من ن ن ن ن ، غریب دریاااانشسته اینجااااا به انتظارتو بی قرارم م که باز آیی ی یو رخ نمایی ی ، بگو…
انتشار: 2026/08/17 18:08 UTCدریافت: 2026/08/22 02:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:31 UTC
من ن ن ن ن ، غریب دریاااانشسته اینجااااا به انتظارتو بی قرارم م که باز آیی ی یو رخ نمایی ی ، بگو کجایی؟تو و و و و بهانه ی من ن ن نموهای خیسَت،رو شانه ی مندو دست گرمت،تو دستای منتو آسمونها، ستاره ی من ن نمن ن ن سنگ صبور غم هاتممن ن ن دل ناگرون چشمهاتممن ن ن یه عابر و کوچه گردم@avayegulshan
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- چه باید کرد...!؟ · تطابق دقیق — ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ۱۹:۵۰
- کلمه...؟ · تطابق دقیق — ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ۰:۵۰
- خواندنی... · تطابق دقیق — ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ۲:۳۱
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — خواندنی...
هر ثانیه، یکنفر در جایی ازین دنیا برای همیشه از زندگی خداحافظی میکند.شاید عجیب باشد، اما یکی از همین «ثانیهها»، روزی نوبت من و تو خواهد بود.در همین مدتیکه این متن را خواندی، چند نفر آخرین نفسهایشان را کشیدند؛کسانیکه شاید هزاران آرزو، حرفِ نگفته و کارِ ناتمام داشتند. پس تا فرصت هست…بیشتر دوست بدار،بیشتر ببخش،کمتر دل بشکن،و قدر لحظهلحظهی زندگیات را بدانزندگی کوتاهتر از آن است که آن را با کینه، حسرت و امروز و فردا کردن هدر بدهیم....
🚩 معلم یا دکتر...؟حکایت اول:شبی! با عجله وسایلم را جمع کردم و اسنب گرفتم تا به اتوبوس بجنورد مشهد برسم. یک پراید دربوداغون اومد، سوار شدم و چند دقیقه بعد از عجله و اضطرابِ، نگاهی به راننده انداختم؛ خشکم زد از خجالت!آقای معین بود؛ دبیر جغرافی ما که براستگویی و عملکرد بچه ها نمره میداد! قامتش شکسته و با خودش حرف میزد! نمیدانم منو شناخت! یا نه! چشمهایم تار شد میخواستم پیاده شوم، اما دیگر امکانش نبود، دستمالم را برداشتم و زیرِ پوشیدگی و ظلمت شب، پنهانی گریه کردم!پرسید: «چی شده آقا؟ ناراحتی؟» به دروغ گفتم: «عزادارم، یکی از عزیزانم فوت کرده!»در آینه ماشین دیدم، چشمهایش پر اشک شد و گفت: دروغ میگی! حیف آنها همه خون دل! ... ولی دیگه به من ربطی نداره!!! فقط یادت باشد، نمیگم بدبختی! ها، بلکه مهمترین علت بدحالی های ما، همین دروغ گویی ماست.والدین بفرزندان (لک لک)، فرزند بوالدین(عروس رفته گل بچینه!!!)، ملت به دولت (جانفدا)! دولت به ملت (قهرمان)! از در دیوار و دهان بیشتر این امت!!! دروغ میبارد و دیگر باران هم ببارد، حاصلش در بارگاه معشوق حرام میشود!درتمام مسیر منتظربودم او بمعلم بودنش اشاره کند، اما بااینکه پشت فرمان هم معلمی کرد، هرگز از آن دوران حرف نزد!پرسیدم: « استاد ببخشید، شغل شما چی بوده؟»گفت: طوری میگی استادکه انگار میشناسی ام «راننده ام مگه نمیبینی؟» مگر راننده بودن، ایرادی دارد؟ لیسانس شو دارم و علاوه بر آن فوق لیسانس مدیریت توسعه روستا و کشاورزی هم دارم!موقع پیاده شدن، هرکار کردم، کرایه نگرفت! پرسیدم، آخه چرا؟! گفت: راستش از نوع دروغ گفتنت خوشم اومد!! معلومه وجدان بیداری داری! چون وقتی دروغ گفتی! گریه ات گرفت! وقتی دیدم که او هم اشک هایش را از من پنهان میکند! قصه را تمام کنم بهتر است...تا مشهد، فقط به حرفهای دو پهلو و معنا و هدفدار او فکر میکردم. اما... حکایت دوم: مدتی بعد، برای چکآپ قلبی به بیمارستان رفتم. پس از نشست طولانی در اتاق انتظار بالاخره در اتاق معاینه، با همکلاسی دوران دبیرستانم روبرو شدم، همانکه در مدرسه تراز اول شهرمان همکلاس بودیم هم کلاسی که عموما غایب و درکلاس غیر فعال بود، اما در مراسمها و راهپیماییها، ایام روز دانش آموز و همیشه با بلندگو در دست فعال بود.او سرش شلوغ بود. معلم، ناظم، حتا مدیر مدرسه ( بغیر آقای معین) از او حساب میبردند. نوجوانیکه ریش بالا و پایینی صورتش هنوزبهم وصل نشده بود فقط در امتحانات حاضر میشد!او حالا در میانِ درگیریهای سیاسی و نهادی، راهِ خود را باز کرده بود و پزشک قلب شده بود!! کمی گپ زدیم. پرسید: «چهکار میکنی فلانی؟» گفتم: «بازنشستهام» اصرار کرد بداند چقدر حقوق میگیرم. گفتم: «حدود ۳۰ میلیون.» نیشخندی زد و گفت: «فقط هزینه گاز استخرِ خانه من، ۳۴ ملیون است!». معاینه کرد اکو گرفت گفت EF قلبت (قدرت پمپاژ) پایینه و پرسید که چرا اینجوری شدی تو؟ تو که ورزشکار بودی؟ آنجا هم گریه پوشیده کردم و گفتم عزادارم و «امید»! عزیزم را از دست داده ام! پس از خروج از درمانگاه، باز بفکر فرو رفتم! سوگنامه ای نوشتم: این سوگ، عزاداری ازدست دادن «امید»! عزیزم نیست. سوگِ جابجاییِ ارزشهاست!!سوگِ جامعهایکه در آن، «معلم» از گفتنِ نامِ پیشهیِ پر افتخارش شرم میکند تا در چشمِ جامعه شغل معلمی کوچک نشود، و «پزشک رانتی» از هزینهیِ استخرش برای کوچک کردنِ دیگران استفاده میکند. جامعه ای که در آن سچان(موش) و خرچنگ(سرطان) دروغگو زیاد باشد، بهتر از این نخواهد شد، بهمین اندازه اش هم، لطف الهی ست، و جای شکر دارد.ما در جهانی زندگی میکنیم که «شرافت» بحاشیه رانده شده و «رانت» بجایِ دانش، در صدر نشسته است. جایی که سیاست، مردِ دانش و آموزش را پشتِ فرمانِ پرایدِ فرسوده نشانده و پزشکِ رانتی را درکنار استخر...؟! سیاستی که «عزت» را به «خوار» و «ثروتمند» را به «هار» مبدل کرده است! و علاج دردش فقط دولت بهار است و لاغیر...!دانستم که بیماریِ قلبِ من، از تپش نبود؛ از دیدنِ این وارونگی بود.انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه... سرداد
بخواهی یا نخواهی؟قدر جوانی و تندرستی، چه بدانی، چه ندانی قافله عمر میگذرد،چه بخواهی، چه نخواهیدر محفل دوستان، جای ما خالی! ای جوانیافتادیم ز پا و ماند بر ما حسرت و پشیمانیباری گر یاری، جویای حال شد، ما را نامیدکریمان زنده اند، گر مرده باشن! اورا گوییدبروز ازل، ندایی آمد ، به آدم و حوا بگوییدهر میوه و اطعام بهشتی را، اختیار داریداز آن میوه ی ممنوعه ، با ما هیچ نگوییددیدید که خانم حوا، خورد و دو قلو زاییدخوردن سیب و گندم بنظر، ما را بهانه بوداتمام حجت بود، وگرنه خدا نخوابیده بودما ز پا افتادیم، سهم مارا، این خواند راوی دنیا همینه! چه به خواهی، چه نه خواهیتقدیر ما چنین بود، خودآیا شکر که بودیدر کنار ما و دل یاران، در خواب و بیداری سرداد
نسل کار...!! نسلی که سر کار و برای کار خلق شد، کودک کار شد، با کار بزرگ شد، زن و مرد کار شد، کارگر و کشاورز شد. نسلی که با کمترین هزینهو تنها با آب و خاک و هوای طبیعی خودش را ساخت و رشد کرد. نسلی که در کودکی «پدرسالاری» و در زمان پدری «فرزندسالاری» را دید و تحمل کرد و از سالار بودن صرف نظر و هیچوقت سالار نشد؟!نسلی که هم خود را ساخت و هم نسل بعد خود را، نسلی که خیر ندید ولی خیر رساند. نسلی خود ساخته که سختی را و انواع مرض و غرض ها را، بعنوان عوامل طبیعی و سرنوشت! تحمل کرد و ناله و فغان نکرد و با طبیعت و با خودآ ساخت. چون خود سختیِ سختی را دید، از روی مهربانی به فرزندانش سختی روا نداشت و همین موضوع با کمک تغییر فرهنگ اجتماعی و استفاده از منابع صنعتی، مهمترین عامل گریز نسل جدید از فرهنگ کار و تولید و افزایش مصرف گرائی شد.نسل ما پهلوانان بی مدالی بودیم که هرگز ما را بالای سکو نبردند، مدال افتخاری به ما ندادند. کسی ما را تافته جدا بافته تربیت نداد.ما پیاده به مدرسه رفتیم، مشق و تکلیف شب داشتیم، تنبیه بدنی شدیم، امکانات بهداشت فردی و عمومی ما کم بود. تنها به مدرسه رفتیم، ثبت نام کردیم و کارنامه گرفتیم. در هیچ کلاس فوق برنامه ثبت نام نشدیم. کلاس موسیقی و استخر و زبان و کامپیوتر و...نداشتیم.آب باز و مدام خاکی بودیم، بازی ها و خوش گذرانی های ما در کوه و دشت، کوچه و زمین خاکی با چوب و سنگ و حیوان! بود. بازی های ما، خودش نوعی آمادگی و تمرین و کار آموزی بود. در خانه کسی در جستجوی معدل و نمرات ما نبود. حتی بعضی از والدین نمیدانستند فرزندشان در چه پایه ای تحصیل میکند؟ هرگز از ما برای کاری نظر نخواستند. ما کلمه «پیکار»را بافته و معنا بخشیدیم، یعنی با التماس «پی کار» رفتیم! کارآفرین و کارساز بودیم.ما نسلی بی توقع و پر بازده بودیم و هیچگاه بارمان را بر دوش کسی تحمیل نکردیم. طمع در مال دیگری و حتی ارث پدری نکردیم. کم توقع بودیم، زرق و برق دنیا را حتی نزد خان ها ندیده بودیم، اگر هم کسی برایش سؤال در کمیت داشته ها بود، می شنید که «بش بِرماق بیر اُلمَه» یعنی پنج انگشت، یکی نمیشه! کمتر خواسته ای بود که به آن برسیم. ما اگر آرزوهایی بزرگی هم داشتیم، در لا به لای روزهای شلوغ زندگی بزرگان گم شد.ما نسلی بودیم که بی سر و صدا و بی توقع و کم هزینه بزرگ شدیم و همیشه کمک حال خانواده بودیم. زنده بودیم و گذران زندگی کردیم. گاه برای کار کردن التماس کردیم، خاک شانه هایمان و چاک دست هایمان و چین و چروک روی مان، حجب و حیایِ مان نشانه ی مردانگی و زنانگی مثبت در خواستگاری ها بود. برای ازدواج با معشوق مان، برای خانواده شریک مان میباید کار میکردیم و امتحان پس میدادیم. نام و هویت و عنوان اجتماعی مان، معنا و هدفمان در زندگی بوده. پی سرِ پی در مان و در پی درمان بودیم. برای خانه دار شدن و برای تشکیل خانواده، خان بودیم. برای کسانی دای و دایی و تکیه گاه بودیم. نسلی شدیم که هم فرزندان و هم پدر و مادر مان را حمایت کردیم. بچه ها را با سلام و صلوات، کوله پشتی های پر از خوراکی را بر دوش گرفته و بدرقه شان کردیم، به استقبال تا مدرسه رفتیم.فرزندانمان را غرق در مهر و مهرورزی کردیم. در کلاسهای متعدد ثبت نامشان کردیم. ما فرزندانمان را نابغه ولی تنبل ساختیم! برای خود چیزی نخواستیم. ما نسلی بودیم که بنوبت سر سفره نشستیم، نان مان بیات بود، البسه ما گاه از مانده ی والدین بود ولی بیشتر درآمدمان را هزینه فرزندان ما نسلی بودیم مهربان و مسئول و مهرورز، پدر و مادرمان را بخانه سالمندان نسپردیم و با آنها گاه در یک اتاق زندگی کردیم و علاوه بر بار زندگی خودمان، آنها را نیز تا آخرین لحظه درحد توانمان حمایت کردیم. راستی ما چگونه این چنین مسئولیت پذیر شدیم؟ اینهمه مهر و مهربانی را از کجا آموختیم؟ ما نسلی بودیم که هیچکس ما را نشناخت و فرصت خاصی برای رشد ما فراهم نشد. چنین نسلی هرگز نخواهد آمد! هیچکس مارا نابغه تربیت نکرد. اما نابغه شدیم! نابغه هستیم! کجای تاریخ و جغرافیا و کدام زمان و مکان نسلی را سراغ دارید که هزاران کیلومتر پیاده راه رفته باشد، هزاران روز کار میدانی، هزاران درخت و سیب و گندم کاشته و داشته و برداشته باشد. ما دیر بدنیا آمدیم و عجله هم برای رفتن نداریم. ما علیرغم کمبودها، از پدر ومادرشدن نهراسیده و بلکه لذت بردیم. ما هنوز هم مسئولیت پذیر و در حین کهنسالی، با شور و شوق و پر تلاش زندگی میکنیم، کاستی هایمان را برون فکنی و گردن این و آن و پدران و اجدادمان و حتی دشمن نمی اندازیم. ما هیچ گاه در فکر ارث پدر و مال همسر نبودیم، دنیا زیر پاهای ما میچرخد. دلتنگ میشویم، خسته می شویم، اما نا مهربان و زود عصبانی نمیشویم و مسئولیت های مان را ترک نمیکنیم. زندگی ما از ترس جهنم و یا در طمع بهشت نبوده. چون ما در فکر خودآ بودیم. پس خودآ را شکر و درود بر ما...
رستم و سهراب + ایران و توران@radicalli
