روزها چون سایه ای در انجمنمیخزد این خستگی در جان منصبح می آید ولیکن سرد و تارزل زدم بر چهره ی این ر…
انتشار: 2026/08/13 18:23 UTCدریافت: 2026/08/20 09:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 09:15 UTC
روزها چون سایه ای در انجمنمیخزد این خستگی در جان منصبح می آید ولیکن سرد و تارزل زدم بر چهره ی این روزگارخسته ام از بار این پیراهنمشعله افتاده به جان خرمنمسینه ام از جنس سنگ و کوه نیستاین فروپاشی ز یک اندوه نیستمن تظاهر کردم و خندان شدملیک در خود رفتم و ویران شدمهیچ کس فریاد لالم را ندیداین فروپاشی حالم را ندیدخسته ام از ساختن های محالخسته از این تاختن ها در خیالخسته ام از واژه فردای خوباز غروبی که ندارد جز غروبمن از این تکرار فردا خسته اماز تمام این تماشا خسته امخسته از این کوچه های بی عبورخسته از این چهره های مات و کورسرد و سنگین بی تفاوت مانده اممن خودم را از دو عالم رانده امگشتن عقربه های این زمانمیشود پتکی به روی استخوانمهر بخشیدم ولی سنگم زدندتیر تهمت بر دل تنگم زدندیک تن فرسوده و یک روح پیرمانده در زندان تکراری اسیرنامه های نانوشته در دلمقصه این غربت بی حاصلممن نه در شوق بهارم نی خزانخسته ام از زیستن در این جهانمن فقط میخواهم از دنیا گذرخسته ام از این تلاش بی ثمرمیزنم لبخند و میپوشم نقابتا نپرسد کس ز این حال خرابهیچ چشمی در نگاهم شب ندیددر سکوتم ناله ای بر لب ندیدزیر این لبخند دردی خفته استرازها در جان من ناگفته استآینه با چهره ام بیگانه استعقل هم در سوگ این دیوانه استیاد روزی که دلم پرواز داشتبا نسیم صبحدم آواز داشتحال اما بال و پرها سوختهلب به روی هر گلایه دوختهدرد وقتی از حدش افزون شودچشم روح خسته غرق خون شودحرف ها در سینه ام پوسیده اندرنج ها کام مرا بوسیده اندکاش میشد چشم ها را بست و خفتبا جهان دیگر کلامی هم نگفتآسمان سینه ام خاکستری استگریه هم دیگر علاج درد نیستمن در این بن بست نافرجام خویشزخمی ام از خنجر ایام خویشحسرت یک لحظه آرامش به دلمانده تنها زورق جانم به گلرد پایم گم شد اندر راه شهرتشنه ماندم در کنار حوض زهرمن نه از یک ضربه از تکرار دردخرد گشتم در میان این نبردرنج یعنی قطره قطره سوختنچشم بر درهای بسته دوختنخنده میکارم به لب از عادتمغافلند این عابران از حالتمهیچ کس حرف مرا هرگز نخواندپای این ویرانه ام یک تن نماندیاد آن روزی که دنیا تازه بودخنده ام بی مرز و بی اندازه بودحال اما رنگ دنیا تیره استچشم من بر جای خالی خیره استخط کشیدم روی این دنیای زشتمن نمی جنگم دگر با سرنوشتهیچ سویی روشنی در کار نیستپشت این دیوار جز دیوار نیستنیست راهی پیش رو نه راه پسدر قفس مانی اگر مانی و بسبی صدا افتاده در چاهی تباهمانده در خود سال ها بی تکیه گاهاین منم این سایه ی افسرده امسال ها پیش از اجل من مرده ام#Atin #نیما_آتین

