
بهترینهای ادبیات ایران و جهان را با ما بخوانید.@mohamad_vatankhah@Aliasgharfeizollahi
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 68 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 64 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
حتی اگر زیبا یا ثروتمند هستیم، نمیخواهیم که ما را به دلیل این چیزها دوست بدارند. چون اگر این خصوصیات از بین بروند، عشق هم به همراهش میرود. من ترجیح میدهم که شما از ذهنم تعریف کنید و نه از چهرهام. و اگر مجبور باشید، در آن صورت ترجیح میدهم در مورد لبخندم اظهار نظر بکنید تا دماغم. ما محتاجیم که دوست داشته شویم؛ حتی اگر همه چیزمان را از دست بدهیم.#آلن_دوباتن📚جستارهایی در باب عشق
دور از همه کس بود توانم؛ مگر از وی...#امیرخسرو_دهلوی
تو را شبیه به من گُنگ و بیقرار کندخدا تو را به یکی چون خودت دچار کند...#محمد_وطن_خواه
بساز پرچمی از پارههای پیرهنمکه بر بلندترین قلّهی ستم بزنی...#محمد_وطن_خواه
@sherikezendegiiist🔻🎶خان باجی- محسن نامجو🎶
سرو را فاخته میگفت که سرسبز بمانگر چه از شاخِ جوانیت نخوردیم بَری...#امیرخسرو_دهلوی
به صبر کوشم و خرسند با خیالِ تو باشم...#هلالی_جغتایی
کسی افسانهی دردِ مرا جز من نمیدانداز آن دائم منِ دیوانه با خود در سخن باشم...#هلالی_جغتایی
مپسند که در حسرتِ دیدار بمیرم...#هلالی_جغتایی
که هر چه با دلِ من کرد، آن تبسم کرد...#وحشی_بافقی
هیچ سنگیندلِ بیرحم به غیر از تو نبودکه سرودِ غمِ من در دلِ او کار نکرد...#وحشی_بافقی
ای دوست به کامِ دشمنم کردی...#انوری
از چاهِ غمم بَر آوریدیدر نیمهی ره رَسَن گُسستی...#خاقانی
اشکتان را درمیآورد🥺💌 متن کامل نامه فوق احساسی دیومانده به خواهرش ✏️رکسان عزیز،یادت هست وقتی یکی برایم یک پیراهن تقلبی منچستریونایتد خرید و من با ماژیک مشکی پشتش نوشتم «رونالدو ۷»؟آن روزها نه معنای ثروتمند بودن را میدانستیم و نه فقیر بودن را. فقط خوشبختی را میشناختیم.یادت هست در آبیجان، ۲۵ نفر در یک خانه میخوابیدیم؟ مامان میخواست سریالهایش را ببیند و بقیه فیلم تماشا کنند. یادت هست من همیشه وانمود میکردم خوابم برده و بعد از نیمهشب یواشکی به اتاق تلویزیون میرفتم؟ صدای تلویزیون را تا آخر کم میکردم، فقط دو خط صدا. در تاریکی فوتبال میدیدم و رؤیا میبافتم.یادت هست وقتی بزرگترها مرا دیدند که در زمین خاکی فوتبال بازی میکنم و به خاطر شوتهای محکمم لقب «روبرتو کارلوس» را روی من گذاشتند؟ و یادت هست که در دلم چقدر از این لقب ناراحت بودم، چون قهرمان واقعیام کریستیانو رونالدو بود؟یادت هست وقتی برای فوتبال بازی کردن، آنقدر از خانه دور شدم؟ فقط ۹ سال داشتم. به باشگاه اینتر فوت سود کوموئه، نزدیک مرز غنا رفتم. پسربچهای تنها، دور از خانواده.نمیدانم تا به حال این ماجرا را برایت تعریف کرده بودم یا نه، اما من و بقیه بچهها آنقدر گرسنه بودیم که گاهی به روستا میرفتیم و سیبزمینی میدزدیدیم. انگار داشتیم سرقت از بانک انجام میدادیم؛ دو نفر حواس مغازهدار را پرت میکردند و هجده نفر دیگر با دو تا سیبزمینی فرار میکردند. حتی سیبزمینیهای خوبی هم نبودند، اما برای ما خوشمزهترین غذای دنیا بودند. هنوز هم سیبزمینی آبپز با کمی روغن، غذای محبوب من است، چون مرا به همان روزها برمیگرداند.یادت هست وقتی اولین کفش فوتبال واقعیام را گرفتم و شبها با همان کفشها میخوابیدم؟ قبل از آن همیشه با دمپاییهای پلاستیکی سفید فوتبال بازی میکردم. حتی حالا هم که به خانه برمیگردم، باز با همان دمپاییها بازی میکنم. این رسم ماست.یادت هست هر وقت به خانه میآمدم، به بچههای محله میگفتی:«چرا تمرین را رها کردهاید؟ یان قرار نیست برایتان ماشین بخرد. باید خودتان تلاش کنید.»آن موقع فقط ده سالت بود، اما انگار مدیر برنامههای من بودی.یادت هست چطور مینشستیم و درباره رفتن به فرانسه رؤیاپردازی میکردیم؟ درباره اینکه خرید میکنیم، خانه خودمان را میگیریم و من فوتبالیستی ثروتمند میشوم؛ با ماشینهای لوکس و خانهای بزرگ، تا دیگر هیچ نگرانی نداشته باشی.تو تنها کسی بودی که باور داشتی میتوانم کریستیانوی بعدی باشم، وقتی همه دیگر به این رؤیا میخندیدند.یادت هست وقتی در پانزدهسالگی برای دبیرستان به آمریکا رفتم و آنقدر دلتنگ خانه بودم؟ ماهها حتی حرفهای مردم را نمیفهمیدم. مرا کنار پسری فرانسوی نشاندند تا حرفهای معلم را برایم ترجمه کند.یادت هست یک روز به تو زنگ زدم و گفتم:«باورت نمیشود، اینجا بچهها با معلمهایشان بحث میکنند!»آخر ما در کشور خودمان حتی جرئت نمیکردیم جلوی بزرگترها چشم در چشمشان شویم.یادت هست چقدر تعجب کرده بودم که بچهها بعد از مدرسه سیگار میکشند؟تو همیشه میگفتی انگار در یک سریال آمریکایی زندگی میکنم.یادت هست وقتی برای تست به بورنموث، چلسی، رنجرز، المپیاکوس و کریستال پالاس رفتم؟ حتی ازه و اولیسه بعد از یکی از تمرینها پیشم آمدند و گفتند:«پسر، واقعاً بازیکن فوقالعادهای هستی.»اما باز هم هیچکدام با من قرارداد نبستند.حتی تیمهای دوم لیگ MLS هم مرا نمیخواستند. هیچوقت نفهمیدم چرا. هیچکس دلیلی به من نگفت. بزرگترها همه کارها را انجام میدادند. فقط مرا از این کشور به آن کشور، از این باشگاه به آن باشگاه میبردند و همه فقط یک جواب داشتند: «نه.»اعتبار ویزایم تمام شد. رؤیایم به پایان رسید. مرا به آفریقا برگرداندند و با هم گریه کردیم.اما تو هیچوقت امیدت را از دست ندادی.چند هفته بعد با لگانس قرارداد بستم و این بار اشکهایمان از جنس دیگری بود.آن روزها هنوز احساس داشتم.حالا دیگر هیچ احساسی ندارم.انگار اصلاً انسان نیستم.از وقتی تو رفتی، همه چیز درونم خالی شده است.حتی فکر نمیکنم روزی که خبر مرگت را به من دادند، اشکی ریخته باشم. فقط در شوک بودم.چند هفته از اولین بازیام برای لگانس گذشته بود. چه کسی در هجدهسالگی اولین بازی رسمیاش را مقابل رئال مادرید انجام میدهد؟ همه چیز شبیه رؤیا بود.و بعد، همان رؤیا به کابوس تبدیل شد.یکی مدام از خانه به من زنگ میزد. کلافه شده بودم. نمیفهمیدم چرا اینقدر تماس میگیرند.بالاخره جواب دادم.هیچ مقدمهای هم در کار نبود. خودت که میدانی آنجا چطور است؛ احساسات را بروز نمیدهند.فقط گفتند:«خواهرت رفت.»گفتم:«چی؟»گفتند:«فوت کرد.»گفتم:«داری از چی حرف میزنی؟»گفتند:«یکی در مهمانی چیزی داخل نوشیدنیاش ریخت. دیگر هیچوقت بیدار نشد. رفت.»تو فقط پانزده سال داشتی.پانزده سال...هیچوقت نفهمیدم چرا این اتفاق افتاد.نمیدانم اصلاً دلم میخواهد حقیقت را بدانم یا نه.شاید از روی حسادت بود.شاید فقط یکی از آن اتفاقهایی است که در کشور ما میافتد.شاید هم اگر کنار تو بودم، میتوانستم از تو محافظت کنم.نمیدانم.فقط سعی میکنم به نقشه خدا اعتماد کنم.همین تنها کاری است که از دستم برمیآید.تلاش نمیکنم فراموشت کنم، چون میدانم هرگز فراموشت نخواهم کرد.تنها کاری که میتوانم بکنم این است که از این درد، نیروی بیشتری برای تلاش کردن بسازم و همه رؤیاهایی را که با هم داشتیم، به حقیقت تبدیل کنم.این نامه را نوشتم چون نمیتوانم دربارهاش حرف بزنم.نوشتم تا بدانی نمیگذارم نامت از یادها برود.کاری میکنم همه دنیا تو را بشناسند.هر کاری که در زمین فوتبال انجام میدهم، برای توست.از آخرین باری که دیدمت، اتفاقهای زیادی افتاده...اگر بودی، شاید حتی خودت هم باور نمیکردی.راستی، میدانی چه چیز عجیبی است؟بعد از بازی با رئال مادرید، پیراهنم را با امباپه عوض کردم.یادت هست وقتی بازیهایش را از تلویزیون میدیدیم، تو میگفتی:«امباپه؟ آره، بازیکن خوبیه... ولی داداش من از اون هم بهتره.»فقط در یک چیز اشتباه میکردم.دیگر نمیخواهم ثروتمند باشم.دیدهام پول با آدمها چه میکند؛ حتی با اعضای خانواده.وقتی در لگانس بودم، هر چه درآمد داشتم برای خانه میفرستادم.کار به جایی رسید که دیگر اصلاً پول نمیخواستم.پول فقط باری روی دوشم شده بود.درخواستها هیچوقت تمام نمیشد.انگار همه فکر میکردند از قبل میلیونر شدهام.در حالی که حتی خانهای نداشتم.در کمپ تمرینی، داخل اتاقی بدون تلویزیون زندگی میکردم.فقط فوتبال و خواب.فوتبال و خواب.نه خانهای بزرگ میخواستم، نه ماشینهای لوکس.فقط میخواستم همه وجودم را وقف فوتبال کنم.تا به دنیا ثابت کنم که خواهرم درست میگفت...ها... این قسمت را حتماً خندهدار میدانی.وقتی به لایپزیگ رفتم، همیشه دیر میرسیدم.البته نه واقعاً دیر.فقط سرِ وقت میرسیدم، و در آلمان «سرِ وقت» یعنی خیلی دیر!پس خودت میدانی بعدش چه کردم.شروع کردم به اینکه برای هر کاری نود دقیقه زودتر برسم.آنقدر زود میرسیدم که بچههای تیم به من لقب «آلمانی» داده بودند.من همیشه در همه چیز افراط میکنم.اصلاً بلد نیستم معمولی باشم.همیشه این را به من میگفتی.زمین فوتبال تنها جایی است که هنوز احساس میکنم خانه من است.تنها جایی که آرامش دارم.تنها جایی که میتوانم با تو حرف بزنم.فقط ای کاش هنوز اینجا بودی تا به تو بگویم...ما موفق شدیم.همه چیزهایی که گفته بودی، حقیقت پیدا کرد.فردا راهی جام جهانی میشویم.واقعاً.برادرت قرار است برای ساحل عاج بازی کند؛ مثل دروگبا، مثل یحیی توره، مثل ژروینیو.من دیگر فوتبال را فقط یک بازی نمیبینم.برای من، این صحنهای است که باید روی آن به دنیا نشان بدهم تو چه چیزی در وجود من دیده بودی.هر بار که گل بزنم، کاری میکنم همه نام تو را بشنوند.اجازه نمیدهم کسی تو را فراموش کند.تو همیشه میگفتی من حتی از کریستیانو هم بهتر خواهم شد.اگر او را آنجا ببینم، سلام تو را هم به او میرسانم.قسم میخورم همان کسی میشوم که تو پیشبینی کرده بودی.حتی قبل از آنکه یک جفت کفش فوتبال واقعی داشته باشم، تو به همه میگفتی:«برادر من بهترین بازیکن دنیا میشود.»من ثابت میکنم که حق با تو بود...یا در راه اثباتش جانم را میگذارم.برادرت،یان🆔 @varzesh3
به دستِ دیده عنانِ دلِ فکار مدهمرا ببین و به چشمِ خود اختیار مده!...#محتشم_کاشانی
سزای اینکه اول فکرِ اینجا را نمیکردمبه هر چیزی که فکرش را نمیکردم سزاوارمچه بیتعداد رویاها، چه بیاندازه حسرتهامیانِ سینهام دفن است! گورستانِ سیّارم!به روی خاک خواهم بود، یا زیرش، نمیدانمهمین اندازه میدانم که میآیی به دیدارمفقط ای کاش میشد چشمهای بینظیرت رابرای نسلِ های بعدِ ما در موزه بگذارم...#محمد_وطن_خواه
-"از کوچه صدای خندۀ آدمبرفی میآیدصفورا دختر همسایه آمده بودتا از پستان مادرم شیر قرض کندپستان مادرش فقیر بودبرادرش نق نقو بودلاغر بودمریم بانو در بغل مادرم دست هایش رامثل بالههای ماهی تکان میدادحسود حسود گریه میکردشعلۀ اجاق را نشانش میدادیم و میگفتیمآتشِ جهنممتنبّه میشدبهشت بوی مادرم را میدهد"ـ علی نجفی(۲۰ دی ۱۳۴۳ - ۱۷ مرداد ۱۳۸۸)
در سرزمینِ مادریاش هم غریب بوددر سینهام به مَسنَدِ قدرت نشاندمش...#محمد_وطن_خواه
عاقبت رقیبم زد بوسه لعلِ جانان رابُرد اهرمن آخر، خاتمِ سلیمانی!
مرا ز حُسنِ تو صُنعِ خدای ظاهر شدتو را شناختم، آنگه خداشناس شدم...#هلالی_جغتایی
شب، هلاکم میکند اندیشهی غمهای روزروز، فکرِ محنتِ شبهای تارم میکُشد...#وحشی_بافقی
چه میپرسی حدیثِ دردپروردی که احوالشکسی هرگز نفهمد بس که هنگامِ سخن گِرید...#وحشی_بافقی
آسمان را دل نسوزد بر شکایتپیشگاندایه بیزار است از طفلی که پستان میگزد...#صائب_تبریزی
همین یک نکته از مجموعِ پندِ نَقلِ یوسف بس:مرا از کف مده آسان که خواهی یافت دشوارم...#محمد_وطن_خواه
شب نیست کز غمت دل من خون نمیشود...#جلال_عضد
ز سوزِ سینه کبابم، ز سیلِ دیده خرابمتو شمعِ بزمِ کسانی و من در آتش و آبممرا عقوبتِ هجرِ تو بهتر از همه شادیستتو راحتِ دگران شو، که من برای عذابم...#هلالی_جغتایی
عجب شکستهدل و زار و ناتوان شدهام!چنان که هجرِ تو میخواست، آنچنان شدهام...#هلالی_جغتایی
نظمِ نکو به طبعِ پریشان نمیرسد...#ادیب_صابر
چون مسجدی رها شده در حصرِ کافرانعمری اذان نگفته کسی در منارهامروزی هماو که حال به دادم نمیرسدجان میسپُرد در قِبَلِ یک اشارهام...#محمد_وطن_خواه
این جُور که میبریم، تا کِی؟وین صبر که میکنیم، تا چند؟#سعدی
گَر جَهانَت بِفکَنَد مَن حاضِرَم بَردارَمَت...#اثیر_اخسیکتی
لحظهای میرسد که به دوردستها خیره میشویبه باشکوهترین روزهای زندگیاتو میگویی اشتباه کردهاماشتباه کردهاملحظهی شکستِ عشق در برابرِ عقللحظهی غمانگیزِ شکستِ دردناکِ عشق در برابرِ عقل...#لیلا_کردبچه
مرگ را چنان میجویندکه شعر، قافیه را...#شمس_تبریزی
وَه که خِجِل نمیشود مِیلِ من از ملالِ تو...#اثیر_اخسیکتی
دستی که چید گُلها از شاخِ شادمانیامروز تا به بازو در خارِ غم بمانده...#اثیر_اخسیکتی
دیدی چگونه ما را بگذاشتی و رفتی...#اثیر_اخسیکتی
@sherikezendegiiist🔻بلاتکلیفم؛عکس یک کودک گم شده هستمدر بریده ی روزنامه ای کهنهدر کیف مادرشهنوز نمی دانم مثل مرده ها لبخند بزنمیا مثل زنده ها!#کیانوش_خان_محمدی 📚ده و ده دقیقه و سی ثانیه
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستماز صبر ویرانم ولی چشمانتظارت نیستمشبزندهداری میکنی، تا صبح زاری میکنیتو بیقراری میکنی، من بیقرارت نیستم...#افشین_یداللهی#آرمان_گرشاسبی
یارِ رقیب دیده، سزایش ندیدن است...#صابر_همدانی
بهای وعدههای وصل، نقدِ عُمر را دادمدر این بازارِ دائم خُسر در داد و ستد بودم...#محمد_وطن_خواه
تا قیامت در دلم باقیست داغ و شیوَنَشدوستانم عاقبت کردند با من دشمنشکودکی هستم که عمداً بر زمینش میزنندهممحلیها به جُرمِ خوب بازی کردنش...#محمد_وطن_خواه
با من غمِ نبودِ تو آن کار کرد کهخردل به سینههای نفوسِ حلبچه کرد...#محمد_وطن_خواه
فدای همچو تویی صد هزار همچو منی...#صغیر_اصفهانی
حالِ من حالِ وخیمِ مادری تنهاست کهروزِ آتش بس بفهمد نوجوانش مُرده استحالِ آن کودک که کفشِ تازه اش را آب بُردفکر کرد "آیا خدای مهربانش مُرده است؟"حالِ رستم که به جای لذّتِ پیروزی اشدید فرزندش میانِ بازوانش مُرده است!فکر کن شاهی بفهمد شامِ آخر زهر بود؛فکر کن باغی بفهمد باغبانش مرده استحالِ شهری زیرِ حصرِ ارتشِ دشمن ، ولیدر نبردِ قبل،تنها پهلوانش مُرده است...#محمد_وطن_خواه
دستهایت مالِ من بودند چندی پیشترپیش از امروزی که باشد دستمالِ این و آن...#محمد_وطن_خواه 📚وطنخوانده
چقدر پای تو بر خویشتن ستم کردم...#محمد_وطن_خواه
سنگِ مزارِ عاشق، سرپوشِ نامرادیست...#ملک_الشعرا_بهار
مرا ز حلقهی عُشّاقِ خود نمیراندیاگر به نزدِ تو ام قدر و اعتباری بودتمدن آتشی افروخت در جهان، که بسوختز عهدِ مهر و وفا هر چه یادگاری بود...#ملک_الشعرا_بهار
ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد...#ملک_الشعرا_بهار
@sherikezendegiiist🔻گاهی برای کوه، از عشقِ تو می گفتمبا هر غزل، آه از نهادِ کوه بر می خاستحالم از این بدتر شود هم باز حرفی نیستاین درد جان فرسا تر از این هم شود، زیباست...#محمد_وطن_خواه 📚این حجمِ ناامید🎨میلاد نجم الدین
روز را شب میکنم با بُغض بر آوازِ زیرکشب به خوابم میبَرَد تصنیفِ قُلّابِ همایون...#محمد_وطن_خواه
کِی دیدمش که قصدِ دلِ زارِ من نکردننشست با رقیبی و آزارِ من نکردخندان نشست و شمعِ شبستانِ غیر شدرحمی به گریههای شبِ تارِ من نکرد...#وحشی_بافقی
از قفس، مرغ به هر جا که روَد بُستان است...#صائب_تبریزی
دلِ رَمکردهی ما را به تغافل مسپارکه سبُکسِیرتر از سنگِ کفِ طفلان است...#صائب_تبریزی
نکاهدم بار، فزایدم دردنخواهدم یار، چه بایدم کرد...#ملک_الشعرا_بهار
ز اظهارِ درد، درد مداوا نمیشودشیرین دهان به گفتنِ حلوا نمیشود...#میرزاده_عشقی
با غمِ ایوب نیست رنجِ مرا نسبتیصبرم از او کمتر است، دردم از او بیشتر...#هلالی_جغتایی
از بهرِ آن که با تو شبی آورم به روزخواهم شبی ز روزِ قیامت درازتر...#هلالی_جغتایی