#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نهم برای اینه که ماه سلطان همیشه اینجاس و روی خوشی به من ن…
انتشار: 2026/08/25 07:11 UTCدریافت: 2026/08/25 07:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 07:40 UTC
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نهم برای اینه که ماه سلطان همیشه اینجاس و روی خوشی به من نشون نمیده اما بعد این بیشتر میام مونس دست طلعت و گرفت و برد لب حوض و دست و صورتشو شست و گفت رسیدگی به این خونه بزرگ و چهار تا بچه سخته و زمانبر اما کم کم رو…#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#نازبانو#قسمت_دهمبی توجه به حرفهای اونا رو به مونس گفت امشب بتول پیش تو میمونه تا فردا اتاق انور و خالی کنید و بدید به بتول پدر رو به بی بی یار گفت پدر دارید؟بی بی سار.مثل واسطه ها که میخوان جنسی رو بفروشن چروک چادرشو مرتب کرد و گفت و پدرم قدیم تو ابادی رعیت بود و سر یه دعوا جونشو از دست دادبعد از اون ماجرا مادرم همراه ما از ابادی بیرون اومدن و تو خونه ارباب مشغول شدن خانم جان که کاری رو که میخواست انجام داده بود به طرف بتول رفت و گفت سرت بکار خودت باشه و از فردا در خدمت بچه های آقایی مخصوصا دخترا حواست به خورد و خوراکشون باشه بچه هام ضعیف شدن خانوم جان با خیال راحت بتول و گذاشت و با بی بی سار رفت ززن عمو و طلعت خشکشون زده بود و اما جرات جیک زدن نداشتن مونس طبق سفارش پدر بتول و با خودش برد و شب تو یه سکوت ترسناکی صبح شد.صبح که از خواب بیدار شدیم بتول سفره صبحونا رو پهن کرد و ما بهترین صبحونه رو از وقتی به این خونه اومده بودیم خوردیمبتول کنار در مثل یه نگهبان وایساده بود اروم و معذب زیر چشمی دور خونه رو برانداز میکردمونس بین اتاق خودش و طلعت و مطبخ تو رفت و امد بود و سرکی هم به اتاق ما میکشیدپدرم تو اتاق طلعت کنار زن عمو و طلعت صبحونه رو خورد و قبل رفتنش به اتاق ما اومد و بتول گفت امروز نمیخواد کاری کنی با کمک سعید اتاق ها رو جابجا کن و اتاقت و تمیز کن پدر مونس و صدا زد و مونس فوری اومد و گفت بله آقا پدرم نگاهی بهش کرد و گفت امروز چرا انقد شل و ولی بعد گفت نگران نباش بودن بتول اینجا باعث نمیشه تو رو بیرون کنم خدا روزی رسون هست و تابی به سیبیلاش داد و گفت چه یه خدمه چه ده تا خدا روزیشونو میرسونه مونس گفت من بخاطر مزدم نگران نیستم من کنیز طلعتم مزد هم ندیدن کارمو انجام میدم نگرانم منو بیرون کنید و من آواره بشم پدرم به سر شونه مونس زد و گفت جای تو تو این خونه محفوظه فکرای بیخودم نکن مونس با حرفهای پدر آروم شد اما غمی که تو نگاهش بود محو نشدبتول بعد جمع و جور کردن صبحونه و با کمک سعید یکی یکی اثاث ها رو اتاق ها بیرون می آوردن زن عمو با حرص اومد تو ایوون بتول رو زیر نظر گرفت اما بتول بدون توجه بهش کار خودش و انجام میدادزن عمو چادرش و برداشت و و از پله ها با حرص پایین اومد و رفت کنار بتول و ناغافل محکم مچ دستشو گرفت بتول چراغی که تو دستش بود و زمین گذاشتو به سمت زن عمو برگشت زن عمو گفت خوب گوش کن ببین چی میگم بتول گفت خواهرم و خانوم جان هم کلام شدن با شما رو برشدنم ممنوع کردن زن عمو با این حرف بتول بیشتر عصبی شد و دستش و ول کرد و محکم بتول و هلش داد و بتول عقب عقب رفت زن عمو گفت تو کی باشی که بخوای با من هم کلام بشی حرف اخر و اول میزنم اگه دخترم و مونس از دست ناراضی باشن پرتت میکنم بیرون به همون راحتی که اومدی به همون راحتی هم میری فقط کافیه بفهمم پاتو از گلیمت درازتر کردی میفهمی که چی میگم.بتول اعتنایی به زن عمو نکرد و کارشو انجام دادتا ظهر کارشون تموم شد مونس برخلاف سفارش پدرم هیچ کمکی بهشون نکردبتول تو آب حوض سر و صورتش شست و با روسری کهنه اش خشکش کرد و اومد بین در اتاق ما نشست مونس از مطبخ با یه قابلمه کله جوش بیرون اومد و طوری قابلمه رو جلوی بتول کوبید زمین که غذای توش یه مقدار ریخت بیرون و با طعنه گفت بلند شو غذای بچه ها رو بده دایه خانوم و رفت بتول همونطور که رفتن مونس و نگاه میکرد بلند شد و از مطبخ چند تا کاسه و قاشق و نون خشکه اورد و غذای ما رو داد و خودشم چند کاسه خوردمونس از اتاق طلعت بیرون اومد بتول رو به بهش گفت دستت درد نکنه تو عمرم کله جوش به این خوشمزگی نخورده بودم برسه به روح امواتت مونس همونطور که به طرف اتاقش میرفت گفت من امواتی ندارم بعد جلوی در وایساد و گفت تا یادم میادخودم بود و خودم بتول ظرفها رو برداشت و کنار حوض شست و جاروی خیسی برداشت و اتاق مونو جارو زد و بعد رفت سراغ اتاق خودش و جاروش کرد برعکس مونس که تو کار عجول بود بتول باسلیقه کار میکردعصر هم ابراهیم با کمک سعید الوارها رو بردن انباری خونه خانوم جان،خانوم جان هم یه فرش و یه دست رختخواب برای بتول فرستادروزها گذشت و کم کم بودن بتول تو خونمون تثبیت شدمونس با بتول خوب راه اومده بود وقتی زرنگیش و تو کار دید باهاش دوست شدبلاخره نوروز اومد و عید ما هم بدون هیچ اتفاقی طی شد.نیمه دوم فروردین بود یک شب پدر اومد به اتاق ما و بتول رو صدا زدبتول با عجله اومد و تو آستانه در ایستادنگران بود که چیکار کرده که پدر احضارش کرده و با دسته روسریش ور میرفت پدر گفت بتول بشین حرفم طول میکشه بتول همون ورودی در نشست و گفت بفرمایید مشکلی پیش اومده؟پدر بدون مقدمه گفت سه شنبه هفته بعد قرار هست برای ناز بانو خواستگار بیاداز این حرف پدر خشکم زدمن هنوز تو حال و هوای کودکی بودم❤️




