امروز صبح به جای "صبح بخیر" براش بنویس« تـو همان صبحِ عزيزی و دلیلِ نفسی»دیگه تا شب پُر از حس خوبه.…
انتشار: 2026/08/17 08:45 UTCدریافت: 2026/08/20 10:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 10:46 UTC
امروز صبح به جای "صبح بخیر" براش بنویس« تـو همان صبحِ عزيزی و دلیلِ نفسی»دیگه تا شب پُر از حس خوبه..صبح بخیر ❤️@puchesm1
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- جادوی گیاهی · تطابق دقیق — ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ۹:۱۰
- خــــانـــــم نمــــــونــــه · تطابق دقیق — ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ۱۰:۴۶
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — خــــانـــــم نمــــــونــــه
📹حوا و دخترانش سالها خشونت را تحمل کردند و امروز با ترس دیگری روبهرو هستند؛ بیخانمانی.🌿 پنجشنبه مهرورزی این هفته برای تأمین ودیعه مسکن مادران و کودکان در معرض بیخانمانی همراه میشویم.💳 6037991199529904💳 6037991199506100💳 6037991199500038🔖 IR710170000000216780692009📲 *780*35260 #📌 کمک مستقیم به حوا و دخترانش، واتساپ و تلگرام:📲 +989101785282🔻پرداخت مستقیمMehrafarincharity.com⭐️ مهرآفرین باشیم|اینستاگرام| وب سایت | پرداخت آنلاین|❤️ @mehrafarincharity
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… اون مرد که داره سمت ساختمون می ره نگاه می کنم. با روشن شدن چراغ ساختمون محيط روشن تر می شه. " مدرسه ابتدايی_متوسطه...." دلم قرص می شه از روستا دور نشديم اما خب آخه کجا برم! کاش حداقل افسون بود من با يه بچه شيرخواره چيکار می تونم بکنم. تا به خودم ميام جلوی در اون ساختمون وايستادم و با ترس به در نگاه می کنم. ناله های ريز احمد وادارم می کنه از پله ها بالا برم و دستگيره رو پايين بکشم. - ِ ميگم هيچ مدارکی ازش پيدا نکردم، مردم ده ريختن خونش هر چی هم باشه تا الان... با ديدن من تو چارچوب حرفش رو قطع می کنه. - چی می خوای؟ برو بيرون يالا... به کمک در تعادلم و حفظ می کنم. - جايی رو ندارم برم. با حرص گوشی رو روی تلفن می کوبه و با دست به پشت سرم اشاره می زنه. - گمشو بيرون! حتی نمی فهمم چجوری از جلوی چشماش دور می شم اما مقصدم بيرون نيست. اون تو دفتره و نمی بينه که من وارد يکی از کلاس ها می شم و پشت در روی سکو می شينم و از ترس اين که مبادا احمد جيکش در بياد پستونک رو تو دهنش می ذارم و بقچه رو پشتم تکيه ميدم. فردا صبح بر می گردم پيش دادا... حتما افسون هم رفته شهر دنبال کارای خاله پری. اونا که مجبور نيستن ما رو همه جا ببرن. بر می گردم پيش دادا و ترکه و فحش هاش رو به جون می خرم.🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
چند بار عکس یه ویلای دنج رو دیدی و با خودت گفتی:«این رو باید با بچهها بریم!»لایک کردی، برای بقیه فرستادی...ولی هنوز نرفتین! 😄دیگه وقتشه برنامه رو بچینین! از ویلای استخردار تا آپارتمان هرجای ایران، با اسنپتریپ رزرو کن و هزینهش رو در ۴ قسط با اسنپپی پرداخت کن.فقط بهش فکر نکن؛قسطی ویلا رزرو کن!سفرت رو شروع کن!snp.tips/augtel@snapptrip
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… زود از پله ها بالا می ره. نمی دونم چرا دنبال اتاق خاله پريه و اصلا کی هست که همه جا دزدکی می ره. مثل بيد می لرزم و از ترس بيرون می رم و روی ايوان احمد رو تو آغوشم تاب می دم. - کجا رفتی؟ صدای فرياد بلندش شتابی به قدم هام می ده و تا من جلو برم اون در خونه رو باز می کنه و بيرون مياد. - مدارکش کجاست؟ احمد رو محکم تر به سينه م فشار می دم. - ن...نيست. ن...نمی دونم. با حرص مشتی به در می کوبه و از روی نرده می پره و ديگه نمی بينمش. اصلا اون کی بود! دنبال مدارک های خاله پری چرا می گشت؟ داخل خونه می رم و حس می کنم اينجا اصلا امن نيست. به بقچه چنگ می زنم و هنوز از در خونه بيرون نرفته کسی به در حياط می کوبه و به زبون محلی حرف هايی رو داد می زنه. نمی شناسم کيه و چيه اما انگار يه نفر پشت اون در نيست چون ضرباتشون به در زياد می شه. گيج شده از در پشتی ميرم داخل حياط. پشت ساختمون کاملا تاريکه و احمد هم با بدو بدوهام خسته شده و جيغ می زنه. در حياط باز شده و سر و صدا ها بالا گرفته. خدای من چه شب شوميه امشب اتفاقات بهم مجال نفس کشيدن نمی دن. در اينجا هست که به جنگل باز می شه اما کدوم سمته رو نمی دونم. ترس کاملا دست و پام رو بسته. دور خودم می چرخم و صدا ها هر لحظه نزديک تر می شن. - آتيش بزنيد، اون زن نجس بود. صدای بلند مرد و پشت سرش داد و بيداد ها پاهام رو سست می کنه که دستی بازوم رو می گيره و می کشه. اين بار می دونم کيه. بوی اون عطر هنوز تو دماغم مونده. در و باز می کنه و من رو جلوتر هل می ده. ماشينی پشت اون در هست. می شينه و با لحن دستوری بهم می گه: - نمی خوای زير دست اين جماعت بمونی زود باش. چاره ای ندارم همون در عقب رو باز می کنم و روی صندلی پشتی احمد رو به سينهم و بقچه رو به پشت احمد فشار می دم. ماشينش با سرعت از کوچه های گلی رد می شه و با هر تکون احمد ناله می کنه. - ک...کجا می ريد؟ اهميتی بهم نمی ده. اونقد ميره که حس می کنم داره از روستا خارج می شه اما با پيچيدنش تو راه فرعی وارد يه چهارديواری می شه. - پياده شو هر جا می خوای برو. ميگه و خوش زودتر پياده می شه. وسط بيابون کجا رو دارم برم. روز اينجا ماشين پيدا نمی شه چه انتظاری داره اين وقت شب جايی بتونم برم؟! با اين حال که اگه بدونن با خاله پری نسبتی دارم کلا کمکی بهم نمی کنن🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… زود از پله ها بالا می ره. نمی دونم چرا دنبال اتاق خاله پريه و اصلا کی هست که همه جا دزدکی می ره. مثل بيد می لرزم و از ترس بيرون می رم و روی ايوان احمد رو تو آغوشم تاب می دم. - کجا رفتی؟ صدای فرياد بلندش شتابی به قدم هام می ده و تا من جلو برم اون در خونه رو باز می کنه و بيرون مياد. - مدارکش کجاست؟ احمد رو محکم تر به سينه م فشار می دم. - ن...نيست. ن...نمی دونم. با حرص مشتی به در می کوبه و از روی نرده می پره و ديگه نمی بينمش. اصلا اون کی بود! دنبال مدارک های خاله پری چرا می گشت؟ داخل خونه می رم و حس می کنم اينجا اصلا امن نيست. به بقچه چنگ می زنم و هنوز از در خونه بيرون نرفته کسی به در حياط می کوبه و به زبون محلی حرف هايی رو داد می زنه. نمی شناسم کيه و چيه اما انگار يه نفر پشت اون در نيست چون ضرباتشون به در زياد می شه. گيج شده از در پشتی ميرم داخل حياط. پشت ساختمون کاملا تاريکه و احمد هم با بدو بدوهام خسته شده و جيغ می زنه. در حياط باز شده و سر و صدا ها بالا گرفته. خدای من چه شب شوميه امشب اتفاقات بهم مجال نفس کشيدن نمی دن. در اينجا هست که به جنگل باز می شه اما کدوم سمته رو نمی دونم. ترس کاملا دست و پام رو بسته. دور خودم می چرخم و صدا ها هر لحظه نزديک تر می شن. - آتيش بزنيد، اون زن نجس بود. صدای بلند مرد و پشت سرش داد و بيداد ها پاهام رو سست می کنه که دستی بازوم رو می گيره و می کشه. اين بار می دونم کيه. بوی اون عطر هنوز تو دماغم مونده. در و باز می کنه و من رو جلوتر هل می ده. ماشينی پشت اون در هست. می شينه و با لحن دستوری بهم می گه: - نمی خوای زير دست اين جماعت بمونی زود باش. چاره ای ندارم همون در عقب رو باز می کنم و روی صندلی پشتی احمد رو به سينهم و بقچه رو به پشت احمد فشار می دم. ماشينش با سرعت از کوچه های گلی رد می شه و با هر تکون احمد ناله می کنه. - ک...کجا می ريد؟ اهميتی بهم نمی ده. اونقد ميره که حس می کنم داره از روستا خارج می شه اما با پيچيدنش تو راه فرعی وارد يه چهارديواری می شه. - پياده شو هر جا می خوای برو. ميگه و خوش زودتر پياده می شه. وسط بيابون کجا رو دارم برم. روز اينجا ماشين پيدا نمی شه چه انتظاری داره اين وقت شب جايی بتونم برم؟! با اين حال که اگه بدونن با خاله پری نسبتی دارم کلا کمکی بهم نمی کنن🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
👇👇پیشنهاد ویژه ی مدیر کانال👇👇آخرین نسخه تلگرام اصلی که توش : ☄️اکانت پریمیوم رایگان شده 💥(استوری و ایموجی و... رایگان شدن)✅اتصال به هوشمصنوعی و رباتهای پیشرفته تولید عکس و متن 😂😄پروکسی جادویی اختصاصی خود تلگرام بدون قطعی 🔗🌐کاملا امن دانلود شده از فروشگاه گوگل 🛒💯#توصیه_شده