✨امروز از امام جواد هدیه بگیریم😇 ✅ نماز مخصوصے در روز چهارشنبه بعد از نماز عصر براے برآورده شدن حاج…
انتشار: 2026/08/26 08:13 UTCدریافت: 2026/08/26 19:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 19:35 UTC
✨امروز از امام جواد هدیه بگیریم😇 ✅ نماز مخصوصے در روز چهارشنبه بعد از نماز عصر براے برآورده شدن حاجتنماز روز چهارشنبه هدیه به امام جواد(ع)*۲رکعت بلافاصله بعد از نماز عصر هدیه به امام جواد مثل نماز صبح ۲ رکعت و بعد از سلام۱۴۶ مرتبه، نه کمتر و نه بیشتر ذکر«ماشاالله، لا حول ولا قوه الا بالله» را خوانده و بعد حاجت میخواهید*التماس دعای فرج*🤲🌸🍃🌸🍃🌸🍃
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 4 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — ❈قُبَّةُ الْحُسَیْن❈
قسمت سوم: 📝 سپس به بچه ها و خانواده اجازه رفتن داد و گفت: همه شما را به خدا می سپارم و همه ایشان از اتاق خارج شدند.سپس به من فرمود: سید تقی شما امشب مرا تنها نگذار! ساعتی استراحت کن و سریع بر خیز!ایشان مشغول خواندن دعا شد و من خوابم نبرد. برخاستم و به ایشان گفتم شما چرا استراحت نمی کنید، این قدر خیالات نکنید دیگر توان برای شما نمانده است.به من لبخند زد و گفت: استراحت من نزدیک است. گرچه وصیت کرده ام اما باز هم به شما وصیت می کنم:بدان که مرگ حق است سؤال نکیرین حق است و عقیده دارم که معاد و صراط و میزان حق است.من حتی یک درهم قرض ندارم و در هیچ حالتی حتی یک رکعت از نمازهای واجب و روزه من قضا نشده است. یک درهم حق الناس به گردن من نیست و ارثی هم برای شما نگذاشته ام. فقط دولیره در جیب دارم که برای غسل و کفن و دفن من و مجلس ترحیم مختصری است که برای من برگزار میکنید شما را به خدا می سپارم والسلام. از این لحظه به بعد با من صحبت نکنید و آن چه در کفنم گذاشته ام با من دفن کنید و هم چنین ورقه ای را که از سید گرفته ام با من دفن نمایید. والسلام على من اتبع الهدى.سپس به ذکر خود مشغول شد و طبق عادت هر شبه نماز نافله شب را خواند و بعد از آن روی سجاده خود نشست و گویا منتظر مرگ بود. یک مرتبه از جا پرید و با کمال فروتنی به کسی تعارف کرد. سیزده مرتبه بلند شد و تعارف کرد. ناگهان چون مرغی که بال و پر می زند، از جا پرید و خودش را مقابل درب اتاق پرتاب کرد و گفت: یا مولای یا صاحب الزمان❤️و چند دقیقه ای صورت خود را روی آستانه در گذاشت. من برخاستم و در حالی که می گریست. زیر دستش را گرفتم و سپس گفتم برای شما چه اتفاقی افتاده است. این چه حالی است؟او گفت: ساکت باش و به عربی گفت: چهارده نور مبارک علیهم السلام همگی در این حجره تشریف دارند.❤️🔥تصور کردم که او چنان عاشق چهارده معصوم علیهم السلام است که آنان را تجسم می کند و نمی دانستم که از حالات مرگ مومن است که چهارده معصوم علیهم السلام به دیدن او می آیند و آنها واقعاً تشریف دارند. چون که حال او خوب بود و هیچ گونه بیماری نداشت و از سلامت عقل کاملی هم برخوردار بود.لحظه ای نگذشت که تبسم کرد از جای خود حرکت نمود و سه مرتبه گفت: اى قابض الارواح خوش آمدی سپس در حالی که دست هایش را روی سینه گذاشته بود سرش را به اطراف حجره برگرداند و عرض کرد: السلام علیک یا رسول الله، اجازه می فرمایید؟السلام علیک یا امیر المومنین اجازه میفرمایید.و همین طور به همه چهارده نور مطهر عليهم السلام سلام عرض نموده اجازه خواست و عرض کرد: دستم به دامانتان، سپسرو به قبله خوابید و سه مرتبه گفت: یا اللهپس از آن قطیفه را روی صورت خود کشید و دستها را کنار بدن خود قرار داد.قطیفه را کنار زدم از دنیا رفته بود گریه کنان بچه ها را برای نماز بیدار کردم آن ها از گریه من موضوع را دریافتند. صبح جنازه ایشان را با تشیع کنندگان برداشتیم و در غسال خانه غسل داده، در دار السعاده حضرت رضا علیه السلام دفن کردیم.خدا او را رحمت کند.🌺💫📚صفای دل، کراماتی از امام زمان علیه السلام، برگرفته از عبقری الحسان،ص ۳۳-۴۰
قسمت دوم: ♦️سید گفت: من خانه ای برای خود سراغ ندارم اما چون تو می خواهی آن را می فروشم.من که چهل و یک اشرفی برای خرید خانه برای خانواده ام جمع کرده بودم خانه بهشتی سید را با همان وجه معامله کردیم و آن را چنین قولنامه کردیم.در حضور شاهد عادل، حضرت رضا علیه السلام، خانه ای را که این شخص عقیده دارد من در بهشت دارم به مبلغ چهل و یک اشرفی از وجوهات دنیایی و مادی به او فروختم و مبلغ را نقد گرفتم.به سید گفتم: بگو، بَعتُ.فرمود، من نیز عرض کردم: اُشترِيت.🌱🌹وجه را پرداختم و به خانه دخترم رفتم.او گفت: پدرجان چه کردی؟گفتم: خانه ای برای شما خریداری کردم که آب های جاری و درختان سبز و خرم دارد و همه نوع میوه جات در باغ های آن پیدا می شود.آن ها بسیار خوشحال شدند و گفتند: ما را نیز همراه خود ببر تا آن جا را ببینیم.گفتم: شما نیز خواهید آمد. یک دیوار آن خانه به خانه حضرت خاتم النبيين صلى الله علیه و آله، یک دیوار آن به خانه امير المؤمنين عليه السلام، دیوار دیگر آن به خانه امام حسن علیه السلام و دیوار دیگر نیز به خانه امام حسین علیه السلام متصل است.💫💙آن هنگام متوجه عمل من شدند و گفتند: آقا، چه کرده ای؟گفتم: خانه ای برای شما خریدم که هرگز خرابی ندارد.مدتی از این ماجرا گذشت تا این که روزی نشسته بودم که شخص متینی تشریف آوردند و سلام کرد و من هم جواب دادم.. من را به اسم خطاب کرده، گفتند: شیخ حسن! مولای تو امام زمان علیه السلام می فرمایند: چرا فرزند پیغمبر را آزار می دهی و ایشان را خجل می کنی؟من به دامن ایشان آویختم و عرض کردم جانم فدای شما، آیا شما امام زمان علیه السلام هستید؟فرمود: خير، من فرستاده ایشان هستم و میخواهم خواسته تو را از ایشان بدانم.آن گاه دست من را گرفته به حرم برد و در گوشه ای از صحن مطهر نشستیم و برای اطمینان چند علامت که کسی از آن هاخبر نداشت را بیان فرمود. از جمله فرمود: آیا تو نبودی که در قایق نشسته بودی و قایق در دجله غرق شد، تو به چه کسی متوسل شدی و چه کسی تو را نجات داد.سپس فرمود: این علاماتی است که مولای من برای من بیان فرموده و سپس فرمودند: آیا تو در کاظمین دکان عطاری نداشتی و داستان عصا را بیان فرمودند و گفتند که آورنده و برنده عصا حضرت امام زمان علیه السلام بود.😍سپس فرمودند: حال، حاجات خود را بیان کن.عرض کردم: اولین حاجت من این است که می خواهم بدانم با ایمان از دنیا خواهم رفت یا خیر؟دوم این که آیا از یاوران امام عصر علیه السلام هستم یا نه و هم چنین این که معامله ای که با سید انجام داده ام صحیح است یا خیر؟و دیگر این که چه زمانی از دنیا خواهم رفت؟در این حال ایشان خداحافظی کرد و رفت. به اندازه یک قدم که برداشت از نظرم غایب شد و ایشان را ندیدم.چند روز از این ماجرا گذشت و من منتظر خبر بودم. پس از چند روز چشمم به جمال ایشان روشن شد، دوباره دست من را گرفته، به گوشه صحن و مکان آرامی از حرم مطهر بردند و فرمودند: سلام تو را به مولایت رساندم. ایشان به تو سلام رساند وفرمود: آسوده خاطر باش که با ایمان از دنیا خواهی رفت و از یاوران ما هستی و نام تو در فهرست یاوران ما قرار دارد.معامله ای که با سید انجام داده ای در نهایت صحت است و زمان فوت تو علائمی دارد: یکی از آن علائم این است که بین هفته در خواب خواهی دید که دو ورقه از عالم بالا به سوی تو پایین خواهد آمد در یکی از آنها نوشته شده: لا اله الا الله محمد رسول الله و در دیگری نوشته است: علی ولی الله حقاُه،طلوع فجر جمعه آن هفته به رحمت خدا خواهی رفت.🦋🕊و ایشان بلافاصله بعد از گفتن جمله آخر، از دیدگانم غایب شدند و من همچنان منتظر روز جمعه موعود هستم.🔖 سید تقی، راوی خبر مذکور نقل کرده،یک روز شیخ حسن را در نهایت خوشحالی دیدم که از حرم حضرت رضاعلیه السلام به سمت منزل می رفت.از او پرسیدم: شیخ حسن؟ چرا امروز این قدر خوشحالی؟ایشان گفت: من یک هفته میهمان شما هستم، به هر شکل که می توانید مهمان نوازی کنید.آن هفته شب ها را نمی خوابید، فقط در روزها خواب قیلوله می کرد و با اضطراب بیدار می شد. همواره در حرم حضرت رضاعلیه السلام یا در منزل مشغول خواندن دعا بود و همواره روزه بود.روز پنج شنبه همان هفته حنا گرفت، محاسن و دست و پای خود را با حنا خضاب کرده و خیلی دیر از حمام بیرون آمد. حدود دو ساعت و نیم از شب گذشته بود که از حرم خارج شد و به سمت منزل روانه گردید. به من گفت: همه اهل بیت و بچه ها را جمع کنهمه آن ها جمع شدند، با آنها صحبت کرده، مزاح نموده و فرمود: من را حلال کنید! سخن من همین است و من را دیگر نخواهید دید و هم اکنون با شما خداحافظی می کنم.❗️
صلی الله علیک یا فاطمةُ الزَّهرَاءُ یا بنتَ محمدٍ یا قرَّةَ عینِ الرَّسول یا سیدتنا و موْلاتنا إنا توَجهنا وَ استشفعنا وَ توَسلنا بکِ إلى اللَّه و قدَّمناک بین یدیْ حاجاتنا یا وَجیهةً عندَ اللَّه اشفعی لنا عندالله.
🌱🦋🪴🕊ماجرای یک تشرف محضر صاحب الزمان ارواحناله فداه❤️🔥یاور امام زمان علیه السلام؛ قسمت اول: 📝 شخصی به نام سید تقی از زبان یکی از اوتاد به نام شیخ حسن کاظمینی نقل کرده که فرمود:🔹سال هزار و دویست و بیست و چهار قمری در کاظمین عشق به ملاقات مولا و صاحب خود حضرت ولی عصر علیه السلام در سینه من برافروخته شد، به نحوی که از درس بازماندم و مجبور شدم در کاظمین دکان عطاری باز نمایم.روزهای جمعه که میشد بعد از غسل جمعه لباس احرام میپوشیدم و شمشیر بسته منتظر ظهور مولای خود نشسته و مشغول ذکر می شدماین شمشیر همیشه بالای مغازه آویزان بود. روزهای جمعه خرید و فروش نمی کردم. در یکی از روزهای جمعه که مشغول ذکر بودم، سه نفر از سادات را دیدم که دو نفر از ایشان مردی کامل بودند و شخص دیگر، جوانی تقریباً بیست و چهار پنج ساله بود و چهره ایشان فوق العاده نورانی بود به حدی که توجه مرا جلب نموده از تسبیح غافل شدم و آرزو کردم که کاش به مغازه من تشریف بیاورند.❤️🔥ایشان با نهایت وقار آمدند تا به مغازه من رسیدند. سلام کردم و ایشان جواب دادند. سپس فرمودند: آقا شیخ حسن فلان دارو را داری؟آن دارو در انتهای مغازه بود و من در حالی که روزهای جمعه را خرید و فروش نمی کردم و به کسی جواب نمی دادم،بلافاصله عرض کردم: بله دارم.فرمودند: بیاورعرض کردم چشم و برای آوردن آن دارو به انتهای مغازه رفتم و آن را آوردم.چون باز گشتم، کسی داخل مغازه نبود و عصایی روی پیشخوان گذاشته بودند. عصا را بوسیدم و در انتهای مغازه قرار دادم.🌿✨🔸سپس از مغازه خارج شده و از اطرافیان مغازه سؤال کردم که این ساداتی که در مغازه من بودند، کجا رفتند؟ایشان گفتند: کسی در مغازه تو نبود.در آن لحظه همچون دیوانه ها به دگان برگشتم و بسیار ناراحت بودم که بعد از آن همه اشتیاق بسیار، ملاقات صورت گرفتو من بی بهره ماندم و ایشان را نشناختم.در این اثنا، بیمار مجروحی را آوردند که از شدت جراحت او را داخل پنبه گذارده بودند.من به ایشان گفتم من بیمار شما را به لطف خدا درمان می کنم.او را بازگرداندند و داخل مغازه آوردند. او را روی تختی که انتهای مغازه بود خواباندم و دو رکعت نماز حاجت گزاردم. با این که اطمینان داشتم آن آقایی که داخل مغازه تشریف آورده مولای من حضرت صاحب الزمان علیه السلام بوده است. برای آرامش قلبم به خود گفتم این عصا را روی بیمار میکشم اگر بلافاصله مریض خوب شد و جراحات بدنش به کلی برطرف گردید ایشان امام زمان علیه السلام است.💚بنابراین عصا را روی بدنش از سر تا پا کشیدم در همان لحظه شفا یافت و تمام زخمهای بدنش برطرف شد و زیر عصا گوشت جدید رویید.😍بیمار برخاست و از شوق بسیار یک لیره روی میز گذارد. من قبول نمی کردم او از دکان پایین رفت و از شوق میدوید و من به دنبال او میدویدم و میگفتم پول نمیخواهم تا به او رسیدم پول را به او بازگرداندم و به دکان برگشتم و از اینکه آن حضرت را دیدم و نشناختم اشک میریختم. چون داخل دکان شدم دیگر عصا را نیافتم.💔از شدت غمی که به من روی داده بود فریاد زدم ای مردم هر کس مولای من، حضرت ولی عصر علیه السلام را دوست دارد، بیاید و برای صدقه سر آن حضرت از دکان من هرچه می خواهد ببرد.اطرافیانم گفتند: دوباره عقلت زایل شده؟گفتم: اگر چیزی نبرید، هرچه در این مغازه است را در بازار می ریزمجمعاً بیست و چهار اشرفی جمع کرده بودم آن را برداشته و دکان را رها کردم و به خانه رفته و همسر و فرزندانم را جمع کردم و به ایشان گفتم: من عازم مشهد مقدس هستم، هر کدام از شما تمایل دارد همراه من بیاید. همه خانواده به جز فرزند. بزرگم با من آمدند.🪴به بارگاه مقدس حضرت رضاعلیه السلام مشرف شدم، مقداری از اشرفی ها را که باقی مانده بود، سرمایه کرده، روی سکوی درب صحن مقدس به فروش مهر و تسبیح مشغول شدم.هر سیدی که از آن جا عبور میکرد و چهره او بر دلم می نشست، او را به مغازه دعوت می کردم، با چای از او پذیرایی می کردم و او را به حضرت رضا علیه السلام قسم می دادم و عرض می کردم آیا تو امام زمان علیه السلام نیستی؟!خجل می شدند و می فرمودند: من خاک پای ایشان هم نیستم.😢روزی به حرم مشرف شده، سیدی را دیدم که در کنار ضریح بسیار می گرید.دست روی شانه ایشان گذارده، عرض کردم: دلیل گریه شما چیست؟فرمود: چگونه گریه نکنم، حال آن که حتی یک درهم برای خرجی ندارم.گفتم: فعلا این پنج قران را بگیر، زندگی ات را اداره کن و به این جا باز گرد، من قصد دارم با شما معامله کنم..سید اصرار کرد که چه معامله ای؟ من که سرمایه ندارم.من گفتم: من عقیده دارم که هر سیدی در بهشت یک خانه دارد، آیا شما خانه بهشتی خود را به من می فروشی؟!ادامه دارد.....