از قناعت کی تو جان افروختی؟!از قـــــناعتها تـو نــام آمـــوختی! گفت پیغمبر: قناعت چیست؟ گنجگـــنج…
انتشار: 2026/08/18 17:18 UTCدریافت: 2026/08/24 23:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 23:20 UTC
از قناعت کی تو جان افروختی؟!از قـــــناعتها تـو نــام آمـــوختی! گفت پیغمبر: قناعت چیست؟ گنجگـــنج را تــو وا نمــی دانی زِ رنج!این قناعت نیست جز گنج روانتو مَزن لاف ای غــم و رنجِ روان#مثنوی#مولانا@masnavimolavii#قناعت مرتبه ای از سلوک انسانی و درجات عرفانی است که در آن مرتبه جانِ انسان از غم و رنج رهایی می یابد. انسانِ در این مرتبه و صفت نسبت به آنچه از دست رفته غمگین نیست و نسبت به آینده اندیشناک نیست و خود را به رنج و زحمت افزونیِ دنیا نمی اندازد و نفس را به آنچه کفاف اوست وامی دارد و ضمن تلاش برای کسب روزی، زیاده خواهی نمی کند. آدمی که مدام در غم گذشته بسرمی برد و در اندیشهٔ آینده است فقط نامی از #قناعت شنیده و از حقیقت این صفت عالی انسانی فاصله زیادی دارد!بقول جناب #سعدی علیه الرحمه : قناعــــت کن ای نفس بر اندکیکه سلطان و درویش بینی یکی
پستهای تلگرام — مثنوی معنوی مولوی| Masnavi
دیده آ بر دیگـــران نوحـهگری!مدتی بنشین و بر خود میگری!ز ابرِ گریان شاخ سـبز و تـر شودزانکه شمع از گریه روشنتر شودهر کجا نوحه کنند آنجا نشینزانکِ تو اولیتــری اندر حنــینزانکه ایشان در فراقِ فانیاندغافل از لــعلِ بقـــــایِ کانیاند#مثنوی #مولانا @masnavimolaviiای دیده تا کی بر غیر اشک ریزی! خلوتی گزین و در حال خویش بیاندیش و بر حال نفسِ خود چنان واکاوی کن که اشک از دیدگانت جاری شود.سنتی دیرینه در میان ما ایرانیان در گرامیداشت رفتگان و گریستن برای غم از دست دادن نزدیکان هست که البته خوب و پسندیده است. جناب #مولانا هشدار می دهد که بر از دست دادن دوستان و نزدیکان ناله و گریه می کنی اما چرا بحال خویش و از دست دادن استعدادها و عمر گرانمایه ات متأثر و نگران نیستی! اگر انسان تفکری در حال خود کند که نقد عمر بر سر تخیلات و توهمات و برای بدست آوردن مشتی عناوین و اسامی بی خاصیت از دست داده و هر روز باری به او اضافه شده و سنگین و سنگین تر شده و نفس پاک و بی آلایش خود را آلوده و تاریک ساخته است و در ساحت وجود قدمی نگذارده و سرانجام دست خالی باید از دنیا جدا شود، ترس و نگرانی همه جان و دلش را پر می کندچون چنین شد ابتهال آغاز کن ناله و تسبیح و روزه ساز کنناله می کن، کای تو علّامُ الغُیُوبزیر سنگِ مکـــرِ بد، ما را مکــوبپس بهتر است هرجا که جماعتی ناله و گریه می کنند بنشینی بگری ای که تو بر گریه بر خود مقدم تر و مستحق تری! زیرا ایشان بر رفته می گریند و تو در غفلت از کان لعل عالم وجود خویشتنی.
موشی خُرد و نَحیف از قضا و اتفاق افسار شتری را گرفته بود و به پیش می برد و شتر هم بزرگی می کرد و چیزی نمی گفت و هم بخاطر چستی و چالاکی موش بر این جسارت و درشتی موش چشم پوشیده و پیش می رفتند تا اینکه خطوری از غرور بر دل موش افتاد که من پهلوان و بزرگ میدان ام و بزرگانی همچو شتر در کف با کفایت من روانند! شتر به فراست از خطور موش مغرور با خبر شد و در درون گفت: خوش باش تا به وقتش! تا اینکه به لب نهر بزرگی آمدند که حتی فیل های قدرتمند هم در برابر آن پست و کوچک می شدند، شتر در حالی که موش از هراس و دلهره خشکش زده بود رو کرد به او و گفت:چرا در حیرتی و توقف کرده ای!ای امیر و رهبر مردانه پای در نهر بگذار و نهراس و بگذر! موش که خویش را در آستانه غرق شدن و هلاکت می دید در جواب چنین گفت:گفت: این آب شگرف است و عمیقمن همیترسم ز غرقاب، ای رفیق! گفت اشتر: تا ببینم حدّ آب! پا در او بنهاد آن اُشتر شتابگفت: تا زانوست آب، ای کور موش! از چه حیران گشتی و رفتی زِ هوش؟! گفت: مورِ توست و ما را اژدهاستکه زِ زانو تا به زانو فرق هاستگر تو را تا زانو است، ای پر هنر! مر مرا صد گز گذشت از فرقِ سرگفت: گستاخی مکن بار دگر! تا نسوزد جسم و جانت زین شَررتو مِری با مثل خود موشان بکنبا شتر مر موش را نَبوَد سخنگفت: توبه کردم از بهرِ خدابگذران زین آبِ مُهلک مَر مرارحم آمد مر شتر را گفت: هین! برجِه و بر کودبانِ من نشیناین گذشتن شد مسلّم مر مرابگذرانم صد هزاران چون تو را#مثنوی#مولانا@masnavimolaviiهمه رهبران و پیشقراولان مدّعی دنیا همچو همین موش مغرور اند که با کبر و غرور و توهّم افسار جامعه انسانی را در دست گرفته و در غرقاب جنگ و هلاکت و ناامنی قرار داده اند و اگر نبود مِهر و رحمت حقّ همه زمین را در دریای فساد و نابودی غرق می کردند. و ای کاش به درگاه حق توبه کنیم و عذر تقصیر آوریم و از خدای بزرگ و اولیائش طلب بخشش کنیم و از غرور و استکبار و ادّعا و همآوردی دست برداریم و بیش از این مردم را در آزار و اذیت و مشکلات قرار ندهیم!
شخصی را گرگ فرزندش ربوده بود و در آن آشوب درویشی آمد، نان خواست. نانِ گرم از تنور برآورد، در آن سالِ قحط به درویش داد و آنگه به سوی کوه روی نهاد که [شاید] از فرزندش از خوردنِ گرگ استخوانی مانده باشد، آن را جایی دفن کند و گوری سازد و نوحهگاهی کند. چون پیش تر آمد، دید فرزندِ خود را که از کوه فرود میآمد به سلامت، نعرهای زد و بیهوش شد. فرزند پای پدر را مغمّزی میکرد. چون به هوش آمد، احوال میپرسید. گفت: گرگ مرا بر سر راه آورد و بنهاد به سلامتو گفت: لُقـمةٌ بلُقـمةٍ!و بازگشت. و یقین است که هیچ ذرّهای خیر در راهِ دین ضایع نیست. خُنک آن کس که از این درگاه ناامید نشود.#مکتوبات#مولانا@masnavimolavii_________________*مغمّزی: مشت و مال؛ لقمةبلقمة: لقمهای در مقابل لقمه ای
آن قصر که با چرخ همی زد پهلوبر درگه آن شهان نهادندی رودیدیم که بر کنگرهاش فاختهایبنشسته همی گفت که: کوکو کوکو! #رباعیات#خیام@masnavimolavii
حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیستباده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیستاز دل و جان شرفِ صحبتِ جانان غرض استغرض این است، وگرنه دل و جان این همه نیستمِنَّتِ سِدره و طوبی ز پیِ سایه مکشکه چو خوش بنگری ای سروِ روان، این همه نیستدولت آن است که بی خونِ دل آید به کنارور نه با سعی و عمل باغِ جَنان این همه نیستپنج روزی که در این مرحله مهلت داریخوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیستبر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقیفرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیستزاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهارکه ره از صومعه تا دیرِ مغان این همه نیستدردمندیِّ منِ سوختهٔ زار و نَزارظاهرا حاجتِ تقریر و بیان این همه نیستنام حافظ رقمِ نیک پذیرفت ولیپیش رندان رقمِ سود و زیان این همه نیست#غزلیات #حضرت_حافظ @masnavimolaviiغزل فوق العاده ای است و حضرت حافظ بساط آفرینش و دنیا و آخرت و زاهدان و.... همه رو ریشخند میکند.
مردی چهار کس را درهمی داد، اولی فارس بود و گفت: انگوری خریم، دومی عرب بود و گفت: لا، من عنب خواهم و سومی ترک بود و گفت: هیچ یک نخواهم، من ازم خواهم! و چهارمی رومی بود و استافیل خواست! سرانجام غافل از رازِ نام ها و فرهنگ ها، جنگی میان شان درگرفت و از سر نادانی و جهالت همی بر سر هم می کوفتند! اگر دانشمندی واقف به راز نام ها آنجا می بود پادرمیانی کرده و می گفت: من با این یک درهم آرزوی هر چارِتان برآورده خواهم کرد!اگر دل بدهید و از دشمنی دست بردارید این یک درهم کار چهار درهم را برایتان خواهد کرد و نزاع تان به اتحاد تبدیل شود. چار کس را داد مردی یک دِرَمآن یکی گفت: این به انگوری دهمآن یکی دیگر عرب بُد، گفت: لامن عِنَب خواهم نه انگور، ای دغا! آن یکی تُرکی بُد و گفت: این بَنُممن نمیخواهم عِنَب، خواهم اُزُمآن یکی رومی بگفت: این قیل راتَرک کن، خواهیم اِستافیل رادر تنازع آن نفر جنگی شدندکه ز سِرّ نام ها غافل بُدندمشت بر هم میزدند از ابلهیپُر بدند از جهل و، از دانش تهیصاحبِ سِرّی، عزیزی، صد زبانگر بُدی آنجا، بدادی صلح شانپس بگفتی او که من زین یک دِرَمآرزویِ جمله تان را میدهمچون که بسپارید دل را بی دغلاین دِرَم تان میکند چندین عملیک دِرَم تان میشود چار، اَلْمُراد! چار دشمن میشود یک، زِ اتّحاد#مثنوی#مولانا@masnavimolaviiکار اهل حکمت و معرفت ایجاد اتّحاد و برقراری صلح و برطرف کردن جنگ و نزاع های بیهوده و اعتباری است و کار جاهلان به هر یک نام و عنوان و اعتباری دادن و ایجاد اختلاف و برافروختن جنگ و نزاع !