باغِ سبزِ عشق کاو بیمنتهاستجز غم و شادی درو بس میوههاستعاشقی زین هر دو حالت برترستبی بهار و بی خ…
انتشار: 2026/07/29 18:13 UTCدریافت: 2026/08/17 23:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 23:17 UTC
باغِ سبزِ عشق کاو بیمنتهاستجز غم و شادی درو بس میوههاستعاشقی زین هر دو حالت برترستبی بهار و بی خزان سبز و ترَستدِه زکات روی خوب ای خوبروشرح جان شرحه شرحه بازگو#مثنوی#مولانا@masnavimolavii
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — مثنوی معنوی مولوی| Masnavi
حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیستباده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیستاز دل و جان شرفِ صحبتِ جانان غرض استغرض این است، وگرنه دل و جان این همه نیستمِنَّتِ سِدره و طوبی ز پیِ سایه مکشکه چو خوش بنگری ای سروِ روان، این همه نیستدولت آن است که بی خونِ دل آید به کنارور نه با سعی و عمل باغِ جَنان این همه نیستپنج روزی که در این مرحله مهلت داریخوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیستبر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقیفرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیستزاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهارکه ره از صومعه تا دیرِ مغان این همه نیستدردمندیِّ منِ سوختهٔ زار و نَزارظاهرا حاجتِ تقریر و بیان این همه نیستنام حافظ رقمِ نیک پذیرفت ولیپیش رندان رقمِ سود و زیان این همه نیست#غزلیات #حضرت_حافظ @masnavimolaviiغزل فوق العاده ای است و حضرت حافظ بساط آفرینش و دنیا و آخرت و زاهدان و.... همه رو ریشخند میکند.
مردی چهار کس را درهمی داد، اولی فارس بود و گفت: انگوری خریم، دومی عرب بود و گفت: لا، من عنب خواهم و سومی ترک بود و گفت: هیچ یک نخواهم، من ازم خواهم! و چهارمی رومی بود و استافیل خواست! سرانجام غافل از رازِ نام ها و فرهنگ ها، جنگی میان شان درگرفت و از سر نادانی و جهالت همی بر سر هم می کوفتند! اگر دانشمندی واقف به راز نام ها آنجا می بود پادرمیانی کرده و می گفت: من با این یک درهم آرزوی هر چارِتان برآورده خواهم کرد!اگر دل بدهید و از دشمنی دست بردارید این یک درهم کار چهار درهم را برایتان خواهد کرد و نزاع تان به اتحاد تبدیل شود. چار کس را داد مردی یک دِرَمآن یکی گفت: این به انگوری دهمآن یکی دیگر عرب بُد، گفت: لامن عِنَب خواهم نه انگور، ای دغا! آن یکی تُرکی بُد و گفت: این بَنُممن نمیخواهم عِنَب، خواهم اُزُمآن یکی رومی بگفت: این قیل راتَرک کن، خواهیم اِستافیل رادر تنازع آن نفر جنگی شدندکه ز سِرّ نام ها غافل بُدندمشت بر هم میزدند از ابلهیپُر بدند از جهل و، از دانش تهیصاحبِ سِرّی، عزیزی، صد زبانگر بُدی آنجا، بدادی صلح شانپس بگفتی او که من زین یک دِرَمآرزویِ جمله تان را میدهمچون که بسپارید دل را بی دغلاین دِرَم تان میکند چندین عملیک دِرَم تان میشود چار، اَلْمُراد! چار دشمن میشود یک، زِ اتّحاد#مثنوی#مولانا@masnavimolaviiکار اهل حکمت و معرفت ایجاد اتّحاد و برقراری صلح و برطرف کردن جنگ و نزاع های بیهوده و اعتباری است و کار جاهلان به هر یک نام و عنوان و اعتباری دادن و ایجاد اختلاف و برافروختن جنگ و نزاع !
هرچه از تو یاوه گردد از قضاتو یقین دان که خریدت از بلا#مثنوی_مولوی #دفتر_سوم @masnavimolaviiجناب مولانا در این تک بیت درخشان به رازی مگو اشاره می کند. رازی که خبر از لایه های بیخبری ما از رموز حیات می دهد و با از دست دادن هر چیزی غصه دار و نگران می شویم در حالی که از حکمت آن چیزی نمی دانیم و آن ضرر و از دست دادن جهت دفع بلایی بزرگ از ماست. غالبا ما در پی آنیم که کوچک ترین ضرری سمت ما نیاید و به هر ترتیبی شده ضرر را از خود دفع کرده و رندانه دیگران را متحمل آن ضرر کنیم. آدم های رند و زرنگ روزگار ما چنین آدم هایی هستند که جنس بنجل خود را به هزار حیله به دیگران می فروشند و به خیال خود شادند از اینکه ضرر نکرده و سودی کسب کرده اند. ولی انسان عارف و آشنا با رموز باطنی حیات دارد می بیند که این رندی و دفع ضرر به یک ضرر بزرگ تری برای او منجر می شود که بیچاره از آن بیخبر است. یعنی این آدم فکر می کند که با این کارش سود کرده، ولی در واقعیت بلایی که_مثل بیماری،دزدی، تصادف و....._ قرار بوده با این ضرر و زیان از او دفع شود یکباره بر او وارد می شود و بدبخت از همه جا بیخبر نمی داند که از کجا دارد می خورد. پس اگر ضرر و زیانی وارد شد ناراحت نباش و بدان که تو را با این ضرر از بلایی بزرگ حفظ کرده اند.
گر شدی عطشان بحر معنویفرجهای کن در جزیرهٔ مثنویفرجه کن چندان که اندر هر نفسمثنوی را معنوی بینی و بس#مثنوی #مولانا @masnavimolavii
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزدقیامتهای پرآتش ز هر سویی برانگیزددلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزددو صد دریا بشوراند، زِ موجِ بحر نگریزدمَلَکها را چو مَندیلی به دست خویش درپیچدچراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزدچو شیری سوی جنگ آید دلِ او چون نهنگ آیدبه جز خود هیچ نگذارد وَ با خود نیز بستیزدچو هفت صد پردهٔ دل را به نور خود بِدَرّاندز عرشش این ندا آید: بنامیزد! بنامیزد! چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرداز آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد#غزلیات #مولانا @masnavimolavii______________*بنامیزد:بنام ایزد، چشم بد دور، ماشاءالله؛ مندیل: دستار، دستمال
«زادهٔ ثانی»ست احمد در جهانصد قيامت بود او اندر عيانزو قيامت را همیپرسيدهاندای قيامت تا قيامت راه چند؟با زبانِ حال میگفتی بسیكه ز مَحشَر حشر را پرسد كسی؟!بهرِ اين گفت آن رسولِ خوشپيامرمزِ «مُوتوا قبلَ مَوتٍ» يا كِرام همچنانكه مُردهام من قبلِ مَوت زآن طرف آوردهام اين صَيت و صَوتپس قيامت شو، قيامت را ببينديدنِ هر چيز را شرط است اين#مثنوی #مولانا @masnavimolavii