتابی که چوپان نوشتخدایی زمکر و ز کردار زشتخدایی که نامش ز تندیس بُردکلامش ز گفتارِ ابلیس بُردجوانی که در عصر دانش چنینچو عصر حجر میبرد نام دینجوانی که بیگانه را چون غلامستاید به نیکی فرستد سلامچه حاجت از آن پیرِ گم کرده راهکه عمرش تلف کرده با اشک و آهبه ایران نگر از چه ویرانه شدچرا تازیان را چو کاشانه شدبه افشین خائن بسی پیرو استکه پیمان یاری ز بابک شکستچو توفیق ناید ز اندرز و پندبه تیغ جفا کار آید به بندنه منبر نشین و نه چون ناصح ایمکه از راه کردار خود فاتح ایمچو در پرده گوید سخن آدمینباید به تردید خوانی دمیمگر آنکه بیگانه باشی از اونهان باشد هم ظنّ و هم راز اونبردی میان شرّ است و خیرکه روشن بُوَد آنکه از ما وُ غیرچو باشد کسی بی طرف در میانبُوَد بی شک از قوم ضحّاکیانشرف دارد آن دشمن دیو خویکه تیغ خصومت کشد پیش رویچه گلهای نو رسته ی پر شَعَفکه پرپر ز خاموشیِ بی طرفکه این شیوه خود خنجر دشمن استچو ضربت به ایران و هم میهن استچه نازی که ایران سرایت بُوَدچو اندیشه ات در عداوت بُوَدگَرَت کینه ورزی نه آهنگِ توستچه حاصل که جهلی بتر ننگ توستچو سازی که در کوک ماهور شدنوا کِی در آن نغمه ای جور شدچو رودی خروشان به دریا رَوَدمخالف کجا مردِ دانا رَوَدنبینی که ملت خروشان چو رودرَوَد بی امان سوی هر آنچه بودببین و بخوان به گوش ات ببندز پندی که آن بُگسَلَد پای بندمکن غفلت از انقلابی نوینکه باشد مقدس تر از حکم دینکه نامش ز شیرانِ خورشید بختبه تن شد تجلی چنین نیک رختمهیا شو ای باخرد کاین قیامنبردِ نهائیست ختم کلامچه باشی چه از ما نباشی بدانستانیم کشور ز دستِ بدانکه سرباز شاهنشه عادلیمچو فرمان دهد بر ددان قاتلیم#صادق_مبارکی
خانه ام ای وسعت آغوش من ای طنین نام تو در گوش من اولین باری که چشمم باز شد با تماشای تو عشق آغاز شد بوی تو در غربت شب های تار میکشد دست مرا تا کوی یار تو همان خوابی که میبینم به شب نام تو ذکری است شیرین روی لب اولین حرفی که بر لب راندمت با زبان مادری میخواندمت…تیشه ای کز عشق بر سنگی نشستبغض صدها سال را در هم شکستکوچه هایی خسته از تاریخ دورمانده اما در تب یک چشمه نورهر که از آغوش گرمت دور شدجان او در حسرتت رنجور شدتازه میفهمم وطن یعنی دروننه خطوطی نقش بسته در برونمن تو را با عالمی سودا کنمکی توانم عشق را حاشا کنمخون من با خاک تو آمیخته استچون شرابی کز سبوها ریخته استذره ذره حل شوم در بوی توتا ابد باشم مقیم کوی توتو مرا با زخم هایم دیده ایدر شب تاریک من تابیده ایسینه ات گرچه پر از اندوه بودشانه ات در چشم من چون کوه بودروز آخر روز پایان سفرچون فرو افتد نقاب از رهگذردوست دارم خواب در خاکت کنمجان خود را وقف ادراکت کنمتو بهارانی که در پاییز سختمیشکوفد از تنت صدها درختسینه ات گنجینه این روزگاریادگاری تو ز نسلی استوارهرچه ویرانی است آبادان کنیدردها را در دلت درمان کنیعشق تو مشروط بر قدرت نبودبسته بر تاج و زر و مکنت نبودمن تو را بهر شکوهت خواستمنه تو را با جان و روحت خواستمدوستت دارم نه از بهر شعاردوستت دارم چو مجنون بی قرارمن توام دیگر چه حاجت بر سخنای عجین با تار و پود جان و تن#Atin #نیما_آتین
خانه ام ای وسعت آغوش منای طنین نام تو در گوش مناولین باری که چشمم باز شدبا تماشای تو عشق آغاز شدبوی تو در غربت شب های تارمیکشد دست مرا تا کوی یارتو همان خوابی که میبینم به شبنام تو ذکری است شیرین روی لباولین حرفی که بر لب راندمتبا زبان مادری میخواندمتتو همان احساس امن خانه ایدر شب تاریک من کاشانه ایبا تو خندیدم به شوق روزگاربا تو باریدم چو ابر نوبهارچون درختی ریشه در تو کاشتمدر هوایت شاخ و برگ افراشتممن توام تو رنج پنهان منیتو نه میهن تو خود جان منیای درونت ریشه های جان منوی تمام دین و هم ایمان منسال ها گشتم به دنبال سرابتا بیابم عکس رویت را در آبغافل از آنکه تو در من زیستیتو جدا از جان و از من نیستیهر کجا باشم هوایت با من استبوی خاک کوچه هایت با من استمن تو را با خود کشیدم هر طرفچون گهر در سینه در بطن صدفقطعه خاکی نه ای ای نازنینتو جهانی یک جهان در این زمیناستخوان هایم ز سنگ کوه توستسینه ام آیینه اندوه توستجای خون در سینه میجوشی مدامای برایم تا همیشه التیامدر رگانم جوش مستی داده ایبر وجودم نقش هستی داده اینام تو آرامش شب های منمرهمی بر تاول لب های منمن اگر یک واژه ام دیوان توییقطره ای ناچیزم و باران توییلهجه ام طعم انار باغ توستروی قلبم تا ابد این داغ توستواژه هایت طعم شیرین عسلسینه ات لبریز شعر است و غزلنام تو آرامش جان من استعشق تو آغاز و پایان من استدور اگر باشم ز تو در من توییدر شب تاریک من روشن توییروشنی بخش شب تاریک منای طلوع سرخ بیداری وطنآسمانت مامن شب های مننام تو آغاز هر رویای منقله البرز تو اندیشه امدر دل خاکت گره خورد ریشه امسنگ فرش کوچه های انتظاربوی خاک و بوی برگ و بوی یارشاخه انجیر مست باغ توسینه ام را میگدازد داغ توبرف خاموش زمستان های دورکرسی گرم و شب یلدا و سورشالی سبز شمال و عطر آنمیبرد جان را به سوی کهکشانشرجی گرمای مرداد جنوبرقص نخلستان در آغوش غروببانگ زنگ کاروان در نوبهارکوچ ایل و های و هوی روزگاربوی خاک نم پس از رگبارهانقش شبنم روی این دیوار هابوی اسفند و گلاب و بوی عوددر غروب روشن شعر و سرودنغمه های نی لبک در باد سردمیبرد از سینه ها اندوه و دردزنگ گله در مسیر کوهسارگرد و خاک کوچ و آوای بهارچای هیزم بوی دود و بوی نانسفره ای پهن از محبت در میانپیرمردی با عصا در کوره راهدیده اش لبریز نوری چون پگاهمادری خندان کنار گیوه هاعطر سیب سرخ میان میوه هافرش تبریزی پر از نقش و نگاررج به رج با غصه و با انتظارنقشی از باغ بهشت و نقش یارخفته در این تار و پود ماندگارزنگ مکتب خانه های دوردستکز صدایش قفل تنهایی شکستخنده های بی دلیل کودکیآبنبات سرخ و سبز پولکیدفتر انشا پر از نام تو بودسینه ام لبریز پیغام تو بودخط خطی های مدادی روی میزیادگار روزهای بس عزیزکوچه باغی کز خزان سرشار شدچشم من با دیدنش بیدار شدسایه آن نارون در نیمه روزمانده در یادم شکوهش تا هنوزکوبه درهای چوبی در حیاطحوض کاشی ماهیان پر نشاطقله هایت شانه هایی استوارتکیه گاه گریه هایم در بهاردشت هایت بستر آرامشمدست بر گیسوی گندم میکشمخشت خشت شهرهایت یادگاراز هزاران سال عشق و انتظارکاشی فیروزه محراب هامیبرد ما را به شهر خواب هاطاق های آجری سقف کبودیادگار روزگارانی که بودلاجورد کاشی ایوان تومیبرد دل را به عمق جان توسنگ فرش کوچه های باستانمیسراید بی صدا صد داستانهر ستون از قصر ویران توامهمدم دیده ی گریان توامدر کنار ساحلت دریا منمموج سرگردان ناپیدا منممن تو را در چهره ها میبینمتدر تبسم در نوا میبینمتتو همان پیر سر ایوان نشینخیره بر دروازه های این زمینتو همان عاشق که پشت پنجرهمینوازد بغض را در حنجرهپینه دستان مرد کشتزارشکر باران در هیاهوی بهارمادری پیر و صبور و مهرباننقش میزد بر گلیمش آسمانتو همان مرد کشاورزی که شادخوشه ها را می سپارد دست بادکودکی کز شوق در کوچه دویددر نگاهش میتوان خورشید دیدآن مسافر در دل تاریک شبنام تو با عشق می آرد به لباین همه آدم همه جان تواندریشه های عهد و پیمان تواندمیدمد از قله هایت آفتابمیشود عالم غرق شعر نابمی تراود از لبانت مثنویدر تو میرقصد نوای مولویشعر حافظ در رگت خون میشودعقل در بزم تو مجنون میشودنقش خطی روی دیوان کبودیادگاری از تمام آنچه بودمینویسی خط به خط با خون دلتا بروید لاله از دامان گلخط نستعلیق روی سنگ هایادگاری از دل دلتنگ هابا صدای تار در شب های تارمیزند دل در هوای تو شرارشعر سعدی میچکد از سقف شبنام تو با مهر می آید به لبسینه ات گهواره اسطوره هاستنور تو تابنده در اعماق ماستقصه ی اسطوره ها در خون توستعالمی سرگشته و مجنون توستهرچه از تو گفتم ای یار کهنشرح حالی بود از احوال من#Atin #نیما_آتین
چنین روزگاران کجا دیده ایمگر تازیان را تو زاییده ایکه در دامن میهن آریاخوری نان و آب نیاکان ما سپس گریه زاری کنی روز و شبکنی پاره خود را برای عربچنین ناسپاسی به ایرانمانسگی را ندیدم کند اینچناناگر از تو روزی سگی نان خورَدترا تا دم مرگ یاد آوردنیاکان برای تو جان باختندگلستان ز ایران ما ساختندبسی خون آنان درین خانه ریختکه دشمن سرانجام از ما گریختهمینان که تو میپرستی کنون کشیدند اجداد ما را به خوناسارت گرفتند از مردمان بسا سر بریدند در آنزمان برو پرس و جو کن ندانی اگرکه در ننگ و پستی نمانی دگر تو بر خویش و بر ما ستم کرده ایکه میهن فدای شکم کرده ای نبینی بنام حسین ات مگرکهن کشوری را که شد بی پدرنبینی به تو مذهب انداختندولی خود به تاراج پرداختندبرای تو زانسوی دین آورندوزین سوی فرزند ما بردرندمگر کور هستی به چشمان باز نبینی مگر این فریب درازترا آنچه را کز خرد در سر است بهایش ز یک خرمگس کمتر است ازین پس بیا ناسپاسی مکنبه میهن نمک ناشناسی مکن گنه کرده را کس نشوید گناهمده دل به دیدار سنگ سیاه گنه را کجا سنگ میسایدتچه زین سنگ جز ننگ می آیدت خدا را تو در سنگ بینی اگرنداریپشیزی ز بودش خبرگمان دارمت مغز خر خورده ایکه اجداد از یاد خود برده ایدریغا ز میهن که کوی تو شد که نامش همه آبروی تو شد هر آنکس که دینش ز میهن سر است ورا سر نباشد به تن بهتر است نگویی مگر جان فدای حسیننریزی مگر خون برای حسبن چرا تا کنون خویش رنجانده ایبه میهن چرا تا کنون مانده ای اگر راست گویی برو کربلافراموش کن خاک ایران ما تفو بر تو مفتی خور بد نهاد که این سرزمین چون تو را جای دادکنون پاره کن خویش را روز و شببده خون خود بر حسین عرببدان هرچه دشمن پرستی کنی هرآنچه که خواری و پستی کنیسرانجام پیروزی از آنِ ماستز پا افتد اسلام و ایران بجاستبدان ای روان مرده ی زشت زادنباشد چو ایران جهان هم مباد مسعود آذر
میهن ما را مغول هم اینچنین ویران نکردزندگی را سخت بر ما مرگ را آسان نکردگرچه ماراز شانه ی ضحاک بیرون جست لیکساکنان خانه را بر دار آویزان نکردآنچه با نام خدا با جان انسان کرده اندهیچ حیوانی چنین رفتار با حیوان نکردآنکه را دادیم مهر و عزت و عشق و شرفجای پاداش آنچه کرد اسکندر یونان نکرد هیچ دینی همچو دین عشق و صلح و دوستیدلخوشی هارا گران و رنج را ارزان نکردگورخود را با دو دست خویش برپا کرده ایمآنچه ما کردیم با خود کودک نادان نکردآنکه خامت کرد و خوابت کرد با خواب بهشتگو مگر پردیس ما را همچو گورستان نکرددشمنی هایی که هم میهن به میهن کرده استتا کنون بیگانه ای با کشور ایران نکرد مسعود آذر
تو ای زادگاه نیاکان ما وجب تا وجب در تو جای من است تو ای جاودان زاده ایران ما به سر سایه تو ردای من است برون گرکنم مهرت از سینه ام کفن گر بپوشم سزای من است مرا زادگه گوشه ای از تو نیست کران تا کرانت سرای من است همه سنگ کوهت نگین من و همه خاک دشتت طلای من است نوشت آنکه نام تو با خون خویش چنین پادشاهی خدای من است بلند آسمانت مرا جایگه سر دشمنت زیر پای من است مرا نیست جز نام تو بر زبان که تکرار نامت هوای من است ترا ناسپاسان مرا دشمن و نگهدار تو آشنای من است به سر عشق اقوام ایرانزمین همی گوهر کیمیای من است ز خورشید و شیر است ما را نشان چنین پرچمی خونبهای من است بمان در جهان خرم و جاودان سه رنگ تو رنگ نمای من استمسعود آذر
قرآن به زبان مادری باید خواندهر آیه به اندیشه در آن باید مانداندیشه درآن کتاب بسیارت بادگر نیست خدا درآن ز خود باید راند#صادق_مبارکی
روزها چون سایه ای در انجمنمیخزد این خستگی در جان منصبح می آید ولیکن سرد و تارزل زدم بر چهره ی این روزگارخسته ام از بار این پیراهنمشعله افتاده به جان خرمنمسینه ام از جنس سنگ و کوه نیستاین فروپاشی ز یک اندوه نیستمن تظاهر کردم و خندان شدملیک در خود رفتم و ویران شدمهیچ کس فریاد لالم را ندیداین فروپاشی حالم را ندیدخسته ام از ساختن های محالخسته از این تاختن ها در خیالخسته ام از واژه فردای خوباز غروبی که ندارد جز غروبمن از این تکرار فردا خسته اماز تمام این تماشا خسته امخسته از این کوچه های بی عبورخسته از این چهره های مات و کورسرد و سنگین بی تفاوت مانده اممن خودم را از دو عالم رانده امگشتن عقربه های این زمانمیشود پتکی به روی استخوانمهر بخشیدم ولی سنگم زدندتیر تهمت بر دل تنگم زدندیک تن فرسوده و یک روح پیرمانده در زندان تکراری اسیرنامه های نانوشته در دلمقصه این غربت بی حاصلممن نه در شوق بهارم نی خزانخسته ام از زیستن در این جهانمن فقط میخواهم از دنیا گذرخسته ام از این تلاش بی ثمرمیزنم لبخند و میپوشم نقابتا نپرسد کس ز این حال خرابهیچ چشمی در نگاهم شب ندیددر سکوتم ناله ای بر لب ندیدزیر این لبخند دردی خفته استرازها در جان من ناگفته استآینه با چهره ام بیگانه استعقل هم در سوگ این دیوانه استیاد روزی که دلم پرواز داشتبا نسیم صبحدم آواز داشتحال اما بال و پرها سوختهلب به روی هر گلایه دوختهدرد وقتی از حدش افزون شودچشم روح خسته غرق خون شودحرف ها در سینه ام پوسیده اندرنج ها کام مرا بوسیده اندکاش میشد چشم ها را بست و خفتبا جهان دیگر کلامی هم نگفتآسمان سینه ام خاکستری استگریه هم دیگر علاج درد نیستمن در این بن بست نافرجام خویشزخمی ام از خنجر ایام خویشحسرت یک لحظه آرامش به دلمانده تنها زورق جانم به گلرد پایم گم شد اندر راه شهرتشنه ماندم در کنار حوض زهرمن نه از یک ضربه از تکرار دردخرد گشتم در میان این نبردرنج یعنی قطره قطره سوختنچشم بر درهای بسته دوختنخنده میکارم به لب از عادتمغافلند این عابران از حالتمهیچ کس حرف مرا هرگز نخواندپای این ویرانه ام یک تن نماندیاد آن روزی که دنیا تازه بودخنده ام بی مرز و بی اندازه بودحال اما رنگ دنیا تیره استچشم من بر جای خالی خیره استخط کشیدم روی این دنیای زشتمن نمی جنگم دگر با سرنوشتهیچ سویی روشنی در کار نیستپشت این دیوار جز دیوار نیستنیست راهی پیش رو نه راه پسدر قفس مانی اگر مانی و بسبی صدا افتاده در چاهی تباهمانده در خود سال ها بی تکیه گاهاین منم این سایه ی افسرده امسال ها پیش از اجل من مرده ام#Atin #نیما_آتین
ابله ازخواب بهشتی که امان میدهدشمادر خویش به تیغ دشمنان میدهدشچون خدارا به یقین برهمه نادیده فروختخود چو بیند به خدا دل به گمان میدهدشکار علم و سخن از دانش و بینش همه هیچگوش دارد به دهانی که اذان میدهدشدل به نادیده ی مذهب دهد آنکو همه عمرنپذیرد ز خِرَد آنچه نشان میدهدشهرگز ازخواب نخیزد جسدی زنده به گوربا نسیمی که چو گهواره تکان میدهدشزان دُمِ دین که چوبدکاره بِخود بست و نشستدست و پایی نکند گرچه زیان میدهدشمفتیِ شهر که نان از کفِ بیچاره گرفتهم به بیچاره ی دیگر چه گران میدهدشعقلِ ملّت چو جنون یافت حکومت او راهمچو تکه استخوانی به سگان میدهدش👤 مسعود آذر
سخن تا به کِی پروَرَم اندرآرم به نظمچه حاصل گَرَم درسخن فایق آیم نه عزمدوصد دفترم گر شود پر ز ابیات نغزدر آن گر عمل ناید از من شود شعر هرزز پر گفتن حاصل چه باشد به پیکار خیز سخن را گزیده بگوی و پی کار خیزچو دشمن رجز بشنود بهر جنگ آیدتبه دندان تیز و به تیغ و به سنگ آیدتزبان را نباشد چو گاوآهن از بهر شخمکه ورزیده مردی ز خاک آوَرَد بارِ تخمتوان را ز بازو مگیر از سخنهای سختکه چامه به وقت نیاز آید ای نیک بختکه اهل سخن داند این نکته گر بی نیازسخن را به نظم آوری دارد آن بوی آزز دهقان فرزانه باید که آموختنز کم گفتنِ نیک و بس گوهر اندوختنچو یزدان پاک این چنین ارمغانم بدادسزامندم ار نیک گویم به لطف و به دادسخن باشد آئینه ی آنکه در من نهانمرا آنچه گویم چنان بیند اهل جهانکه بر من مباد آنچه گویم که از غیر بودکه باشد دروغ آن کلام ار بد و خیر بودمن آنم که جانم به کشور کنم ارمغانز خونم بشویم ز ایران سرشت بدان#صادق_مبارکی
به نام یزدان پاکبرازنده نامی ز بهرت نباشد خزرکه دانا ازین نام بیگانه دارد حذرز مردانِ گیل و تپور نامش بجویکه بیگانه باشد عدوی زین جستجویچو نامت به ناحق ربودند بیگانگانزخاطر نرفتی که نامت بُوَد کاسپیانکنون داغ مرزت به دل های این ملت استز قومی بتر از خزر کِآن بما دولت استنه قومی بر او دارد ارزش نه کشور نه خاکجفا کرده برما که نقلش بُوَد دردناکز بهر بقا داده دریای مازندرانکه مهین به دشمن فروشند ضحاکیانندانم به تا کی چنین صبر بر ما رواستکه شرمنده ی آرشیم ایزد این را گواستولی دل گواهی دهد هردم از ناکجاکه فرجام این قوم ظالم بُوَد پرجفانباشد چنان دور و دیر و دراز و بعیدکه در هر نفس آن دمِ نیک خواهد رسیدمهیا ز بهر نبردی برای وطنبه هر شغل و منصب به تن جامه رزم کنکه دشمن وطن را چو کالا حراجش کندروا هرکه از این اجانب هلاکش کندز قانون بیگانگان هرکه فرمان بَرَدنباشد از این خاک کِآن ناروا نان بَرَدبه فرمانِ فرمانده باری دگر گوش دهکه چشم و زبان و دل و پنجه بر هوش دهنمانده دمی تا که غافل ازان دم شویمبیا تا چنان ماه دی حامیِ هم شویمکه دشمن ندارد توان شکستن زمابزن تکیه بر پشت من تاکه فرمانروادهد نیک فرمان آزادگی در نبردبه دشمن بتازیم اینبار با قلب سردکه فرصت بسی اندک و دشمنان بیشماردل ما برای رهایی ز غم بیقراریقین دان که پیروز میدان تویی هم وطنکه جانت چو جانم، مرا پیکرت همچو تن#صادق_مبارکی
ای سکوت تلخ و سرد این شب تاریک من ای رفیق بی نظیر و محرم نزدیک منحرف هایی در دلم پوسیده از دوران دور رنج هایی میکشم در انزوای سوت و کورمن دلم خون بود اما لب فرو بستم ز درد پشت لبخندی نهان کردم غم دنیای سردزخم ها خوردم ز دست روزگار کج مدار مانده ام در انزوای تلخ خود چشم انتظاراشک خود را در گلویم ریختم با درد و آه تا که با اندوه مردم سر کنم شام سیاهدرد خود را بردم از خاطر برای این دیار تا بگریم بر خزان این گلستان و بهارمی توانستم بگویم از شب و از بخت خوداز رفیق نارفیق و روزگار سخت خودمیتوانستم بگریم در غم شب های خویشاز جفای دوستان و سینه ی پر زخم و نیشقصه رنج خودم در غرش طوفان گم است دغدغه در سینه ام ای وای درد مردم استاشک من مال خودم دیگر نبود اندر عذارجز برای خاک میهن کی چکید این جویبارشعر من شد خنجر فریاد خاموشان شهردر گلوگاه شب بیداد و این دوران قهرخاک من ای وسعت اندوه های بیکران ای نشسته در غمت آوار کوه و آسمانخاک من ای سرزمین زخم های بی شمار مانده در چنگال شوم کرکسان روزگارمن شگفتم زان همه سنگین دلان بی خبرآن ریاکاران و این غافل دلان کور و کردرد های جامعه جان مرا از هم درید رنگ آرامش از این سیمای بارانی پریدمن نوشتم تا بماند یادگار از این دیار درد این مردم در این لیل و نهار بی بهارپشت من از بار این غم ها اگرچه درد کرد سوز پاییزان گلستان وجودم زرد کردزر نگیرم از بهای این قلم در این جهان کی فروشم جان خود را با دِرَم ای مردمانقلب من گر خرد شد سر در برابر خم نشد ذره ای از غیرتم در پیش ظالم کم نشدمن خروشم خشم یک تاریخ در عمق وجودآتشی در خرمن تاریک و این چرخ کبودبند ظلم و کینه آخر از میان پاره شود درد این خلق ستم دیده یقین چاره شودهر تپش از قلب زارم نام میهن را سرود جز به خاک پاک این درگه مرا عشقی نبودای وطن ای کیمیای عشق و ای اعجاز من ای تمام شوق ماندن محرم هر راز مندور مانی از گزند کینه ی نامحرمان سبز مانی تا ابد در گوشه این آسمانای سپهر تیره گون بس کن جفا بر این دیار تا به کی آتش بباری بر گلستان و بهارعاقبت این شب به پایان میرسد با آفتاب میشکافد سینه ظلمت برافتد این نقابفاش گردد حیله و مکر ریاکاران به نور بشنود عالم صدای سرفرازی و غرورهر کجا سروی برآمد در مسیر این دیاراز غبار خون ما دارد نشان و یادگارای وطن آخر رهایی میرسد از راه دور پر شود آغوش تو از نغمه و شعر و سرورمیدرخشد نام میهن بر بلندی های دهر میرود تاریکی از کوچه به کوچه های شهرباکی از طوفان ندارم در مسیر باورم می خروشم در دل شب همچنان نام آورمیاد آن سرو سهی کز تیشه دونان شکست یاد آن شاعر که با خون جگر در غم نشستمن همان مرغ شباهنگم که در خونش تپیداز برای صبح میهن پرده ی شب را دریدتا نفس در سینه دارم با تو میگویم ز درد از خزان کوچه و از چهره های زار و زردهر کجا رفتم نشان از ناله و اندوه بود بار غم بر شانه این سرزمین چون کوه بودطعنه ها خوردم ز بی عقلان و کوران زمان زخم ها دیدم ز دست دوستان و دشمنانگرچه من تلخی چشیدم از رفیق و از غریبگرچه از باغ جوانی برده ام اندک نصیبلیک هرگز برنگشتم از طریق راستی دور ماندم از دروغ و از کژی و کاستیمیروم روزی از این دنیای فانی بی گمان میشوم یک خاطره در ذهن پیر این جهانلیک نامم در مدار عاشقان پاینده بادتا ابد در سینه ی این روزگاران زنده بادای زمین پاک میهن این تنم در بر بگیر سینه خود را برای خستگی هایم پذیرلاله ای میروید از خاک مزارم در بهار میدهد پیغام رویش بر دل این شوره زارمی نهم اینک قلم را با دلی آرام و پاک میروم با یاد میهن در دل تاریک خاک#Atin #نیما_آتین
در بـرگـه آچــار چـنیـن نـوشـتـه دیـدم :خـاکـی بـفــروش مـیـرسـد ؛ تضـمـیـنـیسـفّـاک بـه زنـدیـق بـفـروخـت مـِلکی را کـآن مـیهـن مـاسـت و عـِرق خـرّمـدینیظلـم را مــتحـمـل بـشـویـم ، ایـن را نـه گــسـتــاخ شــدن وطــنفــروش دیــنـی ای بیـشـرفان چه کـس اجـازه بخشیـد :امــضاء بـکـنیـد ؛ مــعـاهــده ننـگـینـی؟بـیمـصـرف و رجـّـالــه ز تــرس عــامـّـه شلـوار کـنی خـیـس و بـخـود مـیرینـیدیـگــر بـه وضــوح و آشـکـارا کـردیــد :بـر شـخصـیـّت و شـعـور عـام تـوهـینـیکـور هستـی و یا خویـش زدی بر کـوریظلـم را تـو نمـیبـینـی ولـو مـیبـینـی !بـر تاجـر خـود فـروش خـائـن ، تـا کـی :در ورطــهٔ فــرمــانـبــری و تــمکــینـی ؟انـگار رقــم خــورده دوبــاره تـاریــخ ..!چـنگـیز و مـغـولــها و تـِـم خـونــینــی ؟" هـوشـیار بـمان ؛ جـای مـده ایـرانـی ؛؛یـا بـاج سبیـل بـر کمـونـیسـت چـینـی "#باجسبیل#یزدان_ماماهانی #سـرایـش۱۶_۱_۱۴۰۰#قطعه_🎼🎸گیـــتار بـیتــــار🎸🎼_
به نام یزدان پاکنبردی سترگ و به رنگ غروبز دریای مازندران و جنوبز مغرب ز مشرق ز هر سوی و رویز قومی دلیر و بسی جنگجویبه هر دم چو موجی خروشان رسدفروزنده خورشیدِ سوزان رسدکه غرّان و درّان و پاینده عزمبه کف بیرق است و به تن رختِ رزمنه دیگر امانی بُوَد در میاننه خصمی بماند ز چشمی نهانچو مشتی که جنسش ز پولاد سختببارد به دشمن ز مردانِ زَفتکه تیغِ دلیران بُوَد پُر گزندبه ضحاکیانِ پلشت و نژندهرآنکس که دارد چنین آرزوکه بیند قیامت به چشم و به روضمانت ز جان ، میدهم مژده ایبه اندک شکیبایی آن دیده اینه افسانه گویم نه خوانم رجزکه باطل نگویم روایت به هرزیکی شاهِ خوش قلب و خوش هیبت استکه چون جانِ شیرین بر او بیعت استچو ققنوس ، ایران ز خاکسترشبپا خیزد از حکم شاهنشه اشمهیا شوَد دوزخی بهرشانکه وصفش نگنجد به نطق زبانصبا این خبر را به ضحاکیانبه شومی رسان همچو فرجامشانکه هنگامه سخت جان کندن استفرشته رسد دیو را رفتن استز آئین تازی نیابی فروغبجز جنگ و تزویر و قهر و دروغز خاک گُهر بار ایران زمینرَوَد دین ِ آهرمنِ آز و کینکه تابد دگر باره نورِ امیدزحرمان تهی پُر ز عشق و نُویدپناه ایزد پاک باشد بماز تازی نخواهیم دین و خداخدایش یقین دان که اهریمن استکه چون هُرم آتش به هر خرمن استچو زرتشت پاک است و یزدان بمانه احمد رسول و نه اَلَّه خدا#صادق_مبارکی
گرچه در آغاز بهار زندگی خم شده ایمتن گُم تُندر زمان دل گم از آدم شده ایم گرچه درین فصل ستیز پاره سنگ و آینه خون گل و ترانه را سرخی پرچم شده ایمگرچه به سود تازیان خانه ی ما سوخته اندکوه خرافات جهان بر سر ما کوفته اندگرچه به چنگ عدم افتاده گلوی عشق ما قاصدکان به گور و لبهای خدا دوخته اند ما همه با همیم و بی هم به خطر نمیرویمدرین گذر جان بکنیم ازین گذر نمیرویمیکتن اگر تکیده شد هزارو یک سبز شودخانه ی ما خاک وطن جای دگر نمیرویمگرچه حقیقت از گمان به ذهن ما روان کنندجهان نادیده به چشم ما همی عیان کنند گرچه به سود بیشمار این حقیقت از گمانبه ظلمت خاک جگر گوشه بسی نهان کنند گرچه دوباره میکُشد خنجر کهنه کشته راقالب تازه میزند کهنگی نوشته رادرین طلوعِ سرخ شعر تلخ مرگ و زندگیگرچه به دار میکشد فاحشه ای فرشته را ما همه با همیم و بی هم به خطر نمیرویم درین گذر جان بکنیم ازین گذر نمیرویم یکتن اگر تکیده شد هزار و یک سبز شود خانه ی ما خاک وطن جای دگر نمیرویم مسعود آذر
آینه در قاب خود از فرط اندوه و ملالپیر شد از دیدن این چهره رو به زوالشمع نیمه سوخته در کنج این ویران سراقطره قطره میچکد در سوگ عمر بی بهاپنجره کور است و خاموش از هجوم تیرگیپرده ها پوسیده از این باد سرد و خیرگیهیچ در دستم نمانده جز غمی بی انتهارشته های آرزو در پنجه طوفان رهاهیچ برگی بر تن این شاخه های پیر نیستدر نگاهم جز تماشای شبی دلگیر نیستاین جهان ویرانه ای از استخوان آدم استسفره این خاک رنگین از شراب ماتم استما همه تبعیدیان دره رنج و غمیمدر کویر بی کسی ها تشنه کام شبنمیمهیچ ابری بر فراز دشت ما باران نداشتزخم های روح ما در این جهان درمان نداشتمقصدی در پیش روی دسته مرغان نبودآسمان هم در عزای کوچشان نوحه سرودزندگی یک صحنه تاریک از بیگانگی استعاقبت سهم خرد در این جهان دیوانگی استهر که آمد قامتش زیر غم دوران شکستآخرش در خلوت کور فراموشی نشستای زمان ای آسیاب خون فشان بی امانخرد کردی در میان سنگ هایت استخوانفصل ها تکرار یک سرمای وحشت زا شدندلحظه ها مرداب های راکد فردا شدندما برای رنج بردن پا به دنیا می نهیمدر ازای لقمه ای نان جان شیرین می دهیمهیچ کس در این زمستان مشعل راهم نشدمرهمی بر تاول این پای گمراهم نشدروزگار با کینه ای دیرینه خنجر میزندزخم بر بال و پر مرغان بی پر میزندامشب از فرط تباهی سایه ام از من گریختآسمان هم زهر خود را در شب تاریک ریختمن نمیدانم چرا این گونه ویران میشوملقمه چرب دهان گرگ دوران میشومخسته ام از راه رفتن در مسیری بی طلوعاز شکستن در پی هر سجده و در هر رکوعهر دعایی در گلویم یخ زد و خوناب شدآخرین امید هم در سایه شب خواب شدبازمیگردم به خود در کنج این زندان سردخالی از جان در حصار مطلق طوفان دردمثل یک گنجشک یخ بسته میان برف هامرده ام در لابه لای طعنه ها و حرف هاکس نمیداند چه دردی میکشد دیوار پیرزیر بار سقف سنگین در تب و تابی اسیرمن همان دیوارم و آوار میریزد سرمذره ذره در هجوم بی پناهی پرپرمپنجره با باد وحشی در هم آمیزد به قهرخون حسرت میچکد از طاق این متروکه شهرچشم هایم را به روی وهم فردا بسته اماز تمام وعده های پوچ دنیا خسته امنقطه پایان من تاریکی بی انتهاستقایق سوراخ من در قعر گردابی رهاستسایه ها در برگرفتند این تن پوسیده راخاک در کامش کشید این جان آفت دیده رانور مرد و عشق مرد و آرزوها سوختندبر لب خاموش من مهر عدم را دوختنددیگر اینجا واژه ای جز واژه آوار نیستپای رفتن نای ماندن شوق یک دیدار نیستدفتر جان من اینجا بسته شد در دست بادهر چه از من مانده بود این دهر در آتش نهادهیچ بودم هیچ رفتم هیچ از من مانده استمرگ در گوشم سرود آخرین را خوانده است#Atin #نیما_آتین
خواب یک محکوم به مرگ شبی قبل از اعدام.........................................................یکشب از چشم تو پنهونچشمم از یاد تو گریونرفته رفته تن خسته بی تو در خواب کشیدمخواب یک کلبه ی چوبی لب جوی آب دیدم....همه اطراف من و کلبه گل و چشمه فراوونمست آواز پر شاپرکان سینه گلگونپیچکی سپیده دامن سر سقف کلبه سایه بون کشیدهروی ساقک رز آبیسرانگشتان بیدی آرمیده......پای کلبه رد عطر تن خوش بوی تو لونه کرده بودو بهارون توی این لونه جوونه کرده بود......همه جا یاد تو بودم همه جا روی تن خیس اقاقیشکل ناز تو سرودمتو نبودی که نیاز دست خورشید و تمنای گل سرخ و ببینیتو نبودی که در آغوش من و کلبه بشینی تو ....نبودی که ببینی .........چون سحرگاه شد از کلبه برون آمدم انگشت لب جوی گرفتمبه چنین راه چنین جوی و چنین آبچنان خوی گرفتم ...من و جوی آب رفتیم و درین راه بجز سوسن یاس و چمن وعطربنفشه و طلوع رنگ و وارنگ قناریانز هر سو نه دگر هیچ ندیدیم و سرانجام به دروازه ی یک شهر رسیدیم......شهری از پوست تن مخمل مهتابکوچه هاش مرمری و خیابوناش بستر آفتابآدماش شکل فرشته که میگفتن شهر ما شهر بهشته.....دستم از جوی رها کردم و خوشحال نشونی ازتو از باد گرفتمو درین شهر بهشتی خونه تو یاد گرفتم آدمای شهر شادی لباشون پیوند خنده خورده بودآقا دیوه توی این شهر بهشتی مرده بود.......شاد و فرخنده دل و رقص کنانتا ته این شهر دویدمتا سرانجام به خونه ای که باد از تو نشون داشت رسیدمدر زدم ... در نگشودی ای دریغا که درین خونه نبودیگفتم اکنون که ترا یافته امپشت در خونه ی تو جای بگیرمیا ببینم تو رو یا بی تو درین شهر بمیرم........در همین حس و همین حال و تن خسته ازین راهنشستم که زنم تکیه به دیوارکه ناگاه ...به ضرب لگد از خواب پریدموبه خود آمدم و باز چنین معرکه دیدم...من و یاران همه در بند نشستیم و همه از همگان سخت گسستیم وهمه منتظر فاجعه هستیم........نازنین .... گر خبر از من نشنیدیخواب این کلبه که من دیدم اگر تو نیز دیدیخوبه از پیش بدونیکه در کلبه رو وقت رفتنم باز گذاشتمو تو ایوونش برای تو گذاشتم هرچی داشتم......در کلبه رو به روی دگران باز بذار وواسه آزادی رویا پر پرواز بذارمنکه نیستم که نیاز دست خورشید وتمنای گل سرخ و ببینممنکه نیستم که در آغوش تو و کلبه بشینمتو که هستی خواب این کلبه ی رویا شده کن بازگاهگاهی نازنین یاد من گمشده کن .تا ببینی شاید اونچه من درین کلبه ندیدموقتی اونشب تن خسته بی تودر خواب کشیدم .....مسعود آذر
کجایند آن مغز های خرابکه دادند ما را به دنیا عذابهمه پر ز کینه پر از التهاببه روی حقیقت کشیده نقابدر این کاخ ها تیتر اخبار شومشده جان آدم فدای هجومصدای گلوله جنون و تفنگجهانی که افتاده در کام جنگبه زنجیر و وحشت بکش جان مننگیرد کسی جان و ایمان منلگد مال کن تار و مارم نماو یا در غم خویش خوارم نماتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاستبگو حق این روزگارم چه شدسرانجام این شام تارم چه شداسیر توحش ز دست رئیسدر این شهر پر کینه خون نویستجاوز به فخر و غرورم مکناز این حال غمگین دورم مکنشکستند حرمت کجایی خدااز این وحشت و خون رهایم نمابخوانند شر یا که انسان مرانبینند جز ننگ پنهان مراتو ای روزگار آرمان را ببینکه افتاده در خون خود بر زمینچو نادیده ماندیم پنهان شدیمدر این شهر وحشی هراسان شدیمنگاهی به من کن نگاهی به خویشکه تا کی زنی تو بر این سینه نیشتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاستبزن باز هم تازیانه بزنتبر بر درخت ترانه بزننه خاموش گردم نه تسلیم زورنه زانو زنم در مسیر غرورنه هرگز نماند چنین روزگارکه بیدار گردد دل نوبهارمرا در سیاه و سفیدت مپوشکه سینه نگردد ز ظلمت خموشنگاهی به من کن چه بینی کنونچو نادیده ام زیستن چیست چونبگو حق من کو کجا شد پناهچرا رو گرفتی ز من در نگاهمرا باور آمد که این خاک منشده مسکن دشمن جان منتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاستز اعماق آتش ز سوز درونزبانه کشد شعله ام تا جنونبزن خرد کن تازیانه بزنولیکن مکن خفته این نای مناگر سر ببری تو از پیکرمبه خون گر بیفتد رخ و حنجرماگر شب ببلعد صدای مرابه زانو نشاند دو پای مراجهان نشنود گر صدای مرازمانه بپیچد بقای مراولی این سکوتم نگردد نهانکه ننگ است بر چهره این زمانبخوانید این نغمه را دم به دمکه لرزد ز فریاد ما قصر غمتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاستاگر راه پرواز بستید و بسنگنجد سیمرغ جان در قفسنترسد دل شب شکن از سیاهکه روشن شود سرنوشت از پگاهاگر بند و دیوار و زندان کنیمرا زیر ظلمت تو پنهان کنیز طوفان فریاد این حنجرهگشوده شود صد هزار پنجرهنه تبعیض پذیرد این جان پاکنه زانو زند در میان مغاکبکش تیغ و بر پیکرم ضربه زنشرر بر دل ما و این نغمه زنز عمق سکوتم صدایی رساستکه بیدارگر در شب ماجراستکه از قطره قطره خلوص دممبروید هزاران گل از ماتممتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاستبکوبید بر طبل جنگ و جنونبشویید این شهر را زیر خونولیکن بدانید در این شام تارنماند چنین پایدار این غباربتازید بر پیکر خسته اماگر چه به زنجیر غم بسته امبپوشید رخسار حق را به زوربکوبید بر طبل کبر و غرورولی نور فردا نگردد نهانکه بیدار گردد ضمیر جهانتو گر راه پرواز را بسته ایبه زعم خود این بال بشکسته اینگنجد پرنده در این گیر و بندچو عنقا برآید به اوج بلندتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاست#Atin #نیما_آتین
به نام ایراناصفهان داغت به جانم آتشی چون دوزخ استانتقامت در وجودم عزم سختی راسخ استجان فدایت کاین چنین در غم تنیدی بی اِباشور در آوازِ گرمت شد مصیبت در نواآنکه در جولانگه کفتار میخواند حریفشیرِ درّانی ست در ذاتش نجیب است و شریفکِی هراس از مرگ دارد شیر مردِ آریاآنکه دارد بیم کِی خواند حریفی پر جفااصفهان ای خاک حاصل خیزِ فرهنگ و هنرای که در قلبت نهان داری بسی دُرّ و گُهرقلبِ ایران بهر داغت سوگواری میکندهر دم از بهرِ تقاصت بیقراری میکندآنکه ایران را عزا دارِ جوانان میکندقلبِ قوم آریا را پُر ز حرمان میکندعاقبت چون دیگرانی کاین چنینمیتاختندبی خبر از آنکه خود را در بلا انداختندهُرم دوزخ میشود ناگه مهیّا بی امانبر همه کفتار های پست و بر این ظالمانوای ازان طغیانِ خشم و وای از روز حسابجان نمیگنجد به تن بهرِ قیام و انقلابجمله شیرانِ وطن افتاده اندر تاب و تبتا که روزِ دشمنان گردد سیه فام و چو شبچون به گوش آید نوایی از فریدون زمانهمچو آتش ز آسمان باریم بر ضحاکیانآتشِ خشمم فتاد اندر قلم در دفترمسوختم از داغِ یارانِ جوان و پرپرمیارب این جان در ره میهن نباشد تحفه ایجان من در نزد یارانم بُوَد چون جیفه ای#صادق_مبارکی
خواب میدیدم خیابانها چراغانی شدهملت ایران رها از این پریشانی شده#استاد_فریدون_فرحاندوز
اگر داغ دل بود، ما خوردهایم...#استاد_فریدون_فرحاندوز
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟#استاد_فریدون_فرحاندوز
دی به میز محکمه گسترده دفتر های زرد داوری بی درد و شاعر با هزاران داغ و درد در کفی زنجیر دیوان بود و خشم اهل زور در کفی دیگر قلم روشنگر شب های گور از چه بر دفتر نوشتی آتشی افروخته ای حرمت این مسند و آیین ما را سوخته ای چیست تیغ و تیر تو در فتنه و آشوب و…ادامه...دست شاعر گر در این پیکار در زنجیر شد نقش شعرش بر تن دیوار عالم گیر شدقصه کوته لیکن این افسانه می ماند به جا نام شاعر در دل آیندگان گیرد صفاشب گذشت و بامداد روشنی آمد پدید مرغ حق از ناله های خلوت شب سر کشیداز مزار شاعر آزاده بوی گل وزیدبر درخت کهنه میهن بهار آمد پدیدای قفس سازان شب کاخ شما ویرانه شدنام او در خطه های بوم ما افسانه شدزنده تر گردید آن واژه که خونین گشته بود آن که از جور قفس دل تنگ و غمگین گشته بودجام خونین قلم لبریز شد از باورشتا بشوید ننگ تاریکی ز نام دفترشگر بریزند استخوان ما به پیش پای دهر بانگ ما پیچد به هر برزن به هر کوی و به شهر#Atin #نیما_آتین
دی به میز محکمه گسترده دفتر های زردداوری بی درد و شاعر با هزاران داغ و درددر کفی زنجیر دیوان بود و خشم اهل زوردر کفی دیگر قلم روشنگر شب های گوراز چه بر دفتر نوشتی آتشی افروخته ایحرمت این مسند و آیین ما را سوخته ایچیست تیغ و تیر تو در فتنه و آشوب و شربا که پیمان بسته ای ای شاعر بی پا و سرشاعر اما سر به زیر انداخت به آوایی خموشدر سکوتش ناله صد کاروان آمد به گوشلب گشود آنگه به آرامی ولی پر اقتدار گفت ای حاکم مکن بر بی گناهان کار زارمن نه با تیغ و نه با خنجر به میدان آمده ام من ز رنج مردم خسته به افغان آمده امجرم من تنها همین بوده است ای اهل عتاب کز شب تاریک نوشتم وز غم نان و سراباز طنین گام های تازیانه بر بدناز غروب آرزوها در دل این بوم و تندر کلامم جز صدای مردم غمدیده نیستخون دل بر صفحه جاری بود اشک دیده نیستمن نگفتم قصه اسکندر و دارا و جام من سرودم شرح رنج تشنه کامان مدامداور از جایش پرید و بانگ زد با خشم و کیناین سخن ها فتنه است و کفر بر روی زمینتو سیاهی می کشی بر صفحه و بر روزگارنام شوکت را مکن آلوده ای ناپایدارپاسخ تو حبس و طوق بند و زنجیر جفاست سهم تو غمخوار ملت دستبندی از بلاستشاعر غمگین تبسم کرد و با لبخند گفتدر نگاهش صد شرر از آفتاب جان شکفتگر ببندی دست و پایم را به زنجیر گران ور به آتش برکشی دیوان من در این جهانعشق میهن در رگ و در استخوانم جاری است جرم من تنها نگاه پاک بر بیداری استگر مرا تبعید سازی سوی صحراهای دور یا بسوزی دفترم را در میان خاک و گورواژه را در پشت میله یا قفس زندان کنی آتش اندیشه را باید کجا پنهان کنی؟پس برآشفت آن عزیز از خشم زد بانگ عذاب حکم تلخی خواند و داد آن جمع حاضر را خطابدفترش سوزید در آتش تنش ویرانه باد تا ابد آواره و بی نام در این خانه باددود تا گردون بشد بر سقف شب پرواز کرد قطره های اشک شاعر قصه را آغاز کرداینک آن دیوان درد و کهنه بند و بلا قصه ها گوید ز راز مردمان باوفاهر که آمد در پناه آن سیه دیوار تار تکیه زد بر نقش زخمی کز قلم شد یادگارکودکان نسل فردا نام او نجوا کنند در شب تاریک میهن روشنی برپا کنندهر کجا شعری برآید از دل خونین جگر یاد او تابان شود همچو گهر در چشم ترشاعران دانند رمز قطره های خون او شرح این زنجیر و آن حکایت محزون اوای وطن ای خفته در آغوش شب های گران سر برآور بشنو این فریاد پنهان زمانخون شاعر نخل امید تو را سیراب کرد نام او اندیشه های خفته را بیدار کردشب نمی ماند به جا ظالم نپاید مست زور صبح می آید برون آخر ز دامان صبورتا قلم باقیست اندر دست پاکان دیارحق نمی میرد نمی افتد ز پا این افتخارآفتاب از مشرق اندیشه سر بر می زندمرغ آزادی در این ویرانه ها پر می زندتا بماند یادگار از خط خونین قلممرگ شاعر نیست پایان طلوع صبحدمآن که با خون دلش خطی بر این دیوار نوشت روشنی پاشید اندر ظلمت این سرنوشتاین سخن پایانی اندر عالم گیتی نداشتهر که تخمی از حقیقت در دل دنیا بکاشتسایه گستر شد درختش بر سر آزادگان میوه اش بیداری آمد سایه اش امن روانلیک نام شاعر ما بر لب مستانه است شعر او ورد زبان عاشقان خانه استهیچ زنجیری توانایی ندارد بر خیال مرغ اندیشه نگردد صید دام ماه و سالگر قلم سوزد برآید صد قلم از خاک پاکتیرگی رسوا شود پیش فروغ تابناکهیچ زنجیری نبندد جوهر اندیشه را نور حق آخر بتابد بشکند این شیشه راگفت داور محو گردان نام این شوریده را تا نبیند کس دگر این اختر تابیده رالیک خورشیدی که تابید از درون بند و چاه کی نهان گردد به زیر دامن ابر سیاهخون شاعر نغمه شد در حنجر میهن نشستقفل سنگین سکوت قرن ها در هم شکستاز شیار زخم او فواره زد نور یقین تا بشوید ننگ ظلمت را ز روی این زمینای قلم ای یادگار رنج های بیشمار سربلند از آزمون تلخ این تاریخ زارتو گواهی کز سر آزادگی پرپر شدیم در میان آتش بیداد خاکستر شدیملیک آتش زنده دارد شعله ور اندیشه را کی براندازد خزان کینه اصل ریشه راصوت آزادی از آن دیوار های سرد و تنگمیرسد بر گوش گیتی همچو بانگ نای و چنگتا سپیده سر زند بر بام این کهنه دیار نام شاعر زنده ماند در ضمیر روزگاراینک ای دل هم نوا شو با سرود آخرین تا بپیچد نغمه ات در گنبد این چرخ کینشب سحر گردد زمستان بگذرد آید بهار سر برآرد لاله از هر قطره خون سربداریاد آرید آن قلم کز قطره های خون خویش روشنی پاشید بر دل های غم دیده ز نیشای قلمداران فردا پاس دارید این گهر تا نلرزد دستتان در پیش زور سیم و زرراز آزادی در این خون نامه ها مکتوب شد چون حقیقت بر سر دار آمد و محبوب شدآن که ره پیمود در راه حق و درد بشر کی هراسد از غم تاریکی و بیم خطرای درخت کهنه میهن مکن هرگز فغان ریشه ات در خاک پاکت زنده ماند هر زمان#Atin #نیما_آتین
در دوم امرداد ۱۴۰۵ خورشیدی زمان زادروز ایشان و در همان هنگام به جناب آقای ماماهانی تماسی از طریق اداره اطلاعات انتظامیشهرستان فامنین-ماماهان صورت گرفته و ایشان به اداره اطلاعات فراخوانده شدند و از همان روز اطلاعی از ایشان نیستگویا ادمین کانال این پیام را در کانال ایشان درج نموده و از این رویداد آگاهی رسانی به عمل آوردند ..از شما خواستاریم این پیام را درکانال خودتان درج نموده و هم میهنان را از این رخداد شوم آگاه فرمایید ..با سپاس ناصر مرادی
درود بر شما هم میهن گرانمهرم 🌸 در کانال یزدان ماماهانی اطلاع رسانی شده در دوم امرداد زمان زادروزش این سراینده اشعار اعتراضی به دلیل پر ابهامی در شهر ماماهان استان همدان بازداشت گردید ..اینو در کانالتون درج فرمایید جناب ماماهانی در دی ماه سال ۱۳۹۶ هم به دلیل سرودن اشعار اعتراضی بازداشت و بصورت شش ماه تا یکسال در بند سیاسی زندان مرکزی استان همدان در بند بودندایشان در طی چهار سال از سالهای ۱۳۹۶ تا سال ۱۴۰۰ با سه پرونده مختلف سیاسی هم در دایره قضایی شهر فامنین-ماماهان به اتهام تشویشاذهان عمومی ، همکاری با معاندین حکومت اسلامی ، توهین به روحانیت ،توهین به مقدسات ، نشر اکاذیب بازخواست شده بودند و سپس از سپری شدن دوره تحصیلی در دانشگاه آزاد استان همدانایشان را از ادامه دانشجویی منع نمودندو اجازه ورود به دانشگاه برایشان ممنوع گردید و از سال ۱۳۹۹ تا سال ۱۴۰۳ سفره خانه جناب ماماهانی به وسیله حکم قضایی و اداره اماکن و تعزیرات و ادارهاطلاعات شهرستان فامنین پلمب و سپسبسته نگه داشتند و اجازه هیچ گونه فعالیت تجاری در محدوده شهرستان فامنین-ماماهان به ایشان داده نشد ..
در سکوت سرد و سنگین شبممهر خاموشی نشسته بر لبمسایهای تنها میان غربتمزخمی خنجر به دست الفتمتن ندادم بر تملق های دونتا نگردد گوهر وجدان زبونآبروی خود ندادم پای نامتا نباشم بنده جاه و مقامکوه تنهایم در این دشت بلندکی سپارم سر به دام هر کمندزیر خاکستر نهانم آتش استسینه ام لبریز سوز سرکش استگرچه بال من شکست از دست دهرکی بریزم شهد عزت پای زهرراست قامت میروم در این مسیرکی شوم در بند دنیایی اسیرسینه ام گنجینه ای از راز شبنغمه ام همساز با آواز شبسینه ام را کرده ام بر غم سپرکی هراسم باشد از زخم تبرگرچه تنها زیستم در این جهانسرفرازم تا ابد در هر زماندر سکوت سرد این کنج نهاندور ماندم از حدیث این و آنسر فرود کی آرد این طبع بلندپیش پای صاحب جاه و کمندکوه تنهایم در این دشت کهنکی سپارم سر به بند اهرمنشاخه ای خشکم میان این خزانقائمم در پیش طوفان گراناز محافل گر جدایم گو چه باکسایه ام افتاده بر دامان خاکمرغ شب پیمای دشت انزواکی نهد سر بر در هر بی وفاسنگ کین بارید بر بال و پرمکس ندید اما غباری بر سرمحرمت اندیشه را نفروختمگرچه در سوز سکوتم سوختمتاج خار است این کلاه افتخارخلوتم خوش تر ز بزم شهریارمن قلم را وقف ایمان داده امدل به دست خاک ایران داده امبس جفا دیدم ز یاران کهنکس نمانده محرم راز سخنشاخه صبرم اگرچه بی بر استریشه ام در عمق خاکی دیگر استسایه ام پا می کشد در راه شبغیر حق حرفی نمی آید به لباین سکوت سخت فریاد من استغربت این کنج بنیاد من استسینه ام دریا و موجش التهابمی خرامم بی هراس و بی نقابتا نفس باقی است پرچمدار حقمی نگارم بر جبین شب فلقزهر تلخم گر بسوزاند جگربهتر از شهد خیانت بر بشر#Atin #نیما_آتین