• جمله هایی که تو دعوا نباید به پارتنرت بگی:١. باید جدا بشیم ، جدایی یک تصمیم سخت و بسیار منطقی هست…
انتشار: 2026/08/25 22:20 UTCدریافت: 2026/08/26 11:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 11:50 UTC
• جمله هایی که تو دعوا نباید به پارتنرت بگی:١. باید جدا بشیم ، جدایی یک تصمیم سخت و بسیار منطقی هستش ، زمان عصبانیت که ضربان قلبت ۱۲۰ به بالاعه زمان خوبی برای تصمیم گیری نیست!۲. کاش مجرد بودم و هیچوقت وارد این زندگی نمیشدم ، گفتن این جمله به معنای نادیده گرفتن کل خاطرات و لحظات خوبتون هست و اثر منفی میزاره روی رابطتتون۳. از فلانی یاد بگیر ببین چیکار کرده ، کلا مقایسه کردن ، احساس ناکافی بودن به طرف مقابل میده و مشاجره رو شدیدتر میکنه۴. بسه دیگه یکبار درمورد این مورد صحبت کردیم دیگه خسته شدم ، تحقیقات نشون داده ۶۹درصد مشکلات زوج عای موفق غیرقابل حله اما میشه درموردشون گفتگوی سالم داشت۵. سکوت کردن ، بله درسته ! سکوت کردن هم خودش یک جوابه و به این معناست که انقدر اهمیت نداره که من گوش کنم یا جواب بدم!•|
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- I C U · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۳ شهریور ۱۴۰۵، ۲۰:۲۰
- روانــشـناســـے زنـــدگـــــے🌙 · تطابق دقیق — ۴ شهریور ۱۴۰۵، ۱۱:۵۰
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — روانــشـناســـے زنـــدگـــــے🌙
پتروپالایش کنگان؛ تداوم تولید و افزایش صادرات در دوران جنگپتروپالایش کنگان در دوران جنگ، با مدیریت سیدجواد فلاحیان و تلاش کارکنان این مجموعه، ضمن حفظ پایداری تولید و عبور از شرایط دشوار عملیاتی، توانست مسیر صادرات محصولات خود را نیز تقویت کند.این ویدیو روایتی کوتاه از عملکرد و دستاوردهای پتروپالایش کنگان در شرایط جنگی و توسعه صادرات است.(قسمت اول)
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_دهم بی توجه به حرفهای اونا رو به مونس گفت امشب بتول پیش تو میمونه تا فردا اتاق انور و خالی کنید و بدید به بتول پدر رو به بی بی یار گفت پدر دارید؟بی بی سار.مثل واسطه ها که میخوان جنسی رو بفروشن چروک چادرشو مرتب کرد…#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#نازبانو#قسمت_یازدهمبجای اینکه سرخ و زرد بشم نگاهم قفل دهنش شدبتول گفت بسلامتی ناز بانو خانوم خیلی کوچیک هست اما هر چی خیره انشاءالله پدر دور و برش و نگاه کرد و پولی رو کف دست بتول گذاشت و گفت دخترها رو ببر حموم و لباس مناسبی هم براشون تهیه کن و اگه لازم بود هم بگو بدوزن می دونی که مادر بزرگشون مریض هست نمیخوام باعث زحمتش بشم به هر حال الان جز تو برای ناز بانو دلسوز دیگه ای نمیبینم بتول گفت فضولی نباشه اقا انگار ناز بانو یازده سالش هم نشده پدر بدون اعتنا به حرف بتول گفت میدونم که باسلیقه ای میخوام با کمک مونس بساط پذیرایی رو آماده کنید و آبرو داری کنیدبعد هم چونه اشو خاروند و گفت البته پسر هم سن و سالی نداره ده سالی از ناز بانو بزرگتره تو نظام خدمت میکنه و پدرش هم نظامی هست پسر اینده داری هست و نمیخوام ناز بانو این موقعیت و از دست بده خانواده با اصالت و مبادی آدابی هستن و نمیخوام با سهل انگاری مانع انجام وصلت بشید.بتول همونطور که اسکناس های تا نخورده رو تو دستش فشار میداد گفت خیالتون راحت خدا ناز بانو رو سفید بخت کنه پدر نفس راحتی کشید و از اتاق بیرون رفت بتول بلند شد و نگاهی به من و بعد نگاهی به پولها کرد و گفت بخوابید فردا صبح باید بریم حموم نگاهش نگاه دلسوزانه ای نبود و یه نگاه مرموزی داشت که نمیدونستم چیه دراز کشیدم تو عالم بچگی چیزی از ازدواج نمیدونستم از نظر من ازدواج کردن یعنی سرخاب و سفیدآب و تورسفید عروسی و جمع فامیل و بزن و برقص از اینکه بد ازدواج میتونم مثل خورشید دخترهمسایه امون ترگل ورگل کنم قند تو دلم آب میشدصدای جیغ بلندی بیدارم کرد اول فکر کردم خواب دیدم اما نه واقعا صدای جیغ بود بلند شدم و از پنجره نگاه کردم مونس پشت در دستشویی وایساده بود و جیغ و داد میکردبتول از آشپزخونه بیرون دویید و فریاد زد چخبر شده مونس گفت طلعت تو دستشویی غش کرده نمیدونم از کی اونجا افتاده بتول و مونس طلعت و با زحمت بیرون آوردن بتول کمی اب به دست و روی طلعت زد وسرکه جلوی بینیش گرفت مونس یه بند خودش و میزد و به سر و صورتش چنگ میزداما بتول به طلعت میرسید بلاخره طلعت چشماشو باز کردمونس بتول و به طلعت سپرد و خودش بدو رفت سراغ زن عموبتول هم طلعت و کنار تخت ول کرد و برای ما صبحونه اورد و بعدش ما رو اماده رفتن به حموم کردبه نادر گفت در و برای مونس باز کنه تو راه زن عمو و مونس و دیدیم که با عجله به سمت خونه میرفتن.مونس با دیدن ما چشماش گشاد شد و گفت طلعت و ول کردی داری کجا میری بتول خونسرد و آروم گفت آقادستور دادن دخترا رو ببرم حموم بعد جدا شدن از مونس و زن عمو بتول قدمهاشو جوری بلند برمیداشت که باید پشت سرش بدوییم از این کارش تعجب کردم وبرگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم یه جوون پشت سرمون میاداز نگاه کردن و پاییدنش مشخص بود مارو تعقیب میکنه هر چی بتول سعی کرد فاصله اش و زیاد کنه اما نتونست موفق بشه جوون خودش و بهمون رسوند و گفت بتول صبر کن حرف دارم باهات نکنه میخوای شر درست کنی بتول چادرشو کشید رو صورتش و پا تند کردو با عجله خودشو تو حموم انداخت.داخل حموم که رسید نفس راحتی کشید اما دستهاش بشدت میلرزیدموقع شستن ما اشکهاش رو گونه اش میچکید و ما با اینکه بچه بودیم اما متوجه این بودیم که حالش بخاطر اون مرد خرابه بتول عجیب بود نه میشددوسش داشت نه میشد ازش متنفر بودولی گاهی ازش میترسیدم بعد حموم لباسهمونو پوشوند و از حمام با دلهره بیرون رفتیم دیگه اثری از اون مرد نبود و بی خیال راحت برگشتیم خونه جلوی در خونه یه درشکه تر و تمیز وایساده بوددر خونه نیمه باز بود و دستیار طبیب کنار بهرام که جوون خوش چهره ای بود کنار در وایساده بودصدای خنده زن عمو اتاق طلعت و پر کرده بودمونس با سینی شربت از مطبخ بیرون اومد ولی با اینکه قیافه اش خندون بود چشم غره ای به بتول رفت و رفت داخل اتاق طلعت ما یکراست به اتاقمون رفتیم و بتول هم همراهمون اومدملک ناز فقط غر میزد و میگفت گشنه هست نادر هم کنار بهرام وایساده بود و برای بهرام که دل به دلش داده بود شیرین زبونی میکرد.صدای خداحافظی طبیب اومدمن و ملک ناز زود دوییدم بیرون علاقه خاصی به حکیم داشتیم چند باری که پدر ما رو پیش طبیب برده بود خیلی با ما خوشرفتار بودزن عمو که انگار ما فرسنگ ها باهاش فاصله داریم با صدای بلند داد میزد از این به بعد باید بیشتر حواستون به طلعت باشه اخه قراره براتون برادر بیاره اینا رو میگفت تا بتول بشنوه و برگشت اتاق طلعت نادر مشغول بازی با قرقره چوبی بود که بهرام بهش داده بودزن عمو اومد تو ایوون و با لحن مهربونی که برامون تازگی داشت گفت بچه جون یواش تر طلعت جان خوابش برده حتی بی توجهی های بتول هم نمیتونست حال خوش زن عمو رو خراب کنه بتول کنار در وایساده بودادامه دارد...❤️
مادرم هرگز به من نیاموخت دوست داشتنی باشم، لااقل کمی مکر در غذایم نریخت!تا بیاموزم چگونه میتوان سیاستمدار بهتری باشم.هیچ وقت با من قهر نکرد که یاد بگیرم خودم را از دیگران دریغ کنم، مادرم معتقد بود در همهی شرایط باید خودم باشم!ولی نگفت:«دیگران عروسکهای خیمهشببازی را دوست دارند.»t.me/ravanshenasiravansabz ✨🌐 instagram.com/nafistr66 ✅
⁉️با کیفیت ترین تورهای لحظه آخری 🪻تور کامل کیش👈۲۳،۹۹۰،۰۰۰ت🪷تور کامل مشهد👈۱۸،۹۹۰،۰۰۰ت🪷تورکامل استانبول👈۵۸،۹۹۰،۰۰۰ت🪻تورکامل گرجستان👈۳۴،۹۹،۰۰۰ت🪷تورکامل ارمنستان👈۴۶،۹۹۰،۰۰۰ت🪻تور کامل عمان👈۴۵،۹۹۰،۰۰۰ت🪷تور وان زمینی👈۱۴،۹۹۰،۰۰۰ت🪻تور کامل آنتالیا👈۸۷،۹۹۰،۰۰۰ت🪷تور وان هوایی👈۳۷،۹۹۰،۰۰۰ت🪻تورکامل تایلند👈۱۱۷،۹۹۰،۰۰۰ت🪷تورکامل مالزی👈 ۱۵۹،۹۹۰،۰۰۰ت🪻تورکامل روسیه👈۱۶۹،۹۹۰،۰۰۰ت🪷تورکامل چین👈 ۳۵۹،۹۹۰،۰۰۰ت✅همه تورها کامل: پرواز+هتل+ترانسفر و ...☎️ 02149773000🌺آفرهای ویژه تورهای لحظه آخری 👇🆔 @qasrtravelll💎قصرمرواریدآریا💎
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نهم برای اینه که ماه سلطان همیشه اینجاس و روی خوشی به من نشون نمیده اما بعد این بیشتر میام مونس دست طلعت و گرفت و برد لب حوض و دست و صورتشو شست و گفت رسیدگی به این خونه بزرگ و چهار تا بچه سخته و زمانبر اما کم کم رو…#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#نازبانو#قسمت_دهمبی توجه به حرفهای اونا رو به مونس گفت امشب بتول پیش تو میمونه تا فردا اتاق انور و خالی کنید و بدید به بتول پدر رو به بی بی یار گفت پدر دارید؟بی بی سار.مثل واسطه ها که میخوان جنسی رو بفروشن چروک چادرشو مرتب کرد و گفت و پدرم قدیم تو ابادی رعیت بود و سر یه دعوا جونشو از دست دادبعد از اون ماجرا مادرم همراه ما از ابادی بیرون اومدن و تو خونه ارباب مشغول شدن خانم جان که کاری رو که میخواست انجام داده بود به طرف بتول رفت و گفت سرت بکار خودت باشه و از فردا در خدمت بچه های آقایی مخصوصا دخترا حواست به خورد و خوراکشون باشه بچه هام ضعیف شدن خانوم جان با خیال راحت بتول و گذاشت و با بی بی سار رفت ززن عمو و طلعت خشکشون زده بود و اما جرات جیک زدن نداشتن مونس طبق سفارش پدر بتول و با خودش برد و شب تو یه سکوت ترسناکی صبح شد.صبح که از خواب بیدار شدیم بتول سفره صبحونا رو پهن کرد و ما بهترین صبحونه رو از وقتی به این خونه اومده بودیم خوردیمبتول کنار در مثل یه نگهبان وایساده بود اروم و معذب زیر چشمی دور خونه رو برانداز میکردمونس بین اتاق خودش و طلعت و مطبخ تو رفت و امد بود و سرکی هم به اتاق ما میکشیدپدرم تو اتاق طلعت کنار زن عمو و طلعت صبحونه رو خورد و قبل رفتنش به اتاق ما اومد و بتول گفت امروز نمیخواد کاری کنی با کمک سعید اتاق ها رو جابجا کن و اتاقت و تمیز کن پدر مونس و صدا زد و مونس فوری اومد و گفت بله آقا پدرم نگاهی بهش کرد و گفت امروز چرا انقد شل و ولی بعد گفت نگران نباش بودن بتول اینجا باعث نمیشه تو رو بیرون کنم خدا روزی رسون هست و تابی به سیبیلاش داد و گفت چه یه خدمه چه ده تا خدا روزیشونو میرسونه مونس گفت من بخاطر مزدم نگران نیستم من کنیز طلعتم مزد هم ندیدن کارمو انجام میدم نگرانم منو بیرون کنید و من آواره بشم پدرم به سر شونه مونس زد و گفت جای تو تو این خونه محفوظه فکرای بیخودم نکن مونس با حرفهای پدر آروم شد اما غمی که تو نگاهش بود محو نشدبتول بعد جمع و جور کردن صبحونه و با کمک سعید یکی یکی اثاث ها رو اتاق ها بیرون می آوردن زن عمو با حرص اومد تو ایوون بتول رو زیر نظر گرفت اما بتول بدون توجه بهش کار خودش و انجام میدادزن عمو چادرش و برداشت و و از پله ها با حرص پایین اومد و رفت کنار بتول و ناغافل محکم مچ دستشو گرفت بتول چراغی که تو دستش بود و زمین گذاشتو به سمت زن عمو برگشت زن عمو گفت خوب گوش کن ببین چی میگم بتول گفت خواهرم و خانوم جان هم کلام شدن با شما رو برشدنم ممنوع کردن زن عمو با این حرف بتول بیشتر عصبی شد و دستش و ول کرد و محکم بتول و هلش داد و بتول عقب عقب رفت زن عمو گفت تو کی باشی که بخوای با من هم کلام بشی حرف اخر و اول میزنم اگه دخترم و مونس از دست ناراضی باشن پرتت میکنم بیرون به همون راحتی که اومدی به همون راحتی هم میری فقط کافیه بفهمم پاتو از گلیمت درازتر کردی میفهمی که چی میگم.بتول اعتنایی به زن عمو نکرد و کارشو انجام دادتا ظهر کارشون تموم شد مونس برخلاف سفارش پدرم هیچ کمکی بهشون نکردبتول تو آب حوض سر و صورتش شست و با روسری کهنه اش خشکش کرد و اومد بین در اتاق ما نشست مونس از مطبخ با یه قابلمه کله جوش بیرون اومد و طوری قابلمه رو جلوی بتول کوبید زمین که غذای توش یه مقدار ریخت بیرون و با طعنه گفت بلند شو غذای بچه ها رو بده دایه خانوم و رفت بتول همونطور که رفتن مونس و نگاه میکرد بلند شد و از مطبخ چند تا کاسه و قاشق و نون خشکه اورد و غذای ما رو داد و خودشم چند کاسه خوردمونس از اتاق طلعت بیرون اومد بتول رو به بهش گفت دستت درد نکنه تو عمرم کله جوش به این خوشمزگی نخورده بودم برسه به روح امواتت مونس همونطور که به طرف اتاقش میرفت گفت من امواتی ندارم بعد جلوی در وایساد و گفت تا یادم میادخودم بود و خودم بتول ظرفها رو برداشت و کنار حوض شست و جاروی خیسی برداشت و اتاق مونو جارو زد و بعد رفت سراغ اتاق خودش و جاروش کرد برعکس مونس که تو کار عجول بود بتول باسلیقه کار میکردعصر هم ابراهیم با کمک سعید الوارها رو بردن انباری خونه خانوم جان،خانوم جان هم یه فرش و یه دست رختخواب برای بتول فرستادروزها گذشت و کم کم بودن بتول تو خونمون تثبیت شدمونس با بتول خوب راه اومده بود وقتی زرنگیش و تو کار دید باهاش دوست شدبلاخره نوروز اومد و عید ما هم بدون هیچ اتفاقی طی شد.نیمه دوم فروردین بود یک شب پدر اومد به اتاق ما و بتول رو صدا زدبتول با عجله اومد و تو آستانه در ایستادنگران بود که چیکار کرده که پدر احضارش کرده و با دسته روسریش ور میرفت پدر گفت بتول بشین حرفم طول میکشه بتول همون ورودی در نشست و گفت بفرمایید مشکلی پیش اومده؟پدر بدون مقدمه گفت سه شنبه هفته بعد قرار هست برای ناز بانو خواستگار بیاداز این حرف پدر خشکم زدمن هنوز تو حال و هوای کودکی بودم❤️
وقتی یه مرد با شما قطع رابطه میکنه به طور غریزی به این فکر میکنی که مگه چه مشکلی داشتم؟! چی کم دارم؟! اما بزار بهت بگم خیلی از موارد واقعیت برعکسه شما خیلی سرتر هستین و اون مرد ترجیح میده بره با کسی که خیلی پایین تر از شماست، چون سطح تعهد و پایبندی تو هرروز اونو یاد نقصها و کمبودهاش میندازه بنابراین تصمیم میگیره بره با کسی باشه که بجای تلاش کردن برای حفظ رابطه مسئولیت کمتری داشته باشه.•| t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z


