
کانال رسمی وبسایت محمدجعفر مصفا سایت رسمی:www.mossaffa.comادمین:@PanevisAdminصفحهٔ اینستاگرام:https://www.instagram.com/mjmossaffaنقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.کانال کریشنامورتی:@Krishnamurtiنیکول لپرا:@NicoleLePera
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 26 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/13
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 27 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
سؤالاگر «خواستن» و آزمندی در ذات انسان نیست، مسلماً به علتی و تحت شرایطی بر او عارض گشته است. آن علت و آن شرایط چیست!؟کتاب «با پیر بلخ»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
«خشم»محمدجعفر مصفااز جلسات بهار ۱۳۸۲پونک، تهران@Mossaffadotcom
فریب "دوبینی"اگر فکر این واقعیت را درک میکرد و میپذیرفت که خالق آن چیزهایی که به آن میاندیشد و میخواهد آنها را حاصل کند خود فکر است، مسئلهای پیش نمیآمد. مسئله از اینجا شروع میشود که فکر خود را فریب میدهد و حرکتش طوری میشود که گویا واقعاً دو پدیده وجود دارد. تمام رنجها، ناتوانیها، ناکامیها، حقارتها و حسرتهای انسان نتیجهٔ این فریب است - فریب "دوبینی". این دوبینی باعث میشود که انسان مدام بدود و بجایی نرسد. زیرا اصولاً رسیدنی وجود ندارد. فکر میخواهد به چه چیز برسد؟ میخواهد به سایهٔ خودش برسد، غیر از این است؟از کتاب «انسان در اسارت فکر»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
جدیت حالا آمدهایم به اصطلاح خودشناسی کنیم، و آنچه نهایتاً در خودشناسی مطرح است خارج شدن از این بازی و درگیری سه شاهی و صنار است، اما چگونه؟ ما به سه شاهی و صنار جامعه معتاد شدهایم، اسیر و آلودهٔ آن شدهایم. بنابراین باورمان نمیشود بتوانیم یک کار جدی کنیم، کاری که همت والا میخواهد، کاری که از اشتغالات سه شاهی و صنار نیست.کتاب «رابطه»محمدجعفر مصفا @MossaffaDotCom
اصل کاش همه ما انسانها با عمق بینش خود درک میکردیم که مهمترین مسأله موجود ما رهایی از اسارت نفس است. اگر عمق فاجعه را درک میکردیم، همهٔ اشتغالات و ترکهسواریها را کنار میگذاشتیم و تمام همت و علاقه و انرژی خود را در این کار مینهادیم.کتاب «با پیر بلخ»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
ارتباط با طبیعت(متن کامل)مصفا: حسن، توجه کن که در این وقت که آسمان تـاریک و روشن است نوشوندگی زندگی، حرکت مستمر و گونهگونه شدن چیزهای دوروبر انسـان بهتر از هر وقت دیگر مشهود است. دیدهای که فضا و اشیاء اطـراف انسـان لحظـه لحظـه رنگ متفاوتی پیدا میکنند!؟ بنشینیم و رنگ به رنـگ شـدن چیزها را یکدله نگاه کنیم.آشنای هر روزی، خورشید، از پشـت کـوه بـالا آمـد. حضـور شكوهمندش را حس میکنی؟ حسن، راستی احساس نمیکنی که این آشنای توست؛ بیست سال است همزنـدگی توست؟ نـه فقـط خورشید، همـه چـیز. بیست سال است که به مهمانی زندگی آمدهای. آیا با صحنهٔ مهمانی، با سایر مهمانها، با ایـن چشمهای که هر روز از آن آب برمیداری، با این راهی که هر روز در آن قدم مینهی، با این پرندگان و با همـه چـیز آشنایی بـه هـم رساندهای؟ تو زندگی میکنی و چیزهایی هم دوروبر تو هست که با تو همزندگی هستند. هر روز آنها را میبینی، هر روز در رابطه با آنها هستی. آیا ادراکت از آنها و رابطهات با آنها طـوری هست که حس کنی اینها آشنای بیست سالهٔ تو هستند و تو با آنها اخـت هستی؟اصولاً با زندگی قهری یا آشتی؟ دیدهای آدمهـایی که از هم دلخوری دارند و با هم قهرند وقتـی بـه هـم میرسند با یک ژست و چهرهٔ تلخ رویشان را از هـم برمیگردانند و همدیگر را دیده و ندیده رد میشوند؟ ولی اگر آشتی باشند درنگ میکنند، میمانند، به هم تبسم میکنند، یکدیگر را در آغوش میگیرند. تو به زندگی اخم کردهای، یا به آن تبسـم میکنی؟ هر روز با چه احساس و چهرهٔ روحی به استقبال زندگی میروی؛ وارد زندگی میشوی و در مهمانی شرکت میکنی؟ امروز صبـح و وقتـی بـرای وضو به چشمه رفتی، احساس نکردی که میگوید: "خـوب، پسر امـروز هـم آمـدی؟ خوب کـردی آمـدی، خـوش آمـدی؛ بنشین، بشوی، نگاه کن، لمس کن، با من باش"؟ لابد میگویی باز هم زد به مخش؛ دیوانه شد و به ادبیاتبـافی افتاد؛ نه؟کتاب «رابطه»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
چرا اهانت کودکان برایمان مهم نیستثقل شخصیت انسانی که از اصالت خود دور نشده است در وجود خودش است، نه در قضاوت این و آن. عوامل خارجی نمیتوانند با الفاظی اعتباری معنویت او را زیر و رو کنند، نمیتوانند با او بازی کنند. شاید توجه کردهاید که وقتی یک کودک به ما اهانت میکند حساسیت و آزردگی نشان نمیدهیم. علتش این است که کودک نمیتواند در رابطه با ما یک عامل تاییدکننده یا لطمهزننده به ارزشهایمان باشد. اگر ما ارزشهای اعتباری را از ذهن خود خارج کنیم و در بند آنها نباشیم، اهانت همه کس برایمان کیفیت اهانت یک کودک نابالغ را پیدا خواهد کرد. کتاب «تفکر زائد»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
حرف من این است که از" تفکر زائد بپرهیز". هر جا و هر قدر لازم است فکر کن، آنقدر فکر کن تا به آنسوی کرهٔ ماه برسی، ولی از فکر کردن بیهوده و غیرلازم خوداری کن.کتاب «انسان در اسارت فکر»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
ارزش، ابزار خشممیل انتقام گرفتن و نفرت ورزیدن از کودکی به ذهن ما چسبیده است و هم اکنون نیز وجود دارد. وسیلهٔ این انتقام گرفتن نیز هویت ارزشی ماست. در آخرین تحلیل باید بگویم ما این سنگر ارزشی، این حربهٔ ارزشی را نگه داشتهایم تا آنرا به سر و صورت دیگران بکوبانیم.توجه نکردهاید که چگونه ارزشهای خود را بیست و چهار ساعته به رخ یکدیگر میکشیم؟«انسان در اسارت فکر»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
رضا غُدُدمحمدجعفر مصفا@MossaffaDotCom
ارتباط با زندگییکی از خصوصیات هویت فکری اینست که به محض تماس با هر چیز، لحظات کوتاهی را در رابطه با واقعیت آن میماند و بلافاصله ارتباطش با آن قطع میگردد و با تعبیر و معنای آن چیز خود را مشغول میکند.معنای این امر آن است که ما فقط لحظات کوتاهی در واقعیت قضایای زندگی هستیم.برگرفته از کتاب "رابطه"محمدجعفر مصفا@MossaffaDotCom
چیزی شدنیکی از ظالمانهترین و مخربترین تحمیلاتِ محیط بر انسان، ضرورت "چیزی شدن" است. در جریان "شدن"، انسان بیبنیاد میگردد، بی"علت" میگردد. چیزی را که میخواهد بسازد یا بشود، فکر خودش است. "علت" و "معلول" فکر خود اوست.کتاب «رابطه»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
عدم بلوغ خدایا ما دربندافتادهها را دریاب. میبینی که چگونه به اسارت یک مشت الفاظ درآمدهایم. میبینی که چگونه به حال کودکی _ یک کودکی مسخ _ باقی ماندهایم! میبینی که بالغهای نابالغی هستیم! ما از فکر، یک آلت نقشهکشی، یک آلت زیرکی و شیطنت ساختهایم که از یک طرف ما را به ماه رسانده است ولی از طرف دیگر همین آلت در زمینهٔ دیگر به حال کودکی و رشدنکردگی مانده است. انسان با الفاظ خوش است. دلش به این خوش است که صد نفر یا هزار نفر او را بشناسند و به او به به بگویند. دلش با یک لفظ خوش است و با لفظ دیگر ناخوش. و این عین نابالغی و رشدنکردگی است! فکر در یک زمینه تیز و زیرک و برنده است و در زمینهٔ دیگر گول و گنگ و خرفت و ابله.«انسان در اسارت فکر»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
🪷 گروه مصفاخوانی📚 جمعخوانی کتابهای محمدجعفر مصفا💭 جلسات بحث و گفتوگو: پنجشنبهشبها (ساعت ۲۰ به وقت ایران)🔍 تلگرام + گوگلمیت⏰ فایلهای صوتی جلسات بحث و گفتگو حتی بدون شرکت در جلسات، همیشه برای اعضاء قابل دسترسی هستند🎙آرشیو کامل فایلهای صوتی🎁 عضویت رایگان در دو گروه مکمل: رابطهٔ عاطفی + گفتگو دربارهٔ فیلم و رمانخوانی📥 برای ثبتنام، پیام دهید به:👉 @PanevisAdminکانال محمدجعفر مصفا:@MossaffaDotCom
«این برونیها»ذهن میخواهد "خود" را از دست بنهد، ولی عادت به "هستی" آن را مدام در "هست"ها میغلتاند و پیش میبرد. میگوییم "عشق" و "دوستی"های فعلی كاذب است؛ فلان موسیقی تجلی یک بیماری است؛ شعر توصیفی هم تجلی توصیفمندى ذهن است و هم یکی از وسایل حفظ "خود" - زیرا بنیان "خود" بر توصیف است. بلادرنگ سؤال میکنند: "پس عشق و دوستی اصیل چیست، موسیقی یا شعر سالم چیست؟" این سؤال حکایت بر آن میکند که ما نگران "هستی"ایم. ما حتماً باید چیزی باشیم. میگوییم قبول که این عشق و دوستی و موسیقی و شعر یک بیماری است، ولی سالم و اصيلش کدام است تا من اول سالماش را به عنوان "هستی" برگزينم سپس بیمارگونهاش را از دست بنهم! مثل این که امور ما با نیستی و نبودن نمیگذرد؛ حتماً باید چیزی بود؛ چیزی داشت. تصور رابطه و کیفیتی که در آن فقط انسان باشد و فطرت توصيفنشده و بنابراین "ناهستِ" خودش، ثقيل است. نمیتوانیم تصوری از حالت وجودیای داشته باشیم که در آن نیازی به عشق برونی، موسیقی، شعر و هیچ عامل برونی نیست.کتاب «هله»محمدجعفر مصفا@MossaffaDotCom
رضایت و مقایسه؟! "خود" مبتنی بر مقایسه است و تا مقایسه وجود دارد، رضایت و مسرت یک امر محال است.کتاب «هله»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
قمپزوضع ما مثل سربازی است که فقط سعی میکند سلاح خود را به دشمن پر جلوه دهد. اگر سلاحش پوچ هم بود مهم نیست. مهم فقط این است که دشمن را در این تصور نگه دارد که سلاحش پر است."تفکر زائد"محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
همنشیناگر یك یا چند آدم بَدمَشرَب كه حضور و معاشرتی ملالآور دارند یك ساعت پیش تو باشند احساس كلافگی میكنی؛ و اگر هم احساس خود را بروز ندهی، آن احساس را در باطن خود حس میكنی و آرزو داری هرچه زودتر از شرشان آسوده بشوی؛ و اگر كمی جسور باشی آنها را جواب میكنی!پس چگونه است كه «هویت فكری» را جواب نمیكنی؟! آیا همصحبتی كریهالحضورتر از آن سراغ داری؟! اگر من به عنوان دوست و یار، خودم را به تو بچسبانم و از صبح تا شب در گوشت پچپچ كنم كه: «بدبخت، تو چرا اینقدر حقیر و بیعرضهای؛ تو چرا در زندگی عقبماندهتر از اكبر و رضایی؛ تو چرا اینقدر ترسو، بیشخصیت و فاقد توان ابراز وجودی؛ تو چرا اینقدر خجالتی و بیدست و پایی...» اگر خشنترین واكنش را نسبت به تو نشان ندهم، لااقل خیلی محترمانه دكت میكنم؛ دیگر به عنوان دوست و همصحبت تو را پیش خودم راه نمیدهم. اگر به خانهام بیایی با كمال صراحت جوابت میكنم! خوب، آیا «هویت فكری» چنین همصحبت بدمعاشرتی نیست كه حتی در خواب مرا راحت نمیگذارد؟! آیا لحظهای اجازه میدهد كه هستی روانی من در آرامش، رضایت و شادمانی به سر برد؟! فرق این همصحبت كریه و مخل و مزاحم با آن فرد مزاحم و بدصحبت چیست!؟ آن فرد بدمصاحبت همانقدر با تو بیگانه است كه «هویت فكری»! آیا بیگانه بودن هویت فكری را درك نمیكنی؛ تشخیص نمیدهی؟!محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
میکس اينکه بعدها عليرغم درک روشن قضايا انسان به سختي ميتواند خود را از اسارت زنجير ذهنيات خود رها کند، به خاطر آن است که از کودکی واقعيتها و تعبير ذهني واقعيتها را طوری به بچه عرضه و القاء کردهاند که انگار اينها يک چيزاند - يک چيز جدايیناپذير. و به اين جهت است که انسان بعدها نميتواند صورت ناب و خالص واقعيتهاي زندگي را آنطور که هست ببيند. به نظر او هر واقعيت حتماً بايد يک توصيف و تعبير و معنا هم داشته باشد. و اگر چه آن معنا و تعبير صرفاً ذهني است، اما چون از کودکی معنا و واقعيت را با هم و بصورت يک واحد به او القا کردهاند، تفکيک آنها به نظرش مشکل میرسد. Later in life, the human mind learns to replace true understanding of circumstances with its interpretations, gradually making it difficult to free oneself from the chains of mental captivity. Realities and their interpretations become ingrained in our minds as one and the same, inseparable from one another. That is why human beings most often cannot see the realities of life as they are. In each person’s view, every reality should also have an explanation and an interpretation, even though the explanation and the interpretation are merely mental habits. Moreover, the habit from childhood of mixing interpretation and reality together into one unit would make them indistinguishable and inseparable in adulthood.«تفکر زائد»محمدجعفر مصفاترجمه: سعید امدادی@Mossaffadotcom
مصفاخوانی 91dخواندن و بررسیِ کتابِ «با پیرِ بلخ»اثرِ محمدجعفرِ مصفاجلسهٔ شانزدهمادامهٔ فصل ششمِ کتابِ «با پیرِ بلخ» تا ابتدای بخش پرسشپاسخِ فصلِ ششمموضوعات:حاکمیتِ هویتِ فکری، بیماری عَرَضی و القایی، جوهر و عَرَض، خاشاکِ اندیشههای تعبیری، برگشت به فطرت، آلت بیآلتی، وسیلۀ بیوسیلهگی، سیرِ باطنی، سمبلِ مگس و مرغِ اوج، کیفیتِ «بودن»، ترس از عدم، برونریشهگی، "إنّ اللّه لا ينظر إلى صوركم ولكن ينظر إلى قلوبكم"، مشاهدهٔ افکار، فکرِ دست دوم، سُخرهٔ اندیشه، قصۀ سه ماهی، کیفیتهای مختلف ذهن و وجود، مردابِ خودساخته، اشتغال به هویت در تمام عمر، مسیرِ عصبیِ ذهنساخته و عادت، خلافآمدِ عادت، استیصال، در ستایش ناامیدی، دلگرمی و پشتگرمیِ ذهنی به اعتباریات و تملکات، ناامید کردن، دوستی، اتوریته و خودباختگیتا صفحهٔ ۱۲۸ کتابِ «با پیرِ بلخ» خوانده شد. داخل فصل ششم(روز ششم).+ جهت شرکت در جلسات مصفاخوانی به »ادمین طوبیٰ« پیام دهید.کانال محمدجعفر مصفا:@MossaffaDotCom
- ریشۀ ایجاد خشم در انسان چیست؟- چرا دست از شخصیت برنمیداریم؟محمدجعفر مصفاتابستان ۱۳۸۴@Mossaffadotcom
کتاب «هله»تألیف محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom
سؤالاز همان جا جو جواب ای مرتضیکه سؤال آمد از آنجا مر تو رادر محتوای اشارهاش نکتۀ دقیقی نهفته است. میگوید که ذهن تو نسبت به موضوعی روشن نیست و نتیجتاً سؤالمند است. مسلماً برای عدم روشنایی آن عوامل و دلایلی وجود دارد. بنابراین سؤال مفید و صحیح باید دربارۀ عوامل تیرگی و عدم روشنایی ذهن باشد. وقتی با شناخت عوامل تیرگی، و رفع آنها ذهن روشن شد، جایی و موردی برای سؤال و مسأله در ذهن باقی نمانده است. و اگر تیرگی از ذهن برنخاست، ذهن الیالابد با تیرگیهای خود پیش میرود و وارد روابط و موضوعات زندگی میشود؛ و نتیجتاً الیالابد سؤالمند باقی خواهد ماند - تیرگی ذهن علت سؤالمندی آن است. چون ذهن تیره نباشد سؤالی در آن نیست. (موضوع دانشهای فیزیکی امر دیگری است.)کتاب «هله»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom