«این برونیها»ذهن میخواهد "خود" را از دست بنهد، ولی عادت به "هستی" آن را مدام در "هست"ها میغلتان…
انتشار: 2026/07/29 16:05 UTCدریافت: 2026/08/14 07:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 07:46 UTC
«این برونیها»ذهن میخواهد "خود" را از دست بنهد، ولی عادت به "هستی" آن را مدام در "هست"ها میغلتاند و پیش میبرد. میگوییم "عشق" و "دوستی"های فعلی كاذب است؛ فلان موسیقی تجلی یک بیماری است؛ شعر توصیفی هم تجلی توصیفمندى ذهن است و هم یکی از وسایل حفظ "خود" - زیرا بنیان "خود" بر توصیف است. بلادرنگ سؤال میکنند: "پس عشق و دوستی اصیل چیست، موسیقی یا شعر سالم چیست؟" این سؤال حکایت بر آن میکند که ما نگران "هستی"ایم. ما حتماً باید چیزی باشیم. میگوییم قبول که این عشق و دوستی و موسیقی و شعر یک بیماری است، ولی سالم و اصيلش کدام است تا من اول سالماش را به عنوان "هستی" برگزينم سپس بیمارگونهاش را از دست بنهم! مثل این که امور ما با نیستی و نبودن نمیگذرد؛ حتماً باید چیزی بود؛ چیزی داشت. تصور رابطه و کیفیتی که در آن فقط انسان باشد و فطرت توصيفنشده و بنابراین "ناهستِ" خودش، ثقيل است. نمیتوانیم تصوری از حالت وجودیای داشته باشیم که در آن نیازی به عشق برونی، موسیقی، شعر و هیچ عامل برونی نیست.کتاب «هله»محمدجعفر مصفا@MossaffaDotCom




