
نوشته ها و دلنوشته هایي در باره تاریخ و فرهنگ شرق خراسان: باخرز، تايباد، جام، صالح آباد، خواف و فریمان
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 26 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/11
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 26 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
⭕️ خاطره يك سرباز سني مذهب تايبادي از سالهاي اسارت در زندانهاي صدام↙️ بازنشر به مناسبت 26 مرداد روز بازگشت آزادگان✍️ قاسم خرمي♻️ با اينكه جنگ تحميلي سال 67 تمام شده بود اما دو سالي طول كشيد تا توافقنامه آزادي اسراي جنگي بين ايران و عراق امضاء شد و بالاخره در مرداد ماه 1369 اولين گروه از آزادگان وارد كشور شدند.♻️ آن زمان من و خانواده ام در تايباد زندگي مي كرديم. بعد از ظهر يكي از همان روزهاي مردادي سال 69 به اتفاق تعدادي از دوستان، به ديدار سربازي رفتيم كه به تازگي از اردوگاههاي عراق آزاد شده بود. شايد 4 يا 5 سالي در اسارت بود اما خيلي چروكيده و لاغر شده بود و در سن 25 سالگي، شبيه يك انسان 40 ساله، مي نمود♻️ بعد از احوال پرسي، به رسم معمول شروع كرد به خاطره گويي و اينكه چگونه اسير شده و چه سختي ها و مشقت هايي را تحمل كرده است و از اين داستانها. آدم بي ريا و راحتي بود. خاطره اي تعريف كرد كه شايد آنروز حرفي پيش پا افتاده اي به نظر می رسید اما نكته و حكمت پنهاني در خود داشت كه گمانم به درد اين روزهاي ما هم بخورد. ♻️ او مي گفت: وقتي عرصه تنگ آمد و من تسليم عراقي ها شدم، دلم خوش بود كه سني مذهب هستم، صدام و اغلب فرماندهان ارتش عراق هم سني هستند و لابد مشكل حله و خيلي سخت نخواهد گذشت. به همين دليل در اولين برخورد با عراقي ها، بدون اينكه از زبان عربي چيزي بفهمم و اصلا متوجه سوال آنها بشوم، گفتم: « من سني هستم، اهل تايباد»! اما كسي توجهي نكرد♻️ تا اينكه تحويل يك اردوگاه شديم و مثل بقيه، براي بازجويي و يا تشكيل پرونده، مجددا احضار شدم. در كنار افسر عراقي يك مترجم فارس زبان بود كه به عراقي ها در تخليه اطلاعاتي اسرا كمك مي كرد. در آنجا، بعد از معرفي اجمالي، دوباره شروع كردم به تكرار همان جملات كه من سني هستم و سرباز هستم و مجبور شدم به جبهه ها بيايم و از اين حرف ها...♻️ افسر عراقي ديد من خيلي حرف مي زنم از مترجم پرسيد كه اين چي ميگه؟ گفت: «ميگه سني مذهب هستم مثل خود شما». خلاصه نمي دانم به زبان عربي چه گفت ولي آنچه مترجم به من فهماند اينكه «پس ايشون را ببريد و بيشتر بزنيد !» در عمل هم همين اتفاق افتاد و در طول مدت اسارت اگر من سني مذهب بيشتر از بقيه اذيت نشده باشم، كمتر نشدم. تازه فهميدم كه صدام حسين نه مذهب دارد و نه مروت !♻️ سخن ساده و بي رياي آن آزاده تايبادي سرشار از پند و عبرت بود. صدام حسين و حزب بعث كه بر عراق حكومت مي كرد حقیقتا به هيچ دين و مذهب و اخلاقي پايبند نبود،الا به مذهب قدرت و سركوب و وحشت! اين شايد مذهب مختار بسياري از حكومت هاي خاورميانه باشد اما صدام انسان واقعا ديوانه و ايران ستيزي بود كه دست آخر هم به ما آسيب زد و هم خودش را نابود كرد ♻️ شبيه همين سخن را من يك بار ديگر از زبان يكي از آشنايان در دهه 70 شنيدم . آن سالها، به خاطر تسلط طالبان بر افغانستان ،منطقه ما شديدا ناامن شده بود. او مي گفت :من يك شب با لباس آخوندی و قرآنی در جيب ،در بين راه تربت جام به كوه سفيد گرفتار اشرار مسلح شدم. هر چه تاكيد كردم كه من سني و مولوي هستم، به خرج آنها نرفت. هرچه داشتم از من گرفتند و تاجايي كه ممكن بود مرا كتك زدند ♻️ اين دو خاطره را عرض كردم كه قدر «ايران » را بيشتر بدانيم و با حرفهاي نسنجيده و جنگ افروزانه، امنيت ملي را به خطر نيندازيم که بيرون از اين سرزمين، دین و مذهب سپر و پناه ما نیست؛ نه براي مردم و نه براي مقامات حکومتی♻️ اگر روزي موجوديت ايران در خطر افتاد، سني باشيم، شيعه باشيم، حجه الاسلام و آيت الله و مولوي و مولانا باشيم، باز هم براي آنها مهاجر و بيگانه اي بيش نيستيم.♻️ خلاصه هر کس هر دين و مذهبي دارد یا ندارد، گوارایش باد اما باید كاري كرد كه ايران بماند تا ما هم «ايراني بمانیم» و بکوشیم تا این سرزمین تاریخی، کشوری امن و آباد برای خودمان و همه رانده شدگان عالم شود...💢 ياد همه مدافعان ایران، بويژه آزادگان سرافراز گرامي باد. آنهایی که می دانيم این روزها، جسمشان آزاد اما آزادگی و شرافتشان در تنگنای معیشت است 🌿🌸 🔻 متن كاملتر را اینجا بخوانید
❇️🍃
حامد بدریاحمدی، معمار برجسته و اهل تربتجام، به عنوان یکی از داوران فستیوال جهانی معماری (World Architecture Festival 2026) انتخاب شد.این فستیوال معتبر معماری جهان، ۱۸ تا ۲۰ نوامبر ۲۰۲۶ در فورت لادردیل فلوریدا برگزار میشود و حضور حامد بدریاحمدی در جمع داوران این رویداد، افتخاری ارزشمند برای جامعه معماری ایران است.
🌸🌿
⭕️ بيماري عجيب «بندي» در ميان كودكان روستاهاي قديم باخرز✍️ قاسم خرمي 🍃🔸از جمله تشخيص هاي نادرست در حق كودكان بيمار روستايي آن دوران، وجود يك بيماري عجيب به نام « بندي» بود. بند شدن يعني اينكه چيزي در گلوي كودك گير كرده است و راه تنفس و غذا خوردن او را بند آورده است. 🍃🔸حالا اگر يك كودكي سرما خورده بود و تب داشت مي گفتند:« بند شده» ! اگر از شدت گرمازدگي دچار تهوع و رنگ پريدگي بود، مي گفتند: «اين بچه بند شده». اگر دچار نارسايي خوني و تنفسي و كبدي بود، مي گفتند: «اين بار كه ديگه حتما بنده شده»! حتي مواردي بود كه طرف دچار غش مادر زاد بود و بازهم مي گفتند: «اين بنده خدا در بچگي بند بوده، بندش را بازنكردند و به اين روز افتاده است»! خلاصه ريشه همه بيماري ها و گرفتاري ها به بندي ختم مي شد! 🍃🔸در هر روستايي هم معمولا يك زن مسن يا ميانسالي با نام مثلا مادر علي يا مادر حسن و يا مادر غفور وجود داشت كه متخصص درمان بيماري« بندي» بود. مادر علي تا ما را مي ديد كه درگير تب و سرفه و ريزش اشك وآب بيني بوديم مي گفت: « اين بچه بنده است. چرا دير آورديد !» و بلادرنگ انگشت اشاره همان دستان معمولا نشسته اش را در حلق ما فرو مي كرد. انگشت مادر علي اگر 5 ثانيه ديگر در گلوي ما مي ماند و مي چرخيد، با هفت هزار سالگان برابر مي شديم. 🍃🔸چند دقيقه بعد كه گرد و غبار فرو مي نشست و تنفس ما راست مي شد و به اين دنيا بر مي گشتيم، مادر علي يك تكه استخوان گوسفند و يا يك حبه نخود خيس خورده را مي گذاشت كف دست مادر ما و مي گفت: « به سلامت. مواظب بچه ي تان باشيد، اين ها از گلوي او در آمده و شايد هنوز چيز ديگه اي هم باقي مانده باشد».🍃🔸جالب است كه هر بار هم كه ما بند مي شديم و به مادر علي مراجعه مي كرديم، دقيقا همين چيزها در حلق ما گير كرده بود. مسئوليت خوردن نخود را مي شد يك جورايي پذيرفت اما معلوم نبود براي كودكان روستايي كه اغلب دچار سوء تغذيه بودند، اين همه گوشت را چطور خورده بودند كه استخوانش در گلوي آنها گير كرده بود؟! 🍃🔸الان بعد از گذشت آن سالها فكر مي كنم كه اصلا مادر علي در گلوي ما دنبال نخود و تكه استخوان نمي گشت. شايد او فكر مي كرد كه بغضي در گلوي ماست كه بايد هر طور شده بتركاند و راه نفس ما را باز كند. افسوس كه بعض ما بزرگتر از انگشتان لاغر مادر علي بودt.me/malinebakharz
✅ کارکرد نهاد مزار در تحولات اجتماعی ایران از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی✍ نویسنده علی ایمانی ( نشریه پژوهش های انقلاب اسلامی مرگ اندیشی و معادباوری از اجزاء بنیادی نظام باورها در جامعه ایرانی است, اما چگونه مرگ اندیشی و معادباوری در بستر نهاد آرامستان در ایران متعین گردید و چه تاثیری بر تحولات اجتماعی و گفتمان های قدرت در ایران داشت؟ تلاش این پژوهش بر این ست که ضمن ارجاع به تئوری «نهادگرایی» به تبیین تاثیر نهاد مزار بر تحولات اجتماعی در ایران از انقلاب مشروطه تا عصر انقلاب اسلامی بپردازد. روش تحقیق تبیین علِی و روش گردآوری اطلاعات مطالعات کتابخانه ای است. نتایج پژوهش مدخلی بر تبیین نهادهای قدرتمند اجتماعی در ایران است. به زعم مقاله حاضر نهادهای قدرتمند اجتماعی قادر به گفتمان سازی و نقش آفرینی موثر در تحولات اجتماعی هستند و نهاد مزار در ایران واجد این ویژگی است.💠 کانال بامهای کاهگلی
🟢🍃
❇️🍃
❇️ چهاربیتی خواندن مادر ۹۶ ساله و پسرش
⭕ «مشروطیت»؛ انقلابی که مفت از دست رفت !✍ قاسم خرمی « آقایان! صبر کنید! ما یقه چرکین ها، کلی جان کندیم تا معنی مشروطه را فهمیدیم، بگذارید همین مشروطه فعلا برای ما بماند… من با مشروطه مشروعه مخالفم!».این از همان جملات تاریخی است که مسیر ایران را عوض کرد. ایران، لحظاتی را به خود دیده که همه چیزش به مویی بند بوده و آنچه امروز، کشور ایران نامیده می شود، حاصل تصمیمات درست در لحظات درست و سرنوشت ساز بوده است. منجیان ایران در آن گردنه های باریک تاریخی، همیشه معدود بوده اند؛ معدود افرادی که مصلحت ملی را بر همه مصلحت های فردی و گروهی و خوشنامی ترجیح داده اند و نابود شدند تا ایران بماند. زمانی که محمدعلی شاه قاجار با سرکوب آزادیخواهان و استقرار استبداد صغیر، نفس روشنفكران و نمایندگان پارلمان تازه تاسیس را در سینه ها حبس کرده بود و خواهان جمع کردن بساط آزادی خواهی و استبداد ستیزی در ایران بود، ناگهان صدای خسته استاد غلامرضای یخدان ساز از گوشه مجلس بلند شد و مسیر ایران را عوض کرداو در اوج ناامیدی فریاد زد : « آقایان! صبر کنید! بگذارید همین مشروطه فعلا برای ما یقه چرکین ها بماند...» و مشروطیت نجات یافت اما صد حیف که تمام آن نیروی عظیم و سازنده که استبداد قاجار را به زیر کشید، بعد از انقلاب، به کار عمران و استقلال ایران نیامد. کمتر از دو دهه بعد از انقلابی که برای گسترش آزادی بیان، برادری و برابری، امنیت و استقلال و پیشرفت ایران پدید آمده بود، تقریبا اثری از آن آرمانها و خواسته های مترقی دیده نمی شد. از آن قانون مترقي هم « يك كلمه» باقي نماند! شاه و اتابک و نیروهای مرتجع، روزنه های مجلس را بستند و دانه درشت های سیاسی را خفه کردند. انقلابیون به جای احزاب رسمی و دموكراتيك، «انجمن غیبی» و «کمیته مجازات» تاسیس کردند، استاد غلامرضا يخدان ساز به حاشيه رفت و كساني كه در انقلاب مشروطيت، آب به آسیاب استبداد می ریختند، معرکه دار تندروي شدند و خلاصه همه كس را از همه چيز یک انقلاب ملی بيزار كردند! خلاصه، حاصل آن همه جان ها و جان کندن ها، مفت از دست رفت! 14 مرداد سالروز امضای فرمان مشروطیت است؛ انقلابی که جامعه ایران را به دنیای جدیدی پرتاپ کرد 📌 متن کامل را اینجا بخوانید
🟥🔻
⭕️ یک دعوای بدون میانجیگر در کوهستان « نی بند» باخرز ✍ قاسم خرمی در داخل روستای ما در باخرز خراسان، دو نفری بودند که به دلیل پاره ای خرده حساب های قدیمی، همیشه برای هم خط و نشان می کشیدند.یک تعداد آدم بی طرف نیز بودند که به قول باخرزی ها « سیوا کننده» و یا میانجی گر بودند و اجازه نمی دادند که بسیاری از دعواها عمق پیدا کند و به زد و خورد منجر شود. بنابراین، این دو نفر هر وقت که قصد دعوا و زورآزمایی داشتند، معمولا این کار را در حضور جمع انجام می دادند که چند نفری واسطه شوند و اجازه درگیری ندهند، در عین حال، همین تقلا و حملاتی که برای پریدن به هم می کردند، برای دیگران بویژه برای مردم عادی ایجاد ترس می کرد. از این دو نفری که ذکرشان رفت، یکی از آنها چندسالی است که فوت کرده و نفر دوم که من این خاطره را از زبان او شنیده ام، هنوز زنده است. هر دوی آنها در کار دامداری و چوپانی بودند. وقتی تعداد گوسفندهای مردم روستا مثلا از 500 راس می گذشت، دو نفر چوپان به خدمت می گرفتند.در یکی از سالها و حسب اتفاق، این دو نفر، هردو چوپان یک گله شدند و گوسفندان را برای چرای فصلی، به کوههای «نی بند» برده بودند که منطقه ای بسیار دور افتاده از آبادی بود.فردی که هنوز در قیدحیات است تعریف می کرد که یک روز حوالی صبح در هنگام چرای گوسفندان، ما دو نفر بر سر همان موضوعات قدیمی اختلاف پیدا کردیم و بحث بالا گرفت و مثل همیشه به طرف همدیگر حمله کردیم که دعوا کنیم.اما آنروز بر خلاف دفعات قبل، میان آن کوههای بلند و ساکت، هیچ کسی به عنوان میانجی ظاهر نشد و ما دو نفر دست به یقه شدیم و بالاخره به هم پریدیم. ابتدا با چوب بر سر و کله هم می کوبیدیم تا اینکه چوب ها شکست و دچار جنگ تن به تن شدیم. یک و دو ساعته که همدیگر را زدیم، بواسطه خستگی و گرسنگی، موقتا دعوا را متوقف و اصطلاحا اعلام « آتش بس» کردیم.او می گفت که بعد از ناهاری که با هم درست کردیم و خوردیم و اندک جانی گرفتیم، دوباره شروع کردیم به بحث و جدل و در نهایت، درگیری شروع شد و تا ساعت 8 شب بی وقفه ادامه پیدا کرد و چون هوا رو به تاریکی بود و ضمنا رمه گوسفند هم « کَش کرده بود» و یا از محل پراکنده شده بود، درگیری را متوقف کردیم و بعد از سروسامان دادن گوسفندان، مختصر شامی خوردیم و با وجود درد و زخم شدید، از خستگی خوابمان برد.فردا صبح بعد از صبحانه، شروع کردیم به بازگو کردن جزئیات دعوای روز قبل و به قول امروزی ها « روایت سازی کردن» که مثلا کی بیشتر کتک زده و کی بیشتر کتک خورده و خط نشان کشیدن که اگر دو باره دعوا کنی چنین و چنان خواهیم کرد!شخص دعواگر که الان باید حدود 65 ساله باشد، می گفت : در ابتدای صحبت ها، هر دو نفر خود را برنده دعوا می دانستیم ولی وقتی خوب به این موضوع تمرکزکردیم، هر کدام به این نتیجه رسیدیم که نسبت به طرف مقابل، احتمالا کتک بیشتری خورده ایم و اگر جبران نکنیم، فردا غرور و اعتبار ما بین مردمی که خبر این دعوا را خواهند شنید، از بین خواهد رفت. بنابراین، دوباره به طرف هم حمله کردیم که کتک های خورده را جبران کنیم و چون باز کسی نبود که میانجیگری کند، این بار دعوای ما خیلی شدیدتر و طولانی تر هم شداو می گفت در روز دوم دعوا، از صبح تا نزدیک غروب بی وقفه همدیگر را کتک زدیم و دست آخر هر دو نفر از شدت خستگی و گرسنگی و درد و زخم و خونریزی و حتی شکستگی سر و دست، از پای درآمدیم و بی هوش شدیم. صبح روز سوم که چشم باز کردیم، قدرت بلند شدن نداشتیم و چون خون دهان و دماغ ما روی صورت و چشم ها پخش شده بود، اصلا جایی را نمی دیدیم و نمی دانستیم کجا هستیم و کجا باید برویم و خبری هم از گوسفندان نبود!می گفت: هر طور شده خودم را به قمقمه آب رساندم و با شستن صورت متوجه شدم که طرف دیگر دعوا به دلیل آسیب پا اصلا توان بلند شدن ندارد. به کمک او رفتم و دستش را گرفتم و بلند کردم و او هم که دید خون زیادی از سر من رفته، « مندیل» یا همان دستمال سرش را باز کرد و دور سر من پیچید و چون در آن کوهستان، دوا و دارویی همراه ما نبود دونفری ابتدا یک کتری چایی درست کردیم تا لااقل سردرد ما کمتر شود و بعد چند لقمه نانی خیس کردیم و خوردیم تا توان، گشتن و پیدا کردن گوسفندان گله را پیدا کنیم که در آن بلبشو می توانست همه آنها طعمه گرگ شود.خلاصه حرف او این بود که ما هر دو نفر، از آن دعوایی که هیچ میانجی گری نداشت، شکست خورده و آسیب دیده بیرون آمدیم و بعد از آن دو روز دعوا، ماهها طول کشید تا زخم های ما خوب شود و درد ما تسکین پیدا کند و البته برخی ضرباتی که به سر هم زده بویم، روی اعصاب و حتی چشم و بینایی ما اثر گذاشت و هیچ وقت خوب نشد. دفاع از خود در مقابل تعدی دیگران، امر لازم و افتخار آمیزی است اما باید حواسمان باشد که در غیاب میانجیگران جدی، به درگیری مستمر و فلج کننده تبدیل نشود 📌 متن کامل
🎼 علاجمحسن چاوشی برای این روزهای ایرانترانه: کاظم بهمنیآهنگساز و تنظیمکننده: محسن چاوشیمردم !علاج در وطن است 💠 نشریه کارخانه دار
⭕ محسن چاوشی؛ هنرمندی زیر باران موشک و تهمت ◀ مردم « علاج در وطن است»✍قاسم خرمی 8 مرداد، زادروز محسن چاوشی است. صدای چاوشی را گمانم اولین بار در سالن سینما و روی فیلم « سنتوری» ساخته داریوش مهرجویی شنیدم و سالهاست که صدای او را گوش می کنم و لذت می برم و با اینکه هنوز او را از نزدیک ندیده ام، یکی از چند خواننده مورد علاقه من است.اما بیش از صدا و چهره چاوشی، نوع عقاید و باورها و از همه مهمتر شهامت و شجاعت او در بیان آنچه فکر می کند درست است، برای من قابل تحسین و ستایش است. در میانه حملات بی رحمانه آمریکا و اسرائیل به کشور که خیلی از خواننده ها و سلبریتی ها، به هر دلیلی سکوت کردند، چاوشی ترانه « علاج » را خواند و فریاد زد که « مردم! علاج در وطن است...».این اعتقاد و صدا که راه حل نهایی مشکلات ایران، در داخل و بطورخاص در مفاهمه میان حکومت و ملت است، نزدیک به سه دهه است که گفته می شود و شنیده نمی شود؛ چاوشی اما درست در زمانی که خیلی ها فکر می کردند، دیگر برای این حرف ها دیر شده است، دوباره فریاد زد که « مردم! علاج در وطن است». از اینرو، او را باید آخرین رفورمیست امیدوار ایران در جایی بیرون از حکومت و حاکمیت نامید. این ترانه او هم می تواند، یکی از آخرین پیام ها، توصیه ها و هشدارهای مشفقانه برای نجات ایران باشد. مخالفین جمهوری اسلامی که به کمک سیستم های اطلاعاتی ورسانه ای خود، در یکسال گذشته، شیادانه کوشیدند تا هر گونه مخالفت با حمله نظامی و تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل به کشور را، همسویی با حکومت و حتی تایید ضمنی شیوه حکمرانی نظام در چند دهه گذشته، بنامند، طبیعی بود که از کنار این صدا و پیام محسن چاوشی به راحتی عبور نکنند و نکردند؛ فضای مجازی پر شد از صفحات جعلی که دهان به ناسزای او گشودند و کمر به تخریب او بستند. او ازجمله ایرانیان وطن پرستی است که همزمان زیر بارانی از موشک و تهمت قرار گرفت! چاوشی اما کوتاه نیامد و از مسیر رفته، بازنگشت و در پاسخ به این هجوم ناآگاهانه و ناجوانمردانه و خطاب به کسانی که از او می خواستند سمت درست تاریخ بایستد، کلماتی گفت که فقط تاریخ می تواند در آینده قضاوت کند و نظربدهد. او گفت: « اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم که نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عدهای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند! و آن عده! آن عده خیلی دیر میفهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمیکند و علاج واقعی در وطنهاست! این را هم به آن عدهای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد میکنند میگویم: اصلا سمت درست تاریخ و هر چه میبافید، ارزانی خودتان…من ترجیحم این است که در همین وسط بایستم و بمیرم؛ وسط مدرسه میناب وسط خانههایی که سفرههایشان کوچک شد وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته… وسط خیابانهای شهرم…».این حرفها را کسی می زند که زاده خرمشهر است و جنگ و نابودی را فقط از صفحه تلویزیون ندیده است. از قضا کسی است که از حکومت هم روی خوش ندیده است. ترانه های چاوشی در میانه جنگی که دوست و دشمن، تصور می کرد، سمت درست تاریخ ایستاده است، جبهه جدیدی از وطن خواهان، مقابل متجاوزان گشود. ایستادن در مقابل مردم مایوس و خشمگینی که از سر استیصال،انسانوارهای جنایت پیشه ای مثل ترامپ ونتانیاهو را «عموی رهایی بخش!» خطاب می کنند ، به هیچ وجه کار راحتی نیست، چاوشی اما این کار را کرد. او همه چیزش را فدای ایران کرد.محسن چاوشی با این عقایدش، یک فرد نیست. جریانی است دلخون و پر از گلایه و شکایت که اکنون چاره ای جز دفاع از وطن ندارد؛ آن هم وطنی که در آن، جای چندانی برای جولان ندارد. من اکنون از جایی که نمی دانم چقدر با محسن چاوشی فاصله دارم، تولدش را تبریک می گویم و خوشحالم که ایران عزیز و مجروح هنوز فرزندانی مثل او دارد. حالا بگذارید دشمن به جنگ و کشتن و ویرانی افتخار کند: باتکههای پیکرمانبا گیسوان دخترمانمیخواستیدچهکار کنید؟!ما زندهایم؛ مثل امیداین چند روزه را برویدبر کشتن افتخار کنید!💠t.me/Karkhanedar_Mag
🟥🔆
🔆🔆🔆
🔶 روستای گندمشاد باخرزگندمشاد ( گندمشا یا گندمشاه)، یعنی محل مزارع بزرگ گندم. این روستا در قدیم محل استقرار تعدادی از نوادگان شیخ جام و بویژه شیخ احمدی های باخرز بوده است.گندمشاد همچنین محل زندگی تعداد از خلفای سلسله صوفیان نقشبندی معصومی به حساب می آمد که انبوهی از پیروان در چند کشور داشتند. خلیفه عبدالحلیم نقشبندی که متولد روستای تونه تایباد بود در سال 1354 در روستای گندمشاد درگذشت و به خاک سپرده شد. t.me/malinebakharz
⭕️ چراغم در این خانه می سوزد✍ قاسم خرمی دوم تیرماه، سالروز درگذشت احمد شاملو است؛ نویسنده و شاعری که تمام عمر در طغیان و عصیان ادبی و سیاسی زیست و دست آخر، با روحی مجروح و بدنی پردرد، همانند وارطان شعرش « دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت…».شاملو به سبک ادبی و سلوک سیاسی و نیز عشق به سرزمین مادری پایبند ماند. تا آخرین روزهای عمر که اغلب آثارش اجازه نشر نمی یافت و در مضیقه مالی بود و به خاطر بیماری دیابت، یک پایش را از دست داده بود، با همان یک پای باقی مانده، استوار و محکم روی خاک ایران ایستاد و به همه دعوت ها برای زندگی در خارج از کشور پاسخ منفی داد: « راستش بار غربت، سنگینتر از توان و تحمل من است… چراغم در این خانه میسوزدآبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفره است...».نوشته ها وشعر شاملو، اگرچه اعتراضی و غمگنانه بود: «من درد مشترکم، مرا فریاد کن!» اما سویه سیاسی آن برسویه اجتماعی اش می چربید و یا لااقل مثل دولت آبادی و ساعدی و آل احمد، مسئله اصلی اش مناسبات تولیدی و مدرنیسم و صنعت ستیزی و ستایش فقر و نوازش فقیران نبود: خود او از اینکه گاهی به خاطر فقر و تامین معاش حاضر به انجام کاری می شد و چیزی می نوشت گلایه داشت :« دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است».یادش گرامی🌺 متن کامل مقاله را اینجا بخوانید
✅ روستای بزنجرد باخرز بزنجرد معرب واژه بجنگرد یا بیژن گرد است. آبادی که توسط بیژن بنا شده است گرد یا گراد به روسی یعنی شهر مثل: استالین گراد، لنین گراد این روستا از قدیم در تملک طایفه تیموری و اقا اسماعیل بیگ تیموری بوده است.