📚حکایت زیبا 👌✨ خاطره ای از «چرچیل» یکی از سیاستمداران بزرگ زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودمروزی س…
انتشار: 2026/08/17 09:56 UTCدریافت: 2026/08/18 10:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 10:31 UTC
📚حکایت زیبا 👌✨ خاطره ای از «چرچیل» یکی از سیاستمداران بزرگ زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودمروزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسهجلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتندوقتی به خانه رفتم با چشمانی گریانقضیه را برای پدرم شرح دادمپدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد وگفت:''من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتمواقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوریفکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشدولی ظاهرا اشتباه میکردمبعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی''چرچیل می نویسدوقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کردتصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنماول گفتم یکی یکی میتوانم از پس شان بر بیایم آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسماما بعد گفتم نهآنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنندناگهان فکری به خاطرم رسیدسه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردموقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردمآنها متوجه من نبودندسر یک کوچه ی خلوت صدا زدم'' هی بچه ها صبر کنید'' بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادمآنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتندو تشکر کردندمن گفتم چطور ست با هم دوست باشیمبعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیممعلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کردهپس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیمبه واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند روزی قضیه را به پدرم گفتمپدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت:''آفرین نظرم نسبت به تو عوض شداگر آن روز من به تو کمک کرده بودمتو چه داشتی؟یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوانعصبانی و انتقام جواما امروز تو چه داری؟!یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوستجوان و قدرتمنددوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر...🔜 ⿻ @marenmkl ⿻┗━❖♥️⃟🌼❖━━ 💎💜


