🚩 معلم یا دکتر...؟حکایت اول:شبی! با عجله وسایلم را جمع کردم و اسنب گرفتم تا به اتوبوس بجنورد مشهد ب…
انتشار: 2026/08/18 21:43 UTCدریافت: 2026/08/22 02:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:31 UTC
🚩 معلم یا دکتر...؟حکایت اول:شبی! با عجله وسایلم را جمع کردم و اسنب گرفتم تا به اتوبوس بجنورد مشهد برسم. یک پراید دربوداغون اومد، سوار شدم و چند دقیقه بعد از عجله و اضطرابِ، نگاهی به راننده انداختم؛ خشکم زد از خجالت!آقای معین بود؛ دبیر جغرافی ما که براستگویی و عملکرد بچه ها نمره میداد! قامتش شکسته و با خودش حرف میزد! نمیدانم منو شناخت! یا نه! چشمهایم تار شد میخواستم پیاده شوم، اما دیگر امکانش نبود، دستمالم را برداشتم و زیرِ پوشیدگی و ظلمت شب، پنهانی گریه کردم!پرسید: «چی شده آقا؟ ناراحتی؟» به دروغ گفتم: «عزادارم، یکی از عزیزانم فوت کرده!»در آینه ماشین دیدم، چشمهایش پر اشک شد و گفت: دروغ میگی! حیف آنها همه خون دل! ... ولی دیگه به من ربطی نداره!!! فقط یادت باشد، نمیگم بدبختی! ها، بلکه مهمترین علت بدحالی های ما، همین دروغ گویی ماست.والدین بفرزندان (لک لک)، فرزند بوالدین(عروس رفته گل بچینه!!!)، ملت به دولت (جانفدا)! دولت به ملت (قهرمان)! از در دیوار و دهان بیشتر این امت!!! دروغ میبارد و دیگر باران هم ببارد، حاصلش در بارگاه معشوق حرام میشود!درتمام مسیر منتظربودم او بمعلم بودنش اشاره کند، اما بااینکه پشت فرمان هم معلمی کرد، هرگز از آن دوران حرف نزد!پرسیدم: « استاد ببخشید، شغل شما چی بوده؟»گفت: طوری میگی استادکه انگار میشناسی ام «راننده ام مگه نمیبینی؟» مگر راننده بودن، ایرادی دارد؟ لیسانس شو دارم و علاوه بر آن فوق لیسانس مدیریت توسعه روستا و کشاورزی هم دارم!موقع پیاده شدن، هرکار کردم، کرایه نگرفت! پرسیدم، آخه چرا؟! گفت: راستش از نوع دروغ گفتنت خوشم اومد!! معلومه وجدان بیداری داری! چون وقتی دروغ گفتی! گریه ات گرفت! وقتی دیدم که او هم اشک هایش را از من پنهان میکند! قصه را تمام کنم بهتر است...تا مشهد، فقط به حرفهای دو پهلو و معنا و هدفدار او فکر میکردم. اما... حکایت دوم: مدتی بعد، برای چکآپ قلبی به بیمارستان رفتم. پس از نشست طولانی در اتاق انتظار بالاخره در اتاق معاینه، با همکلاسی دوران دبیرستانم روبرو شدم، همانکه در مدرسه تراز اول شهرمان همکلاس بودیم هم کلاسی که عموما غایب و درکلاس غیر فعال بود، اما در مراسمها و راهپیماییها، ایام روز دانش آموز و همیشه با بلندگو در دست فعال بود.او سرش شلوغ بود. معلم، ناظم، حتا مدیر مدرسه ( بغیر آقای معین) از او حساب میبردند. نوجوانیکه ریش بالا و پایینی صورتش هنوزبهم وصل نشده بود فقط در امتحانات حاضر میشد!او حالا در میانِ درگیریهای سیاسی و نهادی، راهِ خود را باز کرده بود و پزشک قلب شده بود!! کمی گپ زدیم. پرسید: «چهکار میکنی فلانی؟» گفتم: «بازنشستهام» اصرار کرد بداند چقدر حقوق میگیرم. گفتم: «حدود ۳۰ میلیون.» نیشخندی زد و گفت: «فقط هزینه گاز استخرِ خانه من، ۳۴ ملیون است!». معاینه کرد اکو گرفت گفت EF قلبت (قدرت پمپاژ) پایینه و پرسید که چرا اینجوری شدی تو؟ تو که ورزشکار بودی؟ آنجا هم گریه پوشیده کردم و گفتم عزادارم و «امید»! عزیزم را از دست داده ام! پس از خروج از درمانگاه، باز بفکر فرو رفتم! سوگنامه ای نوشتم: این سوگ، عزاداری ازدست دادن «امید»! عزیزم نیست. سوگِ جابجاییِ ارزشهاست!!سوگِ جامعهایکه در آن، «معلم» از گفتنِ نامِ پیشهیِ پر افتخارش شرم میکند تا در چشمِ جامعه شغل معلمی کوچک نشود، و «پزشک رانتی» از هزینهیِ استخرش برای کوچک کردنِ دیگران استفاده میکند. جامعه ای که در آن سچان(موش) و خرچنگ(سرطان) دروغگو زیاد باشد، بهتر از این نخواهد شد، بهمین اندازه اش هم، لطف الهی ست، و جای شکر دارد.ما در جهانی زندگی میکنیم که «شرافت» بحاشیه رانده شده و «رانت» بجایِ دانش، در صدر نشسته است. جایی که سیاست، مردِ دانش و آموزش را پشتِ فرمانِ پرایدِ فرسوده نشانده و پزشکِ رانتی را درکنار استخر...؟! سیاستی که «عزت» را به «خوار» و «ثروتمند» را به «هار» مبدل کرده است! و علاج دردش فقط دولت بهار است و لاغیر...!دانستم که بیماریِ قلبِ من، از تپش نبود؛ از دیدنِ این وارونگی بود.انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه... سرداد
