حامد بدریاحمدی، معمار برجسته و اهل تربتجام، به عنوان یکی از داوران فستیوال جهانی معماری (World A…
انتشار: 2026/08/15 19:57 UTCدریافت: 2026/08/18 18:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 18:31 UTC
حامد بدریاحمدی، معمار برجسته و اهل تربتجام، به عنوان یکی از داوران فستیوال جهانی معماری (World Architecture Festival 2026) انتخاب شد.این فستیوال معتبر معماری جهان، ۱۸ تا ۲۰ نوامبر ۲۰۲۶ در فورت لادردیل فلوریدا برگزار میشود و حضور حامد بدریاحمدی در جمع داوران این رویداد، افتخاری ارزشمند برای جامعه معماری ایران است.
پستهای تلگرام — بامهای کاهگلی
⭕️ خاطره يك سرباز سني مذهب تايبادي از سالهاي اسارت در زندانهاي صدام↙️ بازنشر به مناسبت 26 مرداد روز بازگشت آزادگان✍️ قاسم خرمي♻️ با اينكه جنگ تحميلي سال 67 تمام شده بود اما دو سالي طول كشيد تا توافقنامه آزادي اسراي جنگي بين ايران و عراق امضاء شد و بالاخره در مرداد ماه 1369 اولين گروه از آزادگان وارد كشور شدند.♻️ آن زمان من و خانواده ام در تايباد زندگي مي كرديم. بعد از ظهر يكي از همان روزهاي مردادي سال 69 به اتفاق تعدادي از دوستان، به ديدار سربازي رفتيم كه به تازگي از اردوگاههاي عراق آزاد شده بود. شايد 4 يا 5 سالي در اسارت بود اما خيلي چروكيده و لاغر شده بود و در سن 25 سالگي، شبيه يك انسان 40 ساله، مي نمود♻️ بعد از احوال پرسي، به رسم معمول شروع كرد به خاطره گويي و اينكه چگونه اسير شده و چه سختي ها و مشقت هايي را تحمل كرده است و از اين داستانها. آدم بي ريا و راحتي بود. خاطره اي تعريف كرد كه شايد آنروز حرفي پيش پا افتاده اي به نظر می رسید اما نكته و حكمت پنهاني در خود داشت كه گمانم به درد اين روزهاي ما هم بخورد. ♻️ او مي گفت: وقتي عرصه تنگ آمد و من تسليم عراقي ها شدم، دلم خوش بود كه سني مذهب هستم، صدام و اغلب فرماندهان ارتش عراق هم سني هستند و لابد مشكل حله و خيلي سخت نخواهد گذشت. به همين دليل در اولين برخورد با عراقي ها، بدون اينكه از زبان عربي چيزي بفهمم و اصلا متوجه سوال آنها بشوم، گفتم: « من سني هستم، اهل تايباد»! اما كسي توجهي نكرد♻️ تا اينكه تحويل يك اردوگاه شديم و مثل بقيه، براي بازجويي و يا تشكيل پرونده، مجددا احضار شدم. در كنار افسر عراقي يك مترجم فارس زبان بود كه به عراقي ها در تخليه اطلاعاتي اسرا كمك مي كرد. در آنجا، بعد از معرفي اجمالي، دوباره شروع كردم به تكرار همان جملات كه من سني هستم و سرباز هستم و مجبور شدم به جبهه ها بيايم و از اين حرف ها...♻️ افسر عراقي ديد من خيلي حرف مي زنم از مترجم پرسيد كه اين چي ميگه؟ گفت: «ميگه سني مذهب هستم مثل خود شما». خلاصه نمي دانم به زبان عربي چه گفت ولي آنچه مترجم به من فهماند اينكه «پس ايشون را ببريد و بيشتر بزنيد !» در عمل هم همين اتفاق افتاد و در طول مدت اسارت اگر من سني مذهب بيشتر از بقيه اذيت نشده باشم، كمتر نشدم. تازه فهميدم كه صدام حسين نه مذهب دارد و نه مروت !♻️ سخن ساده و بي رياي آن آزاده تايبادي سرشار از پند و عبرت بود. صدام حسين و حزب بعث كه بر عراق حكومت مي كرد حقیقتا به هيچ دين و مذهب و اخلاقي پايبند نبود،الا به مذهب قدرت و سركوب و وحشت! اين شايد مذهب مختار بسياري از حكومت هاي خاورميانه باشد اما صدام انسان واقعا ديوانه و ايران ستيزي بود كه دست آخر هم به ما آسيب زد و هم خودش را نابود كرد ♻️ شبيه همين سخن را من يك بار ديگر از زبان يكي از آشنايان در دهه 70 شنيدم . آن سالها، به خاطر تسلط طالبان بر افغانستان ،منطقه ما شديدا ناامن شده بود. او مي گفت :من يك شب با لباس آخوندی و قرآنی در جيب ،در بين راه تربت جام به كوه سفيد گرفتار اشرار مسلح شدم. هر چه تاكيد كردم كه من سني و مولوي هستم، به خرج آنها نرفت. هرچه داشتم از من گرفتند و تاجايي كه ممكن بود مرا كتك زدند ♻️ اين دو خاطره را عرض كردم كه قدر «ايران » را بيشتر بدانيم و با حرفهاي نسنجيده و جنگ افروزانه، امنيت ملي را به خطر نيندازيم که بيرون از اين سرزمين، دین و مذهب سپر و پناه ما نیست؛ نه براي مردم و نه براي مقامات حکومتی♻️ اگر روزي موجوديت ايران در خطر افتاد، سني باشيم، شيعه باشيم، حجه الاسلام و آيت الله و مولوي و مولانا باشيم، باز هم براي آنها مهاجر و بيگانه اي بيش نيستيم.♻️ خلاصه هر کس هر دين و مذهبي دارد یا ندارد، گوارایش باد اما باید كاري كرد كه ايران بماند تا ما هم «ايراني بمانیم» و بکوشیم تا این سرزمین تاریخی، کشوری امن و آباد برای خودمان و همه رانده شدگان عالم شود...💢 ياد همه مدافعان ایران، بويژه آزادگان سرافراز گرامي باد. آنهایی که می دانيم این روزها، جسمشان آزاد اما آزادگی و شرافتشان در تنگنای معیشت است 🌿🌸 🔻 متن كاملتر را اینجا بخوانید
❇️🍃
🌸🌿
⭕️ بيماري عجيب «بندي» در ميان كودكان روستاهاي قديم باخرز✍️ قاسم خرمي 🍃🔸از جمله تشخيص هاي نادرست در حق كودكان بيمار روستايي آن دوران، وجود يك بيماري عجيب به نام « بندي» بود. بند شدن يعني اينكه چيزي در گلوي كودك گير كرده است و راه تنفس و غذا خوردن او را بند آورده است. 🍃🔸حالا اگر يك كودكي سرما خورده بود و تب داشت مي گفتند:« بند شده» ! اگر از شدت گرمازدگي دچار تهوع و رنگ پريدگي بود، مي گفتند: «اين بچه بند شده». اگر دچار نارسايي خوني و تنفسي و كبدي بود، مي گفتند: «اين بار كه ديگه حتما بنده شده»! حتي مواردي بود كه طرف دچار غش مادر زاد بود و بازهم مي گفتند: «اين بنده خدا در بچگي بند بوده، بندش را بازنكردند و به اين روز افتاده است»! خلاصه ريشه همه بيماري ها و گرفتاري ها به بندي ختم مي شد! 🍃🔸در هر روستايي هم معمولا يك زن مسن يا ميانسالي با نام مثلا مادر علي يا مادر حسن و يا مادر غفور وجود داشت كه متخصص درمان بيماري« بندي» بود. مادر علي تا ما را مي ديد كه درگير تب و سرفه و ريزش اشك وآب بيني بوديم مي گفت: « اين بچه بنده است. چرا دير آورديد !» و بلادرنگ انگشت اشاره همان دستان معمولا نشسته اش را در حلق ما فرو مي كرد. انگشت مادر علي اگر 5 ثانيه ديگر در گلوي ما مي ماند و مي چرخيد، با هفت هزار سالگان برابر مي شديم. 🍃🔸چند دقيقه بعد كه گرد و غبار فرو مي نشست و تنفس ما راست مي شد و به اين دنيا بر مي گشتيم، مادر علي يك تكه استخوان گوسفند و يا يك حبه نخود خيس خورده را مي گذاشت كف دست مادر ما و مي گفت: « به سلامت. مواظب بچه ي تان باشيد، اين ها از گلوي او در آمده و شايد هنوز چيز ديگه اي هم باقي مانده باشد».🍃🔸جالب است كه هر بار هم كه ما بند مي شديم و به مادر علي مراجعه مي كرديم، دقيقا همين چيزها در حلق ما گير كرده بود. مسئوليت خوردن نخود را مي شد يك جورايي پذيرفت اما معلوم نبود براي كودكان روستايي كه اغلب دچار سوء تغذيه بودند، اين همه گوشت را چطور خورده بودند كه استخوانش در گلوي آنها گير كرده بود؟! 🍃🔸الان بعد از گذشت آن سالها فكر مي كنم كه اصلا مادر علي در گلوي ما دنبال نخود و تكه استخوان نمي گشت. شايد او فكر مي كرد كه بغضي در گلوي ماست كه بايد هر طور شده بتركاند و راه نفس ما را باز كند. افسوس كه بعض ما بزرگتر از انگشتان لاغر مادر علي بودt.me/malinebakharz


